نمای وبلاگ دوباره عشق (12) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

دوباره عشق (12)

یکشنبه 15 دی‌ماه سال 1392 ساعت 06:32 ب.ظ
سلام سلام
ببخشید ببخشید. خیلی دیر شده می دونم. این دو سه روز درگیر رضا بودم حسابی سرما خورده و تب داره. عصری کمی بهتر بود. فرصتی شد بنویسم.



به خانه که رسید حسابی تاریک شده بود. با کمی ترس وارد کوچه ی خلوت شد. با دیدن یک خانواده که خوشحال و خندان چند قدمی جلوتر از او می رفتند خیالش راحت شد. پشت سرشان راه می رفت و ناخواسته حرفهایشان را می شنید. پدر و مادر و  دختر پسر نوجوان با سرخوشی شوخی می کردند و پیش می رفتند.
یاد خانواده اش افتاد. دلتنگ بود. اصلاً برای چی اینقدر زحمت کشیده بود که دانشگاه تهران قبول شود؟! اگر اتفاقی می افتاد و دیگر نمی توانست پدر و مادرش را ببیند چی؟
با عصبانیت سرش را محکم تکان داد و با خود گفت: بس کن. درست تموم میشه برمی گردی!
به در خانه که رسید دوباره مرد میانسال همسایه را دید. اما فرصت کلامی به او نداد و بدون حرف به سرعت رفت و وارد آسانسور شد. تا در بسته شود رو به دیوار ایستاده بود و لبش را می جوید.
کلید را توی در کهنه ی چوبی چرخاند. امیدوار بود سمانه خانه نباشد. خسته بود. دلش سکوت می خواست. هرچند سمانه سر و صدایی نداشت و تازه کلی هم لطف کرده بود که به مهشید پناه داده بود با این حال...
در را باز کرد. ظاهراً خیلی درخواست زیادی بود. چون علاوه بر سمانه منوچهر هم آنجا بود. لبهایش را بهم فشرد. منوچهر داشت می رفت. مهشید زیر لب سلام کرد. سمانه به آرامی جواب گفت. اما منوچهر فقط نگاهی طولانی به او انداخت. بعد برگشت و رو به سمانه گفت: خداحافظ.
سمانه سری تکان داد و آرام گفت: خداحافظ.
در که بسته شد، مهشید همان طور که کنار دیواره ی مشبک ایستاده بود، پرسید: چکار داشت؟
سمانه بدون این که نگاهش کند، گفت: اومده بود تو رو ببینه. بهش گفتم دیگه حرفی باهاش نداری.
مهشید نفسی کشید و در حالی که می نشست، گفت: متشکرم.
کمی پا به پا کرد و بعد گفت: می دونم خوشت نمیاد حرف بزنی. ولی می خوام بدونم با منوچهر چه نسبتی داری؟
سمانه با خونسردی پرسید: چرا می خوای بدونی؟ تو که ردش کردی.
مهشید معترضانه گفت: سمانه!
سمانه از لحن بچگانه ی او خنده اش گرفت و گفت: بین ما چیزی نیست. من دوازده ساله که اینجا مستاجرم. یعنی از اول ازدواجم.
مهشید با تعجب گفت: وسط کلامت... چه جوری با این صاحبخونه ی بداخلاق کنار اومدی؟
_: بهجت خانم آدم بدی نیست. زبونش تنده ولی قلب مهربونی داره. اگر حضور همیشگی منوچهر رو فاکتور بگیریم، بقیش تنهاست. بچه هاش اینجا نیستن. خونواده ی منوچهر شمالن، بقیشونم هرکدوم یه طرفی. منم سعی می کنم بهش برسم. اونم تا حالا باهام راه اومده.
+: خب؟ منوچهر چی؟
_: منوچهر هیچی... اوائل که میومد و می رفت، از اول دبیرستانشم کلاً اومد پیش مادربزرگش ساکن شد که مدارس اینجا بهترن و می خوام بمونم اینجا. خیلی درسخونه. کم و بیشم فضوله. زیاد میاد بالا. حالا به هر بهانه. تا یاشار بود هروقت فرصتی داشت میومد می بردش گردش... خیلی کمکم بود. شوهرم هیچ وقت خونه نبود. یه وقتم که کلاً رفت و درگیر طلاق شدیم. تو اون روزا منوچهر خیلی کمکم کرد.
+: خونوادت چی؟ اونا کجان؟
_: اینجا نیستن. نمی خواستم ازشون کمک بگیرم.
مهشید با فضولی نگاهش کرد. خیلی دلش می خواست بیشتر سر در بیاورد ولی جرات نداشت بپرسد. سمانه هم نمی خواست بگوید. حرف را عوض کرد و پرسید: چه کار کردی؟ خونه پیدا کردی؟
مهشید لبش را گاز گرفت و گفت: اوممم نه... حتی یه مشاور املاکم ندیدم. بعدم با دوستام رفتم کافی شاپ. اوممم.... معذرت می خوام. سعی می کنم هرچی زودتر پیدا کنم. فردا اول وقت میرم دنبالش.
سمانه دیگر حرفی نزد. مهشید هم برخاست و لباسش را عوض کرد. به آشپزخانه رفت و از همان جا پرسید: چایی بذارم؟
سمانه گفت: بذار. اگه برای شامم چیزی می خوری درست کن. من سیرم.
+: نهار چی خوردی؟
_: آش خوردم دیگه. باهم بودیم.
+: فقط دو سه لقمه خوردی.
_: بسه. چاق شدم. باید یه کم رژیم بگیرم.
+: به اندازه خوردن خیلی کار خوبیه ولی اینجوری نخوردن اصلاً خوب نیست.
سمانه آهی کشید. چشمهایش را بست و گفت: بس کن.
مهشید به آشپزخانه برگشت. زیر کتری را روشن کرد. بقیه ی آش را گرم کرد. با خرده ریزهای توی یخچال سالاد الویه درست کرد و یک سفره ی زیبا با تزئینات توی هال چید. سمانه دراز کشیده بود و تلویزیون تماشا می کرد. مهشید با خوش زبانی گفت: بیا بشین دیگه. روم نمیشه تنهایی بخورم! بیا!
دست او را گرفت و بلندش کرد. او را کنار خود نشاند و اینقدر حرف زد و قصه گفت تا شامش را خورد.
بعد از شام سفره را جمع کرد. ظرفها را شست. چای ریخت و آورد. در حالی که چهارزانو کنار نیمکت روی زمین می نشست گفت: بفرما چایی... میگم امروز این آقای همسایه رو دیدم. خیلی اصرار داشت دوباره دربارش فکر کنی.
سمانه غرق فکر گفت: مزخرفه. این از اوناست که از در بیرونش کنی از دیوار میاد. هرچی بهش میگم بابا من نمی خوام ازدواج کنم به خرجش نمیره.
مهشید جرعه ای چای نوشید و پرسید: چرا نمی خوای ازدواج کنی؟ می دونی تو خیلی مرموزی!
سمانه پوزخندی زد و گفت: چه راز و رمزی؟ تو که همه چی رو می دونی! من هنوز درگیر زندگی قبلیمم. نگران پسرمم. علاقه ای به ازدواج ندارم.
+: به همسر سابقت چی؟ علاقه داری؟
_: نه بابا! هیچ وقت بهش علاقه نداشتم.
+: ازدواج اجباری بود؟
_: بس کن مهشید. اصلاً نمی خوام دربارش حرف بزنم.
+: باشه... یه چیز دیگه... من می تونم گاهی همرات بیام بیمارستان؟
_: برای چی؟
+: دلم می خواد کار یاد بگیرم. آخه ترم قبل اسم نوشتیم برای داوطلب هلال احمر. دلم می خواد کارای امداد و نجات یاد بگیرم.
_: خودشون کلاس دارن.
+: آره دارن. اونا رو هم می خوام برم. ولی عملی هم ببینم خیلی خوبه.
_: ببینم چی میشه. اگه موقعیتی بود می برمت.
+: وای خیلی متشکرم!
_: خواهش می کنم. یه چی بگم ناراحت نمیشی؟
+: نه. بگو!
_: چه جوری بگم... تو آشپزی دوست داری؟
مهشید با تعجب پرسید: آشپزی؟! خب خیلی بدم نمیاد. یعنی بلدم. هرچیم ندونم زنگ می زنم از مامانم می پرسم.
_: حاضری اینجا بمونی و به جای کرایه، آشپزی کنی و به کارای خونه برسی؟
مهشید با شگفتی پرسید: هان؟!!!!
سمانه با ناراحتی گفت: یعنی اگه ناراحت نمیشی... می دونی من حاضرم دو شیفت تو بیمارستان کار کنم ولی یه دونه بشقاب نشورم! آشپزی که دیگه نگو. خیلی بدم میاد!
مهشید با خوشی دستهایش را بهم کوفت. از جا پرید و گفت: وای سمانه جونم عاشقتم!!!!
سمانه که از عکس العمل او جا خورده بود، خندید و گفت: هیسسس... بهجت خانم خوابیده!
مهشید به سختی شعفش را خاموش کرد و نشست. با خوشحالی گفت: من نمی دونم چه جوری باید تشکر کنم.
سمانه گفت: شراکت برای من خیلی سخته. خوشم نمیاد کسی تو کارم سرک بکشه و دخالت بکنه.
مهشید دستش را بالا برد و گفت: قول میدم!
سمانه سری تکان داد و گفت: پس می تونی بمونی. ولی همه ی کارای خونه با تو ئه.
+: اطاعت قربان!
بعد هم از جا برخاست و برای شروع استکان های خالی را به آشپزخانه برد. البته از وقتی که آمده بود شروع کرده بود. چون از اول هم معلوم بود که سمانه علاقه ای به خانه داری ندارد!
آخر شب به نرگس پیام داد: هوراااا جا پیدا کردم! قرار شد همین جایی که هستم بمونم.
نرگس نوشت: جاش مطمئنه؟ خیالم راحت باشه؟
+: آره بابا عالیه! خیلی خوبه. خیلی خوشحالم! فردا نهار همه مهمون من!
همین که پیام را فرستاد فکر کرد: باید حواسم به نهار سمانه هم باشه!
نرگس نوشت: خب خدا رو شکر. مبارکت باشه. کرایش چقدره؟ از عهدش برمیای؟
مهشید با سرخوشی نوشت: کرایش عالیه!
_: اگه خیلی خوب باشه مشکوک می زنه ها!
+: وای نرگس بگیر بخواب قصه ی پلیسی نساز. همه چی خوبه. من خیلی خوشحال و خوشبختم!
_: خدایا شکرت. ما که بخیل نیستیم. خوش باشی. شبت بخیر.
+: ممنون. تو هم خوب باشی. شب بخیر.

شب را به آرامی به صبح رساند. صبح زود با خوشحالی نان خرید و قبل از سر کار رفتن سمانه، صبحانه را آماده کرد. سمانه با خنده پشت میز آشپز نشست و گفت: احساس پادشاهی می کنم.
مهشید با خوشی لیوانی چای جلوی او گذاشت و گفت: مایستیک مایستیک بفرمایید چایی.
_:مایستیک چیه؟
+: تو کارتون پری دریایی به ملکه می گفتن مایستیک...
چهره ی سمانه غمگین شد. لیوان چای را به لب برد و حرفی نزد.
مهشید با تردید پرسید: حرف بدی زدم؟
سمانه سری به نفی تکان داد و گفت: نه... یاد یاشار افتادم... عاشق کارتونه... بچم...
بغضش را با جرعه ای چای فرو برد و ساکت شد. مهشید دلش می خواست حرفی بزند اما نمی دانست چه بگوید. در سکوت کمی خورد. سمانه که رفت، همه جا را مرتب کرد و به طرف دانشگاه راه افتاد. کلاسها از امروز تشکیل میشد. هرچند روزهای اول همه کم و بیش تق و لق بودند.