X
تبلیغات
رایتل

دوباره عشق (2)

چهارشنبه 15 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 01:06 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
ببخشین ببخشین خیلی دیر کردم. کلاً حس نوشتنم پریده. چند روزه سر همین پست کوچولو درگیرم. ولی سعی می کنم زودتر راهش بندازم و پست بعدی طولانی تر باشه.
قسمت اول مال خیلی وقت پیشه. جهت یادآوری اینجاست.

روز بعد تا بعدازظهر کلاس داشت. وقتی بیرون آمد نگاهی به ساعت انداخت. سه ونیم بود. یاد منوچهر افتاد. توی دستشویی پرید و با دستپاچگی کمی سر و وضعش را مرتب کرد. بعد به راه افتاد. سه ربع ساعت بعد جلوی شرکت بود. پله های ورودی را بالا رفت که نگهبان پرسید: خانم با کی کار دارین؟

مهشید چند لحظه نگاهش کرد تا کلمات توی ذهنش مرتب شدند. با آرامش گفت: با آقای مهندس پویا کار دارم.

_: بفرمایین طبقه سوم.

سری به تایید تکان داد و دکمه ی آسانسور را زد. توی آینه ی آسانسور بازهم سر و وضعش را چک کرد. هنوز داشت مقنعه اش را صاف می کرد که در آسانسور که باز شد با منوچهر روبرو شد. منوچهر با لبخند گفت: اِ! سلام!

مهشید با تعجب پرسید: سلام. داشتین جایی می رفتین؟

_: آره. گفته بودین عصر، من فکر کردم دیرتر میاین. حالا ایراد نداره. جزوه ها تو ماشینن. بریم پایین بهتون میدم.

و وارد آسانسور شد. مهشید نفس عمیقی کشید و سر به زیر انداخت. منوچهر پرسید: خوب هستین شما؟

مهشید لبخند نصفه نیمه ای زد و گفت: ممنون. شما خوبین؟

_: مرسی. خوبم. خیلی وقته ندیدمتون.

مهشید ابرویی بالا انداخت و پرسید: پیر شدم؟

منوچهر بلند خندید و گفت: از جواب کم نمیاری!

مهشید پوزخندی زد و با کمی خجالت گفت: همیشه هم اینطور نیست.

_: کلاً بچه ی باحالی هستی!

مهشید با تعجب سر تکان داد و پرسید: جانم؟!

منوچهر اما بدون این که تغییر حالت بدهد با همان لبخند و لحن خونسردش گفت: نه جدی میگم. می دونی که با کسی تعارف ندارم.

در آسانسور باز شد و فرصت جواب دادن را از مهشید گرفت. هرچند مهشید هم گیج شده بود و جوابی نداشت. منوچهر هیچ وقت توجه خاصی به او نکرده بود. وقتی به او و همکلاسی هایش درس میداد با او مثل بقیه بود. حالا چی شده بود مهشید نمی فهمید. اصلا از همان وقت که صدایش را پای تلفن شنیده بود به دلش افتاده بود که چیزی تغییر کرده است!

با حرص فکر کرد: لعنت به تو نرگس! ببین چطور هواییم کردی!

منوچهر پرسید: چطوره؟

مهشید سر برداشت و دستپاچه پرسید: چی چطوره؟

_: کجایی؟ از وقتی از آسانسور پیاده شدیم اصلاً حواست نیست.

زیر لب گفت: ببخشید استاد.

منوچهر بلند خندید و گفت: من الان استاد نیستم. فقط منوچهرم.

مهشید کلافه لبش را به دندان گزید و زیر لب به خودش غر زد: بی جنبه!

منوچهر ابرویی بالا انداخت و پرسید: من بی جنبه ام؟! چرا اون وقت؟!

مهشید با حرص گفت: نه بابا با شما نبودم. با خودم بودم!

منوچهر خندید و پرسید: خب شما چرا بی جنبه ای؟

مهشید کلافه گفت: اگه می دونستم خوب بود. اینا رو ولش کنین. جزوه ها رو بدین زحمت کم کنم.

_: زحمتی نیست. من داشتم می رفتم این کافی شاپ کناری یه قهوه ترک بخورم. اگه همراهیم کنین خوشحال میشم.

مهشید سر برداشت. حیرتزده، عصبانی و غرق فکر نگاهش کرد. یعنی منوچهر داشت طعنه میزد؟ ظاهرش که عادی بود و نگاهش شیطنتی نداشت. باید مهشید باور می کرد که به کلی آن داستان را فراموش کرده است؟ خیلی گذشته بود و منوچهر از همان اول اجازه نداده بود که دیگر کسی درباره ی آن فال کذایی حرف بزند اما...

مهشید سر به زیر انداخت و نفس عمیقی کشید. منوچهر از توی ماشین جزوه ها را برداشت و به طرفش گرفت. به آرامی پرسید: چیه؟ اینقدر فکر کردن داره؟ یه قهوه می خوریم دیگه. یا هرچی که خواستین.

مهشید آرام سری به تأیید تکان داد. منوچهر با خنده گفت: واقعاً که بی جنبه ای. یه شوخی بوده تموم شده رفته. حالا باید تا آخر عمر دور قهوه رو خط بکشی؟

مهشید به سرعت سر برداشت. چنان چشم غره ای رفت که منوچهر دستهایش را بالا برد و گفت: بابا من تسلیم. قهوه نخور. هرچی می خوای بخور. من سردردم می خواستم برم یه قهوه بخورم برگردم سر کارم. همین. میشه؟

مهشید حرفی نزد. جزوه ها را توی کولی اش جا داد و در حالی که کولی را روی دوشش مرتب می کرد به دنبالش راه افتاد. با خودش فکر کرد: با این مانتو مقنعه و کیف کولی قیافم مثل جوجه دبیرستانیاست.

توی کافی شاپ مهشید جلوی اولین میز ایستاد و صندلی را عقب کشید. کنار شیشه ی ورودی بود.

صاحب کافی شاپ پرسید: خانم چی بیارم خدمتتون؟ آقای مهندس شما همون قهوه ترک همیشگی؟

منوچهر گفت: بله.

مهشید نفس عمیقی کشید و گفت: منم قهوه ترک می خوام با کیک شکلاتی.

مرد لبخندی زد و گفت: چشم. آقای مهندس شما هم کیک میل دارین؟

منوچهر سری تکان داد و گفت: بده. ممنون.

مهشید به شیشه کنارش چشم دوخت. روی چراغ نئون که به صورت یک فنجان قهوه درست شده بود دست کشید.

منوچهر گفت: مثل این که دست از اعتصاب برداشتین.

مهشید بدون این که چشم از چراغ نئون برگیرد با اخم گفت: من اعتصاب نکرده بودم.

منوچهر خندید و گفت: باشه. دعوا نداریم.

مهشید زمزمه کرد: نه دعوا نداریم.

منوچهر روی میز خم شد و به آرامی پرسید: مشکلی پیش اومده؟

مهشید سری به نفی تکان داد و بازهم به او نگاه نکرد.

_: من حرف بدی زدم؟

مهشید بالاخره سر برداشت و دستپاچه گفت: نه نه چه حرفی! هیچی نیست فقط یه کم...

نگفت تا به حال با هیچ مرد غریبه ای به تنهایی به کافی شاپ نرفته است. نگفت چقدر دستپاچه است و چقدر با خودش و وجدانش درگیری ذهنی دارد.

بعد از مکثی جمله اش را کامل کرد: سرم درد می کنه. قهوه می خورم خوب میشه.

لحنش ملتمسانه بود. انگار می گفت: گیر نده دیگه!

منوچهر تبسمی کرد و موضوع را ادامه نداد. مشغول صحبت درباره ی درس و جزوه ها شد. مهشید هم کمی آرام گرفت. قهوه را که خورد خداحافظی کرد و رفت.