X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دوباره عشق (24)

پنج‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 01:46 ق.ظ

سلااااام

من گمونم به چشم خیلی نزدیکم برم یه اسفند واسه خودم دود کنم  تا که دو تا پست پشت سر هم گذاشتم و خیلی خوشوقت شدم که به به چقدر دارم می نویسم دوباره حسااابی سرم شلوغ شد و امشب بعد از چند روز یه فرصت کوتاه پیدا کردم و فقط تونستم به اندازه ی یه پست کوچولو بنویسم. اینو داشته باشین من باز احتمالاً چند روزی نیستم. 



دوباره تلفنش زنگ زد. به مهشید لبخند زد. مهشید سرش را کج کرد و به سر عروسک تکیه داد و مشغول خوردن شد. مهراب که تلفنش تمام شد، مهشید هین بلندی کشید و گفت: همشو خوردم!

مهراب دستپاچه نگاهی به اطراف کرد و پرسید: همه ی چی رو؟!

مهشید خجالت زده گفت: پیتزامو!

مهراب متحیر پرسید: مگه قرار بود نخوری؟!

مهشید با بدبختی گفت: می خواستم رژیم بگیرم! رفتم خونمون بس خوردم و خوابیدم سه کیلو چاق شدم! تازه! مثلاً تو دکتری! می دونی یه پیتزا چقدر کالری داره؟!

مهراب با لحن کسی که برای اولین بار مطلب مهمی را می شنود با نگرانی پرسید: چقدر؟!

مهشید از لحن او غش غش خندید و مهراب با خنده گفت: با لُپ خوشگلتری! مخصوصا وقتی می خندی.

لحنش طوری بود که مهشید احساس کرد که شوخی می کند و منظورش واقعاً این است زشت شده است! خندید و با عروسک پارچه ای توی سر مهراب زد و گفت: خیلیم خوشگلم!

مهراب برشی از پیتزایی را که به خاطر تلفنهایش فرصت نکرده بود تمامش را بخورد را برداشت و پرسید: مگه من چی گفتم؟!

مهشید بین خنده نالید: مسخرم می کنی! اصلاً خودت چاقی!

مهراب با ابروهای بالا رفته از تعجب گفت: والا من قصدم مسخره کردن نبود! واقعاً صورت تپل بیشتر بهت میاد! حالا نه که بشی صد کیلو! ولی الان خوبی.

مهشید عروسکش را در آغوشش جابجا کرد. کمی رنگ به رنگ شد و گفت: نه باید این سه کیلو رو کم کنم.

مهراب شانه ای بالا انداخت و گفت: هرجور دلت می خواد. اون وقت چونت تیز میشه قیافت جدی میشه. اینجوری صورتت شادتره. بذار ازت عکس بگیرم. لاغر که شدی مقایسه کن.

و به سرعت از جا برخاست. مهشید حیرتزده به رفتنش نگاه کرد. دلش نمی خواست اینقدر سریع پیش بروند. هنوز آنقدر صمیمی نشده بودند که دوست داشته باشد که عکسش را داشته باشد. با تمام اعتمادی که به او داشت موجی از بی اعتمادی به قلبش ریخت. نگاهی به بیابان انداخت و با خود فکر کرد: دیوونه ای ها! وسط بر بیابون معلوم نیست چکار می کنی، نگران یه عکسی؟!

طرف هشدار دهنده ی ذهنش هزاران خبر ترسناک از صفحه ی حوادث روزنامه ها و اینترنت را به خاطرش آورد. آب دهانش را به سختی فرو داد و سعی کرد به خودش مسلط باشد.

مهراب کیف دوربین را از صندوق ماشین بیرون آورد و بندش را دور گردنش انداخت. دوباره نشست و گفت: چرا اخمات تو همه؟ بگو پنیــــــــــــــــــر!

مهشید سر به زیر انداخت و با حواس پرتی موهای کاموایی عروسک را نوازش کرد. مهراب سر برداشت و نگاهی استفهام آمیز به او انداخت. دست از عکس گرفتن کشید. برش دیگری از پیتزایش برداشت و پرسید: چته؟ خوب نیستی؟ باز تبت رفته بالا؟

مهشید سری به نفی تکان داد اما چیزی نگفت. بالاخره طرف بی خیال ذهنش موفق شد کمی آرامش کند. لبخند زد. مهراب هم عکس گرفت. بعد چند تا دیگر با ژشتهای مختلف.

تا این که بالاخره دست برداشت و گفت:جمع کن بریم. دیرم شده. الان بایست بیمارستان باشم! دکتر وظیفه شناس مملکت! چطوره تغییر شغل بدم برم تو کار عکاسی؟!

مهشید که هنوز ته دلش از پخش عکسهایش در اینترنت نگران بود، تبسمی کرد و با صدایی لرزان گفت: این همه درس نخوندی که بری عکاس شی.

مهراب هرچه جلویش بود را توی کیسه ها ریخت و گفت: حالا عکاسیم شغل خوبیه! تو دبیرستان دو تا تابستون رفتم دوره دیدم. خیلی دوست دارم.

مهشید به زحمت گفت: چه خوب!

جعبه ی عروسکش را با یک دست و خود عروسک را با دست دیگرش گرفت و به طرف ماشین رفت.

مهراب بقیه ی وسایل را جمع کرد. جلو آمد. دست روی پیشانی او گذاشت و پرسید: مطمئنی باز تب نکردی؟

مهشید با انزجار عقب کشید و گفت: اینقدر به من دست نزن!

مهراب با تعجب گفت: من فقط می خواستم...

اما جمله اش را تمام نکرد. چهره اش دوباره سرد و سنگی شده بود. به تندی ماشین را دور زد و سوار شد.

مهشید هم با نگرانی سوار شد و عروسکش را محکم در آغوشش فشرد.

مهراب راه افتاد. بعد از چند لحظه نفس عمیقی کشید و گفت: ولی تکلیف این تب باید معلوم بشه. میریم بیمارستان می سپرمت دست یکی از خانومای همکار که مشکلی نداشته باشی.  

با وجود این چهره اش باز نشد. هنوز عصبی بود. مهشید با نگرانی از گوشه ی او را پایید و به آرامی گفت: من خوبم.

مهراب به تندی گفت: همین که گفتم. شوخی نیست. باید معاینه بشی!

مهشید لب برچید و نگاهش کرد. گفت: مهراب من...

نگاه مهراب فوراً رنگ گرفت! بدون این که چشم از جاده برگیرد، پرسید: چی گفتی؟

مهشید با تعجب گفت: من چیزی نگفتم!

_: چرا یه چیزی گفتی!

+: هنوز نگفته بودم!

_: من شنیدم!

مهشید که متوجه ی منظورش نمیشد حیرتزده نگاهش کرد. خوشحال بود که دیگر عصبانی نیست. کوتاه خندید و گفت: بابا اشتباه می کنی!

_: خیلی خب! حالا چی می خواستی بگی؟

+: من تب ندارم. آزمایشم نمی خوام بدم. از خانومای همکارتم خوشم نمیاد!

مهراب ابرویی بالا انداخت و پرسید: چرا خوشت نمیاد؟!

مثل این که زیادی گفته بود! بلافاصله سرخ شد و سر به زیر انداخت. بعد به سرعت تصمیم گرفت جمع و جورش کند. دوباره سر برداشت و گفت: خب آزمایش نمی خوام. مهراب خواااهش! من اصلاً از آمپول می ترسم. می خواستی ازم اعتراف بگیری آره؟! هم عروسک بازی می کنم هم از آمپول می ترسم. هم خیلی ترسو و بچه ننه ام! آره!

مهراب بی صدا خندید. برای لحظه ای با عشق عمیق نگاهش کرد. دوباره چشم به جاده دوخت و گفت: خانم کوچولو هرچی عشوه بیای فایده نداره. تو آزمایش میدی. اگه عفونتی باشه خطرناکه!

مهشید عصبانی گفت: دارم بهت میگم چیزیم نیست! تو چطور دکتری هستی که تا حالا ندیدی کسی از ترس تب کنه!

_: خب ندیدم! والا من تا حالا اینقدر ترسناک نبودم که حتی یه بچه با دیدنم جاشو خیس کنه، چه برسه تب کنه!!!

مهشید با انزجار چهره درهم کشید و گفت: نه همون تب کردن خیلی محترمانه تره! ضمناً این دفعه وقتی عصبانی شدی یه عکس ازت میگیرم شبای شیفتت بذار بالا سرت از ترس خوابت نمی بره. تا صبح آنکال می مونی!

روی آنکال تاکید کرد و در همان حین هم تلفن مهراب زنگ زد. مهراب خندید و مشغول صحبت کردن با تلفن شد. کمی بعد قطع کرد. دوربین را از روی صندلی عقب برداشت و روی پای مهشید گذاشت.

مهشید نگاهی به دوربین کرد و با تعجب پرسید: چیه قراره باز عصبانی بشی؟!

مهراب خندید و گفت: نه. لپ تاپ داری؟

+: آره یکی دارم مال عهد بوق! چطور مگه؟

_: ببر عکساتو بریز روش. بعدم از رو دوربین پاکشون کن. سیم دوربین تو جیب کیفه.

پس نمی خواست عکسهایش را پخش کند!

مهشید دست روی کیف دوربین گذاشت و با نگاهی سرشار از شرمندگی و قدردانی به مهراب خیره شد.

مهراب بدون توجه به او ادامه داد: بقیه ی عکساشم نگاه نکنی برای روحیه ات بهتره! بیشتر عکسهای عملهای جراحیه! در واقع نود درصد استفاده اش وقت کاره. برای همین میگم عکساتو از روش پاک کنی بهتره یه وقت اشتباها همکارا نبینن.

مهشید سر به زیر انداخت و گفت: من... فکر می کنم یه عذرخواهی بهت بدهکارم.

اما جمله اش در میان زنگ تلفن بعدی و مکالمات با عجله ی مهراب گم شد. داشت دستور آماده کردن اتاق عمل را می داد و دستورات دیگری که مهشید درست منظورش را متوجه نمیشد.

وارد شهر شده بودند. همین که به محله ی آشنایی رسیدند، مهشید گفت: منو همینجا پیاده کن. راه رو بلدم. میرم خونه. تو عجله داری باید بری بیمارستان.

_: این که عجله دارم دلیل نمیشه که فراموش کنم که تو باید آزمایش بدی! اگه از خانومای همکار خوشت نمیاد به یکی از استادام معرفیت می کنم که پیرمرد بسیار محترم و شایسته ای هستن.

+: حالا امروز که طوریم نیست. کار داری برو. اصلاً این ساعت که آزمایش نمی گیرن. من فردا صبح آزمایش میدم.

_: آزمایش اورژانسی رو شبانه روز می گیرن. این برای چک کردن عفونته. قند و چربیتو که نمی خوام چک کنم که لازم باشه ناشتا باشی!

+: نه می خوای چک کن! از جیب تو که کم نمیاد. هرکدوم ده بیست تومن میاد روش! ولم کن بابا خوبم.

مهراب جدی پرسید: مهشید به خاطر پولش نمی خوای بدی؟ دیوونه شدی دختر؟ اولاً که پولش با من! بعد از اون اگه یه عفونت باشه و پیشرفت کنه می دونی چقدر بدتره؟؟؟

+: ببین آقای دکتر وظیفه شناس محترم! تو برو به عمل جراحیت برس. اینقدرم پولتو به رخ من نکش. نخیر به خاطر پولش نیست. من الان واقعاً حالم خوبه و احتیاجی نمی بینم...

_: یه چیزی رو روشن کن. تو دکتری یا من؟!

مهشید رو گرداند و از پنجره به بیرون خیره شد. بی حوصله گفت: مهراب باز شروع نکن. خوبم به خدا.

مهراب دستش را به طرفش گرفت و پرسید: اجازه میدی نبضتو بگیرم؟ بذار مطمئن بشم.

مهشید بدون این به او نگاه کند با عذاب وجدان مچش را کف دست او رها کرد. مهراب انگشت دور مچش حلقه کرد و گفت: تب نداری ولی ضربانت هنوز کمی بالائه. تا صبح حواست باشه. اگه تب کردی، اگه ضربانت اذیتت کرد... هر ساعتی بود... تاکید می کنم مهشید هر ساعتی که بود به من زنگ بزن.

مهشید دستش را از دست او بیرون کشید و در حالی که همچنان از نگاه کردن به او دوری می کرد، با صدای گرفته ای گفت: باشه.

_: پیاده شو. از اینجا با مترو می تونی تا نزدیک خونه ی سمانه خانم بری. اگه کار نداشتم می رسوندمت.

مهشید با بی حالی گفت: نه بابا می دونم باید بری. ممنون به خاطر همه چی.

_: خواهش می کنم. خوش گذشت. مواظب خودت باش.

+: باشه. خداحافظ.

_: خداحافظ.