نمای وبلاگ دوباره عشق (27) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

دوباره عشق (27)

شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 07:32 ب.ظ
سلام دوستام
اینم یه قسمت کوچولو! خیلی غصه نخورین. پایان قصه های من حتما خوشه مهشیدم مثل بقیه خوشبخت و خوشحال میشه

با اصرار سمانه پشت میز نشست. مهراب هم کنارش در ضلع دیگر میز جا گرفت. پیش خدمت غذایشان را جلویشان گذاشت. سمانه سفارش کرد: سالاد و ماست و نوشابه...

مهشید به خوراکیهای جلویش چشم دوخته بود و احساس می کرد حالش دارد بهم می خورد.

مهراب لقمه ای خورد و بعد پرسید: شروع نمی کنی؟

مهشید بدون این که چشم از بشقاب جلویش برگیرد، گفت: از گلوم پایین نمیره.

_: هنوزم راه برگشت داری.

+: که برم خونه؟ فکر نمی کنم سمانه اجازه بده.

مهراب دست پیش برد، چنگال مهشید را برداشت. از توی بشقاب دست نخورده یک تکه کباب سر چنگال زد و گفت: می دونی که منظورم این نبود. یه چیزی بخور. به نظر میاد بیشتر از اون سه کیلوی کذایی لاغر شدی.

+: رژیم دارم.

_: یه تکه گوشت کبابی کالری زیادی نداره. به آهن و پروتئینشم نیاز داری. رنگت زرد شده.

مهشید با حرص ضربه ی کوتاهی به میز زد و پرسید: نمیشه دست از دکتربازیت برداری؟! من مریضت نیستم.

نگاه خشمگینش به چشمانش رسید. از دل نازک خودش عصبانی بود و امیدوار بود با این فوران خشم بتواند کنترلش کند و بدون اشک و آه از مهراب جدا شود.

نگاه مهراب آرامتر از همیشه بود. در مقابل عصبانیتش پلک هم نزد. با خونسردی چنگال را توی پشقابش گذاشت و چشم توی چشمهای او دوخت.

مهشید چند لحظه طاقت آورد. اما خیلی زود تحملش تمام شد. سر به زیر انداخت و برای این که کاری کرده باشد چنگال را برداشت و کباب را توی دهانش گذاشت. با حرص شروع به جویدن کرد. انگار که خشمش را سر تکه گوشت خالی می کرد. لقمه اش را به سرعت فرو داد و جرعه ای نوشابه هم نوشید. بعد هم با عجله مشغول خوردن بقیه ی شامش شد. انگار وظیفه ای به جز چشم دوختن و خوردن آن خوراک را ندارد.

مهراب هم با آرامش مشغول خوردن شد. مهشید از این همه آرامش او هم حرص می خورد. آیا یک ذره دلش برای مهشید تنگ شده بود؟ اصلاً برایش فرقی می کرد که دخترکی که روزی گفته بود اتفاقاً از او خوشش آمده است، این چند روز را چطور گذرانده است؟!

مهشید به خود نهیب زد: چرا با خودت این کار رو می کنی؟! ببین! درست مشاهده کن! پر به خاطرش نیست! فقط یک ذره اون هم صرفاً به خاطر قسم بقراطش نگرانت شده! همین و بس. هرکس جای تو هم بود همین حس را نسبت به او داشت.

نی را از توی بطری نوشابه برداشت. آخرین جرعه را توی دهانش جاری کرد و بطری را زمین گذاشت. چند بار پلک زد که اشکهایش نریزند. غذایش را تا آخر خورده بود. حتی یک پر سبزی هم گوشه ی بشقابش نمانده بود.

لحظه ای به بشقابش نگاه کرد و بعد بدون هیچ حرفی از جا برخاست. کیفش را روی شانه اش انداخت. به طرف سمانه رفت و گفت: خب سمانه جون... آقاسیاوش... خیلی خیلی مبارک باشه... من با اجازت دیگه برم. فردا کلاس دارم.

سیاوش گفت: کجا با این عجله؟ صبر کنین سینا داداشم مادر رو که می رسونه، شما هم باهاش برین.

+: نه دیگه مزاحمشون نمیشم. با تاکسی میرم.

مهراب از پشت سرش گفت: اگه عجله داری من می تونم برسونمت. این وقت شب درست نیست با تاکسی بری.

دیکتاتور! با خشم به طرف او برگشت و گفت: هنوز خیلی دیر نیست. منم عجله دارم.

دوباره به طرف سمانه و سیاوش برگشت. به سرعت گفت: بازم تبریک میگم. شبتون بخیر. خداحافظ.

سمانه گفت: مهشید اینجوری نرو. اقلاً با دکتر افخمی برو نگرانت نباشم.

خیلی سعی کرد عصبانی نشود! در حالی که به زحمت آتشفشان خشمش را کنترل می کرد، گفت: جایی برای نگرانی نیست. با این حال رسیدم خونه بهت زنگ می زنم.

بعد هم سرسری از بقیه خداحافظی کرد و به طرف در دوید. سمانه ملتمسانه به مهراب نگاه کرد. مهراب با اطمینان سری خم کرد و گفت: می رسونمش. نگران نباشین. انشاءالله به پای هم پیر شین. مبارک باشه. ممنون از دعوتتون. خداحافظ.

سمانه دست پاچه گفت: خوش اومدین. ممنون. خداحافظ. ببخشید اینجوری شد.

سیاوش هم تشکر کرد و بالاخره مهراب با قدمهایی بلند از رستوران خارج شد.

مهشید در اولین ماشینی که توقف کرده بود را باز کرد و گفت: دربست!

مهراب در را گرفت با دست دیگر کیف او را عقب کشید و گفت: برو تو ماشین من.

بعد سر خم کرد و گفت: آقا معذرت می خوام.

مهشید برگشت تا با او دعوا کند. اما ماشین رفت. جا خورده برگشت و داد زد: رفت! چرا نذاشتی برم؟ بهت میگم نمی خوام باهات بیام.

مهراب انگار از سنگ ساخته شده بود. انگار اصلاً نمی شنید چه می گوید! با خونسردی گفت: ماشینم اونجاست.

کیفش را رها کرده بود و به طرف ماشینش راه افتاد. مهشید به زمین پا کوبید و داد زد: باهات نمیام.

مهراب اما سوار ماشین شد و جلو آمد. به مهشید که رسید توقف کرد و در کنارش را باز کرد. مهشید توی ماشین خم شد و گفت: بهت گفتم که نمیام. بیخودی خودتو خسته نکن.

مهراب به روبرویش چشم دوخت و گفت: باید حرف بزنیم.

+: حرفی نمونده که بزنیم!

_: درباره ی پدر یاشار.

+: پدر یاشار به من چه ربطی داره؟

_: سوار شو بهت میگم.

مهشید با نگرانی نگاهی به رستوران انداخت. بعد با تردید سوار شد و گفت: وای به حالت اگه فقط بهانه باشه.

_: کاش فقط بهانه باشه. کاش پسر عمه ی من آدم ناراحتی نبود و تهدید نکرده بود که میاد جلوی خونه ی سمانه خانم سروصدا می کنه.

+: من نمی فهمم. از دست من چه کاری برمیاد؟

مهراب ماشین را کمی آن طرفتر پارک کرد و گفت: نمی دونم. می تونی یه جوری که نگران نشه باهاش حرف بزنی بگی امشب نرن خونه؟ مثلاً برن هتل...

+: برن هتل؟! بچه ها چی؟ با سهراب و یاشار برن؟ بچه ها صبح مدرسه دارن. سرویس سر کوچه میاد دنبالشون.

_: نمی دونم.

+: حالا گیرم امشب نرن خونه! این بابا قول داده دیگه فردا نیاد؟! قول داده که یاشار رو برنداره ببره؟! فرار کردن که چیزی رو حل نمی کنه. باید ازش شکایت کنن.

_: به چه جرمی؟!

+: تهدید. تهدید کردنم جرمه دیگه. نیست؟

_: می دونی برای اثباتش چقدر کاغذبازی و دوندگی لازمه؟ تازه معلوم نیست به نتیجه ای برسه.

+: میگم نمیشه پسر عمه تو ببری خونه ی خودت؟ قانعش کنی که این کار درست نیست؟ ضمناً اگه نمی خوای راه بیفتی من برم تاکسی بگیرم.

در حالی که استارت میزد گفت: لازم نکرده این وقت شب.

بعد آرام گفت: باهاش حرف زدم. خیلی باهاش حرف زدم.

+: خب نتیجه؟!

_: تقریباً هیچی...

مهشید شانه ای بالا انداخت و گفت: به کی بره؟ شما خانوادگی لجبازین!

مهراب تبسمی کرد و پرسید: همه ی خانواده ی ما رو می شناسی؟!

مهشید با دست به او اشاره کرد و گفت: مشت نمونه ی خروار است. حالا باید چیکار کنیم؟ گیرم من به سمانه بگم امشب نرن خونه. بعدش چی؟

بعد ناگهان به طرف او چرخید و گفت: فهمیدم! مثل فیلما زنگ بزنیم بیمارستان روانی بیان دستاشو ببندن ببرنش!

مهراب ابرویی بالا انداخت و گفت: موش نخورتت اینقدر باهوشی! تو زنگ بزنی اونام میگن چشم؟! به این راحتی که نیست. باید یه روانپزشک امضا بده که طرف مریضه یا دستور بده بیان ببرنش. هرکی هرکی که نیست.

+: یعنی اگه یه نفر داشت تهدید می کرد، میزد، می کشت، باید وایسن نگاش کنن؟!

_: نه اینجوری وقتا زنگ می زنن به پلیس. نه بیمارستان روانی.

+: خب خودت میگی تا وقتی در حد تهدیده نمیشه زنگ بزنیم به پلیس. دست رو دست بذاریمم که نمیشه. چکار کنیم؟

تلفن مهراب زنگ زد. مهشید به گوشی اشاره کرد و گفت: شما به بیمارستان جونتون برسین.

_: از بیمارستان نیست. خودشه....

گوشی را روی بلندگو گذاشت و گفت: سلام.

=: گیرم علیک! سند مند تو بساطت هست؟!

_: سند می خوای چکار؟

=: سند ماشینتو وردار بیار. من امشبه نمی خوام اینجا بمونم.

_: ببینم بازداشت شدی؟! به چه جرمی؟!

=: نخیر تو پارک گیر کردم سند می خوام! خب معلومه کجام. این همسایه هاشون نه گذاشتن نه برداشتن زنگ زدن پلیس نامردا! کاری نکرده بودم! داشتم در خونش در می زدم. خود ترسوشم نیومد دم در. اصلاً جواب ندادن.

_: امشبه رو همون جا بمون. برات خوبه.

=: مهراب خیلی نامردی!

_: فکر نمی کنم.  

=: بیام بیرون نمی ذارم آب خوش از گلوت پایین بره.

_: شب بخیر.

مهراب دکمه ی قرمز را فشرد. نفس عمیقی کشید و گفت: خدا رو شکر. خب! حالا حال شما چطوره؟! بهتری؟

و با لبخند نگاهش کرد. مهشید غرق فکر به چراغ قرمز چهارراه چشم دوخت و گفت: خوبم. خیلی خوبم. دلم هم تنگ نشده بود. اصلاً روزای خوبی رو می گذروندم. کاش امشب تو هم پیش پسر عمه ات بودی. هم اون تنها نبود. هم عروسی سمانه بیشتر به دلم می چسبید.

مهراب تبسمی کرد و پرسید: آرزوت یه کم بی رحمانه نیست؟ مگه فقط تو دلتنگ بودی؟

مهشید اخمی کرد و به تندی پرسید: من گفتم دلتنگ بودم؟!

_: گفتی دلتنگ نبودی. اما اصلاً دروغگوی خوبی نیستی. نمی خوای تجدید نظر کنی؟

مهشید محکم گفت: نه. تو یه دیکتاتور از خودراضی بی رحمی! خونوادتم از من خوششون نمیاد. برای چی باید تجدید نظر کنم؟ مثلاً خیلی خوشگلی؟!

و با تمسخر نگاهش کرد.  در دل به چشمهایش التماس کرد خشمگین بمانند و کوتاه نیایند!

مهراب با چشمها و لبهایی خندان نگاهش کرد. کم کم صدای خنده اش اوج گرفت. قهقهه زد.

مهشید با حیرت نگاهش کرد. تا به حال ندیده بود اینقدر بلند بخندد! چراغ سبز شده بود. ماشین پشت سری بوق زد. مهراب آرام گرفت. هنوز چشمهایش خندان بودند. دنده را عوض کرد و راه افتاد.

مهشید رو گرداند. دیگر نمی توانست عصبانی باشد. حتی لبهایش را گاز گرفت که نخندد. از پنجره به بیرون چشم دوخت.

مهراب متبسم گفت: ببین اگه واقعاً می خوای منو عصبانی کنی، باید بگم این راهش نیست.

مهشید بدون آن که نگاهش را از پنجره برگیرد، گفت: راهشو بلدم. تقریباً نود درصد کارام عصبانیت می کنه.

_: اینطوریام نیست.

+: خوشت میاد باهام بازی کنی؟

_: من بازی می کنم یا تو که از این طرف دعوا می کنی از اون طرف ضربانت بالا میره و غش می کنی!

+: من غش نکردم! ضربانمم خیلی بالا نبود.

_: مهشید راست و حسینی بگو چته!

دیگه چی؟! برگردد و بگوید دوستش دارد؟ این چند روز از دلتنگیش هلاک بوده؟ اینها را بگوید تا او حسابی بخندد و دلش شاد شود؟! نخیر!

+: توهم زدی! هیچیم نیست. باز بیا ببرم بیمارستان و هزار تا عکس و آزمایش بگیر تا برات ثابت بشه.

_: مشکلت با من دقیقاً چیه؟

+: اینو که بیست بار گفتم. تو یه دیکتاتور از خودراضی هستی!

مهراب کوتاه خندید و گفت: دلم برات تنگ شده بود کوچولو.

مهشید خشک شد. به دلش نهیب زد که وا ندهد. نباید به این راحتی کوتاه می آمد. نباید اینطوری سختگیریهایش را فراموش می کرد. نباید...

تلفن مهراب زنگ زد. مهراب بدون آن که آن را از روی پایه بردارد روشنش کرد و گفت: سلام بابا.

صدای پدرش توی ماشین پیچید: سلام مهراب کجایی؟

_: تو ماشین. دارم میرم خونه.

=: این کاووس چی میگه؟

_: نمی دونم. چی میگه؟

=: بازم با اون دختره ی ولگردی؟! میگه تو رستوران باهم بودین بعدم سوار ماشین شدین. می خوای...

مهراب با چهره ای سرد و سنگی بلندگو را قطع کرد و گوشی را از روی پایه اش برداشت. اما مهشید گوشی را از دستش کشید. دوباره روی بلندگو و پایه اش گذاشت و با اخم به آن چشم دوخت.

=: هان؟ کی می خوای آدم شی؟ چرا به آبروی من فکر نمی کنی پسر؟!

_: بابا اینطوری که فکر می کنین نیست. مهشید دختر خوبیه.

=: بله. از اون خوبا که تو خیابون ریخته! چرا نمی فهمی؟ بحث امروز و فردا نیست. تو باید با کسی ازدواج کنی که روت بشه به فامیل معرفیش کنی.

مهراب نفس عمیقی کشید. عذرخواهانه به مهشید نگاه کرد و گفت: بابا من روم میشه مهشید رو به فامیل رو معرفی کنم.

پدرش داد زد: اینقدر اسم اون عفریته رو نیار!

مهراب کنار زد. چشمهایش را بست و دست برد تا دوباره گوشی را بردارد که باز مهشید مانع شد.

پدرش ادامه داد: آدم باش مهراب! تو که اهل الواتی نبودی! اگه زن می خوای حرفی نیست. برگرد خونه تا برات یه همسر درست و حسابی خونواده دار انتخاب کنیم. کسی که فردای روز نگران خونه زندگیت نباشی. بچه هات باعث سربلندیت باشن.

مهراب به سختی نفس می کشید. با کلماتی مقطع گفت: ولی شما اشتباه می کنین.

=: دیگه نمی خوام در این باره حرفی بشنوم. اگه تو ماشینته همین الان پیادش می کنی و یه راست میری کارواش ماشینو آب می کشی. بعدم راه میفتی میای خونه.

_: بابا...

اما تلفن قطع شد. مهراب سرش را عقب برد. چشمهایش را بست و گفت: یک دنیا معذرت می خوام. خیلی خانمی که حرف نزدی. خیلی!

مهشید از عصبانیت اشباع شده بود. از حد انفجار و این حرفها خیلی وقت بود که گذشته بود! احساس می کرد تمام وجودش را کینه و آتش انتقام پر کرده است. با صدایی که می کوشید نلرزد پرسید: هنوزم می خوای با من ازدواج کنی؟

مهراب سر برداشت و نگاهش کرد. کلافه از نفهمیدن سر تکان داد و گفت: معلومه که می خوام. اینا که حرفای من نبود. بابا تو رو نمی شناسه. اگر می شناخت از خداش بود که عروسش باشی.

مهشید سرش را به تایید تکان داد. در حالی که هنوز به شدت صدایش را کنترل می کرد گفت: منم از خدامه که عروسش باشم.

سر برداشت و توی چشمهای مهراب نگاه کرد. ادامه داد: به محض این که تونستی راضیشون کنی بیاین خواستگاری. جواب من از الان تا آخرش مثبته.

بعد از ماشین پیاده شد. توی ماشین خم شد و گفت: یادت نره ماشین رو ببری کارواش. بگو صندلی رو خوب بشورن. درم همینطور. بهش دست زدم. صندلی عقبم بشور. دفعه ی پیش عقب نشستم.

بعد در را بست و به طرف پیاده رو رفت. تمام وجودش از عصبانیت می لرزید.

مهراب با عجله از ماشین پیاده شد و گفت: مهشید!

مهشید رو گرداند. دستش را به نشانه ی خداحافظی بالا آورد و گفت: شب بخیر. هر وقت خواستی بیای خواستگاری زنگ بزن نشونی و شماره ی تلفن خونمونو بهت بدم.

مهراب در ماشین را بست و جلو آمد. با لحنی آرام و اغوا کننده گفت: سوار شو مهشید. اصلاً... اصلاً تلفنمو خاموش می کنم. خودمم حرف نمی زنم. فقط آروم باش و بذار برسونمت.

مهشید سر برداشت. در حالی که عقب عقب می رفت عصبی خندید و گفت: فکر کردی دیوونه شدم که اینجوری حرف می زنی؟ نه عزیزم من حالم خوبه. خیلی خوبم. نگران نباش سوار یه ماشین گذری میشم و میرم هرجا که شد. بابات یه چی می دونه که میگه.

پایش توی یک چاله فرو رفت ولی قبل از این که سقوط کند، مهراب شانه هایش را گرفت و محکم و جدی گفت: زود برو سوار شو.

اما مهشید باز هم عصبی خندید و گفت: بچه می ترسونی؟ من دیگه ازت نمی ترسم. به بابات بگو مهشید عاشقمه. ولی ازم نمی ترسه. از هیچی نمی ترسه. یه کله خراب عوضیه. یادش باشه که اینو به ولگرد بودنم اضافه کنه.

مهراب او را تا ماشین کشید و توی ماشین انداخت. مهشید هنوز داشت می خندید. جلوی یک داروخانه توقف کرد. توی داروخانه پرید. یک چشمش هم به ماشین بود. مهشید دیگر نمی خندید. غمگین به بیرون چشم دوخته بود. حتی حال پیاده شدن هم نداشت.

مهراب توی ماشین برگشت. یک سرنگ را از دارویی پر کرد. پنبه الکل آماده را از توی کاغذ باز کرد. مهشید با پوزخند نگاهش کرد و گفت: بهت گفته بودم از آمپول می ترسم. نگفته بودم؟

مهراب زیر لب گفت: آرومت می کنه.

آستین گشاد مانتوی مجلسی مهشید را بالا زد و با مچش نگهش داشت. پنبه الکل را روی بازویش کشید. مهشید با لحن مستانه ای گفت: ولی من حالم خوبه. واقعاً می خوام باهات ازدواج کنم.

مهراب سوزن سرنگ را در بازوی او فرو برد و گفت: منم واقعاً می خوام باهات ازدواج کنم.

مهشید زمزمه کرد: دوستم داری؟

مهراب سرنگ را بیرون کشید. پنبه را روی جای سوزن فشرد و گفت: البته که دوستت دارم.

مهشید خواب آلوده پرسید: پس چرا هیچوقت بهم نگفتی؟

مهراب سوزن سرنگ را شکست و گفت: فرصتش پیش نیومده بود.

از ماشین پیاده شد و سرنگ خالی و کاغذها را توی سطل کنار خیابان انداخت. برگشت سوار شد. مهشید سرش را به پشتی تکیه داد. مهراب صندلی را کمی خواباند و گفت: آروم باش. نشونی خونه رو یادت میاد؟

مهشید خواب آلوده گفت: خوابم کردی. بیهوشم که نکردی. یادمه...

و با کلماتی شل و مقطع نشانی را گفت. مهراب سری تکان داد و دیگر حرفی نزد. مهشید خوابش برد. جلوی خانه ی رضوانه خانم مهراب پیاده شد و زنگ زد. مرد جوانی در را باز کرد. سینا بود.

مهراب متبسم گفت: سلام. حال شما خوبه؟

=: سلام. ممنون. بفرمایید.

مهراب نگاهی به ماشین انداخت و گفت: مهشیدخانم دوست سمانه خانم هستن. یه کم حالشون بده. خانمتون اینجان؟ اگه لطف کنن بیان کمک کنن بیاریمشون تو.

سینا سری تکان داد و گفت: باشه میرم صداش می کنم.

کمی بعد همسرش و رضوانه خانم آمدند. رضوانه خانم سراسیمه گفت: ای خدا چی شده؟ مهشید که حالش خوب بود!

مهراب نگاهی کرد و گفت: چیزیش نیست. یه کم عصبی بود بهش خواب آور زدم. امشب بخوابه خوب میشه.

رضوانه خانم با ناراحتی سر تکان داد و گفت: آره طفلکی خیلی ناراحته. هیچیم نمی خوره. کاش یه دارویی بهش می دادین اشتهاش باز شه. نمی دونم با من غریبی می کنه یا مشکلی داره...

جلو رفت. با عروسش زیر بغلهای مهشید را گرفتند و او را به اتاقش رساندند. مهشید کمی بیدار شد و سعی کرد وزنش را کمتر روی دستهایشان بیندازد ولی خیلی خوابش می آمد. این چند وقت خیلی بد خوابیده بود. چه خوب که امشب می توانست بخوابد.