نمای وبلاگ دوباره عشق (22) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

دوباره عشق (22)

پنج‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 12:13 ق.ظ

سلام سلام سلامممم 

خوبین همگی؟ نصف شبتون بخیر 

منم شکر خدا. بچه ها بهترن و بالاخره نوبتی هم که باشه نوبت مادر بچه هاست که تب کنه و ریه ی دردناک! این سریال ادامه دارد. بازهم خدا رو شکر. 


آبی نوشت: به نظرتون چرا به جای وبگذر، یک تکه از متن قصه جا گرفته؟!!  وبگذرم کو؟! 


بنفش نوشت: بریم سراغ قصه. راستی اینا چرا اینقدر دعوا می کنن؟! 




از در پشتی بیمارستان که به یک کوچه ی خلوت ختم میشد بیرون رفتند. مهراب در حالی که با تلفن حرف میزد، به طرف یک پراید دودی رفت و در کمک راننده را با کلید باز کرد. بعد هم ماشین را دور زد و در راننده را باز کرد و سوار شد.

مهشید چند لحظه وارفته به ماشین نگاه کرد. به خودش توپید: انتظار چی داشتی؟! تو که خونشو دیده بودی! درسته که به این آقای خوش تیپ نمیاد وضع مالیش این باشه. ولی همینه که هست. لباساشم لزوماً مارکدار نیستن!

جلو رفت. مهراب هنوز داشت حرف میزد. کولی و کیسه را روی صندلی عقب گذاشته بود. کمربندش را بسته بود و بالاخره تلفنش تمام شد.

مهشید سر به زیر مشغول بستن کمربندش شد. از گوشه ی چشم او را می پایید که گوشی اش را روی پایه کنار فرمان گذاشت و گوشی کوچک بیسیمش را توی گوشش گذاشت. هنوز کارش تمام نشده بود که تلفن دوباره زنگ زد. بلوتوث را فعال کرد و در حالی که ماشین را روشن می کرد، جواب داد.

مهشید آهی کشید و نگاهش کرد. مهراب به روبرو چشم دوخته بود و مشغول توضیح درباره ی وضع یک بیمار بود. مهشید رو گرداند و به بیرون نگاه کرد. ادوکلنش را بو کشید. خوشبو بود.

خیابان شلوغ و ترافیک سنگین بود. تلفن هم که تمامی نداشت. مهشید حوصله اش سر رفته بود. بالاخره یک تلفن که تمام شد دست برد و گوشی را از روی پایه اش برداشت. مهراب با تبسم کمرنگی پرسید: چیکار می کنی؟

مهشید در حالی که دکمه ی اصلی را می فشرد گفت: خاموشش می کنم.

مهراب دست به طرفش دراز کرد و گفت: نه ببین... صبر کن بدش من...

اما مهشید گوشی خاموش را توی جیب مانتویش گذاشت و گفت: آخه یه دقه نفس بگیر!

مهراب کوتاه خندید  و گفت: من خوبم. تو اگه نفس گرفتی گوشی رو بده. باید جواب بدم.

+: نمیدم.

می دانست محال است که مهراب دست توی جیب او ببرد!

مهراب نگاهش کرد. لبخند نمیزد اما نگاهش خیلی نرم شده بود. با ملایمت گفت: روشنش کن. اگه تلفن مهمی نبود جواب نمیدم. ولی تلفنای بیمارستان رو باید جواب بدم. امشب شیفتمه. باید آنکال باشم.

مهشید چند لحظه نگاهش کرد. عذاب وجدان گرفته بود. تلفن را روشن کرد و روی پایه اش گذاشت. تا که آنتن پیدا شد دوباره زنگ زد. مهراب نگاهی به عکس مرد روی گوشی انداخت و تماس را رد کرد.

بعد پرسید: صبح کی رسیدی؟

مهشید آرام گفت: تقریباً هشت ونیم بود.

_: مسافرتم رفتین یا فقط خونه ی پدری؟

+: فقط خونه...

مکثی کرد. کلمه را توی دهانش چرخاند و بالاخره پرسید: تو چی؟

خیلی هم سخت نبود! مخصوصاً که مهراب هم عکس العملی نشان نداد. انگار متوجه نشده بود که برای اولین بار "تو" خطابش کرده است.

خونسرد جواب داد: نه... تقریباً همش آنکال بودم یا کشیک. فقط چند جا دیدن اقوام رفتم.

+: مگه اقوامتون اینجان؟

دوباره جمع زده بود و بازهم مهراب به روی خودش نیاورد و جواب داد: اینجا فقط عمه ام اینا هستن. اون روز که مامان بابا اومدن رفتیم دیدنشون. دیدن بقیه ی اقوامم می رفتم ورامین برمی گشتم.

مهشید بدون فکر پرسید: سیزده بدر چی؟

و بلافاصله از یادآوری شوخی شیدا دختر داییش، درباره ی شوهر دکتر سرخ شد.

مهراب با طنز تلخی گفت: تمام روز به جای سبزه نخ بخیه گره می زدیم! بیمارستان پر از تصادفی بود.

چهره ی مهشید هم درهم رفت و با ناراحتی گفت: متاسفم.

مهراب نفس عمیقی کشید و گفت: فراموشش کن. تو چی؟ سبزه گره زدی؟

مهشید خنده اش گرفت. رو گرداند و گفت: آره. تازه پسرخالمم ازم خواستگاری کرد.

مهراب با لحنی جدی پرسید: تو بهش چی گفتی؟

مهشید با خنده گفت: هیچی. هیجده سالشه جوجه. شوخی می کرد.

مهراب نفسی کشید و گفت: خوبه.

تا نوک زبان مهشید آمد که بپرسد: چی خوبه؟

ولی داشت زیاده روی می کرد. تا همین جا هم زیادی بود.

دوباره تلفن زنگ زد. این بار از بیمارستان بود. خوشبختانه مجبور نشد برگردد. فقط دوباره مشغول توضیح دادن و نسخه پیچیدن شد.

بالاخره نزدیک یک آبمیوه فروشی توقف کرد و پیاده شدند. مهشید بستنی خواست و مهراب برای خودش آبمیوه سفارش داد.

بستنی قیفی را به طرف مهشید گرفت و لیوان خودش را روی میز گذاشت. مهشید تکه ای از بستنی بلعید و فکر کرد: این بستنی خوردن جلوی یه آقای باکلاس خیلی بی کلاسه.

و با خنده سر به زیر انداخت. مهراب متفکرانه با نی آبمیوه بازی می کرد. جرعه ای نوشید. نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: به چی می خندی؟

مهشید لبش را گاز گرفت. حالا بیشتر خنده اش گرفته بود. شانه ای بالا انداخت و گفت: اممم... هیچی... همین جوری.

مهراب هم کنجکاوی بیشتری نکرد. همان طور که چشم به لیوانش دوخته بود، گفت: می خواستم...

سر برداشت و به چشمهای مهشید نگاه کرد. مهشید هم با لبخند به عمق چشمهایش خیره شد.

مهراب محکم گفت: می خوام کمی بیشتر باهم آشنا بشیم. به قصد ازدواج.

دهان مهشید از تعجب باز شد! فکر کرد اشتباه شنیده است. متحیر پرسید: چی؟!

مهراب مکثی کرد و نگاهش کرد. بعد گفت: فکر می کنم واضح گفتم.

مهشید به بستنی که توی دستش داشت آب میشد چشم دوخت. او چه می گفت؟!

سر برداشت و با گیجی گفت: ولی من الان قصد ازدواج ندارم. هنوز دو سه سال از درسم مونده. داوطلب هلال احمرم. می خوام آموزشام رو تموم کنم و ....

مهراب سر نی اش را به دهان برده و همان طور که چشم در چشم او به حرفهایش گوش می داد، می نوشید. وقتی مهشید دیگر نمی دانست چه بگوید، مهراب با نگاه به بستنی او اشاره کرد و گفت: بستنیت! داره چکه می کنه.

مهشید دستپاچه بستنی را نگاه کرد. قطره ای روی پایش ریخته بود و بقیه اش هم داشت می ریخت. با عجله مقداری از آن را خورد. بعد از جعبه ی روی میز دستمالی کشید و لکه ی مانتویش را پاک کرد. بعد هم بدون حرف بقیه ی بستنی را خورد.

داشت قیفش را گاز میزد که مهراب گفت: عجله ای برای جواب ندارم. همین طور برای ازدواج. می تونی راحت دربارش فکر کنی.

بالاخره مهشید کلافه حرفش را زد: نمی خوام بدون اطلاع خانوادم کاری بکنم.

مهراب گفت:درسته. ولی طول می کشه تا من بتونم خانوادمو راضی کنم. دلم می خواد قبل از اون خودم به نتیجه رسیده باشم.

مهشید آهی کشید. باقیمانده ی بستنی را با بی میلی خورد و گفت: نمی دونم.

_: دربارش فکر کن.

+: خونوادت عمراً راضی بشن. تو همون یه دیدار عاشقم شدن!

و با حرص آخرین تکه ی قیف را به دهان برد و محکم گاز زد.

مهراب گفت: بازم معذرت می خوام. سوءتفاهم شده بود. براشون توضیح دادم.

مهشید ابرویی بالا انداخت و با اخم پرسید: و باورشون شد؟

مهراب دستهایش را باز کرد و گفت: خب... با اون حال و روز من... مسلماً تو خونه ی من تفریح نمی کردی!

مهشید از جا برخاست و با بدبینی گفت: ولی باورشون نشد.

مهراب هم برخاست و گفت: راستش اون لحظه خودمم عصبانی بودم. خیلی سعی نکردم قانعشون کنم. قبلش خواب بودی. زنگ زدم به سمانه خانم ببینم که برای دستمزدت باید چکار کنم، که متوجه شدم اصلاً پرستار نیستی. البته تا الانم حرفی دربارش نزدی و خب... از این پرده پوشی اصلاً خوشم نمیاد.

مهشید متعجب و عصبانی پرسید: انتظار داشتی با اون قیافه ی ترسناکت بیام اعتراف کنم که درس پرستاری هم نخوندم؟!! نه واقعاً می خواستی چی بگم؟ کم مونده بود به خاطر این که سمانه پرستار مرد نفرستاده سر منو گوش تا گوش ببری!

مهراب دستهایش را بالا برد و گفت: آروووم! من در مورد اون موقع حرف نمی زنم. بعد از اون شب ما خیلی باهم حرف زدیم.

مهشید رو گرداند و گفت: خیلی باهم حرف نزدیم.

تلفن مهراب زنگ زد. مهشید شکلکی درآورد. مهراب عذرخواهانه سری تکان داد و گفت: از بیمارستانه.

مهشید نگاهی به آسمان کرد. غروب شده بود. چرا آمده بود؟ آهان! باید ساعت را می داد. الان هم که کوله پشتی اش توی ماشینش مانده بود.

به ماشین که رسیدند، باز در کمک راننده را برایش باز کرد و رفت تا خودش سوار شود. مهشید خم شد از صندلی عقب کیفش را برداشت و گفت: خداحافظ. ممنون از بستنی.

مهراب که هنوز سوار نشده بود و با تلفن هم حرف میزد، بدون این که جملات او شنیده باشد، اشاره کرد: کجا میری؟

مهشید اما توجهی نکرد. در ماشین را بست و به طرف پیاده رو راه افتاد.

مهراب هم کلافه در را بست و به دنبال او راه افتاد. بالاخره تلفنش تمام شد. کولی او را گرفت و به تندی پرسید: با تو ام. میگم کجا میری؟

مهشید اما توجهی نکرد و به راهش ادامه داد. که البته مهراب به راحتی پا به پایش می آمد!

_: آخه چی شده؟ بشین می رسونمت.

مهشید سر برداشت و نگاهش کرد. مهراب جدی گفت: زشته وسط پیاده رو. بریم تو ماشین حرف می زنیم.

مهشید برای بار هزارم فکر کرد: چرا اینقدر قدش بلنده؟!

مخصوصاً در مقایسه با قد خودش و آن کفشهای ورزشی بدون پاشنه ای که پوشیده بود. حداقل اگر آن لژدارها را می پوشید سه سانتی متر بلندتر میشد!

مهراب با سر به ماشین اشاره کرد و گفت: بریم.

مهشید سعی کرد آرام باشد. گفت: کار دارم. باید برای خونه خرید کنم.

_: خب باهم میریم خرید می کنیم.

مهشید نگاه دیگری به صورت او انداخت و به تندی پرسید: آخه روت میشه با یه کوتوله بری خرید؟

مهراب کوتاه خندید و گفت: چی داری میگی؟ من حتی دارم به ازدواج باهات فکر می کنم! برو سوار شو.

مگر مهشید می توانست در مقابل خنده اش مقاومت کند؟ شل شد. سر به زیر انداخت و با قدمهایی آرام به طرف ماشین کشیده شد. این بار مهراب سوار شد و در را از تو برایش باز کرد.

مهشید پوزخندی زد و به خود گفت: بفرما به همین سرعت کهنه شدی! دیگه درم برات باز نکرد!

توی ماشین نشست و دوباره اعتراض کرد: ولی دو نفر باید بهم بیان. اقلاً ظاهرشون!

مهراب نه جواب داد نه توجهی کرد.

مهشید با حرص نگاهش کرد و پرسید: بد میگم؟

_: خودت به این حرفی که می زنی معتقدی؟!

+: معلومه که معتقدم! دارم میگم آخه ما چه شباهتی بهم داریم؟

_: من معتقدم زن و شوهر باید مکمل باشن نه مشابه.

+: اون درباره ی عقایده نه ظاهر.

_: ببینم تو چرا با پا پس می زنی با دست پیش می کشی؟ چرا با من بازی می کنی؟

مهشید از جا پرید. متعجب به طرف او چرخید و پرسید: من بازی می کنم؟! من که داشتم می رفتم! کاری به شما نداشتم. از اول اومدم دم بیمارستان بسته رو بدم و برم. برای تشکر! هیچ کس تا حالا ازتون تشکر نکرده؟!

_: دوباره شدم شما! بیا و درستش کن.

+: تو! خوبه؟ پوه...

با حرص رو گرداند. نمی دانست چه بگوید. حتی نمی دانست چه می خواهد. واقعاً مهراب راست می گفت؟ او بود که داشت با پا پس میزد و با دست پیش می کشید؟

انگشتش را گاز گرفت و به آسمان ابری گرفته ی بدون باران چشم دوخت. تلفن مهراب دوباره زنگ زد و او با آرامش مشغول صحبت با تلفن شد.

نزدیک یک فروشگاه زنجیره ای توقف کرد. بالاخره تلفنش تمام شد. پرسید: اینجا خوبه؟

مهشید نگاهی به فروشگاه کرد و سری به تایید تکان داد. ولی پیاده نشد. مهراب نگاهی به او انداخت و با لحنی طنزآمیز پرسید: چیه بابا؟ والا بزرگترین آرزوی خواهر من اینه که با شوهرش به اندازه ی من و تو اختلاف قد داشته باشه. البته شوهرش چندان قدکوتاه نیست ولی مهرناز قد بلنده.

مهشید سری تکان داد و به تلخی گفت: بله. افتخار ملاقاتشونو داشتم. حالا دلیل این علاقه به اختلاف قد چیه؟

مهراب پوزخندی زد و گفت: مسخره ترین دلیلی که بتونی فکرشو بکنی! دلش می خواد کفش پاشنه پونزده سانتی بپوشه و از شوهرش قد بلندتر نشه! پیاده شو.

مهشید در حالی که در را باز می کرد، گفت: دلیل خیلی مهمیه! کلی به اعتماد به نفس طرفین کمک می کنه!

مهراب هم پیاده شد و گفت: بفرما! دلیل به این خوبی! حالا برای چی نمی خوای به اعتماد به نفسمون کمک کنی؟

مهشید با دست اشاره ای به قد او کرد و گفت: شما که ماشاءالله خدای اعتماد به نفس! احتیاجی بهش ندارین.

و رو گرداند و به طرف فروشگاه رفت. مهراب با او هم قدم شد و پرسید: چی داری میگی واسه خودت؟

مهشید جوابی نداد. سبد چرخداری را پیش کشید و راه افتاد. یخچال خانه به کلی خالی شده بود. به طور معمول چه سمانه خرید می کرد، چه مهشید، مخارج را باهم نصف می کردند.

پنیر، قارچ، خامه... داشت توی یخچال بزرگ فروشگاه جستجو می کرد. مهراب یک بسته کالباس ورقه شده گوشه ی سبد گذاشت و متبسم پرسید: اجازه هست تو سبدت شریک بشم؟

+: بفرمایین. همین آشغالا رو می خورین که اونجوری مریض میشین!

مهراب یک شیشه مایونز هم کنارش گذاشت و با خونسردی گفت: اون که ویروس بود. ربطی به خوراکی نداشت. ببینم این شما گفتن یه جور اعلام جنگه؟

مهشید چرخی روی پاشنه اش زد. پشت به او گفت: اینجوری فکر کن.

یک قوطی کشک برداشت. تاریخ مصرفش را خواند و کنار بقیه ی خوراکیهایش گذاشت.

مهراب به دست او که سعی می کرد، کشک را با دقت طرف مواد غذایی خودش بگذارد نگاه کرد و ناگهان گفت: هی بپا! الان با مال من قاطی میشه.

مهشید سر به زیر خندید و چند قدمی عقب رفت. آن بالا، روی بالاترین طبقه یک بطری شیره ی خرما دید. با ارده و نان صبحانه ی خوبی میشد. مخصوصاً برای روزهای زمستانی. هرچند که حالا دیگر بهار بود! ولی بهرحال خرما و ارده دوست داشت. دست کشید بردارد اما دستش نرسید. دستی از بالای سرش به راحتی آن را برداشت و به دستش داد.

بدون این که برگردد یا حرفی بزند تبسم کرد. الکی حال خوشی داشت. این مرد بدجور همراه خوبی بود! اصلاً انگار سالها بود که او را می شناخت. یک جور اعتماد و راحتی کهنه در کنارش داشت. حتی وقتی که حرص می خورد و از دستش عصبانی میشد.

مشغول خواندن روی بطری شد. مهراب یک پیتزای خام برداشت و گفت: بیا از اینا بخر! کافیه فقط بره تو فر. با تو ام پیتزاخور! غرق شدی تو شیره های خرما؟!

مهشید بینی اش را چین داد و گفت: وای نه خدا نکنه. چسبو!!!

بعد به طرف او برگشت. بسته را گرفت و پرسید: ببینم چیه؟

سر بلند نمی کرد. نمی خواست توی چشمهایش نگاه کند و عنان دلش را از کف بدهد. اصلاً این قد بلند بودنش خیلی هم خوب بود! لااقل تا حسابی سرش را بالا نمی برد با او چشم در چشم نمیشد.

گوشی اش زنگ زد. نگاهی به دستهایش انداخت که یکی بطری شیره ی خرما را گرفته بود و دیگری بسته ی پیتزا!

مهراب پوزخندی زد. هر دو را از دستش گرفت و با اعتراضی ساختگی گفت: چقدر تلفنت زنگ می زنه!

مهشید شکلکی درآورد. دسته ای از موهایش از گوشه ی مقنعه ی دانشجوییش بیرون ریخت. در حالی که جواب می داد موها را زیر مقنعه راند.

+: سمانه سلام.

نگاهی به مهراب انداخت. پیتزا و شیره ی خرما را توی سبد گذاشته بود و بازهم تلفنش زنگ زده بود!

حرف مهشید تمام شد. دو بسته دیگر پیتزا برداشت. و چرخ را جلو راند. مهراب هنوز داشت حرف میزد. در حال حرف زدن او هم دوبسته پیتزا طرف دیگر در سبد گذاشت.

همه ی قفسه ها را گشتند و جلوی صندوقها رسیدند. مهشید در حالی که مال خودش را روی ریل می گذاشت، گفت: مال خودتو بذار اون ور!

_: چیه می ترسی باهم حساب کنم حق تو رو بخورم؟!

+: لازم نیست مال منو حساب کنی.

_: بداخلاق!

+: همینه که هست.

مهراب پوزخندی زد و بسته هایش را جلوی صندوق بعدی گذاشت. بعد از حساب کردن کیسه های مهشید را گرفت و پرسید: اجازه ی حمالی میدین بانو؟

مهشید کیسه هایش را کشید و جیغ جیغ کنان گفت: خوشم نمیاد مسخرم کنی!

_: ولشون کن الان پاره میشن. باشه مسخرت نمی کنم. ول کن دیگه.

+: خودم می تونم بیارم.

_: دست بردار.

مهشید ناگهان کیسه ها را رها کرد و در حالی که به طرف غرفه ی اسباب بازی فروشی می دوید گفت: هی اینو! چه خوشگلههه!

و یک عروسک پارچه ای نیم متری را که کنار پیشخوان آویزان بود را در آغوش کشید.

فروشنده با لبخند و زبان بازی شروع به نشان دادن بقیه ی انواع عروسکهایش کرد. مهراب جلو آمد و با اخم گفت: باز بچه شدی؟ ولش کن بیا بریم.

مهشید حیرتزده نگاهی به او کرد و گفت: ولی خیلی خوشگله.

مهراب نگاه خشنی به فروشنده انداخت و رو به مهشید گفت: میگم بریم. زووود!

مهشید با بی میلی عروسک را رها کرد و در حالی که پاهایش را روی زمین می کشید به دنبال او روان شد. تا توی ماشین هیچ کدام حرفی نزدند.

وقتی راه افتادند باز تلفن بود و مهراب که حرف می زد و مهشید بغ کرده به آسمان که هنوز هم خیال باریدن نداشت چشم دوخته بود.

کمی بعد وقتی که توی ترافیک گیر کردند، چند قطره باران روی شیشه ی ماشین چکید و همراه با باران اشکهای مهشید هم فرو ریختند.

مهراب تلفنش را تمام کرد و بدون این که نگاهش کند به سردی پرسید: چی شده؟

مهشید با بغض گفت: زور میگی.

مهراب این بار به طرفش چرخید و با ملایمترین لحن ممکن گفت: عزیز من یارو داشت درسته قورتت میداد. تو محو جمال عروسک بودی و اون محو جمال تو!

مهشید با غیظ گفت: زورت به یارو نمی رسید با من دعوا می کنی؟ تقصیر من چی بود؟

_: زورم به یارو می رسید ولی نمیشد اون وسط دعوا راه بندازم.

+: خب مهربونترم می تونستی بگی بیا بریم.

_: مهشید اون لحظه فقط می خواستم از اونجا دورت کنم! باور کن نمی خواستم ناراحتت کنم.

+: نه فقط می خواستی زورتو بهم ثابت کنی.

مهراب با حرص نفسش را پف کرد. نگاهی به خیابان شلوغ و قطره های باران که حالا با سرعت بیشتری روی شیشه می چکیدند انداخت و کمی ماشین را جلو راند. دوباره پشت نور محو چراغهای ترمز ماشین جلویی متوقف شد و برف پاک کنش را روشن کرد.

بعد از چند لحظه سکوت پرسید: بگم معذرت می خوام حل میشه؟

مهشید به سرعت گفت: نه.

_: چکار کنم؟ برم عروسک رو برات بخرم؟

+: نمی خوام. هروقت خودم پول داشتم میرم می خرم.

_: آخه عروسک می خوای چکار؟ مسخره نیست؟ یه چیز دیگه بگو جاش برات بخرم.

مهشید بدون توجه به او گفت: میشه بزنی تو کوچه پس کوچه ها زودتر برسم خونه؟ دیرم شده.

_: می بینی که گیرم. ولی چشم. هروقت راهی بود میرم. راستی آخر این هدیه ی تو رو باز نکردم.

چرخید و بسته را از توی کیسه روی صندلی عقب برداشت. بالاخره چسبهایش را پیدا کرد و بدون پاره کردن بازش کرد. کاغذ را عقب گذاشت و جعبه را گشود. لبخندی زد و گفت: به به! چه عالی! چقدرم به دکورم میاد! متشکرم!

مهشید نه نگاهش کرد نه عکس العملی نشان داد. فقط زیر لب گفت: خواهش می کنم.

_: مهشید؟ قهری؟

مهشید جوابی نداد و مهراب دوباره پرسید: به قول اون بابا حرف که می زنی؟

مهشید رو گرداند و در حالی که از پنجره به بیرون چشم دوخته بود، گفت: آره.

مهراب خندید و گفت: پس اشکال نداره قهر باش. بعد همین جور که قهری فکراتو بکن ببین چی می تونه جبران عروسک رو بکنه.

مهشید دمغ گفت: من که نمی خواستم تو برام بخریش.

مهراب دوباره توجیه کرد: آخه بچه که نیستی! عروسک می خوای چکار؟ بدم میاد از این دخترای ننر که تمام در و دیوار اتاقشون پر از عروسکه و به عزیزم میگن عجیجم! زندگی که مسخره بازی نیست!

+: من حتی یه دونه عروسک هم ندارم. وقتی رفتم اول راهنمایی خودم نتیجه گرفتم بزرگ شدم و همه رو دادم دخترخاله هام! به عزیزم هم نمیگم عجیجم! ولی از این یکی خوشم اومد. خیلی خوشگل بود. فقط یه دقه بغلش کردم. من کِی این همه پول اضافه دارم که برم عروسک بخرم که تو اینجوری آتیشی شدی؟!

_: گفتم که عصبانیت من به خاطر عروسک نبود به خاطر فروشنده بود. ضمناً... تو یه عروسک داری. هرچند به بزرگی و قشنگی اون یکی نیست.

مهشید به تندی گفت: ندارم.

مهراب در داشبورد را باز کرد و عروسک جاکلیدی ای که تو خانه اش جا گذاشته بود در آورد و گفت: بفرما. امانتی شما صحیح و سالم.

مهشید نگاهی به دست او که عروسک فانتزی را بالا گرفته بود انداخت و دوباره به خیابان چشم دوخت. مهراب لبهایش را بهم فشرد. رو گرداند و گفت: خیلی بچه ای که هی قهر می کنی.

مهشید بغضش را فرو خورد و بعد از چند لحظه با صدایی که به زحمت بالا می آمد پرسید: مگه مجبوری که با این بچه معاشرت کنی؟

مهراب بدون این که نگاهش کند گفت: به طرز کاملاً اتفاقی از این بچه خوشم اومده.

مهشید به تندی گفت: ولی این بچه هیچ علاقه ای به شما نداره.

مهراب پوزخندی زد و تکرار کرد: شما!

مهشید رو گرداند و به قطره های باران که روی شیشه جاری می شدند چشم دوخت. پنجره را باز کرد و دستش را بیرون برد.

مهراب آرام گفت: لطفاً دستتو بیار تو. خطرناکه.

مهشید لب برچید و بدون این که دستش را پس بکشد، گفت: نه که من بچه ام، عقلم نمی رسه.

_: لج نکن دیگه. حوصله ی خون و خونریزی ندارم.

+: تو که شغلت اینه. چرا بدت بیاد؟

_: دیوونه شدی؟

مهشید دستش را کنار پایش رها کرد و غمزده گفت: هرچی دلت می خواد به من میگی.

مهراب آهی کشید و گفت: معذرت می خوام.

مهشید چانه اش را بالا کشید و حرفی نزد. تا به خانه برسند دیگر باهم حرف نزدند. فقط تلفنهای گاه و بیگاه مهراب بود که سکوت را می شکست.

جلوی خانه ی سمانه، مهراب پرسید: کیسه هاتو برات بیارم بالا؟

مهشید کولی را روی شانه هایش انداخت. کیسه ها را برداشت و گفت: نه خودم می تونم.

مهراب پیاده شد و به طرفش آمد. گفت: سنگینه. بده میارم.

مهشید به سردی گفت: با آسانسور میرم. احتیاجی به کمکتونم ندارم. متشکرم.

مهراب دستی پشت گردنش کشید و گفت: ببین من...

مهشید اما بی توجه به او در را باز کرد و گفت: خداحافظ.

وارد شد و در را پشت سرش بست. مهراب نفس عمیقی کشید و آرام گفت: خداحافظ.

و به طرف ماشینش برگشت و سوار شد.

آسانسور همیشه نالان خراب بود. مهشید کیسه ها را چهار طبقه به دنبال خود کشید و در دل به مهراب غر زد و غر زد. بالاخره هم وقتی بالا رسید با خانه ای خالی مواجه شد. سمانه یادداشت گذاشته بود؛ از ساعت تشکر کرده بود، همچنین نوشته بود شیفت است و یاشار هم طبق معمول خانه ی آقای همسایه.

بسته های خریدش را جا داد. میوه ها را شست. دور و بر را مرتب کرد. یک سیب برداشت و جلوی تلویزیون نشست. گازی به سیب زد و زیر لب غرید: بداخلاق!

گاز دیگری به سیب زد و فکر کرد: میگه بچه نباش، بعد دائم تذکر میده انگار پنج سالمه!

طرف دیگر ذهنش بعد از آن همه غرغر سر برداشت و آرام گفت: ولی...

طرف غضب آلود به تندی گفت: تو ساکت!

طرف دلتنگ زیر لب گفت: ولی مهربونه!

_: مهربونیش بخوره تو سرش!

طرف دلتنگ لب برچید و گوشه ای چمباتمه زد. طرف غضب آلود هم خسته شد و دست از مبارزه برداشت.

نصف فیلم سینمایی گذشته بود و مهشید اینقدر درگیر جدال درونی اش بود که تقریباً هیچی از فیلم را درک نکرده بود. نمی دانست کی سیبش را تمام کرده و به امید این که توی سطل بیفتد آن را وسط اتاق پرت کرده است!

از جا برخاست. مغز سیب را توی سطل انداخت و رفت که بخوابد.