نمای وبلاگ دوباره عشق (25) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

دوباره عشق (25)

دوشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 03:35 ق.ظ

سلام سلامممم

خوب هستین؟ چه می کنین با خونه تکونی؟ شستین رُفتین تموم شد؟! خوش به حالتون!

اینم یه پست حاصل بی خوابی شبانه! ویرایش درست و درمون هم طبق معمول نشده. خوابم گرفته. اشکالی بود بگین اصلاح کنم. 



وقتی به خانه رسید از دیدن خانواده ی چهار نفره سمانه که شام می خوردند، لبخندی بر لبش نشست. سمانه و سیاوش با خوشرویی به او هم تعارف کردند که بنشیند؛ ولی مهشید تبسمی کرد و عذرخواهی کرد. نهار دیر خورده بود. خسته هم بود. بیشتر از حد توانش انرژی گذاشته بود. تازه سر شب بود ولی سرش سنگین بود و خوابش می آمد. لباس عوض کرد و عروسکش را در آغوش کشید. با وجود سر و صدای یاشار و سهراب که از هال به گوش می رسید، خیلی زود خوابش برد.

صبح روز بعد که بیدار شد اولین چیزی که دید نور صبحگاهی بود و بعد صورت مهربان عروسکش. چند لحظه با ناباوری به عروسک و بعد به پنجره چشم دوخت. این همه خوابیده بود؟!

احساس می کرد دیروز فقط یک رویا بوده است که طی خواب طولانی دیشب دیده است، اما عروسک ثابت می کرد که واقعاً این اتفاقات افتاده است.

با ناباوری برخاست. عروسک را برداشت و کنار پنجره ایستاد. آفتاب بهاری تازه طلوع کرده بود. در حالی که حیاط کوچک پشت آپارتمان را به عروسک نشان می داد، زمزمه کرد: اینجا خونمونه. البته فعلاً. باید زودتر جل و پلاسمونو جمع کنیم تا سمانه بتونه این خونه رو تحویل بده و خودش بره سر خونه زندگیش... کاش یه اتاق پیدا می کردم...

نگاهی خندان و امیدوار به عروسک انداخت و گفت: پیدا می کنم. باید بکنم. فعلاً بشین اینجا من برم قدم بزنم. حیف این هواست که تو خونه بمونم!

عروسک را لبه پنجره نشاند و دامن قرمزش را صاف کرد. لبخندی عمیق به رویش زد. چهره ی مهراب پیش چشمش جان گرفت. دکتر اخموی جدی!

خندید. عروسک را رها کرد. لباس عوض کرد و آماده شد. سری به آشپزخانه زد. با کمترین سروصدایی که می توانست کتری را روشن کرد و صبحانه را چید. فقط یک نان تازه کم داشت که توی این هوای بهاری رفتن و خریدنش واقعاً لذت بخش بود. اصلاً خود زندگی بود!

قدم زنان تا نانوایی رفت. هوای اول صبح کمی خنک بود. بازوهایش را بغل گرفت و رو به آسمان لبخند زد. چشمهایش را بست. وقتی سرش را پایین آورد و چشمهایش را باز کرد، آقاسیاوش را دید که با دو تا نان از صف نانوایی جدا شد و به طرف او آمد. با لبخند گفت: سلام. صبح بخیر. بفرمایین.

و یک نان به طرف او گرفت. مهشید لبخند زد و گفت: سلام. صبح شمام بخیر. خیلی ممنون. میرم میگیرم.

_: اینو برای خونه ی شما گرفتم. یکی برای ما بسه.

مهشید قدرشناسانه نان را گرفت و گفت: متشکرم.

باهم به طرف خانه راه افتادند. هنوز چند قدم نرفته بودند که آقاسیاوش گفت: چه خوب شد که شما رو دیدم. کارتون داشتم.

مهشید با ابرویی بالا رفته نگاهش کرد و متعجب گفت: بفرمایید.

آقاسیاوش نگاهش را از او دزدید و گفت: شما این خانم ما رو می شناسین که چقدر ناز داره.

مهشید خندید و گفت: بله خوب می شناسمش. شکر خدا بالاخره رضایت داده.

آقاسیوش با نارضایتی گفت: چه رضایتی؟ میگه تابستون. می ترسم تا اون وقت یه بهانه ی دیگه پیدا کنه. گفت باید خونه رو نقاشی و تعمیر کنی. ولی فردا کار نقاشا تموم میشه. تعمیرات زیادی هم نمی خواد. این چند وقت خرد خرد کردم. همه چی مرتبه...

+: خب؟

_: یکی دیگه از بهانه هاش... شمایین.

مهشید با ناراحتی لبهایش را بهم فشرد و نفسش را رها کرد. سری به تایید تکان داد و گفت: تو فکرش هستم. سعی می کنم همین روزا یه جایی پیدا کنم.

اما خودش هم می دانست که مزخرف می گوید! دو روزه کجا را می خواست پیدا کند؟ اصلاً اگر جایی بود که با امکاناتش جور در بیاید که همخانه ی سمانه نمی شد!

سیاوش با تردید گفت: راستش من یه پیشنهاد داشتم... مادر من تنهاست. تو یه خونه ی قدیمی کوچیک زندگی می کنه و به هیچ وجه هم حاضر نیست خونه رو بفروشه و آپارتمان نشین بشه. می دونین... یه اتاق و یه سرویس دم در داره. یعنی در ورودی تو یه دالون باز میشه. اتاق و سرویس کامل دو طرفشن. بعد می رسه به حیاط. کوچیکه ولی بد نیست. هم شما از تنهایی در میاین هم مادرم. اجاره هم نمی خواد. کاری هم ازتون نمی خواد. همینقدر که شبا اونجا باشین و تنها نباشه، ازتون متشکریم.

مهشید متفکرانه گفت: باید ببینم...

در ذهنش به خودش تشر زد: چرا ناز می کنی دختر؟ خواستگاری که نکرده! داره بهت خونه پیشنهاد میده. آدم دیده و شناخته ایم هست! مشکلت چیه؟

آقاسیاوش با اطمینان گفت: البته بیاین ببینین. سرشب می خوایم با سمانه و بچه ها یه سر بریم اونجا. شما هم بیاین. هم با مادرم آشنا میشین هم با خونه و محله. جاشم خوبه. نزدیک دانشگاهه. از اینجا که خیلی نزدیکتره.

این دیگر عالی بود! مهشید با لبخند گفت: واقعاً از لطفتون ممنونم!

_: خواهش می کنم. شما لطف می کنین. هم مادرم از تنهایی درمیاد، هم سمانه رضایت میده زودتر بریم سر خونه زندگیمون.

به خانه رسیده بودند. مهشید با دنیایی امید از آقاسیاوش خداحافظی کرد و وارد خانه شد. سمانه بیدار شده بود و داشت یاشار راه می انداخت. یاشار خواب آلوده سر میز صبحانه نشسته بود و سمانه تند تند برایش لقمه می گرفت تا از سرویس مدرسه اش جا نماند.

سلام و علیک گرمی باهم کردند و سمانه با خوشحالی گفت: به به نون تازه هم که داریم! دستت درد نکنه.

مهشید نان را روی میز گذاشت و گفت: دست آقاسیاوش درد نکنه. من هنوز می خواستم برم تو صف وایسم که اون دو تا گرفت و یکی داد برای ما.

سمانه رو به یاشار گفت: بخور ببین باباسیاوش برات نون تازه گرفته.

یاشار از جا برخاست و در حالی که کیفش را برمی داشت، گفت: دیرم شده. خداحافظ.

_: اینم بخور یاشار. هیچی نخوردی.

یاشار لقمه را گرفت و از در بیرون رفت. مهشید سر میز نشست و با لبخند گفت: چقدر چوب لای چرخ این باباسیاوش می گذاری که همش از دستت شاکیه؟

سمانه دو فنجان چای روی میز گذاشت و در حالی که می نشست پرسید: باز دیگه چی میگه؟

مهشید جرعه ای چای نوشید و گفت: میگه عشقم نفسم عزیزم رضایت نمیده بیاد خونه ام!

سمانه سرش را کج کرد و با لبخند گفت: من کی رضایت ندادم؟!

+: میگه من فعلاً برم با مادرش زندگی کنم که هم مادرش تنها نباشه و هم تو بتونی اینجا رو تخلیه کنی.

_: جدی؟! خودش بهت گفت؟! چه فکر خوبی! همیشه نگران مادرشه. تا حالا برادرش پیشش بود، ولی چهار پنج ماه پیش عروسی کرد و رفت سر خونه زندگیش. بعدم یه مدت خواهرش قهر کرده بود و اومده بود پیشش که اونم شکر خدا شب عیدی آشتی کرد و برگشت خونه شوهرش. دیگه از قبل عید تا حالا تنهاست. خونه هم کوچیکه. غیر از اون اتاق کوچیکه دم در جایی رو نداره که مثلاً بتونه اجاره بده یا یکی از بچه هاش برن پیشش. اینه که دنبال یه آدم مطمئن می گشت که بره پیشش. کی بهتر از تو؟!

مهشید خندید و با اشتیاق پرسید: خونش از اون قدیمیاست که حیاط داره و حوض و باغچه؟!

سمانه لبخندی زد و گفت: آره. ولی حیاطش کوچیکه. شاید نهایتا بیست سی متر اینا باشه. ولی یه حوض کوچیک داره با فواره و ماهی قرمز، یه باغچه هم پر از گل، گوشه ی حیاطم یه باغچه ی کوچیک که توش یه چنار قدیمیه.

مهشید با خوشحالی گفت: چه عالی!

_: این اتاقه دم دره. تو راهروی ورودی. یعنی اتاق و سرویس درشون می خوره تو راهرو. زمستون سرد میشه. به حیاط فقط یه پرده داره. اتاقشم کوچیکه. هفت هشت متر کلشه.

+: خوبه دیگه. بیشتر می خوام چکار کنم؟ زمستونم یه نایلون می زنم جلوی پرده، یه یونولیتم پشت در خونه که وقتی میرم دستشویی یخ نزنم.

و خندید. با خوشحالی از جا برخاست و آماده ی رفتن شد.

نزدیک دانشگاه بود که گوشیش زنگ زد. مهراب بود. با سرخوشی دکمه ی اتصال تماس را فشرد و گفت: سلام آقای دکتر!

_: علیک سلام! تو کی یاد می گیری؟

مهشید خود را به نفهمی زد و با همان لحن خندان و عشوه گر پرسید: چی رو؟!

_: اسم دکتره رو!

+: آهان! یاد می گیرم. عجله نکنین. خوب هستین شما؟

_: شکر خدا خوبم. تو چطوری؟ دیگه تب نداری؟

+: نه بابا خوب خوبم.

_: خدا رو شکر. ولی بازم یه سر بیا بیمارستان.

+: برای دید و بازدید وقت بسیاره. الان دارم میرم دانشگاه.

_: منم برای دید و بازدید نگفتم. بیا آزمایش بده. نمیشه یهو بی دلیل تب به اون داغی بکنی.

+: همچین بی دلیل بی دلیلم نبود!

_: مهشید! خواهش می کنم. مسخره بازی رو بذار کنار و بیا بیمارستان. بحث سلامتیت شوخی نیست.

+: منم شوخی نمی کنم. حالم خوبه.

_: برای اطمینان خاطر به محض این که کلاست تموم شد میای بیمارستان. من امروز تا فردا صبح اینجام. نیای خودم میام دنبالت.

دوباره همان دکتر جدی بداخلاق شده بود. مهشید نمی دانست از ترس بدخلقی کردنش یا دلتنگی دیدارش بود که گفت: باشه. عصر میام.

_: آفرین! منتظرتم. فعلاً خداحافظ.

+: خداحافظ.

دکمه ی قرمز را فشرد و رو به گوشی غر زد: بداخلاق!

ولی بازهم خندید. امروز خوشحال بود. خیلی خوشحال بود!

ضربه ی محکمی به شانه اش خورد و پریا پرسید: چه خبره کبکت خروس می خونه؟

+: آآآخ! پریا سلام! له شد!

_: سلام. نه بابا اونقدرا محکم نزدم!

+: همچین بدم نبود.

امید از روبرو رسید و در حالی که جلوی در ورودی مکث می کرد، با لبخند گفت: سلام. بفرمایید.

مهشید با لحن داش مشتی گفت: سلام آقاامید گل بلبل. شما بفرمایین.

پریا سری تکان داد و رو به امید گفت: این واقعاً یه چیزیش میشه ها! ببینم مهشید کارتت برنده شده؟

+: کارتم؟ نه بابا چه کارتی؟ چرا وایسادین تعارف می کنین؟ برین تو دیگه. اصلاً خودم میرم.

و وارد شد. امید و پریا به یکدیگر نگاهی انداختند و شانه هایشان را بالا انداختند. مهشید چون از خانه و عاقبتش مطمئن نبود، حرفی به دوستانش نزد ولی دلیل نمیشد گروه دوستان که دست از پرس و جو برداشته بودند، دست از بستنی هم بردارند! مجبور شد به بستنی مهمانشان کند و طبق معمول برای فرشید دو تا بگیرد و برای نرگس یک آب معدنی هم بگیرد.

عصر از فرط هیجان کلاس آخرش را بی خیال شد. دلش برای دیدن مهراب پر می کشید. وقتی به بیمارستان رسید، ساعت سه و نیم بود. هنوز وقت ملاقات بود و این دفعه نگهبان مانعش نشد.

از سد نگهبان راحت گذشت، اما توی راهروهای پیچ در پیچ بیمارستان گم شد. بازهم مجبور شد با مهراب تماس بگیرد. اشغال بود. یک بار دو بار سه بار... همانطور راه می رفت و گاهی از دکترها و پرستارها سراغ مهراب را می گرفت.

بالاخره او را یافت. داشت با تلفن حرف می زد. روی میز خم شده بود و چیزی یادداشت می کرد. یک دکتر زن میانسال هم کنارش نشسته بود و نکاتی را یادآوری می کرد. بالاخره تلفنش تمام شد و به بحث با خانم دکتر ادامه داد.

مهشید با لبخند در چند قدمی اش ایستاد. چقدر دلتنگش بود! مگر از دیروز تا حالا چقدر گذشته بود؟! چقدر این صدا را دوست داشت. این حرکات نرم و حساب شده و مسلط دستهایش... اصلاً این دستها برای جراحی ساخته شده بودند.

اول خانم دکتر که رو به مهشید بود متوجه اش شد. سر برداشت و با خوشرویی پرسید: با کی کار داشتین؟

مهراب هم سر برداشت. با دیدن او چشمهایش خندیدند ولی لبهایش حالت جدی را حفظ کردند. از جا برخاست و گفت: سلام! ممنون که اومدی.

مهشید لبخندی زد و در حالی که نمی دانست آن همه سرخوشی اش کجا رفته است، گفت: سلام.

دوباره ضربانش بالا رفته بود و دوباره تمام وجودش را هیجانی گرم و شیرین پر کرده بود.

مهراب باز پشت میز نشست و در حالی که دنبال چیزی می گشت، پرسید: دفتر بیمه داری؟

+: همرام نیاوردم. خونه نرفتم.

خانم دکتر برخاست و گفت: پس حالا این پرونده رو بخون، من باز میام...

_: چند لحظه صبر کنین. یه زحمتی براتون داشتم.

کاغذ نسخه و مهر و خودکارش را آماده کرد. از جا برخاست. نگاهی به مهشید انداخت و رو به خانم دکتر گفت: این خانم پریروز ضربانش خیلی بالا بود و دیروز تب چهل، بدون علامت دیگه ای. یعنی به من که چیزی نگفته. اگه لطف کنین معاینه اش کنین، منم براش یه آزمایش بنویسم ببینیم این تب مال چی بوده.

مهشید معترضانه گفت: تبم از ترس بود.

خانم دکتر ابرویی بالا برد و با تعجب پرسید: از ترس؟ از ترس چی؟

مهشید به مهراب اشاره کرد و گفت: از ترس همین دکتر خطرناکتون!

خانم دکتر غش غش خندید و در حالی که دست او را می گرفت و به طرف پاراوان می برد، گفت: واقعاً از دکترافخمی خطرناکترم پیدا نمیشه! بیا ببینم. دراز بکش.

مهشید نالید: آخه برای چی؟ من خوبم!

بالاخره مجبورش کردند معاینه شود، آزمایش بدهد و به هزار و یک سوال جواب بدهد که خانم دکتر و مهراب نتیجه بگیرند که یک ویروس یک روزه بوده و گذشته است!

مهشید با حرص و عصبانیت از پنجره به آسمان که می رفت تاریک بشود چشم دوخت و گفت: هیاهوی بسیار برای هیچ!

مهراب گفت: ببینم دلت می خواست واقعاً یه چیزی بود؟! چرا ناراحتی؟ شکر خدا به خیر گذشته.

+: آره. شکر خدا به خیر گذشته. شما که سوزن تو دستت فرو نرفته و به هزار تا سوال بی ربط و با ربط رو جواب ندادی.

_: مثل این که یه چیزیم بدهکار شدیم.

مهشید نگاهی به گوشیش که داشت زنگ می زد انداخت و به مهراب جواب نداد.

+: سلام سمانه.

_: سلام. کجایی تو؟

+: بیمارستانم.

_: بیمارستان برای چی؟

+: اومدم دیدن یه دکتر غرغروی وسواسی!

مهراب چشم غره ای برایش رفت. مهشید قری به سر و گردنش داد و رو گرداند.

سمانه گفت: ای بابا ما منتظرتیم! یادت رفته؟ قراره بریم دیدن رضوانه خانم.

+: نه یادم نرفته. گیر افتادم اینجا. منتظر جواب آزمایش فوری بودیم و این مسخره بازیا.

_: مهشید درست حرف بزن ببینم چی شده؟ رفتی دیدن دکترافخمی یا....

+: بیخیال... چیزی نیست. بعداً توضیح میدم. من الان میام خونه.

_: ولش کن. همونجا باش ما میایم دنبالت.

+: باشه ممنون. پس رسیدین نزدیک یه تک زنگ بزن بیام سر خیابون.

_: باشه. فعلاً.

مهراب میز را دور زد. رو در روی او ایستاد. چشمهایش را باریک کرد و گفت: که مسخره بازی و دکتر وسواسی و این حرفا!

مهشید که از لحن او کمی ترسیده بود، قدمی به عقب برداشت و گفت: دروغ که نمیگم. من چیزیم نبود.

_: سلامتیت رو نباید سرسری بگیری. هر مرضی هرچه زودتر تشخیص داده بشه، درمانش ساده تره.

مهشید که سعی می کرد نترسد گفت: خودت مرض داری! من خوبم.

مهراب پوزخندش را فرو خورد و گفت: خدا کنه همیشه خوب باشی.

بعد سر برداشت و نگاهی به بلندگو کرد. گفت: ببخشید. مثل این که احضار شدم.

مهشید لبخندی زد و گفت: بفرمایید!

سمانه که رسید، دکتر هنوز برنگشته بود. سر خیابان با عجله سوار ماشین شد که راه ماشینهای عبوری را بند نیاورد.

سلامی کرد و سر جایش جا گرفت. سمانه و سیاوش با خوشرویی جوابش را دادند و یاشار و سهراب که سر توی یک گیم دستی فرو برده بودند، سلامی سرسری کردند.

مهشید به پشتی تکیه داد و سعی کرد رضوانه خانم را مجسم کند. یک پیرزن لاغر قد بلند، یا یک مادربزرگ تپل مهربان؟ شاید هم بین اینها... هیکلی متوسط... آدمی قدیمی از نسلی دیگر... امیدوار بود بتوانند باهم راحت کنار بیایند.