X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دوباره عشق (23)

شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 06:38 ب.ظ

سلام سلام 

من ذوق زده شدم سریع برگشتم  اصلاً از اینا خوشم میاد! از ظهر تا حالا کار و زندگیم مونده رو زمین و من دارم می نویسم! بماند وسطش رفتم نهار بخورم رضاجان امد سراغ کیبورد و هر بلایی که تونست سر متنم آورد  دیگه با مقداری تلاش اصلاحش کردیم. بچه می خواست ویرایش کنه  حسنک هم بعد از هزارسال مشقاشو سریع نوشته و دو ساعته هی میاد و میره می پرسه کی نوبت من میشه کامپیوتربازی کنم؟! دیگه این که دلم می خواست بیشتر ادامه اش بدم ولی طفلک بچه ام گناه داره. ویرایش درست حسابیم نشده. اشتباهی دیدین بگین. با تشکر 





صبح روز بعد عصبانی بیدار شد. چند لحظه ای طول کشید تا بیاد بیاورد که از چی اینقدر دلخور است. از یادآوری مهراب دوباره با حالتی طلبکار لب برچید.

صدای سمانه از آشپزخانه به گوش می رسید. ترانه ای را خارج از آهنگ می خواند. مهشید کنار در آشپزخانه ایستاد و متبسم گفت: بگیم یه آهنگ جدید براش بسازن. تو که کلاً عوضش کردی!

سمانه خندید و گفت: سلام! من هیچ وقت آهنگ تو ذهنم نمی مونه. اصلاً استعدادشو ندارم.

مهشید پشت میز نشست. خواب آلود گفت: علیک سلام. عوضش من همیشه تو ذهنم یه موزیک پس زمینه دارم.

سمانه دو فنجان چای ریخت و در حالی که روی میز می گذاشت گفت: وای نمی دونی چقدر خوشحال شدم خرید کردی. خسته نباشی. خودتم از راه رسیده بودی... صبح داشتم از شیفت برمی گشتم از فکر یخچال خالی داشت گریه ام می گرفت ولی اصلاً حسش نبود برم خرید. حسابی سورپریز شدم!

سمانه دیگر سمانه ی اخمو و گرفته ی سابق نبود. کلی تغییر کرده بود. مهشید راضی از این تغییرات، جرعه ای چای نوشید و گفت: قابلی نداشت. با دکترجونت رفتم. یعنی می خواستم خودم برم. تقریباً به زور باهام اومد.

نمی دانست چرا اینها را به او می گوید. شاید از شدت دو دلی اش بود. بهرحال سمانه مدت طولانی تری بود که مهراب را می شناخت. به راهنمایی اش نیاز داشت.

سمانه ابرویی بالا انداخت و پرسید: دکترجونم؟! یعنی کی؟ مهراب؟

مهشید با خجالت سری به تایید تکان داد. دلش مثل یویو بالا و پایین می رفت. لقمه ای نان و پنیر درست کرد و پرسید: سمانه چقدر می شناسیش؟

سمانه تبسمی کرد و به پشتی صندلی تکیه زد. با لبخند گفت: اینقدر که بگم این ره که تو می روی به ترکستانست.

مهشید جا خورد و با کمی ترس پرسید: یعنی چی؟ عادت داره دخترا رو سر کار بذاره؟! تو که گفتی بهش اعتماد داری!

سمانه خندید و گفت: نه بابا چه سر کار گذاشتنی؟! دقیقاً چیکار کرده برات؟ گفتی می خوای بری خرید، اومده همرات کمکت کرده، تعارف کرده که خودش حساب کنه، بعدم تا خونه آوردتت و احتمالاً کیسه های خریدتم تا بالا آورده. آره؟

مهشید کلافه از این که می خواست زودتر منظور او را بفهمد گفت: نذاشتم حساب کنه و کیسه ها رو بیاره بالا. خب که چی؟

_: مهراب بهترین و قابل اعتمادترین برادر دنیاست.

+: هان؟!

_: پسر خوبیه. فهمیده است. آقاست. قابل اعتماده. ولی نه دختربازه و نه اهل ازدواج. بهش دل نبند. ولی گرفتاری داشتی رو کمکش می تونی حساب کنی.

مهشید با گیجی نگاهش کرد و فکر کرد: ولی از من خواستگاری کرد... یعنی اشتباه کردم؟!

شب پیش اینقدر بحث کرده و حرف زده بودند که مطمئن نبود که مهراب واقعاً خواستگاری کرده باشد.

دوباره فکر کرد: ولی گفت آشنایی بیشتر به قصد ازدواج! آره همینو گفت. تو آبمیوه فروشی... میشه سرکاری باشه؟!

سمانه دستی جلوی صورتش تکان داد و گفت: هی با تو ام... کجایی؟ چاییت یخ کرد. عوضش کنم؟ می خوام یکی دیگه برای خودم بریزم.

مهشید فنجان نصفه را برداشت و گفت: نه همین خوبه.

بعد بدون این که به سمانه نگاه کند پرسید: برای تو چیکار کرده که اینجوری رو سرش قسم می خوری؟

سمانه آهی کشید و گفت: وقتی می خواستم طلاق بگیرم هیچکس حاضر نشد کمکم کنه جز مهراب که از بچگی همکلاسی اون... اون... پسر عمه اش بود.

اسم همسر سابقش را نبرد. مهشید سری به تایید تکان داد و آرام گفت: اگه همکلاسیش بوده و فامیلش... چطور حاضر شد که به تو کمک کنه؟

سمانه با حرص پوزخند زد و گفت: تنها کسی بود که اون زبون باز رو می شناخت و به من حق می داد. همه فکر می کردن بیخودی میگم... بهانه می گیرم... اهل زندگی نیستم.

بغض کرد و جرعه ای چای نوشید. مهشید نگاهش کرد و زیر لب پرسید: خونوادت چی؟ هیچوقت ازشون نگفتی.

سمانه در حالی که به سختی با بغضش مبارزه می کرد، گفت: تنهام. خونه ی عموم بزرگ شدم و اونام کلی منت سرم داشتن که به آدم خوبی شوهرم دادن. نمی دونم شاید می ترسیدن جدا بشم برگردم خونشون یا... هرچی... طلبی ازشون ندارم. دیگه هرچی بوده گذشته. مهم این بود که بتونم جدا بشم که مهراب خیلی کمکم کرد. هم خودش هم یه آشناش که وکیل بود.

تبسمی کرد و افزود: دختر همسایشون. اونم مثل تو عاشق مهراب بود و به خاطر درخواست مهراب از جون برام مایه گذاشت ولی خودشم می دونست که مهراب اهل ازدواج نیست.

+: ای بابا یه جوری میگی انگار پیرمرده! سی سالم نداره!

_: مهشید! دوستانه بهت میگم. قبل از این که بیفتی تو چاه از چاله بیا بیرون. این لقمه برای دهنت بزرگه. از مهراب که بگذری، پدر و مادرشن که هزار تا شرط و شروط برای عروس آیندشون دارن. از عهده ی اونا برنمیای.

+: دختره چی؟ وکیله. اون شرایطی که می خواستن نداشت؟

_: اتفاقاً چرا. حاج خانمم خیلی دوسش داره. مهراب زیر بارش نرفت. بارها گفته نمی خوام.

مهشید سری به تایید تکان داد. این پدر و مادری که دیده بود همانهایی بودند که سمانه می گفت؛ حتی سختگیرتر و ترسناکتر!

+: چند تا خواهر برادر داره؟

_: ای بابا مهشید من میگم نره تو میگی بدوش؟!

+: خب نه. من فقط دارم تحقیقات محلی می کنم.

و نیشخند عریضی زد. صندلی سمانه با صدا به عقب کشیده شد. متحیر پرسید: نکنه واقعاً ازت خواستگاری کرده؟

_: خواستگاری کجا بود؟ تو فکر می کنی حاج خانوم حاضره بیاد خواستگاری من بعد از این که مچ منو تو خونه اش گرفته؟ محاله! همینجوری می پرسم. محض فضولی!

سمانه نفسی به راحتی کشید و گفت: اصلاً از من می شنوی طرفشم نرو. طرف شدن با حاج خانوم کار سختیه. اگه به حاج خانوم بود همون وقتی که مهراب بیست سالش بود و شیدا، یعنی همین وکیله، دانشگاه قبول شد، اینا عروسی کرده بودن! داداشش محمود همش چهارسال از مهراب بزرگتره، ولی الان پسرش دوازده سالشه!

مهشید پرسید: خواهرش چی؟ اسمش چیه؟

_: مهناز. بیست و چار پنج سالشه. وقت عروسیش هیفده سالش بود. اینقدر بچه بود طفلکی! دلم براش کباب شد.

+: هوم. بازم هستن یا همین سه تا؟

_: نه همین سه تا.

مهشید از سر میز برخاست. در حالی که استکانهای خالی را برمی داشت گفت: خدا بده برکت.

مشغول شستن استکانها شد. در همان حال پرسید: بالاخره قرار عروسی گذاشتین یا نه؟

سمانه با شوق گفت: آره! سیاوش که دلش می خواست همین اردیبهشت اینا باشه، ولی من گفتم بعد از امتحانای بچه ها. خونشم مثل همینجا دیگه. البته از واحدای بزرگتره ولی قدیمیه دیگه... خیلی درب و داغون شده. قرار شد دستی به سر و روش بکشه و کمی تعمیرات و رنگ و این حرفا، دیگه خرداد اینا اگه خدا بخواد بریم سر خونه زندگیمون! اون ساعتم که دادی نگه داشتم واسه آشپزخونه اونجا!

مهشید با لبخند گفت: مبارکت باشه.

سمانه خمیازه ای کشید و گفت: ممنون. کاری نداری؟ دارم از خواب می میرم. شب بخیر.

مهشید نگاهی از پنجره به آفتاب صبحگاهی انداخت و با خنده گفت: شب بخیر. منم میرم دانشگاه.

_: به سلامت.

 

کمی دیر به کلاس رسید. خوشبختانه استاد اعتراضی نکرد. ردیف آخر بعد از افسانه نشست. آن طرف افسانه هم سمت پسرهای کلاس، اولین نفر مهران بود. مهشید سری برای هردو تکان داد و نشست.

داشت تند تند نت برمی داشت، که افسانه گفت: بنویس بعدش من ازت می گیرم.

مهشید شانه ای بالا انداخت و ادامه داد. افسانه هم داشت می نوشت. در فرصت کوتاهی که پیدا کرد گفت: خودتم که داری می نویسی!

اما افسانه نشنید. کاغذش را کمی بالا گرفت تا مهران آن چه را که نوشته بود ببیند. همزمان رو به مهران لبخند خجولی زد. مهران هم خندید و جوابش را روی کاغذ جلویش نوشت.

مهشید سری تکان داد و گفت: آهان! پس نت برنمی داری.

بعد از کلاس وقتی اتفاقاً چند قدمی با مهران همراه شد پرسید: جریان خواستگاریت سر کاری بود؟!

مهران کمی رنگ به رنگ شد و گفت: نه. ولی دیشب زنگ زدم کنسلش کردم.

بعد چشم گرداند و در حالی که دنبال افسانه می گشت، گفت: خدا کنه مامان اینا از افسانه خوششون بیاد.

مهشید به تندی گفت: هی مهران! اون بدبختی که رفتی خواستگاریش چی؟! وللش؟!

مهران نگاه گیجی به او انداخت و پرسید: افسانه کجا رفت؟

+: این شکموئه. حتماً رفته بوفه. جواب منو ندادی...

مهران با کمی ناراحتی گفت: نه بابا اونام خیلی راضی نبودن. کلی سنگ انداختن پیش پامون. مهریه ی سنگین و عروسی آنچنانی و این حرفا. هنوز می خواستم برم کلی چونه بزنم...

با لبخند افزود: که خدا رو شکر حل شد. می دونی... اصلاً فکرشم نمی کردم افسانه از من خوشش بیاد.

+: اوا دختر کوچولو! اومد خواستگاریت؟

مهران چهره درهم کشید و گفت: بهت نمیاد عصر حجری باشی! بابا ما دو تا آدم متمدن هستیم که بر اساس شناخت دو ساله از هم خوشمون اومده. تو رو سننه؟

+: هیچی بابا. مبارکتون باشه. بفرما شیکمو خانمتون با شیرکاکائو و کیک اومد. من برم یه وقت فکر نکنه دارم قاپتو می دزدم!

_: راجع به خانمم درست صحبت کن ها!

+: چشم. امری ندارین؟

_: برامون دعا کن. تو دلت پاکه.

مهشید ابرویی بالا انداخت و گفت: متشکرم از حسن ظنت! چشم. دعا می کنم.

از او دور شد. گوشی اش زنگ زد. مهراب بود. چند لحظه به اسمش نگاه کرد. بعد از آن همه تهدید و ارعاب سمانه، باید جواب میداد؟!

                                                                                                                           بالاخره دکمه ی سبز را زد: سلام.

_: سلام. چطوری؟

+: خوبم. تو خوبی؟

_: خوبم. من دو دقیقه وقت دارم فقط زنگ زدم ببینم درباره ی حرفام فکر کردی؟

+: درباره ی کدومش؟ سعی می کنم دیگه دستمو از شیشه ی ماشین بیرون نبرم، عروسک بازی نکنم و مثل آدم صحبت کنم. دیگه؟

_: مهشید!

+: ضمناً سمانه هم سفارش کرده به اقوام شوهر سابقش نزدیک نشم، جیزن! امری ندارین؟

_: خیلی سرخوشی ها! ببین من باید برم ولی دربارش فکر کن.

+: چشم! امر دیگه؟

_: مواظب خودت باش. راستی عصر چه ساعتی کارت تموم میشه؟

+: بعدازظهر کلاس ندارم. یه کلاس یازده و نیم دارم احتمالاً تا یک و نیم دو...

_: باشه. فعلاً خداحافظ.

+: خداحافظ.

مهشید لب باغچه نشست و لبخندی رویایی روی لبش نشست. چقدر خوب بود اگر مهراب شوهرش بود و مثلاً بعدازظهر می آمد دنبالش...

خودش از این فکر جا خورد! اینقدر که از جا برخاست و به ذهن رویاپردازش تشر زد: حواست هست چی داری میگی؟ خونوادش می خواستن حکم قتلتو صادر کنن! اون وقت تو داری به آینده فکر می کنی؟!

کامیار جلو آمد و آرام گفت: مهشید...

به طرفش چرخید و پرسید: چیه؟

نگاهی به اطراف انداخت. چند بار دهانش را باز و بسته کرد و بالاخره گفت: منوچهر... می خواد دوباره ببیندت. با نامزدش به توافق نرسیدن و همه چی بهم خورده. گوشیشو هم عوض کرده بود، شماره هاش از دست رفتن. از من خواست دوباره بهش شمارتو بدم که گفتم بی اجازه این کار رو نمی کنم.

 سر برداشت و به کامیار چشم دوخت. نگاهش خندان بود و خیالش خیلی دورتر از او. جایی که حتی فکر مقایسه ی مهراب و منوچهر هم خنده دار به نظر می رسید. منوچهر برای خودش خوب بود. اما خیلی کمتر از مهراب بود! خیلی کمتر! آن همه آقامنشی مهراب... آن همه اطمینان و اعتماد...

کامیار دوباره پرسید: حواست با منه؟ شنیدی چی گفتم؟

تبسمی کرد و گفت: به آقامنوچهرتون بفرمایین ما رو به خیر و شما رو به سلامت.

کامیار با کمی ناراحتی گفت: ولی پسر خوبیه... نمی خوای یه فرصت دوباره بهش بدی؟

مهشید محکم گفت: نه. بریم دیر شد. استاد رفت سر کلاس.

و با قدمهای مصمم راه افتاد. کامیار هم آهی کشید و گفت: باشه.

کلاس ساعت یازده و نیم دیر شروع شد و تا کمی بعد از ساعت دو طول کشید. بالاخره وقتی استاد اجازه ی مرخصی داد همگی به سمت در پرواز کردند.

مهشید وقتی بیرون دانشگاه رسید، گروه هشت تایی را دید که دور هم جمع شده بودند و برای یک تفریح کوتاه برنامه می ریختند.

با سرخوشی به گروه پیوست. بین پریا و نرگس ایستاد و دستهایش را دور بازو و شانه هایشان حلقه کرد.

فرشید گفت: من میگم فیلمش خوبه. بریم سینما.

مهران با بی خیالی گفت: سینما خوبه. تاتر ولی بهتره.

امید گفت: شماها همه خیلی درس خوندین؟! بابا میگم بریم پارکی جایی درس بخونیم. عقبیم.

افسانه دستش را بالا آورد و گفت: اَه ه ه! بچه مثبت!

یک نفر گروه پسرها را شکافت و در حالی که چشم توی چشم مهشید دوخته بود، گفت: من حاضرم باهاتون کار کنم.

مهشید با بی تفاوتی به او چشم دوخت. خودش هم در حیرت بود که چرا هیچ عکس العملی ندارد! حتی از او متنفر هم نبود! هیچ حسی نداشت! حالت ایستادنش هم تغییری نکرد. همچنان به نرگس و پریا آویزان بود.

نگاهش کمی بالا رفت. با دیدن قامت بلندی که جلو می آمد، راست ایستاد. منوچهر سینه ای صاف کرد و با لبخند خجولی گفت: سلام.

اما مهشید دیگر به او نگاه نمی کرد. حواسش به پشت سر او بود. پریا زیر گوشش گفت: بادا بادا...

+: خفه!

به سرعت حلقه ی دوستانش را دور زد و به طرف مهراب که دیگر نزدیک شده بود، رفت. با شگفتی گفت: سلام!

مهراب با لحنی جدی گفت: سلام. بریم.

از لحن دستوریش خوشش نیامد. اما... پشت سرش منوچهر بود و روبرو مهراب! مجبور بود انتخاب کند. البته به گزینه ی سوم یعنی هیچ کدام هم فکر کرد. چرخید.

منوچهر جلو آمد و پرسید: آقا کی باشن؟

مهراب فقط سرد و جدی نگاهش کرد. بقیه ی گروه جلو آمدند. کامیار دست سر شانه ی منوچهر گذاشت و آرام گفت: منوچهر من بهت گفتم...

مهراب بدون این که نگاه سرد و بُرّنده اش را از منوچهر بگیرد، دست روی کولی مهشید گذاشت.

مهشید هنوز داشت فکر می کرد. منوچهر که قطعاً باید رد میشد. اما مهراب و خانواده اش... بی خیال... کاش عصری بدون مهراب و منوچهر با گروه دوستان بروند سینما یا تاتر!

منوچهر نگاهی به آن دو انداخت و چون جوابی نگرفت با لحنی تمسخرآمیز گفت: هه! فیل و فنجونو!

و مهشید که حسابی حرصش گرفته بود، دوباره خود را به خاطر پوشیدن کفش بی پاشنه ملامت کرد.

مهراب با سردترین لحنی که از او شنیده بود به منوچهر گفت: فکر نمی کنم از شما نظرخواسته باشم.

بالاخره رو گرداند و در حالی که کولی مهشید را می کشید که از دوشش بردارد، گفت: بریم.

مهشید نگاه دستپاچه ای به دوستانش انداخت و آرام گفت: خداحافظ.

کولی اش را رها کرد و به دنبال مهراب دوید. وقتی رسید مهراب در کمک راننده را باز کرده بود و خودش هم سوار شده بود. به سرعت سوار شد و در را بست.

تمام این دیدار سه جانبه، پنج دقیقه هم طول نکشیده بود. اما مهشید احساس می کرد از راه سختی گذشته است. عرق سردی روی ستون فقراتش جاری شده و لرز کرده بود. بازوهایش را محکم گرفت.

مهراب با همان لحن سرد ترسناکش گفت: خوشم نمیاد بپرسم ولی...

حرفش را ادامه نداد. زیر لب لااله اللهی گفت و راه افتاد. اما مهشید احساس می کرد باید از خودش دفاع کند. نگاه ترسیده ای به او انداخت. دوباره رو گرداند و بازوهایش را محکمتر فشرد. سردش بود.

+: منوچهر... خواستگارم بود... منو اینجا دیده بود بعد به بابااینا گفته بود... دوستمه. آبرومو پیش خونوادم برد. دعوا کردیم... رفت... حالا بعد از چند ماه برگشته. ازش متنفرم... اون...

_: تمومش کن.

+: مهراب من...

_: حرف نزن. هیچی نگو.

مهشید ترسیده سکوت کرد. نمی دانست چه اتفاقی می افتد. از نگاه سرد و شیشه ای مهراب هیچ چیز نمی خواند. سر به زیر انداخت... چقدر سردش بود!

سکوت مهراب ادامه داشت. مهشید جرأت نداشت سرش را بالا بگیرد! سرمای بدنش کم کم جایش را به گرما داد. داغ شده بود اما جرأت نداشت شیشه را پایین بیاورد. دست زیر مقنعه برد و دکمه ی بالای مانتویش را باز کرد. سرش را به عقب تکیه داد و چشمهایش را بست.

وقتی چشم باز کرد از شهر خارج شده بودند. با تعجب پرسید: اینجا کجاست؟

مهراب از جاده خارج شد و توی یک پارکینگ بین راهی توقف کرد. در حالی که پیاده میشد، گفت: بیابون خدا!

مهشید با ترس نگاهش کرد. داشت کجا می رفت؟!!! می خواست چکار کند؟!!!

مهراب کمی از ماشین دور شد و رو به بیابان ایستاد. دستهایش را توی جیبهایش فرو برده بود.

مهشید با تردید پیاده شد. دوباره سردش شد. چند قدم پیش رفت. هرچقدر هم می ترسید باز هم به این مرد اعتماد داشت. پشت سرش ایستاد و با تردید پرسید: می خوای کجا بری؟

مهراب نفس عمیقی کشید. بعد برگشت و گفت: دقیقاً همین جا!

مهشید نگاهی به اطرافش انداخت. نه درختی بود نه آبادی ای. فقط کوه بود و بیابان... و البته جاده. به طرف مهراب برگشت و این بار با لحنی تسلیم شده پرسید: می خوای ولم کنی بری؟

بالاخره مهراب خنده اش گرفت. خنده ای کوتاه و شل ولی از هیچی بهتر بود. پرسید: چکار کنم؟!

مهشید آب دهانش را قورت داد. نگاهی به بیابان کرد و با دندانهایی که از سرما بهم می خوردند، گفت: فکر کردم... می خوای ولم کنی بری.

بعد به طرف ماشین برگشت. سردش بود و می لرزید.

مهراب با ملایمت گفت: وایسا مهشید. کجا میری؟

مهشید در را باز کرد و در حالی که سوار میشد، گفت: سردمه.

_: هوا به این خوبی!

مهشید بازوهایش را محکم گرفت و فکر کرد: چرا اینقدر سردمه؟

ناگهان دوباره گرمش شد. از ماشین پیاده شد. اما فایده ای نداشت. پرسید: تو ماشین آب داری؟ گرممه.

مهراب جلو آمد و با چهره ای متبسم پرسید: بالاخره سردته یا گرمته؟

+: فکر کنم تب دارم. داغ کردم.

_: ببینمت.

نبضش را گرفت و دست روی گونه اش گذاشت. پرسید: همیشه همینقدر ضربانت بالائه؟ دیروزم بالا بود.

احساس آرامش عجیبی می کرد. اینقدر که احساس می کرد دارد خواب می رود. با صدایی که به سختی بالا می آمد گفت: نمی دونم.

_: مشکل دیگه هم داری؟ استخون درد یا...

+: نمی دونم.

رهایش کرد و به طرف صندوق عقب ماشینش رفت. پرسید: یعنی چی نمی دونی؟ بدنت درد می کنه یا نه؟

بطری بزرگ آب معدنی و لیوان یک بار مصرف را از توی یک کیسه در آورد. دو بطر کوچک دوغ هم بود. در حالی که آب می ریخت پرسید: نهار خوردی؟

مهشید لیوان را گرفت و گفت: نه.

_: بشین تو ماشین. کفشاتو دربیار. جوراباتو خیس کن تبت بالا نره. و محض رضای خدا کمی فکر کن که چرا تب کردی؟ گوش، گلو، کلیه... هیچ جات درد نمی کنه؟

مهشید روی صندلی ماشین نشست. ولی پاهایش را از ماشین بیرون گذاشته بود. کمی آب خورد. مهراب روی درِ باز ماشین خم شد و پرسید: هوم؟ چطوری؟

مهشید به لیوان آب خیره شد و خواب آلوده پرسید: چرا اومدیم اینجا؟

مهراب نفسش را محکم بیرون داد. در را رها کرد و قدمی دور شد. پشتش به او بود. بعد از چند لحظه به طرف او برگشت و گفت: فقط می خواستم از اونجا دور بشم. الان برمی گردیم. بریم بیمارستان یه آزمایش بدی ببینم چرا اینقدر تب داری.

مهشید بدون این که به خودش زحمت بدهد که سرش را آن قدر بالا ببرد که چهره ی او را ببیند، با همان لحن آرام و خواب آلوده گفت: الان خوبم. از اون دوغ که تو کیسه بود بهم میدی؟

مهراب یه دستش را روی سقف ماشین گذاشت. خم شد و در حالی که دست دیگرش را روی صورت او می گذاشت با لبخند پرسید: خوبی یا داری هذیون میگی؟

مهشید دست او را پس زد و گفت: خوبم. داشتم از ترس می مردم. اگر داد می زدی، اگر با منوچهر دعوا می کردی اینقدر نمی ترسیدم... ترسناک بودی... خیلی ترسناک بودی... اصلاً خودت نبودی.

مهراب حیرتزده گفت: مهشید! من تمام وجود سعی کردم کاری نکنم که بترسی! ازم بدت بیاد... یا... اگه دهنم باز میشد... می فهمیدی که سکوتم خیلی بهتر بود!

و عصبی خندید. بعد گفت: هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر ترسناک باشم که یه نفر از ترسم تب کنه! مطمئنی چیزیت نیست؟

مهشید بالاخره سر برداشت و با لبخند نگاهش کرد. نگفت اگر دوستش نداشت از ترس تب نمی کرد. نگفت که دلش به هوایش می تپد.

مهراب با لبخند پشیمانی گفت: هنوزم داغی. لپات گل انداخته.

بعد قدمی عقب رفت. کیسه ی محتوی بطریها و لیوانها را روی کاپوت گذاشته بود. یک بطر دوغ برداشت و در حالی که باز می کرد، گفت: تو صندوق عقب پیتزا دارم. البته اگر هنوز قابل خوردن باشن. دیشبم پیتزا خوردی؟

مهشید پیاده شد و در حالی که خودش به طرف صندوق عقب می رفت، گفت: نه. تنها بودم. فقط یه سیب خوردم. صبحونه هم زیاد نمی خورم. الان دارم از گشنگی میمیرم.

مهراب خندید. در صندوق را باز کرد. گفت: داشتم میومدم دنبالت تو ترافیک نزدیک پیتزافروشی ای که مشتریشم گیر کردم. جهت استفاده از وقت زنگ زدم سفارش دادم و به پیکش گفتم بیاره دم ماشین. فکر کردم باهم میریم پارکی جایی می شینیم می خوریم.

یک زیر انداز کنار بیابان پهن کرد. هوا بهاری و لطیف بود. جابجا زمین سبز بود و گلهای ریزی چهره ی خاک را زیبا کرده بودند.

مهشید نشست و به بیابان چشم دوخت. مهراب جعبه های پیتزا و کیسه ی نوشیدنی ها را جلویش گذاشت. بعد دوباره به طرف ماشین رفت. یک جعبه ی دراز مقوایی را با خود آورد.

مهشید خندید و پرسید: این چیه؟ پیتزا متری؟

مهراب نشست. در حالی که جعبه را به طرف او می گرفت گفت: نه پیتزا که همونه. این مثلاً هدیه است منم نه فرصتشو داشتم و نه بلدم که کاغذ کادو بپیچم.

 

خندید. هنوز جمله اش تمام نشده بود که تلفنش زنگ زد. مهشید جعبه را گرفت و با تعجب سعی کرد بازش کند. هدیه به این بزرگی!

بالاخره موفق شد. عروسک بود! با چشمهایی درخشان و ناباور به مهراب نگاه کرد. مهراب که داشت حرفهای مخاطب تلفنش را گوش میداد لبخند زد. مهشید ناباورانه خندید و عروسک را بیرون آورد. در آغوشش کشید و آن را بویید.

مهراب تلفنش که تمام شد بدون این که به مهشید نگاه کند جعبه های پیتزا را باز کرد و گفت: بخور. خیلی وقته از دهن افتاده.

مهشید با شگفتی گفت: من... من اصلاً انتظار نداشتم... مخصوصاً با اون فروشنده....

مهراب تکه ای پیتزا برداشت و گفت: نه خوشبختانه امروز صبح اون نبود. به جاش یه دختر خانم ملنگ بود که کلی تشویقم کرد که دارم واسه عجقم علوسک می خلم!  

مهشید بلند خندید و پرسید: عاشقش شدی؟!

مهراب ابرویی بالا انداخت و گفت: خیلی! مخصوصاً با اون آرایش وحشتناکی که کرده بود! شب به خوابم نیاد خوبه.