نمای وبلاگ چشمهای وحشی (14) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

چشمهای وحشی (14)

یکشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 01:54 ق.ظ

سلام به روی ماه دوستام 

عیدتون مبارک 


اینم یه پست دیگه و این داستان همچنان ادامه دارد....


آبی نوشت: به یک انسان خیر که از قول ما یک اکانت توی وبلاگستان (وبلاگستان بود؟!) باز کند و قالب ما را میزان کند به طوریکه لینکهای به روز شده ی دوستان مثل بچه های گل به ترتیب به روز شدن پررنگ بشن، نیازمندیم!


بنفش نوشت: ساعت داره دو میشه. دو بعد از نیمه شب! ای خواب کجایی؟ فردا هزار تا کار دارم. خواهشاً دمی از اینجا گذر کن. و اِلا صبح چشمام باز نمیشه 


قرار خواستگاری را می گذارند. بابا اصلان را دوست دارد. می گوید: این چند وقته همه جوره امتحانش کردم. پسر با جُربزه و قابل اعتمادیه. مؤدبه. با شخصیته. از نظر من خوبه.

مامان اما خیلی راضی نیست. هنوز هم به نظرش پسر خانم شفیعی بهتر است. ولی با ناامیدی اعلام می کند: زندگی خودته. من چی بگم؟ بد بشه تقصیر منه، خوب بشه انتخاب خودته. من هیچی نمی گم.

با ناراحتی می گویم: مامان این چه حرفیه؟ شما بزرگتر منین. شما نظر ندین کی بده؟

سایه سری تکان می دهد و می گوید: حالا باز خوبه مهندسه. ولی این که قبلاً پیک موتوری بود یه کم ضایعست!

بابا با تندی اخم می کند و تشر می زند: مؤدب باش بچه. دزدی که نمی کرد. مثل آدم کار می کرد و خرجشو درمیاورد.

سایه و آیه چیزی از زندان نمی دانند. مامان اما می داند. برای همین ناراضیست. بابا می داند ولی اینقدر جگوار را می شناسد که برایش اهمیتی ندارد. وقتی که آمده بود دنبالم دم درمانگاه، تا خانه همه ی سابقه اش را برایم گفت و گفت که با وجود اینها بازهم تأییدش می کند. هرچند انتخاب با خودم است.

عصر قبل از خواستگاری هزار بار بالا و پایین می روم. این دفعه به میل مامان است که آرایشگاه نمی روم. معلوم است چقدر ناراضیست!

باز موهایم را محکم می بافم. لباس مجلسی ام را آماده گذاشتم. با بلوز سفید خانه ام مثل روح شده ام! کمی آرایش می کنم. بهتر می شود...

هنوز کلی وقت دارم. ولی دلشوره اجازه نمی دهد از اتاق بروم. در بالکن را باز می کنم. دلم جگوار را می خواهد. دلم آرامش شبهای بالکنم را می خواهد. دلم...

الان عصر است و قرار است تا یک ساعت دیگر خواستگارها بیایند. ولی این بوی دود چیست؟ خیالات برم داشته؟ بس که دلتنگم هر بوی دودی را به سیگار جگوار ربط می دهم!

شال سبکی دور سرم می پیچم. پا توی بالکن می گذارم. واقعاً آنجاست!!! با لبخند سلام می کند. اینقدر جا خورده ام که نمی فهمم موضوع چیست. متعجب سر تکان می دهم و می گویم: سلام... سیگار می کشی؟

به خودم می گویم: چه سؤال احمقانه ای!

شرم زده سر به زیر می اندازد. سیگار را روی لبه ی بالکن له می کند و بدون این که نگاهم کند می گوید: نگران بودم. فکر کردم بیام اینجا یه سیگار بکشم آروم بشم. ببخشید اگه بوش اذیتت کرد.

خنده ام می گیرد. سر تکان می دهم. آرام می گویم: نه... ولی برات خوب نیست. یعنی...

سری به تأیید تکان می دهد و با لبخند می گوید: بله. می دونم. ضرر داره. دارم سعی می کنم ترکش کنم. معمولا فقط آخر شب می کشم. یادته یه بار گفتم سر شب شروع کنم زیاد می کشم؟

سری به تأیید تکان می دهم و آرام می پرسم: حالا چرا اینجا؟

ابروهایش بالا می روند. چشمهایش شیطنت خنده داری دارند! چقدر این چشمها را دوست دارم! با خوشرویی می گوید: از اینجا خاطرات خوبی دارم.

سر به زیر می اندازم. من هم خاطرات خوبی دارم ولی نمی گویم!

روی لبه ی دیواره ی مشترک می نشیند و در حالی که به پارک خیره شده است می گوید: اینجا برای اولین بار دلم برای کسی تپید...

نمی دانم چرا از حرفش خوشم نمی آید. می پرسم: اولین بار؟! نامزد قبلیت چی؟

بعد به انتظار حرف زدنش روی قالیچه ام می نشینم و به دیوار انتهایی بالکنم تکیه می دهم. پاهایش توی بالکن طرف خودش است. اینطوری تقریباً پشت به من می شود. سعی می کند صافتر بنشیند و نگاهم می کند. آرام می گوید: همسایمون بود. مامان پسندید. بابا قبول کرد. منم گفتم چشم. دو هفته بعدشم اون اتفاق افتاد. به غیر از جلسه ی خواستگاری، اونم در حد چند کلمه، باهم حرف نزده بودیم. داشتم از خجالت میمردم!

از فکر خجالت کشیدنش خنده ام می گیرد و نمی توانم خنده ام جمع کنم. سرم را توی زانوهای جمع شده ام فرو می کنم که خنده ام را نبیند. در همان حال می پرسم: خجالت؟

او هم می خندد. می پرسد: چیه؟ به من نمیاد؟

فکر می کنم. جگوار مؤدب است. مأخوذ به حیاست. اما... تصور این که از خجالت در حال مرگ باشد، بازهم خنده ام می گیرد. بین خنده ی به زحمت فرو خورده ام می گویم: نه نمیاد.

_: بچه بودم. همش بیست و دو سالم بود.

آهی می کشد و می افزاید: ترم آخر بودم. امتحانا و دفاعمو با نگهبان رفتم. اونم وکیلم خیلی دوندگی کرد که شد.

فضا غمگین می شود. می گویم: این حقت نبود.

شانه بالا می اندازد و می پرسد: چرا نه؟ اشتباه کردم. تاوانشو دادم.

گوشیش زنگ می زند. جواب می دهد: سلام مامان ___ بله هم گل سفارش دادم هم شیرینی ___ میام کم کم...

نگاهی به ساعت پشت دستش می اندازد و می گوید: سه ربع ساعت مونده. من فقط ده دقیقه کار دارم ___ چشم. الان راه میفتم ____ نه خیلی راهی نیست. الان میام.

قطع می کند. با لبخند می گوید: احضار شدم ولی برمی گردم.

دلم نمی خواهد برود. نفس عمیقی می کشم. تبسم می کنم ولی حرفی نمی زنم. سری خم می کند و می گوید: فعلاً با اجازه.

سری تکان می دهم. نمی دانم چرا حرفم نمی آید! شاید چون نمی خواهم اجازه بدهم! جواب نمی دهم و می رود.

به اتاق برمی گردم. قبل از لباس عوض کردن به اندازه ی یک نسکافه وقت دارم. به آشپزخانه می روم.

سایه دارد میوه ظرف می کند. آیه هم برای تزئین ظرف بعضی میوه ها را فانتزی می بُرد. مامان دارد کتری آب می کند.

لیوانم را آب می کنم و توی ماکروفر می گذارم. آیه یک تکه هلو را به دقت روی ظرف می گذارد و در حالی که نگاهش می کند، می گوید: اینو ببین چه خونسرده!

با تعجب می پرسم: چی خونسرده؟ هلو؟!

شماتت بار نگاهم می کند و می گوید: نخیر جنابعالی! ما داریم جون می کنیم، خانم واسه خودش نسکافه درست می کنه! بد نگذره یه وقت!

با خنده می پرسم: تزئین ظرف میوه جون کندنه؟ خب تزئین نکن جانم!

مامان با اخم می گوید: دعوا نکنین.

ابروهایم را بالا می برم و می گویم: دعوا نکردیم مامان!

با ناراحتی می گوید: مثل این که خیلی داره بهت خوش می گذره.

آه بلندی می کشم. از این که از اصلان خوشش نمی آید دلم می گیرد. دلم نمی خواهد با نارضایتی او بله را بگویم.

سر به زیر می اندازم. آب توی لیوان داغ شده است. پاکت کافی میکس را در آن می ریزم و آرام هم می زنم. با تردید بیرون می روم. توی بالکن می نشینم و غرق فکر نسکافه ام را می نوشم.

آیه صدایم می زند. می گویم: تو بالکنم.

به بالکن می آید. محکم به صورتش می زند و می گوید: تو که هنوز حاضر نشدی!!! مهمونا اومدن.

از جا می پرم. لیوان خالی را به او می دهم و می گویم: رفتم تو خیال ناراحتی مامان، پاک یادم رفت!

نگاهم می کند و با لحنی معنی دار می گوید: اگه به این راحتی می تونی فراموشش کنی خب بگو نه. مامان خوشحال میشه.

نفس عمیقی می کشم و سرم را تکان می دهم. آرام می گویم: نه...

منتظر جواب نمی شود. به طرف در می رود و می گوید: زود حاضر شو.

با عجله لباس می پوشم و دور و بر اتاق را مرتب می کنم. نگاهی توی آینه می اندازم. لباسم بنفش خوشرنگی است. دوستش دارم. شال یاسی با طرحهای بنفش دور سرم می پیچم.

ضربه ای به در اتاقم می خورد. این بار سایه است. باهم به طرف اتاق پذیرایی می رویم. دل توی دلم نیست. یعنی خانواده اش چه جوری هستند؟ خوشم می آید؟ آنها چی؟ از من خوششان می آید؟

اول فهیمه خانم را می بینم. کمی دلم قرص می شود. بعد چشمم به بقیه می افتد. خانمی که به استقبالم می آید را می شناسم! ثمینه خانم را چند بار خانه ی فهیمه خانم دیده ام. حتی شوهرش را هم می شناسم! دخترش و عروسش را هم دیده بودم! خب فقط جگوار را ندیده بودم که در این پنج سالی که ما اینجا بوده ایم او نبوده است...

دلم می گیرد. به زحمت تبسم می کنم. ثمینه خانم در آغوشم می گیرد و می گوید: چقدر از انتخاب اصلان خوشحال شدم!

با خودم فکر می کنم انتخاب اصلان یا پیشنهاد فهیمه خانم؟ آیا واقعاً همانطور که می گفت دلش برایم تپیده است؟

فرصتی برای پیگیری فکرم ندارم. بقیه هم ورودم را خوش آمد می گویند و مشغول تعارفات معموله می شوند. سر به زیر می اندازم. جگوار را نمی بینم. روی مبلی که تعارفم می کنند می نشینم. یک میز عسلی کنارم است و بعد مبلی که جگوار نشسته است. اینطوری دیدزدنش خیلی سخت است ؛)