X
تبلیغات
رایتل

دوباره عشق (5)

پنج‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 10:46 ب.ظ
سلام سلام
امیدوارم با این قسمت خونم حلال نشده باشه هرچند خوبی دنیای مجازی اینه که دستتون بهم نمی رسه
انگاری داستان رو دور تند افتاده. یعنی تندتر از همیشه! از بس وقت نمی کنم بشینم بنویسم تا که می شینم فقط سر فصلا رو میگم و انتشار! شرمنده... خیلی کار دارم. این روزا فقط می دوم و به هیچ کارم نمی رسم...

در طول چند روز بعد اصلا فرصتی نشد که خصوصی با منوچهر حرف بزند. یکی دو بار تلفنی آن هم در حد سلام و احوال پرسی ساده بود.

چند روز بعد امتحانات تمام شد و همگی بعد از یک خداحافظی گروهی راهی شهرهایشان شدند. منوچهر برای بدرقه ی مهشید به راه آهن آمد. البته افسانه هم که با مهشید همشهری بودند همراهشان بود. ولی سعی کرد آنها را تنها بگذارد.

مهشید هنوز راحت نبود. هنوز از احساسش مطمئن نبود. زودتر از آنچه باید همه چیز جدی شده بود. آماده نبود. برای همین با دستپاچگی خداحافظی کرد. از این که دیر رسیده بودند و قطار داشت می رفت و فرصتی برای گفتگو نمی گذاشت خوشحال شد. به سرعت به طرف قطار دوید و سوار شد.

سر جایش که نشست غرق فکر بود. افسانه آرام پرسید: مهشید خوبی؟

مهشید سری به تایید تکان داد و رو گرداند.

افسانه زمزمه کرد: خوب به نظر نمیای.

مهشید نفس عمیقی کشید و گفت: فکر می کنم خوبم. یه حالیم. انگار روی یه زخم رو زودتر از موعد باز کردم. یعنی شماها کردین! من هنوز آماده نبودم. دلم نمی خواست به این سرعت پیش بره.

افسانه با ناراحتی گفت: ولی ما نگرانت بودیم. تو اصلاً حالت خوب نبود.

مهشید به تلخی گفت: اونی که باید می فهمید نمی فهمید. شماها واسه چی کاسه ی داغتر از آش شدین؟

افسانه آرام اعتراض کرد: مهشید!

مهشید عصبانی برگشت و گفت: مهشید و درد بی درمون! چه ربطی به شماها داشت؟

افسانه با حیرت نگاهش کرد. هم کوپه ایها هم که انگار فیلم سینمایی می دیدند! با هیجان آن ها را تماشا می کردند!

مهشید سرش را به پشتی کوبید و گفت: آره تقصیر شماها نبود. من معذرت می خوام.

افسانه رو گرداند. مسافر روبرویش لبخندی زد و پرسید: دانشجویین؟

افسانه گفت: بله.

و مشغول صحبت با او شد. مهشید هم از پنجره به بیرون چشم دوخت. کجا اشتباه کرده بود؟ چرا اینقدر احساساتش درهم و برهم بود؟ دلش می خواست برگردد و دوباره منوچهر را بشناسد. هرچند الان داشت می رفت خانه و همین موجی از گرما و امنیت به قلبش سرازیر می کرد.

صدای زنگ پیام گوشیش او را از افکارش بیرون کشید. مامان بود. نوشته بود: راه افتادین؟ همه چی مرتبه؟

لبخندی زد و نوشت: بله. سر وقت راه افتادیم.

بعد از ارسال گوشی را توی جیبش رها کرد. افسانه با خنده پرسید: دلش برات تنگ شد؟

مهشید پوزخندی زد و گفت: آره مامانم دلش تنگ شده. پرسید راه افتادیم یا نه؟

افسانه خندید و به ادامه ی صحبتش با بقیه ی هم کوپه ایها برگشت و مهشید را با افکار درهم و برهمش تنها گذاشت.

وقتی رسیدند مهشید به شدت خسته بود. هم جسمی هم روانی! بس که فکر کرده بود داشت دیوانه میشد. در حالی که چمدانش را دنبال خودش می کشید با چهره ای گرفته پیاده شد. اما با دیدن منوچهر بین جمعیت مستقبلین ماتش برد! فکر کرد اشتباه می بیند! اما واقعاً خودش بود! اینجا چکار می کرد؟

منوچهر لبخندی زد اما جلو نیامد. برادرش به استقبالش آمده بود. با خوشحالی ورودش را خوش آمد گفت. مهشید گیج شده بود. نمی فهمید اشتباه دیده است یا واقعاً منوچهر آن جا بود؟! دائم سر می کشید و دنبالش می گشت و در همان حال با بی حواسی احوال بچه ی نوزاد برادرش را می پرسید.

مهدی برادر مهشید با تعجب پرسید: مهشید دنبال کسی می گردی؟

+: هان؟ نه... می خواستم ببینم افسانه تنهاست یا کسی اومده استقبالش...

_: مگه باهم خداحافظی نکردین؟ همونی نبود که با مامانش رفت؟

+: چرا چرا خودش بود.

_: خب پس چیه؟

+: هیچی بریم!

نفس عمیقی کشید و باهم از ایستگاه قطار خارج شدند.

هنوز به ماشین نرسیده بودند که صدای پیام گوشیش را شنید. منوچهر نوشته بود: رسیدن بخیر! منوچهر اینجا منوچهر اونجا منوچهر همه جا!

مهشید لبش را گاز گرفت. مهدی پرسید: خبر بدیه؟ چرا سوار نمیشی؟

مهشید دستگیره را چرخاند و سوار شد. هنوز چشم به گوشی دوخته بود. بالاخره نوشت: چه جوری خودتو رسوندی؟

_: ای بابا تو عصر تکنولوژی زندگی می کنیم ها! با اختراع برادران رایت!

مهشید آهی کشید. به پشتی تکیه داد. گوشی را بدون جواب توی جیبش گذاشت و کمربندش را بست.

مهدی گفت: خسته ای.

سری به تایید تکان داد و گفت: هوم.

_: می خوای اول بریم خونه ی ما بچه رو ببینی؟

از یادآوری پدر شدن برادرش لبخندی بر لبش نشست. ولی گفت: خیلی دلم می خواد ولی بهتره اول مامان اینا رو ببینم.

مهدی با احتیاط گفت: الان نبینی بهتره.

مهشید با نگرانی از جا پرید و پرسید: مگه چی شده؟

در همان کسری از ثانیه کلی اتفاق بد پیش چشمش جان گرفت.

مهدی دستش را روی دنده جابجا کرد و گفت: هیچی. نگران نباش. چیزی نشده. فقط می خوام بدونی که بهت اطمینان دارم.

مهشید با عصبانیت پرسید: درباره ی چی داری حرف می زنی؟

مهدی زیر لب گفت: آروم باش...

مهشید دوباره با صدای بلند پرسید: آروم باشم؟ چه جوری آروم باشم؟ تو خونه چه خبره که من باید آروم باشم؟

مهدی پوزخندی عصبی زد و با حرص گفت: هیچی بابا. یکی پیش پات ازت خواستگاری کرده.

نگاهش نمی کرد. عصبانی بود. مهشید چند لحظه با حیرت نگاهش کرد و بعد پرسید: همین؟! خب ردش می کنیم. ناراحتی نداره برادر من! من که بدون رضایت شماها شوهر نمی کنم!

مهدی با حرص گفت: کاش فقط همین بود. نمی پرسی این خواستگار پررو کیه؟

مهشید شانه ای بالا انداخت و پرسید: مهمه؟! خب وقتی شماها اینقدر دلخورین برای چی باید بدونم؟

مهدی با غیظ گفت: برای این که ایشون ادعا کرده دوست توئه!

مهشید با گیجی پرسید: دوستم؟! یعنی چی؟

_: یعنی می خوای بگی منوچهرپویا رو نمی شناسی! زر زیادی زده؟ هان؟!

صدایش اوج گرفت. ولی بلافاصله پایین آمد و تقریباً زمزمه وار گفت: خونه برسی تیکه بزرگت گوشته! تا حالا بابا رو اینقدر عصبانی ندیده بودم. بیا بریم خونه ی ما. من برم باز با بابا حرف بزنم. مطمئنم قضیه اینجوری که این یارو گفته نیست. من خواهرمو می شناسم.

بعد با مهربانی نگاهش کرد و با غم پرسید: آره دیگه؟ اشتباه نمی کنم...

مهشید با بغض سری تکان داد و گفت: نه اشتباه نمی کنی.

حتی دیدن نوزاد کوچک هم حالش را بهتر نکرد. بچه خواب بود. مهشید هم خسته و کلافه گوشه ی پذیرایی نشست و در خود فرو رفت.

باز پیام رسید: بابات چرا اینجوری می کنه؟ مگه به خونوادت نگفته بودی؟ قشنگ ما رو شست گذاشت گوشه ی دیوار!

به گوشی خیره شد. نمی دانست چه بگوید! سرش از این همه جریانات درهم و برهم گیج می رفت. گوشی توی دستش زنگ خورد. با عجله جواب داد که بچه را بیدار نکند.

به جای هر حرفی با بغض زمزمه کرد: چکار کردی تو؟

منوچهر با طلبکاری پرسید: چی رو چکار کردم؟! ازت خواستگاری کردم. مگه همینو نمی خواستی؟ باباتم مثل یه جانی باهام برخورد کرد! چرا نگفته بودی باهام دوستی! برو خدا رو شکر کن که هنوز اینقدرا پیشم اعتبار داری که بازم حاضر باشم خودمو کوچیک کنم. فقط این دفعه اول خودت باباتو راضی کن!

مهشید با گیجی به گوشی چشم دوخت. این روی منوچهر مؤدب و خوش برخورد را ندیده بود. اصلاً انتظارش را نداشت. حرفش را نمی فهمید. انگار به زبان بیگانه ای حرف میزد. اصلاً همه چیز عجیب بود. او هنوز با دوستیشان کنار نیامده بود که منوچهر با عجله خودش را به اینجا رسانده و از او خواستگاری کرده بود. یعنی چه؟

به تلخی فکر کرد: چه فال بیخودی بود! کاش منوچهر نشنیده بود! کاش دهنمو بسته بودم... کاش...

منوچهر پرسید: مهشید اونجایی؟ داری می شنوی چی میگم؟

+: آره هستم. دیگه لازم نیست خودتو کوچیک کنی. زحمت نکش. با همون اختراع برادران رایت برگرد سر خونه زندگیت. من قصد ازدواج ندارم.

منوچهر عقب نشست. با تردید پرسید: به خاطر ظاهرم که نیست؟ بچه ها می گفتن تو منو دوست داری. البته از خودت نشنیدم.

+: بچه ها اشتباه کردن. همه مون اشتباه کردیم. دیگه به این شماره زنگ نزن. خداحافظ.

قطع کرد. گوشی دوباره زنگ خورد. خاموشش کرد. نفس عمیقی کشید. باورش نمیشد که بتواند آرام باشد. صدای گریه ی بچه لبخندی بر لبش نشاند. از جا برخاست. هم زمان در خانه باز شد و پدر و مادرش به همراه برادرش وارد شدند. مهدی برایش ریش گرو گذاشته بود و بابا او را بخشیده بود.