نمای وبلاگ دوباره عشق (20) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

دوباره عشق (20)

شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 10:53 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام

دلم تنگ شده بود براتون! با یه پست نسبتاً مفصل اومدم. امیدوارم دوست داشته باشین

مامان در حالی که برنج را صاف می کرد گفت: عصر باید بریم دیدن خاله جان. بعد عموجان بابات.
مهشید تکه‏ای از کاهویی که داشت خرد می کرد برداشت و گفت: چه خوب! دلم برای همه تنگ شده. می ترسیدم وقتی برسم همه عید دیدنی‏ها رو رفته باشین و من جا بمونم.
_: نگفتی چه جوری با این سرعت بلیت پیدا کردی!
تکه ی کاهو جلوی لبش متوقف شد. لبهایش را با زبان خیس کرد. آب دهانش را فرو داد و بالاخره گفت: سمانه یه آشنا داره که باباش رئیس راه آهن شهرشونه. اون سفارش کرد.
_: بلیت سفارشی حتماً گرونترم هست.
+: نه نه. بلیتش که معمولی بود. کوپه معمولی...
_: مهشید حالت خوبه؟
بالاخره تکه کاهو را به دهان برد و به تندی جوید. به مادر چشم دوخت و فکر کرد: به مامانا نمیشه دروغ گفت. ولی راستشو چه جوری بگم که باور کنه هیچی نبوده. اونم با اون گندی که منوچهر به سابقه‏ام زده!
کاهو به گلویش پرید. تا آن پر نازک از سق دهانش کنده شود و نفسش برگردد، موضوع فراموش شد. مخصوصاً که بابا هم به آشپزخانه آمد و اطلاع داد که عموجان کمی کسالت دارند و قرار شد عصری را به دیدن عمه خانم بروند. شاید فردا منزل عموجان بروند.
خلاصه که موضوع صحبت عوض شد و مهشید نفسی به راحتی کشید و با خود گفت: این بار جستی ملخک. بپا دیگه پیش نیاد!
عصر دیدن خاله جان مادرش خیلی خوش گذشت. همه ی بر و بچه های فامیل مادری بودند و دیدارها تازه شد. امیدوار بود خانه ی عمه خانم هم همه باشند و حسابی دلی از عزا در بیاورد.
اما همین که وارد شد چشم تو چشم سیمین خانم شد و آن "عروس خانم گلم" گفتنهایش!
بقیه هم با تعجب و خوشحالی می خواستند تبریک بگویند که مامان دستپاچه توضیح داد: ولی ما هنوز جوابی ندادیم!
بابا هم حسابی اخم کرده بود و دلخور شده بود. دور اتاق پذیرایی را سکوت سنگینی پر کرد. مهشید کلافه یقه اش را کمی پیش کشید. احساس می کرد نفس کم آورده است.  بالاخره هم برخاست تا آبی به صورتش بزند. عصبانی بود.
به سرعت به طرف دستشویی رفت. دستهایش را شست و بیرون آمد. با دیدن پسر سیمین‏خانم با حرص نفس عمیقی کشید.
مرد جوان کمی دستهایش را بهم مالید و گفت: می‏دونم وقت مناسبی نیست ولی می خواستم اگه بشه باهم صحبت کنیم.
+: من صحبتی با شما ندارم آقا.
_: ببینین مهشید‏خانم... من... فکر می‏‏کنم که ما... ما.... زوج مناسبی میشیم.
جمله‎‏اش را تمام کرد و نفسی به راحتی کشید.

+: من اینطوری فکر نمی کنم و اصلاً هم قصد ازدواج با شما رو ندارم.
زنگ گوشی‏اش از ادامه‏ی بحث نجاتش داد. با عجله گوشی را دم گوشش گرفت. بدون این که به صفحه نگاه کند، فقط محض کم کردن روی خواستگارش گفت: ای جانم! عشقم! سلام!
چشمهای گرد شده ی پسر سیمین خانم دیدنی بود! با ناراحتی رو گرداند و به اتاق پذیرایی برگشت.
مهشید پیروزمندانه خندید. اما صدای آن سوی خط بلافاصله خنده را از لبش برد.
_: سلام. مثل این که اشتباه گرفتین.
لبش را گاز گرفت. یک صندلی پیش کشید و در حالی که می نشست با یک دنیا شرمندگی گفت: معذرت می خوام. فکر کردم نرگس یا... پریا باشن. یعنی فکر کردم...
کم مانده بود بزند زیر گریه! دوباره سعی کرد توضیح بدهد: ببینین آقای دکتر من... من واقعاً اشتباه گرفتم. در واقع می خواستم شر یه مزاحم رو از سرم کم کنم و اصلاً رو صفحه ی گوشی نگاه نکردم. من...
_: بسیار خب. اشکالی نداره. متوجه شدم. حالا شر مزاحم کم شد؟!
مهشید نگاهی به در اتاق پذیرایی انداخت و ناخواسته خنده خفه‏ای کرد. سری تکان داد و آرام گفت: بله ممنون. امری داشتین؟
_: یه عروسک کوچیک روی کابینت آشپزخونه است. به نظر میاد مال جاکلیدیی چیزی باشه. مال شماست؟
مهشید کلافه نگاهی به اطراف کرد. پدر و مادرش با چند تا از مهمانهای دیگر از اتاق بیرون آمدند. مهشید با عجله گفت: فکر می کنم مال من باشه. ولی مهم نیست. بندازینش دور. دیگه هم با من تماس نگیرین.
_: باشه. هرجور میلتونه. خداحافظ.
+: خداحافظ.
نفس عمیقی کشید. پسر سیمین خانم با غضب نگاهش کرد. بابا رد نگاه او را گرفت، چهره درهم کشید و به تندی گفت: بریم مهشید.
مهشید با عجله از عمه‏خانم خداحافظی کرد و تقریباً خودش را از در بیرون انداخت. همین که به هوای آزاد رسید نفس عمیقی کشید. از دست خواستگارش عصبانی بود. از دست مهراب هم عصبانی بود. با حرص فکر کرد: اصلاً تقصیر خودشه. اگر از اول بهم زنگ نمی زد نه اون اس ام اس اشتباهی می رفت و نه این جواب تلفن عالی!
با حرص نفسش را رها کرد و سوار ماشین شد. آره تقصیر خودش بود. اصلاً کرم از خود درخته! این آقای دکتر چه مشکلی داره که هی زنگ می زنه؟ هان؟! دیگه جواب نمی دم. همین یه جواب عصری برای هفت پشتم بسه!
آخر شب نگاهی به گوشی‏اش انداخت. خوشبختانه دیگر نه تماسی داشت و نه پیامی! نفسی به راحتی کشید. هرچند وقتی یادش می آمد چی جواب داده است داغ دلش تازه میشد! سعی کرد بیشتر از این با فکرش خودش را آزار ندهد و بخوابد.
روز بعد هم خبری نبود؛ و همین طور روزهای بعد. روزهای عید به عید دیدنی و سفرهای کوتاه گردشی گذشت و خیلی زودتر از آن که حسابی رفع خستگی بکند دوازده فروردین رسید که جمعه هم بود.
عصر بابا می‏خواست سری به مغازه اش بزند. مهشید ناگهان گفت: وای من هیچی برای سمانه نگرفتم. میشه بیام مغازه یه ساعت براش بردارم؟
بابا سری تکان داد و گفت: حتماً! این سمانه خانم خیلی حق به گردنت داره. بیا هر ساعتی که فکر می کنی خوبه بردار.
باهم راه افتادند. بابا صبحها کارمند یک اداره بود و عصرها مغازه‏ی کوچک ساعت فروشیش را می گرداند.
همین که وارد مغازه شد چشمش روی یک ساعت دیواری خاکستری سورمه ای ثابت ماند! ساعت مردانه ی شیکی بود! طرح قابش درست مثل مبلهای خانه ی دکتر بود.
از یادآوری‏اش دلخور شد. دلش نمی‏خواست به او فکر کند. دکتر دیگر تماس نگرفته بود. پیامی هم نفرستاده بود. خب دلیلی نداشت بفرستد. مهشید هم همین را می خواست. خودش به او گفته بود!
بابا رد نگاه او را گرفت و گفت: این ساعت خیلی دلگیره بیا یه چیز شادتر براش بگیر.
به سختی نگاهش را از ساعت کند و دور مغازه چشم گرداند. بابا پرسید: ساعت دیواری می خوای یا مچی؟
+: مچی داره... دیواریم همین طور... برای آشپزخونش می خوام.
_: بیا این طرحهای مخصوص آشپزخونه رو ببین. این یکی میوه ای... این سبزیجات... تابه و قابلمه...
نگاهی به طرحهای فانتزی پیشنهادی بابا انداخت. همه قشنگ بودند. نگاه یاغی‏اش دوباره به طرف ساعت سورمه‏ای برگشت.
بابا آهی کشید و گفت: خیلی خب اگه به آشپزخونش میاد همونو بردار. قیمتشون یکیه. زیادم نیست. اگه می خوای یه ساعت بهتر بردار. بالاخره خیلی بهت لطف کرده. اینا چطوره؟
یک سری دیگر را با قیمتی بالاتر نشان داد. اما مهشید ساعتی که به جای اعداد سبزیجات داشت را برداشت و گفت: همین خوبه. متشکرم.
بابا جعبه ی ساعت را داد و پرسید: همه رو دیدی؟ مطمئنی خوبه؟ تعارف نکنی بابا!
امان از نگاه سرکشش! دوباره برگشته بود. بابا ساعت سورمه ای را از دیوار برداشت و گفت: خب اینم ببر. هرکدومو خواستی بده بهش.
هر دو را باتری و تنظیم کرد. به مهشید داد تا توی جعبه بگذارد.
مهشید با عذاب وجدان گفت: نه سورمه ایه رو نمی خوام. واسه آشپزخونش همین خوبه.
بابا گفت: دلت رفته پیشش. دیگه جاش اینجا نیست. بزن به دیوار اتاقت تو خونه ی سمانه خانم.
مهشید به سختی نفسی کشید و آرام گفت: خیلی متشکرم.
بابا با لبخند محبت آمیزی گفت: قابل شما رو نداره.
مهشید با شرم و عشق خندید. بابا دفتر حساب کتابهایش را برداشت و باهم از مغازه بیرون آمدند. وقتی وارد شدند، مامان پرسید: خب ببینم چی برداشتی؟
بابا در حالی که کتش را آویزان می کرد، پرسید: فردا ساعت حرکتت چنده؟
جعبه ی ساعت توی دست مهشید بی‏حرکت ماند. جا خورده به طرف بابا برگشت و گفت: یادم رفت بلیت برگشت بگیرم!
مامان با تعجب پرسید: یادت رفت؟!
بابا هم تکرار کرد: یادت رفت؟!
مامان پرسید: اون وقت فردا می خوای چه جوری بلیت بگیری؟
بابا گفت: روز سیزده فروردین! یه عالمه دانشجو و کارمند و مسافر دارن برمی‏گردن. محاله گیرت بیاد!
مهشید به سختی زمزمه کرد: اتوبوس...
مامان به تندی گفت: محاله بذارم. می‏میرم تا بری و برسی!
بابا گفت: حالا تازه اتوبوس! مگه گیرت میاد امروز؟
مامان گفت: نخیر اتوبوس نه. بگرد دنبال بلیت قطار. دیرم برسی یادت میمونه که دیگه همچین اشتباهی نکنی. مگه همیشه رفت و برگشت رو باهم نمی گرفتی؟
+: چرا ولی این دفعه...
_: این دفعه چی؟
+: این دفعه بلیتم رو تو ایستگاه گرفتم... یعنی... خب یادم رفت برگشت بگیرم.
مامان با حرص رو گرداند. بابا از جا برخاست و گفت: کی یاد می گیری که مسئولیت کاراتو به عهده بگیری؟ همیشه که من و مادرت زنده نیستیم.
و به عنوان ختم بحث به اتاقش رفت و در را بست. مامان هم سکوت کرد. بعد از چند لحظه پیشنهاد کرد: ببین همین آشنای سمانه نمی تونه برات بلیت جور کنه؟
+: روم نمیشه...
_: پس صبر می کنی تا وقتی بلیت پیدا بشه.
مهشید آهی کشید. مامان دیگر نمی خواست حرفی بزند. مهشید هم روی پاشنه چرخید و به اتاقش رفت. جعبه های ساعت را روی میز گذاشت و به آنها خیره شد. اولی را باز کرد. ساعت سورمه ای را بیرون کشید و توی دستش گرفت. از پنجره به بیرون خیره شد. تیک تاک ساعت بیخ گوشش اذیتش می کرد.
ساعت را دوباره بسته بندی کرد و گوشیش را برداشت. دلگرفته به صفحه ی خاموش چشم دوخت. مهراب... جواب آن پیغام اشتباهی. مهراب...
با خودش فکر کرد فقط یه بار دیگه بهش زنگ می زنم. بعدم اگه بلیت جور کرد ساعت رو به عنوان تشکر بهش میدم و از شرش خلاص میشم.
نفس عمیقی کشید و شماره را گرفت. یک بوق... دو بوق... سه بوق... یعنی نمی خواست جواب بدهد؟ بهتر! اصلاً تا هروقت بلیت پیدا میشد صبر می کرد!
_: سلام بفرمایید.
انگشتی بالای لبش کشید. مکثی کرد و با تردید گفت: سلام.
_: حال شما خوبه؟
+: ممنون. شما خوب هستین؟
_: متشکرم. خوبم. بفرمایید.
+: من... من... من یه بلیت می خواستم.
_: بسیار خب. برای کی؟
مهشید از لحن رسمی و اطمینان بخش او نفسی به آسوگی کشید و گفت: فردا اگه ممکنه. می خوام برگردم.
_: باشه حتماً. ببینم چکار می تونم براتون بکنم. تا نیم ساعت دیگه تماس می گیرم. فعلاً خداحافظ.
مهشید نفس بلندی کشید و گفت: خداحافظ!
انگار کوه کنده بود. گوشی را گذاشت و دستی روی جعبه ی ساعت کشید. با خوشحالی از جا برخاست و در حالی آواز می خواند مشغول کادوپیچی جعبه ها شد. صدای دکتر توی گوشش پیچید: میگم نخون!
از یادآوری آن چشمهای خون گرفته ی عصبانی خنده اش گرفت و از جواب بی ربطی که درباره ی گرسنگی اش به او داده بود! گرسنگی چه ربطی به آواز خواندن داشت؟! حتی مهراب بداخلاق هم خنده اش گرفته بود. مهراب بداخلاق عزیز!
خودش از فکرش جا خورد! حیرتزده دست از کار کشید و فکر کرد: از کی تا حالا عزیز شده؟ هان؟! شوخی نداشتیم ها! نخیر عزیز نشده. فقط خیلی ممنونم که رفته دنبال بلیت. همین!
نفس عمیقی کشید و به کارش ادامه داد. جعبه را به زیبایی کادو پیچی کرد. عاشق بسته بندی بود. همیشه کلی طرح فانتزی روی کادوهایش پیاده می کرد و همیشه کلی کاغذ کادوی خوشگل داشت.
بسته را روی میز گذاشت و با رضایت به آن نگاه کرد. گوشیش را از روی میز برداشت و از اتاق بیرون رفت. بابا تلویزیون میدید و مامان در کنارش بافتنی می‏بافت. لبخندی به هر دو زد و گفت: میرم تو حیاط.
مامان نیم نگاهی به او انداخت و گفت: سرده یه چیزی بپوش.
سری به تأیید تکان داد. به اتاق برگشت. ژاکت کلفت زردش را پوشید و دوباره گوشی به دست بیرون رفت. تازه در حیاط را پشت سرش بسته بود که زنگ زد. با عجله گفت: سلام آقای دکتر.
_: علیک سلام. گمونم اسم منو می دونین و نیازی به یادآوری نیست. خوشم نمیاد دکتر صدام کنین.
نفس مهشید بند آمد. لبش را گاز گرفت و گفت: باور کنین اون اس ام اس اشتباهی فرستاده شد! من می خواستم از سمانه بپرسم. من... یعنی... اصلاً...
_: مخاطب جمله من نبودم! معلوم بود که اشتباهی شده. ولی چون اسم من رو پرسیده بودی جواب دادم. قصد جسارت هم نداشتم.
مهشید عصبانی به موهایش چنگ زد. هرچه می خواست این رابطه ی مسخره را تمام کند باز کش می آمد. دوباره زمزمه کرد: اشتباهی شد...
_: اینقدر خودتو اذیت نکن. یادآوریش نکنی خودش فراموش میشه.
مهشید نفس عمیقی کشید و لب باغچه نشست. چقدر لحنش آرام بود. مثل یک دیوار محکم و قابل اعتماد! بدون این که او را بشناسد. بدون این که از گذشته و زندگیش بداند... علاقه ای هم نداشت که بداند!
به آرامی گفت: متشکرم. درباره ی بلیت...
_: جور شد. منتها دنبال درجه یک بودم که گیرم نیومد. درجه دو. به اسمت صادر شده. باز باید تو ایستگاه تحویل بگیری. فردا ساعت سه و نیم.
+: وای یک دنیا متشکرم! پولش که پرداخت نشده انشاءالله؟
_: شده.
مهشید معترضانه گفت: ببینین آخه چرا؟! همین که برام جا پیدا کردین خودش خیلیه! من بیام تهران پولتونو میدم!
_: کوتاه بیا مهشیدخانم. اینقدرم نگو شما!
مهشید قبل از این که بفهمد چه می گوید، معترضانه گفت: من مهشیدخانم نیستم. آقای دکتر مگه چند سالمه؟!
دکتر خندید و گفت: فقط تو اجازه داری احساس پیری بکنی؟ دیگه اگه بگی آقای دکتر و شما کلاهمون میره تو هم ها! من خیلی دست بالا بگیری اگه سی سالم باشه. که اونم هنوز تموم نشده.
مهشید آهی کشید. چرا تمامش نمی کرد؟
آرام گفت: برام فرقی نمی کنه چند سالتونه. ممنون که بلیت پیدا کردین. بازم متشکرم. خداحافظ.
_: من حرف بدی زدم؟!
+: نه.
_: پس...
+: من... من نمی خوام ادامه بدم.
این بار مهراب بود که نفس عمیقی کشید. مکثی کرد و بالاخره گفت: الان این حرف چه معنی ای میده؟ یه جور ناز کردنه؟
مهشید با عجله گفت: نه. جدی گفتم. من اهلش نیستم.
مهراب با لحنی سرد و جدی گفت: بسیار خب. خداحافظ.
مهشید ساکت گوش داد. لحظه ای بعد تماس قطع شد. چهره ی جدی و اخم آلودش پیش چشمش جان گرفت. این لحن سردش از صد تا فحش بدتر بود! با خودش گفت: خراب کردی مهشید! طرف نوکرت نبود که بره برات بلیت جور کنه، پولشم نگیره، بعدم بهش بگی دیگه زنگ نزن. ولی آخه...
با بدبختی به گوشی خاموش خیره شد. به سنگینی از جا برخاست و به اتاق برگشت. عذاب وجدان داشت و نمی فهمید چه کاری درست و چه کاری غلط است.
مامان پرسید: طوری شده؟
سری به نفی تکان داد و به طرف اتاقش رفت.
_: مهشید با تو ام. چی شده؟
بدون این که برگردد، گفت: هیچی.
_: برای بلیت چکار کردی؟
این بار رو گرداند. نگاهی به بابا و نگاهی به مامان کرد. آرام گفت: آشنای سمانه برام پیدا کرد.
_: خب حالا چرا دلخوری؟
+: نمی خوام برم. دلم تنگ میشه.
و با بغض به اتاقش رفت و در را بست. مامان به دنبالش آمد. کنارش نشست و یک موعظه ی طویل اخلاقی درباره ی این که درست نیست که درسش را نصفه رها کند، تحویلش داد. بعد هم با بوسه ای بر پیشانیش حرفهایش را تمام کرد.
با ورود مهدی و نسترن حال و هوایش به کلی عوض شد. دو سه روز بود که از سفر برگشته بودند و هنوز نشده بود که درست و حسابی دیدن کنند. مهدی مرغ بریان خریده بود. دورهم مشغول خوردن شدند. شب خوبی بود و خوش گذشت. یک شب خانوادگی شیرین.
صبح روز بعد هم با عده ای از فامیل پدری و مادری به سیزده بدر رفتند. طبق توافقشان خیلی زود راه افتادند که هم به شلوغی نخورند و هم این که مهشید به موقع به ایستگاه برسد. چمدان مهشید را هم توی صندوق عقب گذاشتند که دیگر مشکلی نباشد.
تمام روز به گردش و تفریح والیبال و آتش درست کردن و سبزه گره زدن گذشت. مهشید اینقدر جیغ زده که صدایش گرفته بود. چای ذغالی را سر کشید و با خنده به دخترهای فامیل که هنوز مشغول سبزه گره زدن و شوخی کردن بودند چشم دوخت.
شیدا جلو آمد. خودش را کنار او رها کرد و پرسید: سبزه گره زدی؟
مهشید با خنده گفت: آره چند جفت!
شیدا بشکنی زد و گفت: چه عالی! سال دگر، خونه شوهر، بچه بغل! الهی یه شوور دکتر بامرام باسواد نصیبت بشه.
چای به گلوی مهشید پرید. سرفه ای زد. شیدا محکم به پشتش زد و پرسید: چی شد؟  اسم دکتر بردم خوشت اومد؟
مهشید از جا برخاست و در حالی که استکانش را پر می کرد، گفت: نه بابا دکتر جماعت به درد شوهر بودن نمی خوره. وقتش مال مردمه نه خونوادش.
شیدا ابرویی بالا انداخت و گفت: عوضش کلاس داره!
مهشید جرعه ای چای نوشید و گفت: صد سال سیاه این کلاس و ژست رو نمی خوام که پزش مال بیرون باشه و بدبختیش مال من!
_: ای بابا تو چقدر بدبینی!! مگه دکتر بامرام نداریم تو مملکت؟
+: قحطی شوهره. نه دکتر بامرام داریم نه مهندس. خیالت تخت.
همان موقع پسر خاله ی هجده ساله اش که داشت چای می ریخت و جمله ی آخر را شنیده بود، گفت: ای بابا مهشید یعنی اینقدر وضع بده؟! خودم میام خواستگاریت. غصه نخور.
مهشید به تندی گفت: بپا نچایی!
_: دارم چایی می خورم نچایم. دیگه؟ امری باشه؟
+: فرمایشی نیست. بفرمایید.
_: اوه چه بهش برمی خوره! والا من فقط می خواستم کمک کنم! و اِلا چیزی که فراوونه واسه من دختر خوب و خوشگل و بامرام و باکلاس.
و با چشمک و خنده ای دور شد.
مهدی از دور صدا زد: مهشید!
و به ساعتش اشاره کرد. مهشید سری به تأیید تکان داد و از جا برخاست. با همه خداحافظی کرد و با مهدی و نسترن به ایستگاه قطار رفت. این بار هم بلیت را راحت گرفت و سوار شد.