X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

چشمهای وحشی (15)

دوشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 10:17 ب.ظ
سلام
می خواستم خیلی بنویسم. خیلی زیاد. نشد. الانم نمیشه. چند تا شیشه شیر نشسته و ظرفای شام شدیداً منتظرم هستن. قابلمه ی شیر جوشونده هم خنک شده باید بذارمش تو یخچال. باید ماستم می بستم حالش نبود. انشاءالله فردا.
و این داستان همچنان ادامه دارد....

صحبتهای معمول خیلی عادی پیش می رود. مامان همچنان راضی نیست ولی مخالفت نمی کند. بالاخره هم قرار می شود باهم صحبت کنیم. دفعه ی قبل با پسر خانم شفیعی توی هال نشستیم. اما این بار وقتی به هال می رسیم به طرفش برمی گردم و می پرسم: اینجا یا توی بالکن؟

تازه او را می بینم. خدای من! با این کت شلوار کتان اسپرت کرم و پیراهن چهارخانه ی کرم با خطهای رنگی چقدر جذّاب شده است! مخصوصاً وقتی آن لبخند دخترکشش را هم کُنج لبش می نشاند و می پرسد: پرسیدن داره؟! بالکن اگه اشکالی نداره.

وای خدا یکی منو بگیره غش نکنم! سارا خجالت بکش زشته! سرم را پایین می اندازم. نمی دانم سرخ هم شده ام یا نه. با دست به راهروی کوتاهی که به اتاقم می رسد اشاره می کنم.

آرام به دنبالش می روم. جلوی در اتاقم کنار می کشد و می گوید: اول شما بفرمایین.

با خنده ی خجولی می گویم: نه خواهش می کنم.

مؤدبانه می گوید: شاید تو اتاقت چیزی باشه که نخوای من ببینم. برو تو.

ناباورانه نگاهش می کنم. نمی دانم در مقابل این همه ادب و آقامنشی چه جوابی بدهم. بالاخره سری تکان می دهم و می گویم: ممنون.

در را باز می کنم و نگاه سریعی دور اتاقم می اندازم. مرتب است. خیالم راحت می شود. نفس عمیقی می کشم و می گویم: بفرمایین.

وارد می شود و نگاهش همان لحظه ی اول روی تابلوی جگوار قفل می شود. دستی به صورتم می کشم. به این یکی توجه نکرده بودم. گرچه قبلاً هم آن را دیده بود و من چقدر دستپاچه شده بودم!

سر به زیر می اندازم. بازهم به اندازه ی دفعه ی قبل دستپاچه می شوم. شاید از صدای نفس نفس زدنم است که برمی گردد و خندان نگاهم می کند. با لحن شوخی می پرسد: راستشو بگو اینو واسه چی خریدی؟

از خنده اش من هم کمی آرام می شوم. سعی می کنم لحنم بی خیال باشد. می گویم: شاید برای این که به چشماش عادت کنم که از چشمای همسایمون کمتر بترسم!

غش غش می خندد. در حالی که در بالکن را باز می کند می پرسد: واقعاً چشمام ترسناکه؟ فکر می کردم از رد بخیه ها می ترسی.

به دنبالش توی بالکن می روم و می گویم: دیگه نمی ترسم.

نگاهی به منظره ی پارک می اندازد. جدی می شود. آرام می گوید: مامانت چندان خوشحال نیست.

لبم را گاز می گیرم. زیر لب می گویم: بابا راضیش می کنه.

به طرفم برمی گردد و می گوید: می دونم راضیش می کنه. ولی دلم می خواد بهم اعتماد کنه. دلم می خواد دوستم داشته باشه. من هرکار بتونم برای خوشبختیت می کنم. هرکار!

دستهایم را پشت سرم روی دیوار کنار پنجره می گذارم و تکیه می دهم. نمی دانم چه جوابی بدهم. دلم می خواهد گریه کنم. به پارک نگاه می کنم.

_: می دونم که مامانت منو در حد تو نمی دونه. دلیلشم قبول دارم. خیلی سعی کردم فراموشت کنم. ولی نشد. مثل هوا برای نفس کشیدن بهت احتیاج دارم. از وقتی که از اینجا رفتم دارم خفه میشم.

ناباورانه نگاهش می کنم. این حرفها را او دارد می زند؟ جگوار جدی مؤدب و شاید بی احساس؟! حداقل تا حالا در دل آن چشمها هیچ احساسی نبود. اما الان... انگار نگاهش نرمتر از همیشه شده است. نرم و دوست داشتنی! نمی دانم چه بگویم. این بار مطمئنم که سرخ شده ام.

سر به زیر می اندازم. حالا فقط کفشهای چرم قهوه ایش را می بینم. مامان تعارف کرده است که همه با کفش وارد شوند. با این مسئله مشکلی ندارد. خودش هم دوست دارد همیشه با کفش باشد.

جگوار لبه ی بیرونی بالکن می نشیند. کمی به عقب می رود. با نگرانی سر برمی دارم و می گویم: نیفتی!

لبخند می زند. دستهایش را ستون بدن می کند و می گوید: نه. مواظبم.

نفس عمیقی می کشم. آرام می پرسم: خونواده ی تو چی؟ با من مشکلی ندارن؟

سری به نفی تکان می دهد و می گوید: نه. خیلیم خوشحالن.

حرفی که می خواهم بزنم را مزه مزه می کنم. بالاخره با تردید می پرسم: چی شد... که... به من...

نمی دانم جمله ام چطور تمام کنم. علاقمند شدی؟ آیا درست است که این را بپرسم؟ شاید باید طور دیگری می پرسیدم.

جگوار سرش را کج و چشمهایش را باریک می کند. مکثی می کند که جمله ام را تمام کنم. وقتی ادامه نمی دهم می پرسد: چی؟

+: چرا من؟

_: نمی دونم. یعنی واقعاً نمی دونم از کجا شروع شد. این که مردم میگن وقتی فلان حرف رو زدی ازت خوشم اومد یا از همون نگاه اول یه دل صد دل عاشقت شدم... نه در مورد من اینطوری نبود. شاید به خاطر شبا تو بالکن. بهت عادت کردم. به حضورت. کاری به من نداشتی ولی همین که می دونستم میای اینجا می شینی بهم آرامش می داد. رفع تنهاییم میشد. شبایی که شیفت بودی انگار یه چی گم کرده بودم. چند ساعت کلافه قدم می زدم. حتی یه شب عمه فهیمه پیغوم داد واسه چی اینقدر راه میری نمی ذاری بخوابم!

خندید و سرش را تکان داد. مکثی کرد و ادامه داد: وقتی حس کردم تو هم بی میل نیستی... برام یه زنگ خطر بود. خیلی سعی کرده بودم موردی پیش نیاد. بالاخره همسایه بودیم. نباید چیزی میشد. ولی شد. اونم با سابقه ی من. باید می رفتم. ولی نمیشد بدون توضیح برم. حق داشتی بدونی چرا رفتم. باید دوریتو تحمل می کردم. ولی نتونستم.

از جا برمی خیزد. دستهایش را بهم می فشارد. بعد با کلافگی می پرسد: تو چی؟ چرا من؟ مگه من چی داشتم؟

انگار بازجویی می کند! ترسیده نگاهش می کنم. به چشمهایم چشم دوخته است و نگاهش ترسناکتر از همیشه است. بیشتر به دیوار می چسبم. سر به زیر می اندازم تا از نگاهش فرار کنم. مثل بچه ای که درسش را بلد نیست و در حضور معلمی بداخلاق ایستاده، در خودم جمع می شوم. لازم است که بگویم که همیشه عاشق این چشمها بوده ام؟ باور می کند؟ نمی دانم چه بگویم.

بالاخره می فهمد ترسیده ام. دستش را بالای سرم به دیوار می زند و ملایمتر می پرسد: چی شده؟ از من می ترسی؟

سر به زیر و غرق فکر می پرسم: با من مشکل داری یا خودت؟

بدون این که دستش را از بالای سرم بردارد می گوید: نباید عاشق می شدم. فکر می کنم تقصیر منه. حتماً من کاری کردم که خوشت اومده... البته اگر واقعاً علاقه ای باشه...

جمله ی آخر را با تردید می گوید. دستش را برمی دارد. پشت به من می کند و می گوید: حقّت بهتر از منه. یه آدم که حداقل قیافش ترسناک نباشه و سابقش مشکلی نداشته باشه. کسی که روت بشه به دوست و آشنا معرفیش کنی.

عصبانی می پرسم: چه اصراری داری اینقدر از خودت بد بگی؟ یعنی چی در حد من نیستی؟ مگه من کیم؟ اگه یکی بهت حمله کرده و باعث شده بری زندان تقصیر تو نیست. اگه روی صورتت جای زخمه تقصیر تو نیست.

آرام ادامه می دهم: ولی اگه آدم نباشی تقصیر توئه. تو آدمی. شخصیت داری. شعور داری. چشم پاکی. قابل اعتمادی. ضمناً هیچ کاری هم نکردی که فکر کنم به من علاقمندی! برعکس فکر می کردم از علاقم دلخور شدی که پا شدی رفتی.

با تردید اضافه می کنم: خیلی هم ناراحتم که رفتارم اینقدر.... تابلو بود... معلوم نیست چه فکری پیش خودت کردی!

هنوز پشتش به من است. با جمله ی آخرم برمی گردد و می خندد. قدمی به طرفم برمی دارد. ابرویی بالا می اندازد و می گوید: ببین به محض این که بتونم این حرفتو تلافی می کنم. نگی نگفتی!

دیگر جا ندارم توی دیوار فرو بروم. چشم به چشمهای خندانش می دوزم و با کمی ترس می پرسم: چکار می کنی؟

صدای سایه مانع جوابش می شود. از دم در می گوید: من نمی دونم اینا کجان! تو اتاقشم نیست. میگم نکنه رفتن تو واحد کناری.

اصلان قدمی تو می گذارد و می گوید: اینجاییم.

سایه نفس بلندی به راحتی می کشد و می گوید: فکر کردم خواهرمو دزدیدین!

اصلان می خندد و می گوید: نه بابا من اگه از این عرضه ها داشتم که خیلی وقت پیش دزدیده بودمش.

می خندم. هنوز دلم می خواهد بدانم چطور تلافی می کند ولی بزرگترها منتظرند که برویم. بدون این که به نتیجه ی خاصی رسیده باشیم. هنوز کلی حرف دارم!

وارد اتاق پذیرایی می شویم. فهیمه خانم خوشحال می پرسد: خب نتیجه؟!

اصلان متبسم نگاهم می کند. با خجالت می گویم: خب... ما هنوز به نتیجه ای نرسیدیم.

اصلان سری به تایید تکان می دهد و می گوید: با یه جلسه که نمیشه درباره ی یه عمر تصمیم گرفت.

رو به بابا می کند و می گوید: اگه اجازه بدین چند جلسه صحبت کنیم.

بابا لبخندی می زند و می گوید: باشه. عجله ای نیست.

بعد رو به آقاارسلان پدر اصلان می کند و می پرسد: شما موافقین؟

آقاارسلان با لبخند می گوید: اجازه ی ما هم دست شماست. اگه اجازه بدین یه خطبه ی دو ماهه بخونیم تا وقتی که تصمیمشونو بگیرن.

_: خوبه.

بعد رو به من می پرسد: شما موافقی دخترم؟

نگاهی به مامان می اندازم. تنها تردیدم به خاطر اوست. مامان نگاهم نمی کند. دلم فشرده می شود. ولی بابا محکم گفته است خوبه... ظاهراً از نظر او اینطوری بهتر است. بالاخره نفس عمیقی می کشم و می گویم: هرجور بابا صلاح بدونن.

صدای کل کشیدن و دست و تبریک فضا را پر می کند. آقاارسلان خودش خطبه را می خواند. اصلان هیجان زده چشم به لبهای او دوخته است. انگار گرمش می شود. کتش را پشت صندلی می گذارد و دوباره می نشیند. آرام و قرار ندارد. پدرش جلو می آید و با اجازه ی بابا دست مرا توی دستش می گذارد. انگشتانش دور دستم قفل می شود. انگار راه نفسم را گرفته است. به سختی نفس می کشم. احساس می کنم هر آن ممکن است سقوط کنم.

بین روبوسی با بزرگترها به زحمت دستم را از دستش بیرون می کشم و بازویش را می گیرم. سرم گیج می رود. محکم بازویش را می فشارم که نیفتم. دارم فهیمه خانم را می بوسم و فکر می کنم بازویش به همان سفتی که فکر می کردم هست!

از فکرم خنده ام می گیرد. ولی به زحمت خنده ام جمع می کنم و از تبریک فهیمه خانم تشکر می کنم. تبریکات همه را شنیده ام. دیگر نمی توانم بایستم. به آرامی می نشینم.

ثمینه خانم به صورتش می زند و می گوید: وای خاک به سرم عروسم فشارش افتاد!

مامان می دود و آب قند می آورد. همه دورم جمع شده اند و جگوار با نگرانی نگاهم می کند. آب قند را می خورم. ولی هنوز به سختی نفس می کشم. با این حال می گویم خوبم.

آقاارسلان می گوید: خیلی زحمت دادیم.

و همه را جمع می کند که بروند. جگوار هنوز نگران است. آرام می پرسد: خوبی؟

سری به تایید تکان می دهد و آرام می گویم: خوبم.

باورش نمی شود. با بی میلی خداحافظی می کند و به دنبال جمع از در بیرون می رود.

در که پشت سرشان بسته می شود آیه خودش را روی صندلی می اندازد و می گوید: خونواده ی باحالین. من خوشم اومد.

سایه می گوید: فقط نگران این بودیم که تو خوشت نیاد!

و ریزریز می خندد.

مامان با اخم از من می پرسد: تو چت شد یهو؟

می نشینم و آرام می گویم: یه کم سرم گیج میره.

بابا می گوید: برو لباس عوض کن استراحت کن.

بعد به سایه و آیه می گوید اتاق پذیرایی را جمع کنند. هر دو با کمی غرغر مشغول می شوند.

به اتاقم می روم. صدای پیام گوشیم را می شنوم. فهیمه خانم است! با تعجب پیام را باز می کنم.

_: عروس خانم قوم و خویشات شام اینجان. اگه دوست داری تو هم بیا.

خنده ام می گیرد. روی تخت می نشینم و می نویسم: متشکرم. ولی راستش خجالتم میشه.

_: دوماد رو بفرستم دنبالت خجالت نکشی؟

+: وای نه!

چند آیکون خنده می فرستد. جوابی نمی دهم. لباس عوض می کنم. یک مانتو شلوار خنک راحت می پوشم. موهایم را باز می کنم. به آشپزخانه می روم و یک لیوان نسکافه آماده می کنم. مامان می گوید: بیا شام بخور.

با خجالت می گویم: گرسنم نیست.

و از جلوی چشمش دور می شوم. شالم را دور موهایم می پیچم و به بالکن می روم. بالکن کناری خالیست. دلم می گیرد. روی دیواره ی وسط می نشینم و دستهایم را دور لیوانم حلقه می کنم. کمی از نسکافه مزه مزه می کنم. صدای باز شدن در واحد کناری در خانه ی خالی می پیچد. لبخند می زنم.

صدای قدمهایش نزدیک می شود. جرعه ای دیگر می نوشم. کلید توی قفل می چرخد. نگاهش می کنم. از پشت شیشه لبخند می زند و در را باز می کند. با لبخند سلام می کنم.

_: سلام.

دست دور شانه هایم حلقه می کند و کمی خم می شود. آرام می گوید: اگه دوباره غش کنی من می دونم و تو.

می خندم و می گویم: من هیچی نمی دونم.

شانه ام را فشار می دهد و می گوید: یادت میدم. شام خوردی یا نه؟

دستش را پس می زنم و می گویم: آی دردم میاد. نه نخوردم. سیرم.

به لیوانم نگاه می کند و لبخند می زند. می پرسم: مثل لیوانم از کجا پیدا کردی؟

_: قبلاً تو یه مغازه دیده بودم.

بعد از پشت پنجره یک سینی برمی دارد و روی دیوار می گذارد. می گوید: عمه فهیمه گفت شام بیارم باهم بخوریم.

توی سینی سر می کشم. کشک بادمجان است. فهیمه خانم می داند که عاشق کشک بادمجانش هستم. ده بار نسخه پرسیده ام ولی هیچوقت مثل مال خودش نشده است! فوت کاشیگری اش را بلد نیستم.

انگار نه انگار که الان گفته ام سیرم! یک لقمه نان جدا می کنم و توی کاسه می زنم.

جگوار می خندد و می گوید: نسکافه و کشک! خیلی بهم ربط دارن.

خودش آن طرف سینی می نشیند. او هم لقمه نانی تو کاسه می زند و هیچکدام توجهی به بشقابهایی که فهیمه خانم برایمان گذاشته نمی کنیم :P

می پرسم: مامانت اینا ناراحت نشدن اومدی بالا؟

خوشحال می خندد و می گوید: نه بابا. کلی هم ذوق زده بودن که من اینقدر راحتم که شب اولی سینی می گیرم دستم میام خونتون.

چشمکی می زند و می گوید: منم بهشون نگفتم نمیام خونتون. فقط عمه فهیمه می دونست کجا میرم.

+: می تونی پاتو بذاری این طرف دیوار دروغگو نشی.

می خندد و می گوید: باشه بعد از شام. الان می زنم به سینی میفته.

یک لقمه به طرف دهانم می گیرد. با خنده می خورم. می گوید: همیشه دلم می خواست یه شب اینجا شام بخوریم.

سر به زیر می اندازم. آرام می گویم: من دلم می خواست یه شب برام آواز بخونی.

می خندد و می گوید: آوازم می خونم برات.

لقمه ای را که گرفته ام نگاه می کنم. با خجالت دستم را به طرف دهانش بالا می برم. انگشتهایم را هم با لقمه توی دهان می برد. جیغ کوتاهی می کشم و دستم را بیرون می آورم. می خندد. می خندم...