X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دوباره عشق (26)

جمعه 23 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 02:21 ق.ظ
سلام به روی ماهتون به چشمون سیاهتون. اگه چشم رنگی هم هستین سلام


بازم شبی که از نیمه گذشته بازم ادامه ی ماجرا. البته این قسمت دیشب حاضر شد ولی بلاگ سکای لج کرده بود باز نمیشد. امشب ویرایش کردم و اگه خدا بخواد ارسال می کنم. سعی می کنم قبل از نوروز یکی دو پست دیگه بذارم. دعا کنین بتونم. شلوغم همچنان!




محله ساکت و قدیمی بود؛ با خانه های قدیمی یک یا دو طبقه. تک و توک آپارتمانهای کهنه هم بودند. سر یک کوچه ی باریک توقف کردند. چند قدم باقیمانده را باید پیاده می رفتند.

سیاوش جلوی یک در یک لنگه ی قهوه ای رنگ که قوس بالای آن با شیشه های رنگی تزئین شده بود، ایستاد. کلید انداخت و در را باز کرد. با صدای بلند یاالله گفت و تعارف کرد بقیه داخل شوند.

مهشید با کنجکاوی وارد راهروی باریک شد. روبرویش پرده ای بود که حاجب حیاط میشد. دو طرف همانطور که شنیده بود دو تا در بود.

حیاط کوچک پر گل و قشنگ بود. دو سه  پله بالا رفتند تا به ورودی اتاقها رسیدند. رضوانه خانم با خوشرویی به استقبالشان آمد و سیاوش بلند گفت: سلام مادر. مهمونتون رو آوردم.

و به مهشید اشاره کرد. مهشید با ناباوری به زنی که روبرویش بود چشم دوخت. این زن نهایتاً شصت سال داشت. پیر به نظر نمی رسید. سر حال و قبراق بود. جمع و جور، مرتب، خوش پوش با موهایی کوتاه و مرتب و پیراهن گلدار قشنگ. رو به مهشید لبخند زد و گفت: خوش اومدی عزیزم.

همه را به اتاق پذیرایی نه چندان بزرگش راهنمایی کرد. مبلهای قدیمی با روکشهای جدید نرم و راحت بودند. رضوانه خانم گرم و مهربان از آنها پذیرایی کرد. برای مهشید تعریف کرد که خانه را با پول بافتنی بافتن برای مردم خریده است. شوهرش کارگر بوده و توانایی خرید خانه را نداشته. او خرج خانه را می داده و رضوانه خانم کم کم با قرض و زحمت خانه ای را که چند سال در آن مستاجر بودند، خریده است. این بود که خانه ی کوچکش را خیلی دوست داشت و حاضر نبود جای دیگری زندگی کند.

بعد از شام گرم و خوشمزه از رضوانه خانم خداحافظی کردند و قرار شد مهشید تا آخر هفته مستقر شود. خیلی خوش حال بود! برای اولین بار در دوران دانشجویی می خواست یک زندگی تقریباً مستقل را تجربه کند. قرار بود برای اتاقش گاز و یخچال بخرد. کمی ظرف داشت. اتاق هم پنکه سقفی و رادیاتور داشت و احتیاجی به وسایل گرمایشی و سرمایشی نبود. می ماند پول گاز و یخچال که سمانه گفت به او قرض می دهد.

صبح روز بعد در حالی که از خوشحالی سر پا بند نبود به دانشگاه رفت. گروهشان در محوطه پراکنده بودند. افسانه دست دور گردنش انداخت و پرسید: چیه؟ می درخشی؟ چون کلاس تشکیل نمیشه خوشحالی؟

مهشید متعجب پرسید: هان؟

_: کلاس تشکیل نمیشه. گفتم شاید چون دفعه ی قبل با استاد بحثت شد الان خوشحالی که دوباره روبرو نمیشین.

مهشید کوتاه خندید و گفت: اوه نه بابا. به کلی فراموشش کرده بودم.

_: پس واسه چی خوشحالی؟

کامیار جلو آمد و گفت: دیروزم که لو ندادی. زود باش بریز بیرون ببینیم چه خبره.

فرشید حرف او را کامل کرد و گفت: و چقدر سور می بره!

مهشید خندید و پرسید: سور می بره؟! یعنی چی؟

فرشید شانه ای بالا انداخت و گفت: نشنیدی میگن مثلاً این لباس چقدر پارچه می بره؟ ما هم باید اندازه بگیریم ببینیم این خبر تو چقدر سور می بره!

پریا ناگهان خودش را انداخت وسط و پرسید: اون مرد خوشبخت کیه؟

امید هم که به جمعشان اضافه شده بود، پوزخندی زد و گفت: لابد همون آقاخوش تیپه که با منوچهر دعوا کرد.

مهشید چهره درهم کشید و گفت: با منوچهر دعوا نکرد! ضمناً به ایشونم هیچ ربطی نداره.

مهران که جمع دوستانش را دید جلو آمد و گفت: بچه ها نرگس حالش بد شده بردنش بیمارستان. بدوین!

مهشید دو دستش را توی صورتش کوبید و پرسید: چی شده؟!

_: چه می دونم. همون دیابتش. قندش بالا پایین شده. من دارم میرم بیمارستان. هرکی میاد بیاد.

امید و فرشید با تاکسی و بقیه با ماشین مهران رفتند. نرسیده به بیمارستان ماشین را پارک کرد و بقیه ی راه را تقریباً دویدند. پسرها جلو بودند و مهشید نفهمید چطور از سد نگهبانی گذشتند. فقط می دوید.

متصدی اطلاعات شماره اتاق را گفت و به دنبال آن اضافه کرد: البته الان وقت ملاقات نیست. آقایونم تو بخش بانوان نمی تونن برن!

ولی هیچ کدام به حرفش گوش نکردند. در حالی که راهنماهای روی دیوار را دنبال می کردند به بخش بانوان رسیدند. نگهبان جلویشان را گرفت و همان حرفهای پرستار را تحویلشان داد.

مهشید با پریشانی گفت: ولی ما باید ببینیمش! ما دوستاشیم. اینجا تنهاست! خواهش می کنم.

تقریباً داد زده بود! نگهبان با اخم گفت: خانم چه خبره؟ ساکت باشین. اینجا بیمارستانه!

صدایی از پشت سرشان پرسید: اینجا چه خبره؟

مهشید بدون این که برگردد از ته دل لبخند زد. افسانه سقلمه ای به او زد و به تندی گفت: نرگس داره میمیره تو می خندی؟!

مهشید چرخید و با چشمهایی درخشان گفت: سلام.

مهراب سرد و سنگی جواب داد: سلام. چی شده؟

مهشید از در شیشه ای بخش جدا شد. قدمی به طرف او رفت و گفت: دوستمون رو آوردن اینجا. می خوایم بریم ببینیمش.

مهراب نگاهی به جمع کرد. همه با سلام و علیک کوتاهی سر تکان دادند و تایید کردند.

مهراب با همان لحن جدی اش گفت: ولی الان که ساعت ملاقات نیست. ساعت دو تشریف بیارین.

مهشید چند لحظه ناباورانه نگاهش کرد. بعد مثل بچه ها به زمین پا کوبید و دستهایش را مشت کرد. ملتمسانه گفت: ولی ما باید ببینیمش. نگرانشیم. اصلاً نمی دونیم چی شده. یه دفعه بیهوش شده.

افسانه با نگرانی افزود: تو کما نرفته باشه! آخه دیابت داره.

مهراب با خونسردی نگاهش کرد و گفت: تو بخشه؟ پس تو کما نرفته.

بعد رو به مهشید کرد و پرسید: همراه داره؟

مهشید با گیجی پرسید: تلفن همراه؟!

مهران کلافه از پشت سرش گفت: نه تنها بوده. یه دفعه بیهوش شد. آمبولانس خبر کردن آوردنش. تا من رسیدم سوار شدن رفتن.

مهشید به مهراب نگاه کرد و با لحن بچه ای که خودش را لوس می کند، پرسید: برم پیشش؟ خواهش!

مهراب نگاهی به جمع انداخت و پرسید: کی بهش نزدیکتره؟ یه همراه می تونه داشته باشه.

مهشید دستهایش را بالا برد. جفت پا بالا پرید و گفت: من! من میرم.

مهراب چنان چشم غره ای به او رفت که مهشید از ترس نزدیک بود خودش را خیس کند!

پریا جلو آمد و با احتیاط پرسید: من برم؟

مهشید نالید: ولی من دوستشم.

افسانه به بازویش زد و به تندی گفت: ما همه باهاش دوستیم. منم می تونم برم.

مهشید نگاهی به قیافه ی جدی و ترسناک مهراب انداخت. بغض کرد. به سرعت گفت: باشه تو بمون.

از جمع جدا شد تا کسی اشکهایش را نبیند. دو قدم بعد شروع به دویدن کرد. صدای مهراب را شنید که به بقیه گفت: یکی تون بره تو، بقیه هم می تونن ساعت دو بعدازظهر تشریف بیارن.

دیگر گوش نداد. بدون این که بداند کجا می رود دوید و از یک در بیرون رفت. به فضای باز رسیده بود. لب باغچه نشست و سرش را خم کرد.

یک نفر کنارش نشست و یک شکلات نیمه باز شده را به طرفش گرفت. با لحنی ملایم گفت: بیا کوچولو یه شکلات بخور آروم شی.

مهشید با حرص دستش را پس زد. مهراب با لحن دخترانه ای گفت: اهه چرا می زنی؟!

مهشید سر برداشت، شکلکی در آورد و رو گرداند. مهراب دوباره جدی شد و پرسید: آخه این مسخره بازی یعنی چی؟ چرا شلوغش می کنی؟

مهشید نگاهش کرد و با ناراحتی پرسید: چرا منو راه ندادی؟ من باید نرگس رو می دیدم. نگرانشم.

_: همتون نگران بودین. چرا باید تو رو راه می دادم؟ یه دلیل بیار که چرا تو؟ مثلاً اون یارو لاغره داشت پس میفتاد! گمونم به در بیمارستان نرسیده سرم لازم میشد.

مهشید با ابروهای بالا رفته پرسید: امید؟!!!

بعد نیشش باز شد و با لبخندی رویایی در حالی که به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود، گفت: چقدرم به نرگس میاد!

بعد به تندی به طرف مهراب برگشت و گفت: امید که نمی تونست بره تو! من باید می رفتم.

_: اون یکی دوستت که مقنعه اش سبز بود رفت.

مهشید مشتهایش را روی زانوهایش زد و نالید: مهراب من باید می رفتم. یعنی این یه ذره هم پیشت اعتبار ندارم؟

و ناامیدانه به او نگاه کرد. مهراب با مهر لبخند زد و گفت: اعتبار شما سر جای خود، اعتبار منم می رفت زیر سوال، اگر تو رو راه می دادم. اونم جلوی چشم نگهبان و دوستات و افراد گذری که با اون شلوغ کاری تو وایساده بودن ما رو نگاه می کردن.

مهشید رو گرداند و با حرص گفت: بله بد میشد اون خانم دکترا و پرستارای خوشگل بفهمن تو با یکی هستی!

مهراب اخم کرد و پرسید: این جمله ی تو یعنی چی؟

مهشید با بی اعتنایی نگاهش کرد و پرسید: چی یعنی چی؟ خب این همه توجهت چه معنی میده؟

مهراب خونسرد و جدی گفت: من ازت خواستگاری کردم و قرار بود بهش فکر کنی. معنیش اینه.

مهشید شکلات را از دست او گرفت. گازی زد و گفت: فکر نکردم.

مهراب با اخم نگاهش کرد. مهشید مدافعانه عقب کشید و گاز دیگری به شکلات زد.

مهراب با همان لحن ترسناکش پرسید: چرا فکر کردی من شوخی کردم؟

مهشید سر به زیر انداخت. لبش را که شکلاتی شده بود لیسید و گفت: من فکر نکردم شوخی کردی...

_: پس چرا بهش فکر نکردی؟

+: خب وقت نشد... تو تازه پریشب... یا شب قبلش... این حرف رو زدی... بعدم من درگیر بودم...

ناگهان برگشت و با شادی گفت: در گیر خونه! خونه پیدا کردم! حالا سمانه می تونه عروسی کنه.

اما نگاه مهراب همچنان ترسناک بود. مهشید سر به زیر انداخت و لبش را گاز گرفت. از گوشه ی چشم مهراب را که کنارش لبه ی جدول باغچه نشسته بود، نگاه کرد و گفت: روپوشت کثیف میشه.

_: من یک کلمه جواب می خوام.

مهشید ناگهان از جا برخاست و معترضانه گفت: آخه چه جوابی بدم؟!

مهراب هم برخاست و گفت: جوابم اینقدر سخت نیست.

مهشید چند قدم دور شد. بعد در حالی که رو به او عقب عقب می رفت، گفت: هر وقت با خانوادت اومدی دیدن خانوادم بهت جواب میدم.

بعد دوباره رو گرداند. مهراب با او هم قدم شد و گفت: من می خوام الان جوابتو بدونم.

+: خب نمی دونم! چی بگم؟ ضمناً...

در گفتنش تردید داشت. مکث کرد. مهراب پرسید: ضمناً چی؟

مهشید سرش را توی یقه اش فرو برد و با تردید گفت: مهراب تو دوست خیلی خوبی هستی. یه حامی... خیلی مهربونی... ولی...

_: ولی چی؟

+: من می ترسم نتونم... تو از بچه بازیهای من ناراحت میشی. آزادی من اذیتت می کنه. تو یه خانوم خونه می خوای که من نیستم.

سر برداشت و ملتمسانه نگاهش کرد. مهراب لبهایش را بهم فشرد و به او نگاه کرد. بعد از چند لحظه پرسید: این حرف آخرته؟

+: می تونی کوتاه بیای؟

_: فکر نمی کنم بتونم. اینا عقاید منه.

+: پس چرا اومدی طرف من؟

_: تو مهربونی. پاکی. ساده ای. دروغ نمیگی... دوست داشتنی هستی.

+: آره. تا وقتی که بچه بازی نکردم. بعد یه دفعه تبدیل میشم به اژدها!

مهراب با بی حالی خندید و گفت: نه. چی داری میگی؟ من فقط میگم تو جمع کمی مراقب رفتارت باش. این همه جیغ جیغ کردن و جلب توجه اصلاً قشنگ نیست.

مهشید غرغرکنان گفت: من نمی خواستم جلب توجه کنم. فقط می خواستم برم نرگس رو ببینم.

بعد دوباره سر برداشت و ملتمسانه پرسید: می تونم برم؟ میای باهام که نگهبان رام بده؟ باید ببینمش.

_: باز که داری عقب عقب میری. می خوری زمین! هی پشت سرتو! مواظب باش!

مهشید که پا روی سنگی گذاشته بود، به زحمت تعادلش را حفظ کرد و نالید: مهرااااب...

مهراب با لحن جدی ولی مهربان گفت: جان مهراب؟ میشه درست راه بری؟

مهشید چرخید. دوباره با او همقدم شد و گفت: باید ببینمش.

_: میریم می بینیمش. فقط دو دقیقه! همینقدر که خیالت راحت بشه.

+: افسانه از من خوشگلتره که اجازه داره بمونه؟!

مهراب بی حوصله پرسید: مهشید کی می خوای دست از این بچه بازیا برداری؟

+: من واقعاً می خوام بدونم چرا اون؟

_: گفتم که! حیثیت من می رفت زیر سؤال. قرار نیست که هرکی کولی بازی در بیاره پرسنل بیمارستان کوتاه بیان! اینجوری که سنگ رو سنگ بند نمیشه. بیمارستان قانون داره.

+: بعد چه قانونی میگه افسانه...

مهراب حرف او را قطع کرد و گفت: مهشید! اگه بس نکنی نمیریم پیشش ها!

مهشید سر به زیر انداخت. آه بلندی کشید و گفت: باشه. بریم.

مهراب نفسش را با حرص بیرون داد و وارد راهروی طولانی شد. مهشید هم در حالی که پاهایش را روی کف سنگ مرمر می کشید به دنبالش روان شد.

چند قدم بعد مهراب برگشت و گفت: اینقدر پاهاتو رو زمین نکش. یه کم تندترم راه بیا.

مهشید بدون این که سر بردارد گفت: دو متر پا داری فکر می کنی منِ کوتوله می تونم هم قدمت راه بیام.

مهراب لبهایش را بهم فشرد و صبر کرد تا مهشید برسد. بعد در حالی که سعی می کرد، یواش راه برود، گفت: من که با تو دشمنی ندارم. چرا از هر حرفی یه دعوا می سازی؟

+: آخه دعوا می کنی. هرکار می کنم ایراد می گیری. بابا من نیستم. اینجوری نمی تونم.

مهراب سرد و جدی پرسید: این حرف آخرته؟

مهشید سری به تایید تکان داد و گفت: آره. من نمی تونم اون بانوی با شخصیتی باشم که تو می خوای. من همینم که می بینی.

_: نمی خوای بیشتر فکر کنی؟

+: نه. بذار دوستانه جدا شیم. من طاقت یه دعوای جدی رو ندارم.

غم گرفته به مهراب نگاه کرد. مهراب لبهایش را بهم فشرد و سر تکان داد. بدون حرف دیگری از سد نگهبانی گذشت و مهشید به دنبالش روانه شد. وارد اتاق نرگس شدند. بهوش آمده ولی خواب بود. بی صدا از افسانه احوالش را پرسید. مهراب نگاهی به پرونده ی پایین تختش انداخت و زمزمه کرد: چیزیش نیست. یه کم افت قند داشته که به موقع به بیمارستان رسیده. تا عصر مرخص میشه. بریم.

مهشید نگاهی دور اتاق انداخت. چهار تخت همگی پر بودند. افسانه هم سر پا ایستاده بود. مهشید زمزمه کرد: می خوای تو بری من بمونم؟

افسانه سرش را به نشانه ی نه عقب برد و گفت: نه هستم پیشش. تو برو.

مهشید به ناچار دوباره به دنبال مهراب از بخش خارج شد. همین که از در شیشه ای بخش گذشتند گفت: ممنون که باهام اومدی. خداحافظ.

مهراب روپوش سفیدش را روی دستش انداخت و گفت: کشیکم تموم شده. می رسونمت.

مهشید رو گرداند و آرام گفت: با تاکسی میرم.

_: فرض کن من تاکسی! اصلاً عقب بشین. بیا.

و به طرف در پشتی بیمارستان راه افتاد. مهشید هم به دنبالش رفت. مهراب سر حرفش ماند. در راننده را که باز کرد، در پشت سرش را هم برای مهشید گشود و سوار شد.

مهشید هم نشست. لحظه ای نگاهشان توی آینه باهم تلاقی کرد. بعد مهشید رو گرداند و آرام گفت: باید برم دانشگاه.

_: باشه.

تمام مسیر در سکوت گذشت. وقتی رسیدند، مهراب آرام گفت: این مدت اذیتت کردم. بهت سخت گرفتم. به خاطر همه چی معذرت می خوام و ممنون که تحمل کردی. برات... آرزوی خوشبختی می کنم. امیدوارم وقتی ازدواج کردی... همسرت قدر مهربونیتو بدونه.

مهشید سر به زیر انداخت. دلش پر می کشید برای این مرد! قلبش دیوانه وار می کوبید. خواست زیر حرفش بزند اما نمیشد. می دانست که بالاخره به دعوا می رسد... پس آرام سر برداشت و گفت: امیدوارم یه بانوی واقعی نصیبت بشه که لیاقت بزرگیتو داشته باشه. خداحافظ.

_: خداحافظ.

خداحافظی تلخ و سردی بود. مهشید بدون حرف دیگری پیاده شد و از سر در دانشگاه گذشت.

روز بعد با طعم تلخی در وجودش از خواب بیدار شد. با یادآوری عاشقانه ی ناتمامش دلش گرفت. از جا برخاست و به خود یادآوری کرد ظاهر دلچسب و قدرت دوست داشتنی مهراب در یک زندگی مشترک به زودی کهنه میشود و او می ماند و سختگیریهایی که تحملش را ندارد.

با بغضی فروخورده تختش را مرتب کرد و به خود نهیب زد برای انتخاب خودش عزاداری نکند! اما مگر میشد؟ دلش برای دیدن دوباره اش پر می کشید. منطقش به شدت افسار می کشید و اجازه نمی داد: حرفی زدی روش وایسا!

عصبانی گوشه ی لحاف را صاف کرد و از اتاق بیرون رفت. سمانه حاضر شده بود و داشت بیرون می رفت. با تعجب پرسید: چی شده؟

مهشید رو گرداند که چشمان خیسش را نبیند. در حالی که در دستشویی را باز می کرد، گفت: هیچی. زود داری میری...

_: یه کار بانکی دارم بعد میرم بیمارستان. تو چته؟

اما مهشید فقط گفت به سلامت، و خودش را توی دستشویی انداخت.

سمانه هم چون عجله داشت رفت. مهشید بیرون آمد. حوصله ی دانشگاه رفتن نداشت. لباس چرکها را توی ماشین لباسشویی انداخت. کمی دور و بر خانه را مرتب کرد، ظرفها را شست. ماشین که کارش تمام شد لباسها را پهن کرد و بالاخره ساعت نزدیک ده صبح بود که از خانه خارج شد. به خودش قول داد تا زمانی که مهراب را فراموش کند، خودش را سرگرم کند. ولی انگار برعکس از در و دیوار برایش می رسید. توی دانشگاه افسانه می پرسید کارش با آن دکتر خوش تیپ به کجا رسیده است؟ توی خانه سمانه از مهراب می گفت و آن همه کمکی که به او کرده بود... و مهشید هربار حس می کرد سد دفاعی اش نازکتر و شکننده تر می شود. مرتب به خودش دلداری می داد: مقاومت کن. درست میشه...

اسباب کشی و شلوغی اش کمی کمکش کرد. گاز و یخچال نخرید. حسش نبود. در مقابل اصرارهای سمانه گفت بعداً می خرد. شاید ترم بعد... رضوانه خانم هم گفت می تواند از گاز و یخچال او استفاده کند و مهشید ظاهراً قبول کرد. هرچند دلش نمی خواست این کار را بکند. اصلاً مگر مهم بود این دو سه ماه باقیمانده را چی بخورد و کجا نگه دارد؟! آن چه مهم بود فراموش کردن مهـــ.... آن دکتر خوش تیپ بود!

با خود می گفت: فراموشش می کنم! اصلاً انگار از اول نبوده. اصلاً انگار شب سال نویی نبود و اون شب با اون همه دلتنگی نگذشت. مزد دستم رو بگو! بهتره فقط به فردا صبحش فکر کنم و اون همه تحقیری که شدم!

اما این دلداریها هم آرامش نمی کرد. در کنار تمام این تحقیرها یک آشنایی بود، دلتنگی بود، مردی بود که باید فراموشش می کرد.

فروردین با تمام فراز و نشیبش گذشت. فروردینی که با آشنایی با مهراب شروع شده بود و سه هفته نگذشته تمام شده بود. توی خانه ی جدید جا افتاده بود. معمولاً نهار را توی دانشگاه می خورد و صبحانه و شام هم به غذای آماده ی ساده ای اکتفا می کرد.

دوم اردیبهشت عقدکنان سمانه بود. یک عقد محضری و شام توی رستوران. مهشید برای اولین بار با خانواده و دوستان سمانه آشنا شد. شب توی رستوران به خواهش سمانه داشت بین میزها می گشت تا اگر کسی کم و کسری دارد برایش فراهم کند که سمانه جلو آمد و با شادی اعلام کرد: پذیرایی از مهمان مخصوص امشب هم دست خودتو می بوسه!

مهشید خندید و برگشت. با تعجب پرسید: مهمان مخصوص؟!

اما خنده روی لبش خشک شد. به جرأت می توانست بگوید قلبش هم از تپش ایستاد. نگاهش روی دکمه ی کت خاکستری روبرویش ثابت ماند و حتی سرش را هم بلند نکرد. دور برش همهمه بود اما دیگر هیچ چیز نمی شنید.

سمانه یک صندلی کشید و گفت: آقای دکتر بفرمایید. مهشیدجان خودتم غذاتو بگیر بیا اینجا کنار آقای دکتر باهم بخورین.

سمانه چه می گفت؟ جملات در ذهنش حلاجی نمی شدند. فقط فهمید که کیفش را از روی یک صندلی چنگ زد و به طرف در رفت. در راه به یکی از پیش خدمتهای رستوران گفت: برای اون آقای قدبلند کت خاکستری شام ببرین.

و از در بیرون رفت. حالا قلبش دیوانه وار می کوبید. نفس کم آورده بود. حالش بد بود. نتوانست ادامه بدهد. چند قدم بعد از رستوران روی پله ی یک مغازه نشست.

یک صدای نرم و جدی از بالای سرش گفت: قبل از این که سمانه خانم بفهمه نیستی برگرد.

به کفشهای واکس خورده اش چشم دوخت و سعی کرد نفس بکشد. اما نمیشد. حرف هم نمی توانست بزند.

مهراب سر پا نشست و پرسید: حالت خوبه؟ ببینمت.

مهشید به زحمت گفت: خوبم. برو.

مهراب زمزمه کرد: داری با خودت چکار می کنی؟

+: برو.

_: نفس بکش. سرتو بگیر بالا. ریه هاتو از هوا پر کن...

سرش را بالا بگیرد؟! که چشمش به آن چشمها بیفتد؟ که دوباره دیوانه شود؟ نه!

همانطور که سرش پایین بود سعی کرد نفس بکشد. مهراب برخاست و گفت: میرم برات آب بیارم.

صدای قدمهایش که دور میشدند را شنید. سعی کرد برخیزد. باید می رفت. به زحمت سر پا ایستاد و به دیوار تکیه داد. چشمهایش را بست و نفس تازه کرد.

یک نی به لبش خورد و صدای ملایمی که گفت: یه کم آب بخور. بهتری؟

چشمهایش را باز کرد و به دستی که دور بطری آب حلقه شده بود چشم دوخت. کمی آب نوشید. بعد گفت: از قول من از سمانه خداحافظی کنین. باید برم.

_: شام نخوردی. ناراحت میشه بری. امشب شب عروسیشه!

نگاهش بی اراده بالا آمد. اما همین که به چانه اش رسید، به خود نهیب زد و سر به زیر انداخت. آرام گفت: همین که شما هستین کافیه. منم از عصر بودم. بسه.

و از دیوار جدا شد. اما مهراب راهش را بسته بود. آرام گفت: اجازه بدین برم.

_: و اگه اجازه ندم؟!

+: دیکتاتوریتونو ثابت می کنین!

مهراب زمزمه کرد: باز شدم شما...

قدمی عقب رفت و راه را برایش گشود.

صدای جیغ سمانه مانع رفتنش شد: شما دو تا اینجایین؟!!! بابا خلوت عاشقانه تونو بذارین یه وقت دیگه! مثلاً مهمونای عزیز منین ها!

مهراب عذرخواهانه خندید و گفت: شرمنده.

مهشید ناخواسته خنده اش را دید. احساس کرد تمام سدهای دفاعیش از خنده ی دلنشین او فرو ریختند.