نمای وبلاگ چشمهای وحشی (قسمت آخر) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

چشمهای وحشی (قسمت آخر)

سه‌شنبه 26 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 03:56 ب.ظ
سلام سلام
این داستان بیشتر از این کش نیومد! انشاءالله به زودی با داستان جدید میام.


این قسمت ویرایش نشده. الان دارم میرم بیرون نمی رسم. غلطاشو بگیرین تا بیام.

شاممان تقریباً تمام شده است که مامان از دم در اتاق صدایم می زند: سارا؟ سارا تو بالکنی؟

وحشتزده به جگوار نگاه می کنم. با لبخند می پرسد: آخه از چی می ترسی؟ برو تو. منم دیگه برم. خداحافظ.

سینی را برمی دارد. سری تکان می دهم و آرام می گویم: خداحافظ.

به سرعت توی اتاق می پرم. مامان با تعجب می پرسد: چی شده؟

نفس نفس زنان سری تکان می دهم و می گویم: هیچی.

گویا فکرش مشغول تر از آن است که پیگیری کند. لب تختم می نشیند و می گوید: می خواستم باهات حرف بزنم.

احساس می کنم چیزی به قلبم پنجه می کشد. چشمم به تابلو می افتد و فکر می کنم یک پلنگ شاید!

نفس عمیقی می کشم و کنار مامان روی تخت می نشینم.

مامان بدون این که به من نگاه کند می گوید: من نمی دونم این پسره چقدر نظرتو جلب کرده. اینقدر بوده که مثل اون دفعه وسط مجلس جواب منفی ندی.

سر به زیر می اندازم و آرام می گویم: من خیلی نمی شناسمش.

_: بابات گفت درباره ی سابقه اش باهات حرف زده. واقعاً برات مهم نیست؟!

+: نمی دونم. بیشتر به نظرم یه اتفاق بوده. اون فقط از خودش دفاع کرده. چکار می تونست بکنه وقتی طرف داشت بهش چاقو میزد؟

مامان زیر لب می گوید: حق با توئه. خدائیش این مدتی که اینجا بود هم بدی ازش ندیدیم. ولی آدم نمی دونه جواب دوست و آشنا رو چی بده.

+: مگه قراره درباره ی گذشته اش با کسی حرف بزنیم؟ مهم اینه که به ما دروغ نگفته و می دونیم. به بقیه هم درباره ی الان میگیم. مهندس الکترونیک و کارمند بانکه.

_: آره آره... فقط ظاهرش یه ذره...

+: ظاهرش چطوره مامان؟

_: اگه کسی پرسید زخما مال چیه چی بگیم؟ می پرسن دیگه!

مکثی می کنم و بعد می گویم: خب راستشو میگیم. میگیم چاقو خورده یه وقتی. لازم نیست درباره ی زندان و بقیه ی ماجراها بگیم.

_: اگه پرسیدن؟

+: مامان... چرا بهانه میاری؟ خب بگو نمی خوام. مگه من رو حرف شما حرف می زنم؟

_: مگه تو می تونی حرف بزنی؟ ناسلامتی خطبه خوندن تا دو ماه دیگه شوهرته.

آهی می کشم و می گویم: خب می گفتی نخونن.

مامان برمی خیزد و می گوید: حالا که گذشته... ولی تو این دو ماهه خوب فکر کن. احساسی تصمیم نگیر.

سری به تایید تکان می دهم و می گویم: چشم.

_: فردا شبم بگو برای شام بیاد اینجا. بیشتر ببینیمش. بشناسیمش.

لبخند عریضم را به زحمت جمع می کنم و دوباره می گویم: چشم.

صبح طبق معمول با عجله آماده می شوم و پایین می روم. توی گاراژ جگوار را می بینم که روی موتورش خم شده است. با شنیدن صدای پایم سر برمی دارد و با لبخند می گوید: سلام. صبح بخیر.

شلوار جین پوشیده با تیشرت. نگاهی به عضله های پیچیده ی دستش می اندازم و بازهم به زحمت لبخندم را جمع می کنم. دوباره سرم را بلند می کنم و می گویم: سلام. دیشب رفتی و صبح به این زودی برگشتی؟!

موتور را به طرف در می چرخاند و می گوید: آخر شب برگشتم. یه دست رختخواب از عمه گرفتم و شب بالا خوابیدم.

یک کلاه ایمنی سفید به طرفم می گیرد و می پرسد: افتخار میدین؟

می خندم و می گویم: وای چه خوشگله! ولی نه مرسی. من می ترسم.

_: از چی می ترسی؟ پشتمو می گیری. مواظبتم. کلاهم که داری.

دستی روی موتور می کشم و می گویم: این خوشگله خیلی بزرگه. به درد من نمی خوره.

می خندد و می گوید: بی خیال...

لبم را می گزم و با خجالت می پرسم: ببخشید... واسه این موندی که صبح منو برسونی؟

نگاهی به موتور می اندازد و به سادگی می گوید: نه چون دلم می خواست نزدیک زنم باشم موندم. حالا می خوای سوار شو نمی خوای با اتوبوس برو. هرجور میلته.

شرمنده می شوم! کاسکت را روی سرم می گذارم و بندش را می بندم. می گویم: حالا یه امتحانی می کنیم. ولی اگه ترسیدم پیاده میشم ها!

تبسمی می کند و می گوید: اگه ترسیدی پیاده میشی. بپر بالا.

و خودش سوار می شود. موتور بزرگ است. به زحمت سوار می شوم. کمر جگوار را می گیرم و می گویم: بریم.

استارت که می زند جیغ کوتاهی می کشم. می پرسد: چی شد؟

با خنده ی عصبی ای می گویم: هیچی بریم.

از آن که فکر می کردم بهتر است. آنقدرها احساس افتادن نمی کنم. وقتی می ترسم صورتم را توی پشتش فرو می کنم و چشمهایم را می بندم.

جلوی درمانگاه توقف می کند. پیاده می شوم. با لبخند می پرسد: خوبی؟

می خندم و میگویم: یه کم سرم گیج میره. ولی تجربه ی جالبی بود.

_: بعدازظهر ساعت کارم تا پنجه نمی رسم بیام دنبالت. ولی فردا صبح بیام؟

+: نمی دونم. ولی راستی یادم رفت بگم! مامان گفت امشب شام بیا خونمون.

ابرویی بالا می اندازد و می گوید: چه عالی! مطمئنی که مامانت گفت؟

+: آره! گفت بیای باهات بیشتر آشنا بشیم.

_: متشکرم. حتما!

وقتی وارد می شوم مهسا از پشت پیشخوان می گوید: بالاخره ما نفهمیدیم این خوشتیپ چیکاره ی شماست!

با سرخوشی می گویم: عشقم! مفتّشی؟

شانه ای بالا می اندازد و می گوید: که اینطور.

برای بعدازظهر از آرایشگاه وقت می گیرم. بعد از مدتها کمی از موهایم کوتاه می کنم و سشوار می کشم. وای چقدر موهای صافم را دوست دارم! کاش موهایم همیشه صاف بود!

آرایشگر پیشنهاد صاف شش ماهه یا کراتینه کردن می دهد. فعلاً پول ندارم. باشد آخر ماه!

به خانه که میرسم خوشحال موهایم را جمع می کنم و مشغول درست کردن شام می شوم.

مامان همچنان خیلی خوشحال نیست. مخصوصا احساس می کنم از خوشحالی من نگران است. ولی خیلی توجه نمی کنم. یعنی نمی دانم باید چکار کنم.

وقتی بابا می آید مامان غرغرکنان می گوید: هم آرایشگاه رفته هم کلی واسه شام زحمت کشیده! از حالا بخواد این کارو بکنه که نمیشه!

بابا اما از پشت روزنامه می گوید: چکارش داری خانم؟ کار بدی که نکرده!

مامان با حرص نفسش را بیرون می دهد و کنار بابا می نشیند. بابا آرام می گوید: خانم سارا دختر منم هست. منم به اندازه ی شما نگرانشم و آیندش برام مهمه. اگه به اصلان اعتماد نداشتم نمی ذاشتم پاشو تو این خونه بذاره. این پسره زیر دست منه. هرروز می بینمش. موقعیتای مختلف پیش میاد. شناختمش. آدم درستیه.

مامان سری تکان می دهد و زیر لب می گوید: چه می دونم.

من که به بهانه ی میز چیدن دارم گوش می دهم به آشپزخانه برمی گردم تا بابا با مامان حرف بزند.

با ورود اصلان مامان خیلی بهتر از انتظارم برخورد می کند و خوش آمد می گوید. بهرحال هرچقدر هم ناراضی باشد احترام مهمان را دارد. اصلان هم برای این که خودش را در دل او جا کند یک دسته گل برای مامان و برای من یک حلقه ی ساده ی ظریف می آورد و می گوید: یه حلقه ی دم دستی!

خودش آن را دستم می کند و چقدر دلم می لرزد! خم می شود نوک انگشتانم را می بوسد. کلی جلوی بابا خجالت می کشم و چشم غره می روم ولی چه فایده!

مامان برای این که موضوع را عوض کند به بابا می گوید فریزر خراب شده و صدا می دهد.

نامزد خود شیرین کن من هم سریع از جا می پرد و می گوید اگه اجازه بدهند نگاهش می کند.

مامان قبول می کند و اصلان تا وقت شام توی آشپزخانه مشغول است. علاوه بر فریزر، لولای پنجره و دسته ی لق کتری و شیر آب که چکه می کند را هم اصلاح می کند.

خب البته تیرش به هدف می خورد و مامان حسابی ممنونش می شود. حتی سر شام کلی تحویلش می گیرد و تشکر می کند!

بعد از شام توی بالکن می رویم و ساعتها حرف می زنیم و حرف می زنیم. تا این که جگوار ساعت را نگاه می کند. تقریباً شیهه ای می کشد و می گوید: ساعت یکه! هرچی رشته بودم پنبه شد!

با خنده می پرسم: چی رشته بودی؟

سری تکان می دهد و می گوید: همه ی این کارا واسه این بود مامانت خوشحال بشه، الان برم بیرون میگه پسره پررو تا الان مونده خجالتم نمی کشه.

می خندم. از جا بلند می شود و می پرسد: حالا با چه رویی خداحافظی کنم؟

به اتاق برمی گردیم. در اتاقم باز است. سر می کشد و توی هال را نگاه می کند. مامان و بابا تلویزیون تماشا می کنند. سایه و آیه هم هستند. نگاهی به من می اندازد. خنده ام می گیرد. دست توی موهایم فرو می برد و می پرسد: موهات فرفری نبود؟

سری به تایید تکان می دهم و می گویم: چرا. الان سشوار کشیدم. ولی تو که ندیده بودی فرفری بود!

با خنده می گوید: چرا. دفعه ی اولی که دیدمت و حسابی ترسوندیتم... همون شب که تو بالکن خوابت برده بود.

محکم توی صورتم می زنم و می گویم: خیلی ضایع بود! حتما با اون موهای باز پریشون فکر کردی از دیوونه خونه فرار کردم.

_: نه بابا! خیلیم بانمک بود. من همیشه موی فرفری دوست داشتم.

ناباورانه می گویم: آخه فقط فر نیست. وز هم می کنه وحشتناک میشم.

_: ای بابا این روزا چیزی که فراوونه از این روغن و لوسیونای مخصوص که موهاتون ظرف دو دقیقه بشینن سر جاشون. تو که باید بهتر از من بدونی!

بابا از توی هال بلند می گوید: ساعت یکه ها!

اصلان با خنده ی شرمنده ای می گوید: معذرت می خوام. معذرت می خوام. دارم میرم!

به سرعت از اتاق بیرون می رود. از مامان عذرخواهی ویژه می کند و همان جا می بینم که حسابی جای خودش را توی دل مامان باز کرده است! خوشحال می شوم. حالا با خیال راحت می توانم به آینده ام فکر کنم. آینده ای زیبا در کنار شیر قوی و نیرومندی که می توانم کاملاً به او تکیه کنم...



تمام شد

شاذّه

26/6/92