X
تبلیغات
رایتل

چشمهای وحشی (13)

چهارشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 12:23 ب.ظ
سلام سلام
اینم یه پست نسبتاً کوچولو فقط برای این که بیشتر از این شرمنده نشم. این قصه هنوز تموم نشده. برمی گردم 


می گوید: عمه فهیمه میگه هنوز خونه رو اجاره نداده.

آرام می گویم: کاش میشد برگردین.

_: برمی گردم.

با ترس می پرسم: با خونواده مشکل پیدا کردین؟

می خندد. می گوید: نه می خوام ازدواج کنم.

نفسی به راحتی می کشم. اما وسط راه گیر می کند. با تعجب می پرسم: چکار کنین؟!

و بلافاصله از سؤالم پشیمان می شوم. پرسیدنش نهایت پررویی بود!

جگوار از لحن متعجب من خنده اش می گیرد. بلند می خندد. و من حیرتزده و شرمگین سر به زیر می اندازم و می گویم: معذرت می خوام.

بین خنده می پرسد: برای چی؟

خجالت زده می گویم: به من ربطی نداشت.

_: پس به کی ربط داشت؟

ناباورانه نگاهش می کنم. چهره ام از نفهمیدن، باورنکردن در هم است. جدی می شود. در حالی که به خیابان چشم دوخته است، با لحنی مهربان می گوید: ببخشید. ببخشید. تقصیر منه که بلد نیستم مثل آدم حرف بزنم. آخه من تا حالا از کسی خواستگاری نکردم. اون یه بارم که نامزد کردم، بابااینا حرفاشو زدن.

نمی دانم چرا با دلخوری می گویم: الانم با بابااینا حرفاتونو بزنین.

آرام می گوید: حق با شماست... راستش حرفامونو زدیم. امروز صبح بابا اومد بانک و با پدرتون صحبت کرد. قرار شد در صورت موافقت شما و مادرتون قرار مجلس خواستگاری رو بذارن. امشب که میومدم اجازه گرفتم باهاتون حرف بزنم ولی... نمی دونم چی بگم.

انگار آسمان ستاره باران شده است. انگار شهر چراغان شده است. انگار همه چیز یک رویا یک خواب است...

غرق فکر می گویم: شما رو نمی شناسم.

می خندد. می گوید: اسمم اصلانه. عمه فهیمه میگه پشت سرم گفتی جگوار. راستش خیلی خوشم اومد. مهندس الکترونیکم. شغلم و سابقه ی زندانم و نامزدی سابقمم که می دونین.

جا می خورم. می پرسم: عمه فهیمه دیگه چی گفته؟

_: خب راستش حرف زیادی نزد. فقط گفت یه بار گفتی جاگوار.

ناباورانه می پرسم: واقعاً مهندسی؟

_: والا یه ورقه ی لیسانس دارم که اینو میگه. ضمن این که با سابقه ی من اگه اینم نبود محال بود استخدام بشم.

متفکرانه لبم را می گزم. آرام می گوید: عجله ای برای جواب ندارم. من خودم و موقعیتمو می شناسم. اگه فکر می کنی سابقه ی من ممکنه برات مشکلی پیش بیاره تردید نکن. فکر من و دلمم نباش. خیلی وقته باهم کنار اومدیم. قرار نیست هرچی من بخوام بشه.

نگاهش می کنم. از این که اینطور از خودش نامطمئن است خوشم نمی آید. ولی حرفی نمی زنم. کم کم می رسیم.

می گوید: من همینجا منتظرم. می رسونمتون. بعد میام ماشین رو تحویل آقای صباحی میدم.

با تردید می گویم: من هنوز باید برم لباس بپوشم. معطل میشین.

سری تکان می دهد و می گوید: عیبی نداره.

دسته گل خودم را برمی دارم. آرام می گویم: به خاطر همه چی متشکرم.

تبسمی می کند و می گوید: خواهش می کنم.

دوان دوان از پله ها بالا می روم. مامان عصبانی است. با دیدن گلها بیشتر عصبانی می شود و می گوید: من که گفتم ژرورا!!!

با عجله به طرف اتاقم می دوم و می گویم: ژرورا تو ماشینه. الان لباس می پوشم میام. شمام برین پایین. اصلان منتظره.

مامان لباسم را آماده گذاشته است. می پوشم. نگاهی توی آینه می اندازم. آرایش مفصل و موهای آرایش شده ی تافت خورده ام بهم نریخته اند. به آشپزخانه می دوم. یک پارچ آب می کنم و گلها را توی آن می گذارم. از بابا خداحافظی می کنم و خودم را پایین می رسانم. نفس نفس زنان کنار سایه و آیه می نشینم.

مامان به تندی می گوید: بریم.

اصلان می گوید: چشم.

و راه میفتد.

تمام مدت مجلس نامزدی حواسم پرت است. واقعاً اصلان خواستگاری کرد یا خواب دیدم؟

تقریباً هیچی از مهمانی نمی فهمم. آخر شب بابا دنبالمان می آید و برمی گردیم.

مستقیم به حمام می روم. نمی توانم با آن همه تافت و آرایش بخوابم. دوش می گیرم. بیرون می آیم. یک گلدان قشنگ پیدا می کنم و گلها را از پارچ آب بیرون می آورم. به زیبایی آنها را توی گلدان می آرایم و برای این که تازه تر بمانند به بالکن می برم. روی دیواره ی مشترک بین دو بالکن می گذارم و با رضایت به بالکن خالی کناری نگاه می کنم.

شب با هزار فکر و خیال می گذرد. نمی دانم اصلا خوابیدم یا نه؟ صبح گلها را به اتاق برمی گردانم و آماده می شوم. بازهم دیر شده است. دوان دوان تا ایستگاه اتوبوس می رم و تقریباً به در اتوبوس آویزان می شوم.

خوش و خرم مشغول کارم هستم. شیرین می پرسد: چطوری عروس خانم؟

می خندم و می گویم: مرسی! خوبم.

مهسا می پرسد: خبریه؟

شیرین می گوید: نه بابا! دیروز آرایش عروس داشتم سارا رو به عنوان مدل بردم.

مهسا می گوید: آهان! فکر کردم راستی راستی خبریه.

می خندم و نگاهش می کنم. امروز همه چی قشنگ است!