نمای وبلاگ دوباره عشق (6) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

دوباره عشق (6)

چهارشنبه 6 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 02:10 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
بازم یه پست فشرده ی دیگه!
اسم داستان رو گذاشته بودم آبی بی کران که مثلاً کنار دریا اتفاق بیفته و درباره ی آسمان و دریا و آبی بی کرانشون صحبت کنم اما بس که فرصت ندارم داستان رو بسط بدم و فقط به جملات اصلی اشاره می کنم اصلا به این حرفها نرسید! حالا به نظرم میاد که باید یا اسم داستان رو عوض کنم یا مناسبت دیگه ای تو فصلای بعد براش پیدا کنم!
حالا... اگه اسم با مسمایی به نظرتون رسید پیشنهاد بدین. تا آخر داستان یه فکری براش می کنیم:)

آبی نوشت: یه بازی دوست داشتنی کمک آموشی مخصوص دوم ابتدایی سراغ ندارین برای پسرک بگیرم؟ هرجا می پرسم مخصوص پیش از دبستانن و به درد الان نمی خورن.
جمع و تفریق دو رقمی و سه رقمی... املا.... علوم... قرآن... درسا خیلی سختن.... سرم سوت می کشه بس تمرین می کنم. یعنی دو سه تا کاپ قهوه خرج یه مشق و درس شبانه است تا کله ی من طاقت بیاره. بچه رو نمی دونم!
دو تا بزرگه درساشون اصلا به این سختی نبود. الان وحشتناک شدن.

بگذریم.... بریم سر قصه....

در خانه باز شد و پدر و مادرش به همراه برادرش وارد شدند. مهدی برایش ریش گرو گذاشته بود و بابا او را بخشیده بود.

بابا روی مبل نشست و با لحنی جدی گفت: من اصلاً نمی خوام بدونم چی شده و حقیقت چی بوده. می خوام همون طور که مهدی گفته بهت اعتماد کنم و خودت رو به وجدانت واگذار کنم. می دونم که دلت نمی خواد پیش ما شرمنده باشی...

مکثی کرد و افزود: بهرحال هرچی بوده گذشته و امیدوارم بعد از این موردی پیش نیاد که مجبور بشم مانع ادامه تحصیلت بشم. دلم نمی خواد نصفه کاره ولش کنی. این مهدی بی غیرت که اون روز که قبول شدی نشست زیر پای من و به اصرار و التماس ازم خواست قبول کنم بری باید فکر این روزا رم می کرد. عقلمو دادم دست دو تا الف بچه و نتیجش شد این! بازم خدا رو شکر که بدتر از این نشد. ولی باور کن اگه یه بار دیگه فقط یه بار دیگه بشنوم دست از پا خطا کردی دیگه باید برای همیشه دور دانشگاه حتی تو شهر خودمونو خط بکشی!

مهشید با ترس سری به تایید تکان داد. بابا داد نمی زد ولی لحنش اینقدر جدی و ترسناک بود که زبان مهشید بند آمده بود.

تعطیلات زهرش شده بود. گوشی اش را خاموش کرده بود. با بچه های گروه در حد سلام و علیک چت می کرد ولی نه بیشتر. همه هم اینقدر سرگرم بودند که کسی زیاد احوالش را نمی پرسید.

فقط بر و بچه های اقوام بودند که عصبانی بودند که آمده و گوشی اش را خاموش کرده مبادا مجبور شود مهمانی دوره ی دخترانه را که خیلی وقت بود نوبتش بود را بدهد  ؛)

که آن هم با تلفن منزل حل شد. مهمانی داد. هشت نه نفر از دخترهای فامیل و آشنا دور هم جمع شدند. بعد از مدتها گپ و خنده و شادی به راه بود. آخرین اخبار را رد و بدل کردند. برای ملیکا که اولین متاهل گروهشان بود و به تازگی باردار شده بود کلی ذوق کردند. به زهرا که بالاخره به عاشق سینه چاکش جواب مثبت داده بود تبریک گفتند.

ولی تمام اینها باعث نشد که حالش بهتر شود. همچنان از چشم تو چشم شدن با بابا می ترسید و گریزان بود. هنوز هم می ترسید تلفنش را روشن کند. حتی درباره ی ایمیلهایش هم احتیاط می کرد و هرکدام از طرف منوچهر بود نخوانده حذف می کرد.

بالاخره تعطیلات سختش گذشت. با کلی سفارش مامان و بابا سوار قطار شد. وقتی نشست به خواهش مامان گوشیش را روشن کرد تا در دسترس باشد. سیل پیامها شروع به رسیدن کردند. آنها را هم بدون نگاه کردن حذف کرد. تازه وقتی که همه پاک شدند فکر کرد شاید پیام مهمی هم بین آنها بود! ولی هرچه بود گذشته بود.

گوشیش زنگ خورد. منوچهر بود. قطع کرد. بعد یک شماره ی ناشناس. بازهم قطع کرد.

این بار کامیار بود. با تردید به گوشی خیره شد. حتما منوچهر بود که گوشی پسرخاله اش را گرفته بود. با ناراحتی لبش را گاز گرفت.

یک زن درشت هیکل با قیافه ی جدی روبرویش نشسته بود. پرسید: مزاحم داری؟ می خوای من جوابشو بدم؟

سری به نفی تکان داد و با ترس و خجالت گفت: نه مزاحم نیست.

گوشی را روشن کرد و بدون حرف کنار گوشش نگه داشت.

کامیار بود: مهشید؟ مهشید سلام. چرا حرف نمی زنی؟ چی شده بابا؟ چرا تلفنت خاموش بود این چند روز؟

نفس عمیقی کشید. از جا برخاست و از در باز کوپه بیرون رفت. کامیار دوباره پرسید: مهشید صدا میاد؟ من دوباره زنگ می زنم.

مهشید سینه ای صاف کرد و گفت: سلام.

کامیار نفس عمیقی کشید و گفت: دختر تو که ما رو کشتی! خوبی تو؟

مهشید پیشانیش را روی شیشه ی سرد راهرو گذاشت و گفت: خوبم. تو خوبی؟ بروبچ همه خوبن؟

_: اگه تو حواس بذاری خوبیم. چرا گوشیت خاموش بود؟

+: یعنی می خوای بگی نمی دونی؟

_: نه نمی دونم. این منوچهر یه چیزایی بلغور کرد که آخرش نفهمیدم چی میگه. تو بگو چی شده؟

+: پسرخالتون.... بدون هیچ مقدمه... یهویی پا شده اومده خواستگاری من.

جمله تمام نشده بود که اشکش در آمد. هرچه سعی کرد نتوانست جلوی هق هق کردنش را بگیرد.

کامیار با تعجب پرسید: مهشید خوبی؟ داری گریه می کنی؟ مهشید؟ مگه خواستگاری گریه داره؟ مگه کار بدی کرده؟

مهشید با شیشه تکیه داد. راهرو خلوت بود. هق هق کنان گفت: به بابا گفته ما باهم دوستیم. بدون این که اصلا با من حرف زده باشه. بدون این که بگه می خواد بیاد خواستگاری.

_: خب می خواسته سورپریزت کنه.

+: بله دیگه. پسرخالته. معلومه که ازش دفاع می کنی.

و بعد هم چون هق هق اجازه نمی داد حرف بزند تلفن را قطع کرد. کامیار دوباره زنگ زد. گوشی را روشن کرد و بدون این که او مهلت حرف زدن بدهد، گفت: ببین کامیار حالم خوب نیست. بذار برسیم بعد دربارش حرف می زنیم. یا نه... بهتره دیگه حرفشو نزنیم.

صدای گرفته ای توی گوشی پیچید: مهشید؟ بمیرم برات... گریه می کنی؟

مهشید لبش را گاز گرفت. از اولم فهمیده بود که منوچهر آنجاست. هنوز هم صدایش را دوست داشت. ولی دلش دیگر طاقت نداشت. مغزش جای این همه عذاب وجدان را نداشت. او به بابا قول داده بود! قطع کرد. صدای زنگ گوشی را هم قطع کرد. لرزش گوشی را هم قطع کرد. فقط وقتی زنگ می خورد صفحه اش روشن میشد.

یک بازی گذاشت و مشغول بازی شد که اگر مامان زنگ زد متوجه بشود. چند پیام رسید که نگاهشان هم نکرد. با هم کوپه ایها هم همکلام نشد.

وقتی رسید منوچهر توی ایستگاه بود. جلو آمد. مهشید رو گرداند و راهش را کج کرد. منوچهر باز راه را بر او بست و چمدانش را گرفت.

مهشید دسته اش را کشید و گفت: بدش من.

منوچهر گفت: برات میارم. باید برات توضیح بدم.

+: من هیچ توضیحی نمی خوام بشنوم. فقط می خوام همه چی تموم بشه.

_: ولی تو باید بشنوی. همین یه دفعه.

+: اصلاً از کجا فهمیدی من اومدم؟ چرا هرجا میرم دنبالمی؟

_: وقتی باهات حرف زدم صدای سوت قطار شنیدم. تحقیق کردم فهمیدم این ساعت می رسه. کار سختی نبود.

مهشید با حرص سری به تایید تکان داد و گفت: بله. کار سختی نبود. برای تو هیچ کاری سخت نیست. نه درس خوندن. نه خواستگاری رفتن. نه کارآگاه بازی.

_: چی داری میگی مهشید؟ بذار برات بگم چی شده.

مهشید نفس عمیقی کشید. با حرص دست به سینه ایستاد و گفت: بگو. سریع. من کار دارم باید برم.

_: ماشینم بیرونه. می رسونمت.

+: ترجیح میدم با تاکسی برم. زود بگو می خوام برم.

_: خب می رسونمت خوابگاه دیگه!

+: من خوابگاه نمیرم. اینقدر اذیت نکن. بگو دیگه.

منوچهر سری تکان داد. سر به زیر انداخت. پاهایش را کمی باز کرد و متفکرانه گفت: من می خواستم باهات آشنا بشم. به قصد ازدواج.

سر بلند کرد تا تاثیر حرفش را توی چشمهای مهشید ببیند. مهشید کلافه نگاهش می کرد. حرفی نزد. منوچهر ادامه داد: مامان زنگ زد.... گفت یه ماجرای پیچیده پیش اومده... سر یه جریانی... که درستم نمی دونم چی بوده... سر یه مشت حرف خاله زنکی... منو با دختر همسایه نامزد کردن. نمی دونم دقیق چی بود. اصلا گوش ندادم. ولی قاطی کردم اساسی! جدا از این که از دختره بدم میومد و ازش چیزایی می دونستم که اصلاً نمی خواستم برای مامان بازشون کنم، گفتم من یکی دیگه رو دوست دارم.

مهشید نفسش را با حرص بیرون داد و رو گرداند.

منوچهر ادامه داد: اومدم که بابات اینا رو راضی کنم که به مامان بگم. که اون ماجرا تموم بشه. که همه بدونن نامزد دارم دست از سرم بردارن. ولی... ولی بابات... خب طبیعیه. گفت تو کی هستی؟ گفتم تو دانشگاه باهم آشنا شدیم و دوستیم و قصد ازدواج داریم. من دروغ نگفتم ولی بدجوری قاطی کرد. اصلاً نذاشت توضیح بدم. از اون بدتر مامانم که میگه عمراً بذارم یه عروس غریبه بیاری تو خونه... همه چی قاطی شده مهشید... اصلاً دلم نمی خواست با این عجله پیش بره...

مهشید چمدانش را از دست او کشید. آرام گفت: حرفاتو زدی. تموم شد.

منوچهر گفت: اگه تو بخوای تموم نمیشه.

مهشید محکم گفت: من می خوام تموم بشه. خداحافظ.

تاکسی گرفت و آدرس خوابگاه دانشجویی غیرانتفاعی ای را داد. امیدوار بود بهش جا بدهند. از ترس این که بابا اجازه ندهد به دانشگاه برگردد اصلاً نگفته بود که این ترم دیگر خوابگاه ندارد.

خسته و کلافه و عصبی جلوی خوابگاه پیاده شد. مسئول پذیرش نگاهی به او کرد و بدون این که به او مهلت صحبت بدهد با خونسردی گفت: جا نداریم دخترخانم.

مهشید با غم به زن نگاه کرد. زن اما بدون این که به او نگاه کند در حالی که به برگه های توی دستش چشم دوخته بود، رو گرداند و از پله های کنارش بالا رفت.

مهشید چرخید. چمدانش را به دنبال خودش کشید و بیرون رفت.