نمای وبلاگ دوباره عشق (13) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

دوباره عشق (13)

چهارشنبه 18 دی‌ماه سال 1392 ساعت 12:26 ق.ظ
سلام به روی ماهتون
خیلی ممنون از احوالپرسیاتون. رضا شکر خدا بهتره. انشاءالله کم کم خوب خوب میشه.

الهام بانو رو می شناسین؟ امشب نمی دونم چی خورده بود تو سرش حالش خوب نبود! بیخوابم کرده و مجبورم کرده این چند خط رو بنویسم بعدم انگار کرمش فروکش کرد و رفت پی کارش! حالا هرچی میگم بابا دردت چی بود اینا رو به من دیکته کردی؟ با کی دعوات شده بود آخه؟! جواب نمیده که نمیده!!

شما جای مهشید باشین چه جوری با افسانه کنار میایین که دوستی و گروهتون بهم نخوره؟ مدیونین اگه فکر کنین نمی دونم چه جوری آشتی شون بدم

شبتون پر از رویاهای خوش


نهار مهمان مهشید توی یکی از اغذیه فروشیهای نزدیک دانشگاه بودند. اینجا توی یک کوچه ی پرت و خلوت بود و اغلب دانشجوها آن را نمی شناختند ولی ساندویچهای معرکه ای داشت. قیمتها هم مناسب بود.
ساندویچها را سفارش دادند و پشت تنها میز توی به اصطلاح لژ مغازه که در واقع بالاخانه ی کوچکی بود نشستند.
مهران با خوشرویی پرسید: خب بالاخره چی شد که خونه دار شدی؟
امید گفت: من که اون روز باهم رفته بودیم پاک ناامید شده بودم. حالا اینجا که هستی تمیزه؟ مرتبه؟ امنه؟
فرشید پرسید: قیمتش چی؟ مناسبه؟
پریا گفت: دهه مثل ببعی ما رو نگاه نکن. جواب بده. ناسلامتی نگرانتیم!
مهشید خندید و گفت: اگه بد بود که مهمونتون نمی کردم! گفتم که یه جا ساکنم. خونه ی یه خانمه که باهام تصادف کرده بود...
کامیار سری به تایید تکان داد و گفت: گفتی. بعدش چی شد؟
نرگس گفت: گفتم که بهتون. قرار شد همون جا بمونه.
افسانه پرسید: راستشو بگو! چه جوری قاپشو دزدیدی؟
و چشمکی هم چاشنی سؤالش کرد.
مهشید با دهان بسته خندید و نگاهش کرد. بعد از چند لحظه گفت: من قاپشو ندزدیدم. راستش هنوزم مطمئن نیستم از من خوشش بیاد. کلاً آدم توداریه. فقط چون خونشو مرتب کردم خوشش اومد و قرار شد به خونه زندگیش برسم به جاش اونجا بمونم. کرایه هم نمی خواد هوراااا!
و با خوشی خندید و دستهایش را با علامت پیروزی بالا برد. اول همه افسانه بود که عکس العمل نشان داد. اخم کرد و با کم توقعی پرسید: یعنی کلفتش بشی؟ داری لیسانس می گیری که...
امید حرف او را قطع کرد و به تندی گفت: بسه! این چه طرز حرف زدنه؟! شوخیم حدی داره.
افسانه دلخور گفت: من که شوخی نکردم. شأنش می ذاره بعد از این همه درس خوندن کلفتی کنه؟
مهشید وارفته نگاهش کرد. یک سطل آب سرد روی آتش هیجانش ریخته بود. به زحمت سعی کرد از خودش دفاع کند. با صدایی که به سختی بالا می آمد گفت: نه خب... اون اجاره میده منم کاراشو می کنم... اگه خودم جایی رو اجاره کنم که باید هم کرایه بدم هم کارامو بکنم... اینجوری... اقلاً....
فرشید با دلخوری گفت: بس کنین. دزدی که نمی خواد بکنه. یه معامله ی شرافتمندانه است.
امید گفت: راست میگه! بی خود شلوغش نکن افسانه. خود من پارسال خوردم به بی پولی. یادتونه که! تو رستوران ظرف می شستم. واسه یه مختصر حقوق و یه وعده غذا. خجالت نداره که! درسمونم داریم می خونیم.
پریا برای عوض کردن بحث با خوشی گفت: آره بابا ساندویچو عشقه!
ولی با دیدن چهره ی گرفته ی مهشید با تردید اضافه کرد: خب دونگمونو میدیم. تا اینجا اومدیم دیگه.
شاگرد ساندویچی غذایشان را آورد و همه در سکوت ساندویچها را برداشتند. بالاخره کامیار سکوت را شکست و سعی کرد طبیعی باشد. نگاهی به محتوای ساندویچش انداخت و گفت: مرغ مال من نبود. مال کیه؟
فرشید آرنجی به پهلویش زد و گفت: بخور بابا چه فرقی می کنه؟
مهشید نگاهی به ساندویچ خودش انداخت و با چهره ی درهم گفت: مرغ مال منه. هات داگ دوست ندارم.
و ساندویچش را روی میز رها کرد. کامیار ساندویچ مرغ را با هات داگ عوض کرد و با ملایمت گفت: این که غصه نداره. بیا. دهن نزدم.
همه زیر چشمی نگاهی به افسانه انداختند. بالاخره افسانه هم عصبانی ساندویچش را رها کرد و گفت: خیلی خب بابا من معذرت می خوام. چرا اینجوری نگام می کنین؟ از همتون معذرت می خوام.
امید گفت: چرا از ما معذرت می خوای؟ اونی که ناراحتش کردی مهشیده.
_: من نمی خواستم ناراحتش کنم. فقط تعجب کردم. آخه چطور ممکنه...
فرشید بلند گفت: افسانـــــــه... ادامه نده.
افسانه دستش را توی هوا تکان داد و با بی حوصلگی گفت: خیلی خب بابابزرگ... من فقط میگم... خب می تونه یه جایی کار کنه و یه جایی رو اجاره کنه.
امید به سردی پرسید: اون وقت کِی درس بخونه؟
افسانه به تندی پرسید: تو خودت وقتی ظرف می شستی کِی درس می خوندی؟
فرشید گفت: بحث مسخره ایه. تمومش کنین.