X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دوباره عشق (3)

دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 04:47 ب.ظ
سلام سلامممم

عزاداریاتون قبول باشه انشاءالله. التماس دعا دارم.
امروز از قضای روزگار رضا بعدازظهر حدود دو ساعت خوابید و الهام جان هم همون موقع داشت از این طرفا گذر می کرد و خلاصه شد که یه پست کوچولو بنویسم. بازم شرمنده که خیلی سرم شلوغه و اصلا نمی رسم زیاد بنویسم. امیدوارم کم کم دستم راه بیفته و یه کم وقتم هم آزادتر بشه. فعلا اینو داشته باشین من برم با کمک رضا به مشقای کلاس دومی برسیم!



دو روز بعد با بچه های گروهشان جای همیشگی یعنی پشت ساختمان دانشکده قرار داشتند. جایی که یک سکوی آجری و یک لبه ی باغچه صندلی هایشان میشدند و محفلشان تشکیل میشد.

مهشید جزوه ها را پخش کرد. به افسانه که رسید، افسانه پرسید: حالا چی شد داد به تو؟

مهشید با کمی ناراحتی از گوشه چشمی به کامیار انداخت و گفت: کامیار رفته بود شهرشون، بهش گفته بود بده به من.

کامیار که داشت جزوه را ورق میزد بدون این که سر بردارد گفت: آره اولین اسمی یادم اومد تو بودی. خیلی زحمتت شد؟

افسانه با شیطنت پرسید: واسه چی اولین اسمی که یادت اومد مهشید بود؟ هان؟ نکنه خبریه؟ هان؟ راستشو بگو!

کامیار با پوزخندی سر برداشت. چند لحظه عاقل اندر سفیه به افسانه خیره شد بعد گفت: دلیل خاصی نداشت. خبریم نیست. چرا یه دفعه هوا برت می داره؟ نکنه حسودیت میشه؟

_: نه بابا حسودی چیه؟ دلمون پوسیده گفتیم بلکه یه عروسی افتاده باشیم.

امید در حالی که سیبی گاز میزد به جمعشان اضافه شد. با سرخوشی پرسید: عروسی؟ عروسی کیه؟

پریا آهی نمایشی کشید و گفت: هیشکی. افسانه می خواست مهشید رو بفرسته خونه ی بخت... اما نشد. مونده بیخ ریشمون. تو نمیای بگیریش بلکه بوی ترشیش در نیاد؟

مهشید لگدی به ساق پای او زد و گفت: نه امیدخان. این نگران خودشه. نه که دو ماه از من کوچیکتره، فکر می کنه اگه من برم بعد نوبت اون میشه. نوبتی نیست عزیز من. من فعلاً قصد ادامه تحصیل دارم. تو واسه خودت آستین بالا بزن.

امید یک بلوک سیمانی را که کمی آن طرفتر افتاده بود روی زمین چرخاند، عمودی گذاشت و نشست. گاز دیگری به سیبش زد و گفت: خاله زنکهای مهربون جزوه ی من چی شد؟ خوردین یه قلپ آبم روش؟

مهشید جزوه را لوله کرد و گفت: خاله زنک خودتی. حقته با همین جزوه بزنم تو سرت.

نرگس چشمهایش را باریک کرد و گفت: یه چی رو دیدین؟ مهشید فقط وقتی بین ماست اینقدر بلبل زبونه. یه نفر اضافه بشه زبونشو گربه می خوره.

کامیار با لحنی بدیهی گفت: آره مثل وقتی که منوچهر بهمون درس میداد. خب که چی؟ بده یه دختر بعد از دو سال دانشگاه رفتن تو شهر غریب هنوز باحیا باشه؟

افسانه انگشت اشاره اش را بالا آورد و گفت: هی هی هی حواست باشه داری خیلی طرفداریشو می کنی ها! غلط نکنم کاسه ای زیر نیم کاسه است.

کامیار با بی حوصلگی پرسید: تو امروز چته؟! گیر دادی ها!

مهشید برخاست و در حالی که جزوه ی امید را به طرفش دراز می کرد، لگدی هم حواله ی افسانه کرد.

افسانه داد زد: هوی تو چته الاغ؟ را براه لگد می زنی! بشین بچه.

مهشید غرید: خودتی!

فرشید گفت: بچه ها دست بردارین. مهران امروز می خواست درباره ی یه موضوعی باهاتون حرف بزنه.

بعد منتظر به مهران که تا به حال ساکت بود چشم دوخت. مهران آرامترین پسر جمعشان بود. نفس عمیقی کشید. نگاه او را با نگاهی پاسخ گفت. فرشید لبخند زد و سرش را تکان داد.

افسانه داد زد: چیه بابا زیر لفظی می خوای؟ بگو دیگه.

مهران گفت: من می خوام برم برای گروه امداد داوطلب هلال احمر ثبت نام کنم. رفتم تحقیقاتشو کردم. از امروز ثبت نام می کنن. چند تا دوره ی آموزشی کمکهای اولیه دارن و بعد هم بهمون کارت میدن که موقع حوادث بریم کمک. فکر کردم اگه دوست داشته باشین باهم بریم.البته کلاساشون مختلط نیست.

نرگس پرسید: کمکهای اولیه یعنی چی؟ من تزریقات بلدم.

همه با لطف تبسم کردند. نرگس دیابت داشت و مرتب به خودش انسولین میزد.

مهران گفت: تزریقات تو زیرپوستیه. البته خوبه ولی تو کلاسها سرم وصل کردن و تزریق وریدی هم یاد میگیریم و خیلی چیزای دیگه. البته کلاساش اختیاره. هرکدوم می تونیم یه شاخه ای انتخاب کنیم.

مهشید گفت: چه فکر جالبی! این که آدم این چیزا رو بلد باشه خیلی خوبه. من پایه ام.

پریا گفت: من یه کم می ترسم. ولی موافقم.

کامیار دستش را بالا گرفت و گفت: منم هستم.

بقیه هم موافقت کردند. عصر همان روز ثبت نام کردند. مهشید احساس خوبی داشت. این که کاری یاد بگیرد که به نفع همه باشد خیلی خوب بود.

روزهای بعد با درس خواندن گروهی و شرکت در کلاسهای هلال احمر می گذشت. مهشید کلی زحمت کشید تا بعد از دو ماه توانست یک آتل بندی صحیح را انجام بدهد. آن روز کلی ذوق زده شده بود. آخرین نفر از گروهشان بود که یاد گرفته بود!

قرار بود بروند خانه ی پسرها درس بخوانند. سر راه همگی مجبورش کردند شیرینی بخرد. همان طور که سربسرش می گذاشتند و باهم می خندیدند به خانه ی دانشجویی فرشید و امید و کامیار رسیدند. 

مهشید سرش را روی جعبه ی شیرینی خم کرده بود و غش غش می خندید که شنید دوستانش با یک نفر سلام و علیک می کنند. با همان نیش باز سر برداشت و با دیدن منوچهر که به او نگاه می کرد، خشکش زد. لبهایش آرام آرام جمع شدند و بالاخره گفت: سلام.

منوچهر با لبخند گفت: سلام. چه خبره؟ به چی می خندین؟ به منم بگین بخندم.

پریا غرغرکنان گفت: اه اه ول کن تو رو خدا! عین معلمای کلاس اول ابتدایی. گیر دادی شاگردا به چی می خندن!

منوچهر با ابروهای بالا رفته پرسید: یعنی چی؟ موضوع خصوصیه؟

و دوباره به مهشید نگاه کرد. مهشید سرخ شد و دوباره سر به زیر انداخت. فرشید در حالی که با کلید در را باز می کرد گفت: نه بابا داشتیم سربسر مهشید میذاشتیم. بالاخره یاد گرفت آتل ببنده.

مهشید عصبانی به فرشید نگاه کرد. بله این موضوع خصوصی بود! دلش نمی خواست کسی خارج از جمعشان سربسرش بگذارد. دوستانش فرق می کردند. حسابشان جدا بود. اما یک نفر دیگر... آن هم منوچهر... حتی دلش نمی خواست بداند که او داوطلب کلاسهای هلال احمر است.

منوچهر اما با لبخند به مهشید نگاه کرد و پرسید: آتل ببندی؟ برای چی؟

بفرما! همین را کم داشت! دلش نمی خواست با منوچهر طرف صحبت بشود. می ترسید رنگ رخساره خبر بدهد از سر درون آن هم جلوی دوستهایی که کاملاً او را می شناختند.

نفس عمیقی کشید و با لحنی تند گفت: هیچی.

بقیه توضیح دادند که چه کرده اند. کامیار هم رفت چای دم کند تا با شیرینی ای که مهشید خریده بود بخورند.  

مهشید جعبه را روی میز گذاشت. چای که حاضر شد، منوچهر یک شیرینی برداشت و گفت: پس این شیرینی خوردن داره. مهشیدخانم حسابی شجاع شده!

مهشید در سکوت سر به زیر انداخت. در حالی که با خودکارش بازی می کرد سعی می کرد واقعا شجاع بشود و بدون تغییر حالت سر بردارد و مثل بقیه راحت باشد اما نمیشد.