نمای وبلاگ دوباره عشق (8) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

دوباره عشق (8)

جمعه 22 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 01:07 ق.ظ

سلام 

کرمونیا میگن اگه خجالت می کشی یه کمو بگیر جلوی صورتت بیا :) 

به الک میگن کمو. مثلاً از پشت الک صورتت دیده نشه و اینطوریا :)

حالا منم باید با کمو بیام و سلام کنم 

جناب ویندوز همچنان مشغول اصلاح شدنه و منم بالاخره دریافتم با دانلود یه بروزر جدید نصف مشکلاتم حل میشه و سریع اقدام کردم و نتیجه کاملاً مطلوب بود شکر خدا :) پست قبلی مرتب شد و با قسمت جدید اینجا هستم. امیدوارم خوشتون بیاد و قسمت بعدی رو هم بتونم تا یکشنبه دوشنبه بذارم. 


آبی نوشت: این "آبی بی کران" هیچ جوره حاضر نمیشه به این قصه ی ما بچسبه! اسمشو چی بذارم آخه؟ پیشنهاد بدین لطفاً!


یک عدد رها نویسنده ی وبلاگ دوباره عشق گم شده. به یابنده مژدگانی نمی دیم. ولی لطفاً خودشو معرفی کنه یا یه پست تازه بذاره که مشتاق دیدارشیم. 


آهاین!!!! "سلام بهاره:)"  اسمشو بذارم دوباره عشق؟ بذارم رهاجون؟!! نه که برداشت آزادی از خاطرات رهاست از اون لحاظ!


بعدا نوشت: با تشکر از رهای عزیز اسم قصه دوباره عشق شد :*)



بعد از شام به سمانه کمک کرد تا سفره را جمع کند ولی سمانه اجازه نداد ظرفها را بشوید. گفت از ظرف شستن خوشش می آید و مشغول شد. مهشید به در یخچال تکیه داد و نگاهش کرد که با آرامش ظرفها را کفی و آبکشی می کرد. 

به آرامی گفت: ولی من اینجوری عذاب وجدان می گیرم. نمیشه که بخورم و بخوابم این چند روز... حداقل باهام حساب کنین. 

سمانه پوزخندی زد و گفت: چی رو حساب کنم؟ یه لقمه غذا؟ 

مهشید سری تکان داد و گفت: غذا و همه ی لطفی که بهم کردین.

سمانه دستهایش را با حوله ای که به دسته ی در یکی از کابینتها آویخته بود، خشک کرد و گفت: حالا... عجله ای نیست. بریم استراحت کنیم. هم تو خسته ای هم من... 

وارد اتاقی که وسایل مهشید را در آن گذاشته بود شد. از توی کمددیواری یک دست ملحفه بیرون آورد. کنار اتاق یک تخت بود که بیشتر فضای اتاق را اشغال کرده بود. سمانه ملحفه ها را از تشک و بالش جدا کرد. مهشید در حالی که کمکش می کرد با تعارف گفت: لازم نبود عوض کنین. همینا خوب بودن. 

سمانه به تندی گفت: خوشم نمیاد بهم بگی شما. شب بخیر. 

ملحفه های کثیف را برداشت و بیرون رفت. مهشید متحیر به رفتنش چشم دوخت و آرام گفت: هر جور دوست داری. شب بخیر. 

تخت را مرتب کرد و خوابید. صبح با صدای باران بیدار شد. باید می رفت دانشگاه. کش و قوسی رفت و خوش بینانه فکر کرد: امروز حتماً یه جای خوب پیدا می کنم. 

از اتاق بیرون آمد. سمانه حاضر شده بود و داشت می رفت سرکار. مهشید با لبخند خواب آلودی گفت: سلام. صبح بخیر. 

سمانه در حال بررسی محتویات کیفش بدون این که سر بردارد گفت: سلام. صبحانه که خوردی زیر کتری رو خاموش کن. اگه رفتی بیرون و موقع برگشتنت نبودم میتونی از بهجت خانم کلید بگیری. 

+: بهجت خانم همسایتونه؟

سمانه یک لحظه گیج نگاهش کرد. بعد انگار تازه سؤالش را درک کرد. چون سری تکان داد و گفت: بله طبقه ی سوم. 

مهشید سری به تایید تکان داد و گفت: باشه. ممنون. 

سمانه به سرعت گفت: خواهش می کنم. خداحافظ. 

و بدون این که منتظر جواب مهشید شود از در بیرون رفت. مهشید شانه ای بالا انداخت. دست و رویی شست و به آشپزخانه رفت. با وجود این که رفتارسمانه چندان صمیمانه نبود ولی اینجا بیش از حد احساس راحتی می کرد. عجیب بود! مهشید به این راحتی با کسی یا چیزی انس نمی گرفت. 

زیاد به این موضوع فکر نکرد. به آشپزخانه رفت و صبحانه ی مختصری خورد. بعد هم سریع همه چیز را جمع کرد. آماده شد و از خانه بیرون رفت. 

توی دانشگاه کارش زیاد طول نکشید. خواست برگردد، اما حسی او را به پاتوق همیشگی شان پشت دانشکده کشاند. بچه ها آنجا بودند. با رسیدن او همه با تعجب و خوشحالی به استقبالش آمدند. 

افسانه محکم سر شانه اش کوبید و پرسید: معلوم هست کجایی همشهری؟ دیگه هیچ خبری ازمون نمیگیری. 

نرگس با دلخوری گفت: دریغ از یه آف یا پیام خشک و خالی! بابا احوالپرسی بخوره تو سرمون. جوابمونو بده. نگرانتیم. 

مهشید بدون حرف سر برداشت. نگاهش به کامیار رسید. کامیار با خجالت دستی پشت گردن خود کشید و گفت: من بی تقصیرم. 

فرشید به طرف او چرخید و پرسید: در مورد؟! 

کامیار نگاهی به مهشید انداخت. شاید او نمی خواست بقیه بدانند. بنابراین سریع جمعش کرد و گفت: در مورد تلفن جواب ندادنش دیگه! خود من یه بار بهش زنگ زدم جواب داد. البته بعد از این که صد تا پی ام و مسیج رو جواب نداده بود. 

پریا گفت: بابا تو خیلی کارت درسته! جواب تلفنتو میده! نکنه خبریه هان؟ چشم آقامنوچهر روشن!

افسانه گفت: نه بابا حتماً به خاطر منوچهره که جواب کامیار رو داده. هرچی باشه پسرخاله ان. 

مهشید با دلخوری گفت: میشه بس کنین؟ حالم خوب نبود. نشد جواب بدم. اصلا... 

امید از جا برخاست و گفت: د مشکل ما هم همینه خواهر من! چرا حالت خوب نبود؟ والا نگرانت بودیم. این چند روز همش دنبالت گشتیم. ببینم خوابگاه پیدا کردی؟

مهران گفت: بابا یکی یکی بپرس. خب مهشید موضوع چیه؟ خوشی زده بود زیر دلت از همه ی ما بیزار شدی؟

مهشید پوزخندی زد. روی یک بلوک نشست و گفت: این چه حرفیه؟ من که تو شهر غریب جز شماها کسی رو ندارم. 

مهران ابرویی بالا انداخت و گفت:البته به جز منوچهر. 

مهشید با دلخوری رو گرداند. نفسش را به سختی رها کرد. بعد دوباره رو به جمع کرد و گفت: بین من و ایشون هیچی نیست. هیچی! خواهش می کنم دیگه سربسرم نذارین. می شناسینم. می دونین چقدر غد و مزخرفم. یه کاری نکنین ولتون کنم تنها بمونم. اون وقت دیگه محاله بتونم با یکی دوست بشم. اصلاً به فرض این که بتونم.... 

نگاهش را روی تک تک چهره ها گرداند و گفت: دوستای به این یه رنگی تواین شهر همه رنگ از کجا بیارم؟

تبسمی از همه ی چهره ها گذشت. مهشید با ناراحتی سر بزیر انداخت. نرگس دست روی شانه ی او گذاشت و پرسید: به خاطر اون بود که جواب ما رو نمی دادی؟ از ما دلخوری که مجبورت کردیم؟ من از طرف همه معذرت می خوام. 

کامیار گفت: منم معذرت می خوام. 

بقیه هم زیر لب عذر خواستند. مهشید با ناراحتی سر برداشت و گفت: نه بابا تقصیر شماها چیه؟ یه حرفی بوده و تموم شده. همین. این چند روزم حالم خوش نبود. ولی الان خیلی هم به کمکتون احتیاج دارم.می دونین که خوابگاه ندارم و حسابی حیرونم. 

مهران گفت: الان کجایی؟ می تونی یه چند روز بیای خونه ی ما تا یه جایی برات پیدا کنیم. 

فرشید ضربه ی محکمی پس گردن مهران زد و گفت: یک کلمه گفت داداش باورت شد؟ می فهمی داری چی میگی؟

مهران عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و گفت: نابغه! چهار تا نره خر کنار خیابونم می تونن بخوابن. ولی یه دختر تنها رو می خوای کجا ول کنی بره؟ ما چند روزی مسافرخونه، مهشید می مونه خونمون. مگه نه؟

"مگه نه "  را از بقیه ی پسرها پرسید. اما قبل از تایید همه، مهشید گفت: خیلی از لطفتون ممنونم. برای این چند روز حیرون نیستم. یه جا دارم. اما نمیشه زیاد بمونم. خوابگاه می خوام. 

پریا اضافه کرد: یا خونه....

+: نه بابا شماها که جا دارین. منم تنها نمی تونم کرایه ی خونه رو بدم. با آدمای جدیدم کنار نمیام. حوصله ندارم. همون خوابگاه بشه بهتره. 

امید فاضلانه گفت: مجبور بشی با آدمای جدیدم زندگی می کنی. 

مهشید لحظه ای نگاهش کرد و زمزمه کرد: الانم دارم همین کار رو می کنم. 

نرگس با نگرانی پرسید: کی هست؟ مطمئنه؟

پریا غرق فکر پرسید: راستی منوچهر چی شد؟ چرا بهم زدین؟

مهشید گفت: هیچی نشد. بهم نمی خوریم. نمی خوام راجع بهش حرف بزنم. 

بعد رو به نرگس کرد و بدون حرف نگاهش کرد. سمانه را نمی شناخت که قولی بدهد. پس آرام گفت: به نظر خوب می رسه. 

تا عصر به چندین خوابگاه سر کشیدند. ولی نبود که نبود. البته یکی دو جا بود که جا داشتند و قیمتشان هم مناسب بود. ولی اینقدر کثیف بودند که مهشید رغبت نکرد قبول کند. 

بالاخره دم غروب خسته و خراب از دوستانش جدا شد و به طرف خانه ی سمانه برگشت. پای ضرب دیده اش به شدت درد گرفته بود و راه هم طولانی بود. کوچه ها را گم کرد و کلی دور خودش چرخید. شب شده بود. بالاخره به زحمت خانه را جُست و در حالی که مطمئن نبود که درست آمده باشد به اسمهای روی زنگها نگاه کرد. ولی اسمها هم مثل خود ساختمان رنگ و رو رفته شده بودند و به زحمت خوانده می شدند. زنگ طبقه ی چهارم را فشرد اما جوابی نگرفت. کلافه جابجا شد و دور و برش را نگاه کرد. زنگ طبقه ی سوم را فشرد. زنی جواب داد. مهشید پرسید: بهجت خانوم؟

_: بفرمایید. 

+: من مهمون سمانه خانومم. میشه در رو باز کنین؟

و در بالاخره باز شد. مهشید نفس عمیقی کشید. وارد شد و با آسانسور به طبقه ی سوم رفت. 

بهجت خانم روی ویلچر دم در نشسته بود. با دیدن او گفت: سلام. مهمون سمانه تویی؟

مهشید سری تکان داد و در حالی که سعی می کرد به ویلچر نگاه نکند گفت: سلام. بله. خودمم. اسمم مهشیده. بهم گفتن اگه خونه نبودن کلید از شما بگیرم. 

_: از آشناهاش نیستی. 

+: نه. تازه باهم آشنا شدیم. 

_: به همین راحتی رات داده؟

مهشید که بهش برخورده بود با کمی ناراحتی گفت: خونه ی خودشه. 

بهجت خانم با اطمینان گفت: خونه که مال منه. مستاجرمه. بیا کلید رو بگیر. سر و صدا هم نکن. من می خوام بخوابم. 

مهشید کلید را گرفت و وارد خانه شد. تلفن زنگ زد. مطمئن نبود که گوشی را بردارد یا نه. به اتاق رفت. وسایلش را گذاشت. دست و رویش را شست. تلفن دوباره زنگ زد. این بار برداشت. 

سمانه بود. گفت: من امشب جای همکارم کشیک می مونم. تو یخچال غذا هست. بردار گرم کن بخور. 

+: باشه. متشکرم. میشه از ماشین لباسشویی استفاده کنم؟

_: آره. دفترچش رو یخچاله. 

+: خیلی ممنون. کاری ندارین؟

_: نه شب بخیر.

+: شب بخیر. خداحافظ.

گوشی را گذاشت. ماشین لباسشویی شبیه مال مادربزرگش بود. می دانست چطور کار می کند. احتیاجی به دفترچه ی راهنما نشد. با تردید لباسهای سمانه را هم که کنار ماشین گذاشته بود با مال خودش توی ماشین انداخت و روشنش کرد. بعد هم مشغول نظافت خانه شد. این را به سمانه بدهکار بود. همه جا را تمیز کرد و جارو کشید. در بالکن را باز کرد. خیلی وقت بود که تمیز نشده بود. آن را هم حسابی برق انداخت.  همینطور حمام و آشپزخانه. 

آخر شب برای خودش چای دم کرد و جلوی تلویزیون نشست. پتوی پشمی کهنه را روی خودش کشید. تازه چایش تمام شده بود که همان جا خوابش برد.