X
تبلیغات
رایتل

دوباره عشق (11)

یکشنبه 8 دی‌ماه سال 1392 ساعت 02:34 ب.ظ
سلام دوستای گلم
اینم یه قسمت دیگه. می خواستم طولانی تر بنویسم ولی رضا نمی گذاره! برم ببینم موفق میشم خوابش کنم؟
سعی می کنم زود بیام.


مهشید به آشپزخانه برگشت و کمی دور و بر را مرتب کرد. لبش را گاز گرفت. کلافه بود. دیگر نمی توانست توی خانه بماند. احساس امنیت نمی کرد. لباس پوشید و از اتاق بیرون آمد.

سمانه با دیدن او فقط پرسید: کی برمی گردی؟

مهشید دستهایش را توی جیبهای پالتویش مشت کرد و گفت: نمی دونم. سعی می کنم قبل از تاریکی بیام. می خوام برم دنبال خونه بگردم. با اجازه...
قدمی برداشت و به طرف در رفت. بعد برگشت و پرسید: خریدی کاری داری برات بکنم؟
_: نه ممنون. کلید بردار. برمی گردی اگه خونه نبودم پشت در نمونی.
سری به تایید تکان داد و گفت: خداحافظ.
سمانه آرام گفت: خداحافظ.
بعد ناگهان گفت: راستی مهشید...
دیواره ی مشبک چوبی که راهرو را از هال جدا می کرد گرفت و سرش را خم کرد. با لبخند پرسید: بله؟
سمانه هم لبخند کمرنگی زد و گفت: فقط یه سؤال.... دوسش داری؟
مهشید همانطور که به دیواره آویزان بود و یک پایش را توی هوا نگه داشته بود، سر به زیر انداخت و به فکر فرو رفت. بعد از چند لحظه سر برداشت و گفت: نه... دیگه نه...
_: مطمئنی؟
مهشید بالاخره دیواره را رها کرد و قدمی برگشت و ایستاد. لبش را گاز گرفت. نفس عمیقی کشید و گفت: دلم شکسته. آبرومو پیش پدرم برده. دل بابامو شکسته. حتی اگه از همه ی اینا بگذرم، اون طرف ماجرا مادرشه که گفته زن غریبه نگیر.
با تمسخر اضافه کرد: مادربزرگشم که یه نظر منو دید عاشقم شد. فکر کرد یه قاتل آوردی تو خونت. تقریباً اینجوری ازم استقبال کرد. نمی خوام اینطوری ادامه بدم. بهش بگو دست از سرم برداره.
سمانه آهی کشید و گفت: باشه.
از در بیرون رفت. نسبتاً از دانشگاه دور شده بود و جایی را نمی شناخت. اصولاً در پیدا کردن نشانی خیلی کند بود. توی این محله فقط نانوایی را می شناخت که آن را هم بعد از تصادف توی راه دیده بود. درست سر کوچه بود.
خلاف جهت نانوایی راه افتاد. نمی دانست چرا. اصلاً نمی دانست این راه به کجا می رسد. صدای مردانه ای از کنار گوشش گفت: سلام خانم.
نفسش را با حرص بیرون داد و دستهایش را توی جیب مشت کرد. برگشت تا ببیند مرد چه می خواهد. با کمی فکر او را شناخت. همسایه ی میانسال سمانه بود. خب اقلاً مزاحم نبود. توی این کوچه ی خلوت و غریب کمی می ترسید.
جواب سلامش را داد و منتظر نگاهش کرد. مرد دستهایش را بهم مالید و من من کنان پرسید: حال شما خوبه؟
مهشید به سردی گفت: متشکرم. فرمایش؟
_: شما... دوست سمانه خانمین؟
دوستش؟ تا حالا به این موضوع فکر نکرده بود. از دل سمانه هم خبر نداشت. ولی بالاخره باید جوابی می داد.
+: بله. چطور مگه؟
_: در مورد من با شما صحبت کرده؟
مهشید قاطعانه گفت: نه.
_: خب... راستش... میشه بهش بگین یه بار دیگه درباره ی من فکر کنه؟
مهشید به خاطر آورد که سمانه با دیدن مرد توی گاراژ چهره اش درهم رفته بود و عصبانی شده بود.
با خونسردی گفت: فکر نمی کنم علاقه ای داشته باشه ولی من بهش میگم. خداحافظ.
مرد با عجله گفت: بهش بگین من با پسرش مشکلی ندارم. مثل پسر خودم بزرگش می کنم.
مهشید سری تکان داد و در حالی که می رفت گفت: چشم بهش میگم.
هنوز چند قدم دور نشده بود که منوچهر گفت: مهشید؟
مهشید با حرص پایش را به زمین کوبید و دستهای مشت کرده اش را این بار توی هوا تکان داد. رو گرداند و در برابر چشمهای متعجب مرد همسایه، به منوچهر گفت: دست از سرم بردار. می فهمی؟ برو.
و پاکوبان به راهش ادامه داد. منوچهر از پشت سرش به تلخی گفت: کوچه بن بسته. کجا میری؟
_: میرم بمیرم.
و بر خلاف میلش مجبور شد راهش را تغییر بدهد. مرد همسایه دست روی شانه ی منوچهر گذاشت و گفت: مثل این که همدردیم.
منوچهر به تندی دست او را پس زد و هم قدم مهشید به راه افتاد. داشت حرف می زد و توضیح می داد ولی مهشید نمی شنید. مدام چهره ی پدرش جلوی چشمش بود و آن همه خجالتی که کشیده بود.
نزدیک نانوایی برگشت و با عصبانیت گفت: بهت میگم برو! چرا اینقدر کنه ای؟ دست از سرم بردار.
مردمی که توی صف نان ایستاده بودند با تعجب نگاهشان کردند. منوچهر به آرامی پرسید: این حرف آخرته؟
مهشید با بغض گفت: البته! دیگه نمی خوام ببینمت. هیچ وقت.
جلوی اولین تاکسی دست بلند کرد و گفت: مستقیم.
آخرین تصویری که دید منوچهر بود که ایستاده و رفتنش را نظاره می کرد. به پشتی تکیه داد و چشمهایش را بست. کمی بعد کناریش می خواست پیاده شود. مهشید پیاده شد تا او برود. ولی دیگر دلش نمی خواست سوار ماشین شود. پول تاکسی را حساب کرد و رفت. نیم ساعت بود داشت راه می رفت و به هیچ معاملات املاکی برخورد نکرده بود.
گوشیش زنگ زد. پریا بود. پرسید: کجایی دختر؟ ما تو کافی شاپ نزدیک دانشگاهیم. بیا دور هم باشیم.
از فکر کردن بهتر بود. خیلی از کافی شاپ دور نبود. تاکسی گرفت و بیست دقیقه بعد رسید. با دیدن فنجانهای برگردانده ی قهوه ترک روی میز به تلخی پوزخند زد.
اول فرشید بود که او را دید. با صدای بلند گفت: هی سلام! بالاخره تشریف آوردن. بیا ببینم چی می خوری؟ یه قهوه هم برای تو سفارش بدیم که سرنوشتت مشخص بشه.
پریا دختر غریبه ای را که داشت برایش فال می گرفت، نشان داد و گفت: خیلی عالی داره فال می گیره. یه قهوه بخور.
مهشید باز پوزخند زد. کنار مهران نشست و گفت: من یه بار فالم درست شد واسه هفت پشتم بسه.
سرش را روی میز گذاشت و گفت: امروز می خوام باکلاس شم اسپرسو بخورم. سرم داره می ترکه.
مهران گفت: لابد منظورت اینه که من برات سفارش بدم!
امید گفت: تو بشین چاقالو. خسته میشی. من میرم.
مهران گفت: جناب امید در نقش فردین! آفرین فردین جان. آفرین!
مهشید تبسم کرد. دلش برای شوخیهایشان تنگ شده بود. دلش برای این جمع قدیمی تنگ شده بود.
مهران خنده اش را دید. به شوخی اخم کرد و پرسید: به چاقالو بودن من می خندی؟ آره؟ بگم خدا الهی بیست کیلو بیاره رو وزنت دیگه هیچ مانتوی جینگولی تنت نشه؟ هان؟
مهشید بدون این که سرش را از روی میز بردارد، پرسید: آخی... یعنی تو الان هیچ مانتوی جینگولی تنت نمیشه؟ طفلکی...
مهران قاه قاه خندید و در ادامه ی خنده اش رو به امید پرسید: این چیه جناب؟ تو دهات شما به شیرکاکائو میگن اسپرسو؟
امید شیرکاکائوی داغ را جلوی مهشید گذاشت و در حالی که می نشست گفت: اسپرسو واسه دخترکوچولوها خوب نیست.
مهشید بالاخره سر برداشت. دستهای یخ کرده اش را دور شیرکاکائو حلقه کرد و گفت: این خیلی خوبه که تو اینقدر منو جوجه می بینی. ولی من دیگه بزرگ شدم امیدخان.
امید فیلسوفانه گفت: اشتباه به عرضتون رسوندن. اگه یکی زده پر رنگیاتو قبل از دراومدن پرای اصلی ریخته، دلیل نمیشه که واقعاً بزرگ شده باشی. بخور دیگه. یخ می کنه. حسابشم خودت بکن. من دیگه اینقدرا آدم خوبی نیستم.
مهشید چشمهایش را گرد کرد و گفت: د نه د! من که هنوز جوجه ام. حساب کتاب بلد نیستم.
امید با لحنی بزرگوارانه گفت: بلدی بابا بلدی!
مهشید خندید. گرسنه اش بود. بعد از شیرکاکائو سفارش اسنک داد و به جای نهار خورد.
دخترک فالگیر بالاخره رفت. حالا دوباره جمعشان خودمانی شده بود، بدون هیچ غریبه ای. اینقدر دور هم ماندند تا صاحب کافی شاپ خواهش کرد بروند. خندان و خوشحال بیرون آمدند. هوا داشت تاریک میشد.
مهشید نگاهی به دوستانش کرد و ناگهان گفت: من الان از کجا باید برم خونه؟ این طرفی که تاکسی نمی خوره.
فرشید شانه ای بالا انداخت و گفت: اتوبوس... مترو... کول مهران!
مهشید خندید. مهران دستی پشت گردنش کشید و گفت: تو رو خدا تعارف نکن ناراحت میشم!
همگی خندیدند و راهی شدند.