X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دوباره عشق (21)

یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 01:17 ق.ظ

سلام دوست جونام 

وای که چقدر دلم تنگ شده بود!!! ساعت یک و یازده دقیقه بامداد یکشنبه است! از یکشنبه ی پیش که نوشتم خسته ام بازهم مریضی بچه ها ادامه داشت تا همین جمعه. شکر خدا الان همه کمی بهترن. فقط هر سه پسر و خودم سرفه می کنیم. بیشتر از یک ماه طول کشید. انواع سرماخوردگی و کهیر رو تجربه کردیم. خدا رو هزار مرتبه شکر به خیر گذشت. دیگه امشب دل زدم به دریا و همه که خوابیدن نشستم به نوشتن... 

همه ی لحظه هاتون پر از شادی و سلامتی 


بعداً نوشت؟ کی شب سپید رو می خواست؟ فایلام درست شدن. شب سپید رو هم ویرایش کردم خوب شد. 


بعد بعداً نوشت: شب سپید رفت تو لیست دانلودیا. بفرمایین 


کلید را توی قفل در خانه ی سمانه چرخاند. خسته و خرد چمدان و پالتو و کیفش را برداشت و وارد شد. نگاهی به اطراف انداخت و بلند گفت: سلام!

ولی جوابی نیامد. گشتی دور آپارتمان کوچک زد. چمدانهای سمانه و یاشار باز و شلوغ وسط اتاق رها شده بودند، ولی خودشان خانه نبودند.

مهشید پوزخندی زد و با سرزنشی مادرانه غرغر کرد: اینجوری می خوای بری خونه ی شوهر سمانه خانم؟ با این شلوغ بازیا که آقای همساده دو روزه ولت می کنه.

ولی جای این حرفها نبود. قرار گذاشته بود که به جای اجاره به خانه برسد و حالا سر حرفش بود. وسایل خودش را توی اتاقش برد. لبخندی زد. دلش برای این اتاق کوچک هم تنگ شده بود. لباسش را عوض کرد و بیرون آمد. لباسهایش را کنار ماشین لباسشویی برد. لباسهای کثیف سمانه و یاشار را هم از توی اتاقشان جمع کرد و ماشین لباسشویی را روشن کرد. برای نهار استامبولی پلو درست کرد. کمی ظرف بود شست و مشغول تمیز کردن خانه شد. بعد از جارو گردگیری با عجله دوش گرفت و نهار خورد. به اتاقش رفت. بسته های ساعت را برداشت. مال سمانه را جلوی آینه اش گذاشت. مال دکتر را توی دستش گرفت. با تردید دوباره توی کیسه نایلون پیچید و توی کولی دانشگاهش گذاشت. بالاخره به طرف دانشگاه راه افتاد.

روز اول بعد از تعطیلات کلاسها تق و لق بودند اما بچه های گروه به شدت از این که دیر آمده بود شاکی بودند. بالاخره وقتی ساعت چهار بعدازظهر استاد مرخصشان کرد و در پاتوق همیشگی جمع شدند، مهشید با بی حوصلگی پرسید: چتونه شماها هی میگین دیر اومدی دیر اومدی. بابا منم و کلی گرفتاری! گیر دادینا!

فرشید رو به مهران گفت: اینو ول کن. قطابا رو رو کن.

مهشید رو به افسانه پرسید: جریان چیه؟

افسانه با خنده به جماعتی که روی دست مهران شیرجه زده بودند، پیوست و گفت: مهران عید یزد بوده. برامون قطاب مخصوص حاج خلیفه آورده ولی از صبح تا حالا میگه تا مهشید نیاد بهتون نمیدم.

مهشید ابرویی بالا انداخت و با بدبینی پرسید: چرا اون وقت؟

مهران جعبه را به زور بیرون کشید و به طرف او گرفت و در حالی که از بین هجوم دوستانش به سختی نفس می کشید، گفت: بابا یکی بردار تا این قحطی زده ها تمومش نکردن. می خواستم به تو هم برسه. بد کردم بگو بد کردی.

مهشید پوزخندی زد. یکی برداشت که پریا از دستش قاپید. محض شوخی این بار دو تا برداشت و به سرعت خورد. جعبه هم دیگر تمام شده بود.

بالاخره مهران ماند و جعبه ی خالی. رو به جمع پرسید: همگی خوردین؟ خیالم راحت باشه که بعد دوباره نمیاین یقمو بچسبین؟

فرشید در حالی که انگشتهای خاکه قندیش را می لیسید گفت: حالا سیرقطاب که نشدیم ولی آره چند تایی خوردیم. دستت درد نکنه.

پریا با هیجان پرسید: مناسبتی هم داشت؟

مهران لحظه ای سر به زیر انداخت. بعد سر برداشت و با لبخند خجولی گفت: دعا کنین داشته باشه. فعلاً رفتیم خواستگاری. تا خدا چی بخواد.

پریا بلند کِل کشید. افسانه آشکارا وا رفت و مهشید متعجب به این نمایش خیره شد و پرسید: چی شد افسانه؟

افسانه با عجله خودش را جمع و جور کرد و گفت: هیچی. این جیغ زد یه دفعه سرم تیر کشید.

و سرش را خم کرد و بین دستهایش گرفت. همه با بدبینی نگاهش کردند. واضح بود که دارد دروغ می گوید ولی چرا؟!!!

بقیه هم کنجکاو شدند ولی هرچه کردند افسانه هیچی نگفت. بالاخره با عصبانیت قهر کرد و از آنها دور شد.

نرگس با غم او را که می رفت نگاه کرد و گفت: خیلی اذیتش کردیم. نباید اینقدر بهش گیر می دادیم.

کامیار گفت: تقصیر خودشه. یه جوری قیافه می گیره که آدم فکر می کنه واقعاً خبریه! کنجکاو میشه خب!

مهران از جا برخاست و گفت: فضول خان دست بردار. بریم دیگه. خسته ام.

فرشید هم برخاست. کش و قوسی رفت و گفت: خب که چی؟ باشیم دور هم.

مهران به تندی گفت: نه دیگه. من برم.

فرشید ابرویی بالا انداخت و گفت: تو هم یه چیزیت میشه ها!

مهران با پوزخندی تمسخرآمیز گفت: آره یه چیزیم میشه. مثل وحشیا پریدی روم شونم له شده بدجوری درد می کنه. خداحافظ همگی.

دستی توی هوا تکان داد و رفت.

مهشید هم که کلاً کلافه بود. از همه خداحافظی کرد و راه افتاد. دلش نمی خواست در خانه ی مهراب برود. احساس بدی داشت. ولی نمی خواست زحمتش را هم بی جواب بگذارد. باید ساعت را به پیک می داد تا ببرد؟!

این هم به نظرش خوش نیامد. لبهایش را کج و کوله کرد و با ناراحتی به اطراف نگاه کرد. دو نفر از کنارش رد می شدند. یکی داشت به دیگری می گفت: باید برم دکتر... ساعت پنج ونیم وقت دارم.

انگار این جمله ها مثل پتک به دیواره ی آهنینی در ذهنش خوردند! با لحن پیروز و خوشحالی زمزمه کرد: دکتر!

چرا زودتر به فکرش نرسیده بود؟ دکتر این ساعت باید قاعدتاً مطب باشد. حتی اگر مطب هم نداشته باشد بهرحال نباید خانه باشد...

به سمانه زنگ زد: سلام سمانه.

_: سلام خانوم! رسیدن بخیر. خسته نباشی. خیلی زحمت کشیدی. می ذاشتی فردا... عجله ای نبود!

+: نه بابا کاری نکردم. ببین سمانه...

_: بگو جونم. راستی این هدیه جلوی آینه چیه؟ من الان رسیدم خونه.

+: سوغاتیه. قابلیم نداره. ببین...

_: وای چرا زحمت کشیدی؟! خیلی متشکرم! چی هست حالا؟!

+: سمانههه... می ذاری بپرسم یا نه؟

_: آره جونم بپرس.

+: این دکتره آشنات...

_: من دکتر زیاد می شناسم. کدوم یکی؟

+: همین که به جای پرستار منو بهش انداختی! دکتر افخمی.

سمانه انگار خیلی سرخوش بود. در مقابل لحن کلافه ی مهشید، قاه قاه خندید و گفت: تو رو بهش انداختم؟ کاشکی تو رو بهش مینداختم. ولی این اینقدر خشنه که اصلاً شوخی برنمی داره.

+: بی خیال این حرفا. محل کارش کجاست؟ یه امانتی باید بهش بدم.

_: جانم مامان الان میام... ببین تو بیمارستان ______ می تونی پیداش کنی. هنوز درسش تموم نشده. مطب نداره. من برم ببینم یاشار چی میگه. کاری نداری؟

+: نه ممنون. خداحافظ.

 گوشی را قطع کرد. نفسش را پوف کرد و به روبرو چشم دوخت. توی بیمارستان به آن بزرگی باید چه جوری پیدایش می کرد؟!! خب اولین قدم رفتن به بیمارستان بود!

نصف راه را با مترو رفت و برای بقیه ی راه هم مجبور شد از جیب مایه بگذارد و تاکسی دربست بگیرد. می خواست هرچه زودتر از شر هدیه خلاص شود و این رابطه ی مسخره را تمام کند.

نگهبان جلویش را گرفت.

_: ساعت ملاقات تموم شده خانم.

و لبخند مسخره ای هم چاشنی توضیحش کرد. مهشید با اخم از بالای سر او سر کشید و همانطور که توی بیمارستان را نگاه می کرد، گفت: من برای ملاقات نیومدم.

_: می خوای بری دکتر باید از اون یکی در بری. در اورژانسم اون طرفه. با کی کار داری؟

این بار توی چشمهایش نگاه کرد و گفت: با دکترمهراب افخمی.

نگهبان باز همان لبخند لوسش را زد و با تمسخر گفت: نمی شناسم. دکتره یا دانشجو؟

بی حوصله رو گرداند و به طرف بخش اورژانس رفت. اینجا هم یک نگهبان دیگر جلویش را گرفت و پرسید: چکار داری خانم؟

با عصبانیت گفت: اگه یه نفر رو به موت باشه با این همه سین جیم شما که می میره!!!

نگهبان با تعجب پرسید: چی شده خانم؟

چند قدم دور شد. حوصله ی کل کل نداشت. گوشیش را در آورد و شماره گرفت. یادش آمد که گفته بود خوش ندارد که دکتر صدایش کند. بعد از دو سه بوق جواب داد: سلام. بگو.

ظاهراً خیلی عجله داشت! مهشید با احتیاط گفت: سلام آقای افخمی.

بی حوصله جواب داد: آقای افخمی! شوخی بی مزه ای بود. برای بلیت که مشکلی پیش نیومده؟

مهشید دستپاچه گفت: نه نه خیلی هم متشکرم. شما الان کجایین؟

_: بیمارستانم. چطور؟

+: راستش یه امانتی داشتم. اومدم دم بیمارستان ولی راهم نمیدن.

_: کجایی؟

+: دم در اورژانس.

_: همونجا باش اومدم.

کلافه مشغول قدم زدن شد. چند لحظه یک بار نگاهی به در می انداخت. به سختی نفس می کشید. امروز هوا آلوده تر بود یا او اینقدر اضطراب داشت؟ اصلاً برای چی باید مضطرب می بود؟ یک بسته بود. می داد و می رفت! کاش با پیک فرستاده بود...

_: سلام.

صدا از پشت سرش بود. چنان از جا پرید که اول سرش به شانه ی او خورد و بعد توانست بچرخد. لبش را گاز گرفت و از قد بلند او حرص خورد. چه معنی می داد این همه قدش بلند باشد؟!

سرش را عقب برد و بدون این که توی چشمهایش نگاه کند، گفت: سلام. ببخشید.

تبسم ملایمی چهره اش را روشن کرد. به آرامی گفت: خواهش می کنم. کجایی؟ چرا اینقدر پریشونی؟

مهشید فوراً انکار کرد. سرش را محکم تکان داد و گفت: نه! پریشون نیستم... فقط... فقط... یه کم چه می دونم... از دست این نگهبانه کفری شدم. 

مهراب نگاهی متعجب به نگهبان انداخت و به تندی پرسید: چکار کرده؟

+: این یکی نه. اونی که دم اون یکی دره. چیز مهمی نیست. همین که رام نداد...

_: آروم باش. طوری نشده. بیا بریم تو. من یه کم کار دارم. تموم بشه بعد میریم یه چیزی می خوریم. 

اککهی! این را نمی خواست! آمده بود تمامش کند نه که شروع کند.

با عجله گفت: نه من فقط اومدم...

کوله اش را از دوشش برداشت. بازش کرد. اما قبل از این که دست توی آن ببرد، مهراب بندش را گرفت و در حالی که روی شانه ی خودش می انداخت، گفت: بتن حمل می کنی تو؟ دختر شونه هات از کار میفته.

و بدون این که منتظر عکس العمل او شود با قدمهای بلند به طرف در اورژانس برگشت.

مهشید به ناچار به دنبالش دوید و در حالی که از کنار نگهبان رد می شد، گفت: بدینش به من... من...

اما مهراب ذره ای از سرعت راه رفتنش کم نکرد. مهشید خسته و کلافه دوباره دوید و گفت: وایسین. من نمی تونم به این سرعت راه بیام.

_: خب راه نرو بدو.

این چرا شوخیش گرفته بود؟! اصلاً چه وقت شوخی کردن بود؟

بالاخره خودش را به او رساند و بند کوله اش را کشید. با حرص گفت: قیافه تون با این روپوش و گوشی و کوله واقعاً ترکیب عالی ای شده!

مهراب تبسمی کرد. کوله را روی میزی رها کرد و در حالی که پشت میز می نشست گفت: من اصولاً خوش تیپم.

قلمی برداشت و مشغول نوشتن چیزی شد. در همان حال به چند صندلی اشاره کرد و گفت: بشین. الان کارم تموم میشه.

مهشید اما همان کنار میز ایستاد. ساعت بسته بندی شده را از توی کوله پشتی بیرون کشید و روی میز گذاشت. با لحنی جدی گفت: من فقط می خواستم اینو بهتون بدم.

بعد هم با عجله کوله را بست و روی دوشش انداخت. مهراب ناغافل مچش را گرفت و پرسید: چی هست حالا؟

مهشید جا خورده به انگشتهای او که دور مچش قفل شده بود، نگاه کرد و پرسید: چکار می کنین؟!

و دستش را به شدت از دست او بیرون کشید.

مهراب بدون این که سر بلند کند با خونسردی گفت: یه دقه بشین. نبضت صد و شصت تا می زنه. نفس تازه کن بعد برو. اینقدر حرص بخوری سکته می کنی ها!

مهشید حیرت زده به مچش نگاه کرد. بعد دستی روی آن کشید. انگار رد دست مهراب را پاک می کرد! بالاخره هم تسلیم شد. دو قدم عقب رفت و نشست. نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام شود. ولی مگر میشد؟ نگاهش روی موهای کوتاه و مرتب او مانده بود و قلبش بی محابا میزد.

مهراب دست از نوشتن کشید. سر برداشت. هنوز به او نگاه نمی کرد. کیسه را برداشت. یک دختر جوان با روپوش سفید و گوشی دور گردنش جلو آمد. مهشید را ندید. مهشید اما بی تفاوت به او چشم دوخت و فکر کرد: چه رژ پررنگی! جگری! اَه!

دختر قری به سر و گردنش داد و با عشوه به مهراب گفت: خوبی؟ خسته نباشی.

مهراب کادوپیچی پر از تزئین و روبان را از کیسه بیرون کشید و بدون توجه به دختر رو به مهشید گفت: وای عزیزم متشکرم! اصلاً انتظار نداشتم!

دختر وا رفت... برگشت و نیم نگاهی به مهشید انداخت. بینیش را چین داد و گفت: معرفی نمی کنی دکتر؟

مهراب گوشه ی ابرویش را بالا برد و گفت: احتیاجی نمی بینم.

دختر با حرص گفت: بهم می رسیم! دارم برات!

مهراب زیر لب گفت: برو بابا بذار باد بیاد.

دختر با همان قر و غمزه رو گرداند و دور شد.

مهشید که از این نمایش خنده اش گرفته بود، از جا برخاست و قدمی جلو آمد. با تبسم گفت: یک یک مساوی. ممنون از زحمتاتون. با اجازه.

مهراب سر به زیر خنده اش گرفت. در حالی که با چسب بسته کشتی می گرفت، گفت: صبر کن ببینم. من اینو چه جوری باز کنم کاغذش خراب نشه؟ حیفه با این همه تزئینات!

مهشید با لحنی بی تفاوت گفت: عیب نداره پاره بشه. من کلاً عاشق بسته بندیم. این تزئینات هم... دلیل خاصی نداشت. 

سر به زیر انداخت و خواست برود. حرفش را زده بود. پس چرا ناراحت بود؟ چیزی شبیه بغض به گلویش فشار می آورد.

مهراب سر برداشت و متعجب نگاهش کرد. به آرامی گفت: من نمی خوام برداشت خاصی بکنم. ولی خود این کار! یعنی چی؟

مهشید تقریباً پشت به او سر به زیر گفت: دو تا بلیت برام خریدین... باید جبران می کردم... هرچند... این ناقابل تر از این حرفاست.

مهراب برخاست. پشت سر او ایستاد و گفت: منم باید خیلی چیزا رو جبران می کردم. اونی که بدهکاره منم نه تو.

چرا این کار را می کرد؟ چرا اینطوری پشت سرش می ایستاد و به او حس پشتیبان بودن می داد؟ چرا اینقدر حضورش گرم و دلپذیر بود؟ چرا؟

مهشید به سختی نفس می کشید. مهراب مکثی کرد و بعد گفت: دو دقیقه صبر کن. الان میام.

کاغذها را از روی میز چنگ زد و دور شد. مهشید به لبه ی میز تکیه داد. دانشجویی رد شد و با تعجب به کادوی مهراب نگاه کرد. مهشید چرخید. دوباره بسته را توی کیسه گذاشت. کوله اش را به یک دست و کیسه را توی دست دیگرش گرفت.

چند دقیقه بعد مهراب برگشت. گوشی را توی کشوی میزش گذاشت و روپوشش را هم درآورد و روی دستش انداخت. کوله و کیسه را باهم گرفت و گفت: بریم.

مهشید دیگر نه توان نه گفتن داشت و نه علاقه ای. بی تفاوت به دنبال او راه افتاد. بعد از چند قدم مهراب برگشت و گفت: کجایی؟ چرا جا موندی؟

مهشید بی حوصله گفت: خسته ام.

مهراب چند قدم برگشت و در حالی که سعی می کرد، هم قدم او راه برود، گفت: کلاً سرحال نیستی. چی شده؟

مهشید شانه ای بالا انداخت و گفت: هیچی.

_: بابا فرض کن من دکتر! بگو دیگه. بالاخره چار کلاس درس خوندم. شاید یه راه حلی داشته باشم. بلد نباشم هم بالاخره چار تا رفرنس دارم که برات جواب بگیرم.

مهشید از گوشه ی چشم نگاهش کرد. چه می گفت؟ وقتی حضورش اینطور از خود بی خودش می کرد و ضربانش را بالا می برد، مثلاً می خواست چه راه حلی بدهد؟!

فقط گفت: بریم.

_: خب داریم میریم. نمی خوای حرف بزنی؟

+: نه نمی خوام حرف بزنم.

واقعاً نمی خواست حرف بزند. حرف زدن کلافه ترش می کرد. صدایش را که می شنید بیشتر در خواستن و نخواستن هایش دست و پا میزد. نمی خواست حرف بزنند.

مهراب لبهایش را بهم فشرد و سر به زیر انداخت. با حالتی نمایشی یک پایش را جلوی پای دیگر گذاشت. زحمت می کشید که بتواند آنقدر یواش راه برود! دوباره نگاهی به مهشید انداخت. مهشید سنگینی نگاهش را حس کرد و به سختی نفس عمیقی کشید.