X
تبلیغات
رایتل

دوباره عشق (14)

یکشنبه 22 دی‌ماه سال 1392 ساعت 12:00 ق.ظ
سلام عزیزام
اینم یه قسمت دیگه این دفعه با دلخوشی.... تا آخر مطلبم نوشتم و نذاشتم تو خماریش بمونین البته قصه هنوز ادامه داره و کلی ماجرا داریم. حالا من موندم و یه سوال! دوباره مهشید دربدر بشه چیکار کنم؟!!!!
یعنی حال کنین من فقط یه قدم از شما جلوترم اونم تا وقتی که پست رو نفرستادم و وقتی می فرستم همراه میشیم و منم به اندازه ی شما کنجکاوم که بقیش چی می خواد بشه؟
یه بار یه دوست با سواد و خوش قلمی نصیحت می کرد اول تمام داستان و فراز و فرودهاشو تو ذهنت ردیف کن بعد بنویس. من گفتم فرمایش شما صحیح! اصولاً کاری که دربارش فکر بشه و درست نوشته بشه حتماً بهتر در میاد. ولی رفیق من اگه تمام داستان رو بدونم برام تکراری میشه و دیگه حوصله نمی کنم بنویسمش که! یعنی نوشتنش درست حکم خوندن داره برام! همچین نویسنده ی حسی ای هستم! حالا خوب یا بدش رو به بزرگی خودتون ببخشید....
بازم ببخشید که خیلی کم بهتون سر می زنم. خداییش فرصت ندارم.

آبی نوشت: ویرایش هم نشده. اگر غلطی دیدین بگین تصحیح کنم.

مهران برای عوض کردن بحث گفت: من می خوام دوباره برم دنبال کلاسای هلال احمر. کی میاد؟
مهشید دستش را بالا گرفت و گفت: من میام.
بقیه هم کم و بیش اظهار موافقت کردند و قرار شد بعد از نهار برای تحقیق درباره ی چگونگی شرایط کلاسها بروند.
وقتی غذایشان را خوردند برخاستند. پریا از جیبش یک اسکناس درآورد و با تردید بالا گرفت. اما قبل از این که مهشید متوجه بشود، فرشید اشاره کرد: جمعش کن.
بازهم با تردید اسکناس را سر جایش گذاشت و ناراحت به مهشید که همان وقت سفارش دادن با خوشحالی پول ساندویچها را داده بود نگاه کرد.
مهشید سعی کرد لبخند بزند اما حاصل تلاشش چیزی بیشتر از یک دهن کجی نشد.
افسانه زیر سنگینی نگاهها داشت له میشد. جلو رفت. نمی دانست چه بگوید. دستش را روی شانه ی مهشید گذاشت. آب دهانش را به سختی قورت داد و بالاخره گفت: مهشید من معذرت می خوام. این... این خیلی خوبه که تو یه جای راحت پیدا کردی.
مهشید سری تکان داد ولی حرفی نزد. امید با لودگی گفت: بابا روی همو ببوسین و تمومش کنین. الان فکر کنین من و مهشید دعوامون شده بود چه خاکی تو سرمون می کردیم؟!
همه غش غش خندیدند. افسانه مهشید را در آغوش کشید و آشتی کردند. بعد هم به طرف مرکز هلال احمر راه افتادند.
شرایط کلاسها را پرسیدند و ثبت نام کردند. مهشید وقتی به خانه رسید تازه یادش آمد که می خواست برای سمانه نهار بپزد. با نگرانی کلید را توی در چرخاند و وارد شد. با دیدن سمانه با شرمندگی گفت: سلام. گرسنه ای؟
سمانه تبسمی کرد و گفت: نه تو بیمارستان نهار خوردم.
مهشید لبخند آسوده ای زد و گفت: پس یه شام خوشمزه برات می پزم. چی می خوری؟
_: حالا بیا یه خستگی بنداز بعدش یه فکری می کنیم.
+: نه دیگه بگو اگه چیزی کم و کسری باشه برم بخرم.
_: چی بخری؟ بابا ول کن سرده. حال داری تو ام! مثلا اگه بگم هوس فسنجون کردم چکار می خوای بکنی؟ یه غذای دانشجویی سر هم کن دیگه.
+: واقعاً فسنجون دوست داری؟
_: خب آره. ولی غذای سختیه.
+: نه خیلی سخت نیست. مامان بزرگم یادم داده. پیاز که داری. تو یخچال هویجم بود. من میرم مرغ و گردو بخرم.
و قبل از این که سمانه حرفی بزند بیرون رفته بود. از سوپر مارکت یک بسته مرغ بدون استخوان آماده برای جوجه کباب گرفت و یک بسته ی کوچک گردو. داشت حساب می کرد که مرد همسایه را دید. یک پسربچه هم همراهش بود. برای پسرک پاستیل خرید و خریدهای خودش را هم حساب کرد و باهم بیرون آمدند.
بعد از سلام و علیک کوتاهی پرسید: با سمانه حرف زدین؟
+: بله. میگه الان آمادگی نداره.
_: مگه دختر چهارده سالست که میگه آمادگی نداره. بابا من خودمم بچه دارم. می فهمم حالشو.
مهشید نگاهی به پسرک انداخت و آرام گفت: خدا براتون نگهش داره. مادرش کجاست؟ فقط آخر هفته ها اجازه داره ببیندش؟
جمله آخرش بی اختیار طعنه آمیز شد. از شوهر سابق سمانه دلخور بود سر مرد همسایه خالی کرد.
مرد اما با آرامش گوش داد و طوری که پسرش نشنود، یواش گفت: فوت کرده. سه سال پیش. این بچه تنهاست. مادر می خواد. این که من بگم من براش هم مادرم هم پدر حرفه! محبت مادرانه یه چیز دیگست. من خودم بی مادر بزرگ شدم. هنوز دلم می سوزه.
مهشید با شرمندگی سر به زیر انداخت و بریده بریده گفت: خدا مادر و همسرتونو بیامرزه.
مرد با بی حوصلگی گفت: خدا اموات شما رو هم بیامرزه.
مهشید نگاهی به بچه انداخت. داشت پاستیل می خورد. به آنها توجهی نداشت. بدون این که به مرد نگاه کند پرسید: حالا چرا سمانه؟ این همه زن تنها که یا شوهرشون ولشون کرده یا از دنیا رفته...
_: ببینین سن من دیگه از آشنا شدن و نامزد بازی گذشته. حوصله ی دنبال گشتن ندارم. به کسی هم که برام انتخاب کنه اطمینان ندارم. ما اینجا همسایه ایم. سمانه رو می شناسم. با خانومم دوست بود. یاشار با سهراب همسنه. با هم دوستن. فکر می کنم می تونیم باهم زندگی کنیم.
مهشید سری تکان داد و گفت: حرفاتون درست. ولی سمانه الان تو شرایطش نیست. نگران یاشاره. اصلاً حال و حوصله نداره.
به در خانه رسیده بودند. مرد سری تکان داد و گفت: باشه. صبر می کنم. مثل یک سال گذشته. بفرمایید.
خداحافظی کردند و بالا رفت. بدون این که حرفی از ملاقاتشان بزند با عجله گردوها را چرخ کرد و برشته کرد و گذاشت بپزند. سمانه به چهارچوب در آشپزخانه تکیه داد و با لبخند گفت: آخرش کار خودتو کردی! حوصله داری ها! چقدر خرج کردی؟ بگو پولش با منه.
مهشید با خوشی گفت: نه دیگه نصف نصف. برنج و روغن و گاز و مخارج دیگش با تو. این دو تا رو من خریدم دیگه.
سمانه پوزخندی زد و گفت: همین دو تا قلم اصلی و گرونترش.
+: یه شب که هزار شب نمیشه! بذار یه شب پادشاهی کنیم. هنوز کلی وقت دارم که غذای دانشجویی بخورم.
بعد رو گرداند و در حالی که پیاز خرد می کرد، پرسید: سمانه... راست و حسینی... جدا از این که فکرت مشغوله و حوصله نداری... نظرت درباره ی آقای همسایه چیه؟
_: باز جلوتو گرفته و التماس کرده؟
+: اوهوم... تقریبا... منم پیچوندمش ها... ولی گفت صبر می کنم. مثل یک سال گذشته. یعنی یه ساله داره میره میاد؟
_: آره. همه ی شرایط منم می دونه. بازم از رو نمیره.
مهشید خندید و گفت: این که خیلی خوبه. کاش یکی هم عاشق ما میشد.
سمانه جدی گفت: عاشق شده بود. تو پسش زدی.
چهره ی مهشید درهم رفت. با صدایی گرفته گفت: اون که همه ی شرایط منو قبول نکرد. با بابامم بد حرف زد. دیگه دلم باهاش صاف نمیشه.
_: نگران نباش. حسابی پروندمش. آخرشم افتاد سر لج. برگشت شمال. گفت با همون دختره که مامانش گفته عروسی می کنه. گفت بهت بگم دیگه رنگشو نمی بینی.
مهشید با سرخوشی خندید. در حالی که به جلز و ولز پیازها توی روغن نگاه می کرد، گفت: بهتر!
سمانه پشت میز آشپزخانه نشست و گفت: هنوز جوونی. کلی راه داری برای انتخاب. عجله نکن.
مهشید شانه ای بالا انداخت و گفت: عجله ای ندارم. می خوام درسم تموم بشه بعداً بهش فکر کنم.
سمانه متفکرانه گفت: یه وقتی به یه جایی می رسی دیگه همه چی بی تفاوت میشه... ازدواج عشق تنهایی... الان برای من فقط یاشار مهمه.
+: ولی خودتم آدمی! زنده ای! یاشار به یه مادر خوشحال احتیاج داره!
_: اگه یاشار بود ازدواج می کردم. به خاطر یاشار. برای این که یه مرد واقعی بالای سرش باشه نه یه لاابالی بی مسئولیت مثل باباش.
مهشید ابرویی بالا انداخت و با زیرکی گفت: پس آقای همسایه یه مرد واقعیه!
سمانه پوزخندی زد و گفت: پیازات نسوزه حین مچ گیری!
مهشید خندید و گفت: نه حواسم هست. تو تعریف کن.
_: چی رو تعریف کنم؟ من که قصه نمی گفتم.
+: خب حالا ازدواج کن شاید یاشار اومد. خدا رو چه دیدی؟ شاید خرجش زیاد شد، باباش از عهدش برنیومد، دیپورتش کرد برات.
_: خدا از زبونت بشنوه. ولی بعید می دونم. اون شده شب گرسنه بخوابه از اذیت کردن من دست نمی کشه.
تلفن زنگ زد. سمانه برخاست. کنار مهشید ایستاد و گفت: من پیازا رو هم می زنم. برو جواب بده. حوصله ندارم. اگه کسی کار واجبی نداشت بگو نیستم.
مهشید با تردید نگاهش کرد. بعد چون زنگ تلفن قطع نشد به هال رفت و گوشی را برداشت. صدایی از آن سوی خط پرسید: سمانه؟!
این دفعه راحت او را شناخت. احتمالاً سمانه دلش نمی خواست با او هم کلام شود. پس گفت: سمانه کار داره. چکار دارین بگین بهش بگم.
_: تو کی هستی؟ اون دفعه هم با تو حرف زدم؟
+: بله. من... من دوستشم....
_: کدوم دوست که من نمی شناسم؟
+: آقا چکار دارین؟
_: پیغوم منو بهش رسوندی؟
+: بله. بهش گفتم. بازم زنگ زدین آزارش بدین؟
_: نه اونقدری که منو آزار داده. کارای اقامت یاشار جور نشد. داریم برمی گردیم.
مهشید احساس کرد از خوشی نفسش بند آمده است. آب دهانش را به سختی فرو داد و پرسید: واقعاً؟!
_: دارم میارمش تحویلش بدم. همونطور که خودش می خواد. ولی توقع یه قرون خرجی از من نداشته باشه. دندش نرم خودش کار کنه و درس و مشق و خورد و خوراک بچه رو جور کنه تا بفهمه یه من ماست چقدر کره داره. بفهمه من چقدر لطف کرده بودم که تا حالا هیچی ازش نخواسته بودم.
مهشید بی توجه به غرغرها و تهدیدهای مرد، از خوشحالی بغض کرده بود و اشکهایش نم نمک جاری شدند. زانوهایش دیگر تحمل وزنش را نداشتند. روی زمین نشست.
مرد از آن سوی خط پرسید: هنوز اونجایی؟
+: بله. هستم. کی میاد؟
_: تا آخر هفته می رسیم. ساعت دقیقشو باز خبر میدم. بیاد فرودگاه تحویلش بگیره. من حوصله ندارم بیارمش در خونه.
 مهشید با خوشحالی گفت: باشه باشه. منتظریم.
مرد بدون حرف دیگری قطع کرد. نه سلام کرده بود نه خداحافظی. مهشید گوشی را گذاشت. بغضش ترکید و زار زار شروع به گریه کردن کرد.
سمانه هراسان وارد هال شد و  پرسید: چی شده؟!!!
مهشید از بین گریه گفت: سمانه مژده بده.... یاشار برمی گرده... همین روزا میاد.... سمانه یاشار میاد....