X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دوباره عشق (18)

پنج‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 09:10 ب.ظ
سلام سلام سلامممم
شبتون به خیر و شادی

پاراگراف آخر پست قبل رو حذف کردم و یه پست کوچولو هم نوشتم که به نظرم کمی قابل قبول تر شد. امیدوارم لذت ببرین.
آخر هفته ی خوشی داشته باشین


همانطور که حدس میزد بلیت پیدا نکرد. عصبانی بود و تمام عصبانیتش را توی ذهنش نثار دکتر بداخلاق و خانواده اش کرد! از حرصش گوشی اش را هم خاموش کرد و باز به گشتن ادامه داد.
جلوی یک پیتزافروشی توقف کرد. یک پیتزا مینی، یک پاکت سیب زمینی سرخ کرده و یک نوشابه کمی حالش را بهتر کرد. اقلاً دیگر گرسنه نبود!
گوشی اش را درآورد و روشنش کرد. شاید مامان زنگ میزد و نباید نگران میشد. هنوز صفحه کاملاً بارگذاری نشده بود که تلفن زنگ زد. شماره بازهم ناشناس بود و مهشید قبل از هر فکری دکمه ی سبز را زد که البته بلافاصله پشیمان شد!
_: سلام. مهراب افخمی هستم.
+: ببینین آقا برام مهم نیست شما کی هستین!
_: فقط چند لحظه گوش کنین. بلیت پیدا کردین؟
مهشید کلافه سر تکان داد و گفت: نه.
_: می تونین برین راه آهن. قطار ساعت چهار و نیم راه میفته. باید زودتر خودتونو برسونین.
+: با کدوم بلیت اون وقت؟
_: برین قسمت فروش بلیت. بگین فلانی تماس گرفته، مدارک نشون بدین، بلیتتونو تحویل بگیرین.
+: از پارتی بازی خوشم نمیاد. نیازی هم به لطف شما ندارم.
_: پارتی بازی و لطفی در کار نیست. این بلیت مال منه. و منم دارم میدمش به شما. وجهیم نباید بپردازین.
+: یعنی باور کنم کاملاً اتفاقی همین امروز داشتین تشریف می بردین شهر ما که اتفاقاً مریض شدین؟!!!
صدای خنده ی کوتاهش را شنید و در پی آن: نه. پدر من رئیس راه آهن شهر خودمونه و خودش و خونوادش سالی یک بار حق استفاده از بلیتهای داخلی رو دارن. من بلیت امسالم رو میدم به شما. مشکلیه؟
+: دیگه بدتر! با پدرتون که عمراً کنار نمیام!
_: اینو بذارین به حساب عذرخواهی. بلیتتون اوکی شده. خواستین استفاده کنین. اگه نخواستین هم پوچ میشه. برای من فرقی نمی کنه. خداحافظ.
مهشید لحظه ای گوش داد و بعد تلفن قطع شد. نگاهی به گوشی کرد و با خود گفت: مهشیدجان ادبتو شکر! نه سلام کردی نه خداحافظی و نه حتی تشکر!
با حرص فکر کرد تشکر که لازم نداشت. هنوز کلی ازش طلبکارم!
خیلی فرصت نداشت. با عجله به خانه برگشت. سمانه نبود. چمدانش را بست و به آژانس زنگ زد. یک یادداشت خداحافظی هم برای سمانه روی در یخچال گذاشت. بعد هم بیرون آمد.
توی ماشین در حالی که می رفت، گوشی را روشن کرد. شماره ی ناشناس را ثبت کرد و با تردید در مورد اسم فکر کرد. بالاخره نوشت: دکتر محراب افخمی.
راستی مهراب با ح یا ه؟ اصلاً چرا بهش اعتماد کرده بود؟ اگر می رفت ایستگاه و تمام این حرفها یک شوخی مسخره بود چی؟ اما... به دکتر اعتماد داشت. چرایش را نمی دانست. ولی می دانست وقتی تمام شب از او پرستاری کرده بود نترسیده بود. الان هم به حرفش شکّی نداشت. هیچ شکّی. ولی واقعاً مهراب را باید با ح می نوشت یا ه ؟
برای سمانه نوشت: ببین اسم این دکتر محرابه یا مهراب؟
بلافاصله جوابش آمد: مهراب
ولی از اسم بالای پیام وحشت کرد!!! پیام را به خود دکتر فرستاده بود! مشتی به پیشانیش کوبید. مهشید خیلی احمقی! الان پیش خودش چی فکر می کنه؟؟؟؟
با حرص شماره را حذف کرد و در حالی که انگشتش را می گزید از پنجره به بیرون چشم دوخت.
گوشیش زنگ زد. عصبانی فکر کرد: اگر دکتره باشه جوابشو نمیدم.
ولی سمانه بود: مهشید رسیدی ایستگاه؟
+: نه بابا تو راهم. اصلاً چرا به این بابا گفتی من بلیت می خوام؟
_: چون می دونستم می تونه برات جور کنه. اینو بهت بدهکار بود، نبود؟
+: خب... آره.
_: حالا حسابت باهاش صاف شد؟ بخشیدیش؟
+: چی داری میگی سمانه؟ ولم کن.
_: ضمناً می خواستم یه خبر خوشم بهت بدم. سه روز آخر تعطیلات رو می خوایم با سیاوش و بچه ها بریم کاشان.
+: چشمم روشن! اول با آقای همسایه میرین ماه عسل بعد عقد می کنین؟
سمانه خندید و گفت: نه فعلاً قرار یه عقد موقت گذاشتیم. البته خیلی اصرار داشت عقد دائم بکنیم و همه چی تموم بشه. ولی من بدجوری دست و دلم می لرزه.
+: دیگه واسه چی دست و دلت می لرزه؟ بنده خدا چه جوری بهت ثابت کنه که همه جوره همراهته؟
_: فقط من نیستم مهشید. نگران یاشارم هستم.
+: برو یکی دیگه رو سیاه کن خواهر من! یاشار که قربونش برم این چند وقت همش اونجا بوده!
_: حالا نگران نباش. نهایتاً یکی دو ماه دیگه عقد می کنیم.
+: من نگران نیستم. کاری نداری؟ دارم می رسم ایستگاه.
_: به خانوادت سلام برسون.
+: حتماً. ممنون. خداحافظ.
_: خداحافظ.
جلوی ایستگاه پیاده شد. به طرف باجه ی فروش بلیت رفت و بدون مشکل بلیتش را گرفت.
در حالی که چمدانش را به دنبال خودش می کشید، به طرف سکوی سوار شدن رفت. خوشحال بود. بعد از مدتها خانواده اش را می دید. چقدر همه چیز با تصوراتش متفاوت شده بود.
سوار شد. چمدانش را جا داد و نشست. هم کوپه ایها پنج دختر ورزشکار بودند که برای مسابقاتی دوستانه می رفتند.
سلام و علیک کوتاهی باهم کردند و مهشید جایی کنار در پیدا کرد. چمدانش را جا داد و نشست. خسته شده بود. پاکت آبمیوه ای باز کرد و گوشی اش را روشن کرد. پیامی از شماره ی ناشناس رسیده بود: مشکلی که پیش نیامد؟ بلیت را گرفتین؟
قیافه ی دکتر اخمو پیش چشمش جان گرفت. بی اراده تبسم کرد. کناریش که داشت بلند بلند حرف میزد، به طرفش برگشت و پرسید: هی ببینم چی نوشته که اینقدر خوشحالی؟
نفر بعدی با لودگی گفت: بگو کی نوشته!
مهشید جوابشان را نداد. دستش روی کلیدها لغزید و نوشت: متشکرم. سوار شدم.
_: سفر خوبی داشته باشین. بازم از طرف خودم و خانوادم معذرت می خوام.
+: ممنون. خواهش می کنم.
نگاهی به شماره انداخت و دوباره آن را ثبت کرد: دکتر مهراب افخمی.
لبهایش را بهم فشرد. فقط چند ساعت بود که او را می شناخت ولی مطمئن بود که او با بقیه فرق می کند. بحث علاقه نبود. فقط فرق می کرد. قابل اعتماد بود. واقعاً قابل اعتماد بود.