نمای وبلاگ در خاطرت می مانم (پایان) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

در خاطرت می مانم (پایان)

یکشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 02:33 ب.ظ

سلام دوستام 

اینم چند خط پایانی در خاطرت می مانم. انشاءالله به زودی با بقیه ی چشمهای وحشی میام.


ضربه ای به در اتاق خورد و مهشید از پشت در پرسید: نمیاین بیرون؟ دلمون آب شد!

ایمان پرسید: آماده ای؟

نهال نفس عمیقی کشید و آرام گفت: نمی دونم.

ایمان شانه ی او را فشرد و گفت: بیا بریم. من مواظبتم!

نهال خندید و به همراه او برخاست. پشت سر ایمان پناه گرفت و باهم از اتاق بیرون رفتند. مهشید بلند کل کشید. همه تبریک گفتند.

پدر ایمان پرسید: به سلامتی به توافق رسیدین؟

ایمان نگاهی به نهال که داشت از خجالت آب میشد انداخت و لبخند زد. نهال بیشتر خودش را پشت سر او قایم کرد. همه خندیدند.

پدر ایمان گفت: نه نمیشه. تا بله رو از خود عروس خانم نشنوم باورم نمیشه.

نهال روی اولین صندلی نشست و سر به زیر انداخت. ایمان خندید و با خونسردی گفت: به این راحتی که نیست. قراره چند بار دیگه بریم و بیاییم. پاشنه ی درو از جا دربیاریم. ولی قول داده آخرش خوش باشه.

و با عشق به نهال نگاه کرد. نهال با خجالت خندید و سرش را تا میشد پایین انداخت.

اسمعیل آقا گفت: خب یه جواب الان بده. ما هر چقدر دیگه بگی میریم و میاییم.

نهال سر برداشت و آرام گفت: با اجازه ی بابا و مامان... بله...

ایمان از شوق بلند خندید...

 

 

تمام شد

شاذّه

یازده شهریور نود و دو