X
تبلیغات
رایتل

چشمهای وحشی (12)

پنج‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 04:04 ب.ظ

سلام سلام سلاممم

خوب هستین؟ شرمنده که اییینقدر وقت نبودم. کامپیوتر خونه خرابه. از قضا یه گوشی خوبم داشتم که چشمتون روز بد نبینه شب خوابید و صبح بیدار نشد! الان یه هفته است نمایندگیه. نمی دونم عمر دوباره ای داره یا نه. خدا کنه زنده برگرده که دلتنگشم.

بر و بچ هم الهی شکر. بد نیستن. رضا احتمالا وقت دندونشه و ضعیف و مریض و بی حاله. 

مدرسه ها هم داره شروع میشه و درگیر تهیه ی فرم و لوازم تحریر و غیره هم هستیم...

بازم شکر...

دوستانی که آرشیو رو خوندن می دونن یه وقتی یه لپ تاپ قدیمی داشتم که بهش می گفتم بابابزرگ. دیگه بازنشستش کرده بودم بس یواش کار می کرد. چند روز پیشم دخترم خواهش کرد بدمش بهش که دادم. حالا امروز قرضش کردم و به بدبختی با این سرعت کندش دارم آپ می کنم که بیش از این شرمنده ی دوستان نشم. اگه آپ شد بعدا انشاءالله نظرات موجود رو هم جواب میدم. 



چند روز دیگر هم می گذرد. ثابتی دیگر کاری به کارم ندارد. هرچند گاهی احساس می کنم رنجیده خاطر نگاهم می کند ولی چیزی نمی گوید. 

از مهسا هم خواستگاری نکرده است. اگر حرفی بود مهسا می گفت. آمار خواستگارهایش را همیشه با آب و تاب می دهد. 

پنج شنبه ی خواب آلودی را می گذرانم. دیشب پنجره باز بود و نمی دانم از کجا بوی دود می آمد. دلم پر کشید برای جگوار و سیگار آخر شب و آواز خواندنش... یعنی الان کجاست؟ چه می کند؟ 

تا صبح خوابم نبرد. از دلتنگی پرپر می زنم. تصمیم می گیرم بعد از ظهر که می خواهم برگردم سری به بانک بزنم. به بهانه ی دیدن بابا یا رسیدگی به حسابم مثلا... جگوار را هم ببینم. دستهایم را روی پیشخوان زیر چانه ام زده ام و به نقطه ای نامعلوم نگاه می کنم. آیا می شود یک نظر ببینمش؟ دلم بدجور بهانه اش را دارد. 

شیرین دستش را جلوی صورتم تکان می دهد و می گوید: هی با تو ام. 

سرم را بلند می کنم و گیج می پرسم: چیه؟

_: میای؟

+: کجا؟

_: عروس بشی.

دستی توی هوا تکان می دهم و می گویم: برو بابا حوصله ندارم. 

کلافه به زمین پا می کوبد و می گوید: آخه تو خوشگلی آسونه. 

حیرتزده نگاهش می کنم و می پرسم: معلوم هست چی داری میگی؟

گوشی ام زنگ می زند. مامان است. بدون این که منتظر جواب شیرین بشوم می گویم: سلام مامان. 

مامان با عجله می گوید: سلام. یادت که هست شب نامزدی ژاله دعوتیم. یه وقت شیفتی کاری برنداری بگی نمی تونم بیام!

چشمهایم را می چرخانم. نه یادم نبود. ولی به مامان نمی گویم. ژاله دختر دوستش است.

می گویم: نه بابا چه شیفتی؟ میام. 

با لحنی تهدیدآمیز می گوید: خوبه.

و تق قطع می کند. انگار می گوید وای به حالت اگر نیایی!

شیرین هنوز ایستاده است. بی حوصله می پرسم: خب؟

بی قرار می نشیند و می پرسد: مدلم میشی؟

سرم را کج می کنم و می پرسم: مدل چی؟

و ناگهان به خاطر می آورم که از آن موقع تا به حال داشته درباره ی امتحان آرایشگری حرف می زده است. 

می گوید: ای بابا! دارم میگم بعدازظهری امتحان آرایش عروس دارم. تو خیلی خوشگلی. میای مدلم بشی؟

یکباره همه چیز جفت و جور می شود. اگر آرایش کرده بروم خانه مامان خیلی خوشحال می شود که برای نامزدی دختر دوستش حسابی به خودم رسیده ام. و چی بهتر از یک آرایش مفت و مجانی!

سری تکان می دهم و محکم می گویم: میام.

شیرین آه بلندی می کشد و می گوید: دخترای مردم واسه خواستگارشون کمتر از این فکر می کنن که تو واسه مدل شدن فکر کردی!

می خندم و می گویم: آخه کسی تا حالا بهم نگفته بود خوشگلم... درگیر تجزیه و تحلیل اون بودم. اینه که دیر شد!

شکلکی در می آورد و می گوید: حالا خیلی باورتم نشه. مهم اینه که اجزای صورتت خیلی متناسبن و با هر آرایشی خوب میشی. من جای تو بودم روزی هفت رنگ آرایش می کردم!

پوزخندی می زنم و از جا بلند می شوم تا به دختری که فشارش افتاده و دوستانش سراسیمه او را به درمانگاه رسانده اند سرم بزنم. دکتر شادان از جلویم رد می شود و می گوید: سرمشو وصل کن و وایستا وضعیتش ثابت بشه. 

سری به تایید تکان می دهم و می روم. 

بعدازظهر با شیرین به طرف آرایشگاه راه می افتیم. دنبال بهانه ای می گردم که به بانک بروم. نمی دانم چه بگویم. بالاخره می گویم که با بابا کار دارم و شیرین را به بانک می کشانم. 

بانک شلوغ است. بابا توی دفترش است و جگوار هم دور و بر نیست. کمی از حسابم پول برمی دارم و می گویم: بریم. 

شیرین می پرسد: پس چی شد؟ نرفتی پیش بابات؟

سری تکان می دهم و می گویم: نه سرش شلوغه. باشه بعد. 

دوباره چشم می گردانم. جگوار را نمی بینم. دلم می سوزد. شیرین عجله دارد. باهم راه می افتیم. توی راه اسنک ساده ای به عنوان نهار می گیریم و می رویم. چند کورس تاکسی و اتوبوس عوض کرده ایم. خسته شده ام. می پرسم: پس کی می رسیم؟

می گوید: سر گنج که ننشستم که دربست بگیرم!

+: از اول می گفتی کجا می خوایم بریم، من می گرفتم. دارم از خستگی می میرم. حالا هنوز خیلی مونده؟

توی کوچه ای می پیچد و می گوید: نه همینجاست. 

امیدوارانه به دنبال تابلوی آرایشگاه می گردم اما نمی بینم. با تمسخر می پرسم: ببینم شیرین می خوای منو بدزدی؟ اینجا کجاست؟

توی کوچه ی بعدی می پیچد و می گوید: نه این که تحفه هم هستی!

با خونسردی می گویم: خودت گفتی خوشگلم.

_: تو هم به خود گرفتی ها! نه بابا این آرایشگره کارش خوبه، جاشم مشهور نیست قیمتش پایینه. 

+: تو هم که خسیس. من عمراً حاضر باشم وقت و بی وقت تو کوچه پس کوچه های این محله بچرخم. تنهایی نمی ترسی؟

نگاهی به اطراف می کنم. خیلی خلوت است. 

شیرین شانه ای بالا می اندازد و می گوید: همش سه ماهه. راحت دیپلم میده. اونوقت می تونم واسه خودم کار کنم. 

نفسی می کشم و به دنبالش توی کوچه ی بعدی می پیچم. کم کم حسابی دارم می ترسم. می پرسم: آخه تو کار می خوای چکار؟ پرستاری چه ربطی به آرایشگری داره؟

_: خب اینم یه هنره دیگه. دلم می خواد دیپلمشو داشته باشم. 

+: این درست ولی...

بالاخره می رسیم. تابلوی درب و داغان قدیمی، در نیمه باز و محلی نه چندان تمیز. می ترسم مریض بشوم. ولی تا اینجا آمده ام. به مامان هم خبر دادم و منتظر است آرایش کرده برگردم. شیرین هم اینقدر التماس کرده است و... بالاخره می نشینم.

خوشبختانه تازه صورتم را اصلاح کرده ام و احتیاجی ندارم. شیرین موهایم را های لایت خوشرنگی می کند و می شوید. بعد هم مشغول آرایش صورتم می شود. تازه کار است و خیلی یواش کار می کند. با نگرانی به ساعت نگاه می کنم. کارش که تمام می شود ساعت شش و نیم است. برادرش دنبالش آمده است. می خواهد مرا هم برساند. ولی از برادرش خوشم نمی آید و می گویم با آژانس می روم. زنگ می زنم آژانس بانوان. ماشین ندارد. 

به آژانس محل خودمان زنگ می زنم. این یکی هم ماشین ندارد. 

کم کم هنرجوها همگی می روند و زن صاحب آرایشگاه هم می خواهد برود. معطل منست. خانه اش همانجاست. به خانه می رود و چند دقیقه یکبار به من سر می زند. به بابا زنگ می زنم. خسته می گوید: نمی تونی با آژانس بیای؟ ما تو بانک مشغول تعمیراتیم. بعدم مامانت سفارش گل داده باید برم از گلفروشی بگیرم. بعد برم دنبالشون. 

عذرخواهی می کنم و قطع می کنم. مامان زنگ می زند. لباسم را حاضر گذاشته و عصبانی است که هم من هم بابا که قرار بود گل بگیرد، دیر کرده ایم. مشکلم را می گویم. نشانی را می پرسد و وحشتزده می پرسد: تو اون محله تنهایی چه غلطی می کنی؟ الان میگم بابات هرجوری هست بیاد دنبالت! آدرس دقیق رو برام اس ام اس کن. 

امیدوارانه قطع می کنم و نشانی را از روی کارتی که جلویم است می نویسم. و منتظر می شوم. تمام مجله های زرد جلوی آینه را خوانده ام. تمام عکسهای هندی در و دیوار را رصد کرده ام. آرایشم را اصلاح و تجدید کرده ام. زن آرایشگر می آید و می گوید: خانم شب شد. می خوام درو ببندم. 

سری تکان می دهم. ده بار گفته ام که از محله شان می ترسم و هربار چپ چپ نگاهم کرده است. 

با خود می گویم تا سر کوچه می روم. بابا کم کم می رسد. از در که بیرون می روم، در بلافاصله پشت سرم بسته و قفل می شود. زیر لب دعا می خوانم و با ترس راه میفتم. هنوز سه قدم نرفته ام که ماشینی توی کوچه می پیچد و نور چراغش چشمم را می زند. بیخ دیوار پناه می گیرم و از ته دل دعا می کنم که بابا باشد. 

ترمز شدیدی می کند و می ایستد. ماشین باباست. این بار از بابا می ترسم! حتماً عصبانیست که اینطور ترمز کرده است. خودم را جمع می کنم و او را که به تندی از ماشین پیاده می شود نگاه می کنم. ولی این که بابا نیست! کوچه نسبتاً تاریک است ولی این هیکل بابا نیست. پژوی بابا ماشین خاصی نیست. حتما اشتباه کرده ام و این یک مزاحم است. دارم از ترس میمیرم. واقعاً حس می کنم که دیگر قلبم نمی زند تا بالاخره برق چشمهای آشنایی را می بینم....

جلو می آید. عصبانیست. خیلی عصبانیست. اما من آرام شده ام. خیلی آرام شده ام. دیگر از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسم. فقط انگار از راهی سخت و دراز برگشته ام. از شدت بالا و پایین شدن فشار خونم دارم ضعف می کنم. با تندی می گوید: سوار شو. 

در جلو را باز می کند . پاهایم یاری نمی کنند. نمی توانم قدم از قدم بردارم. بازویم را می کشد و مثل پر کاه توی ماشین پرتم می کند و در را می بندد. توی ماشین بوی گل می آید و تازه می فهمم این واقعاً ماشین باباست. 

بی حال می پرسم: پس بابا کو؟

هنوز اخم دارد. ترسناکتر از همیشه است. اما من نمی ترسم. توی عمرم اینقدر احساس امنیت نکرده ام. 

می گوید: خسته بودن. رسوندمشون خونه. گفتن بیام دنبالت. 

مکثی می کند. بعد طوری که انگار با خودش حرف می زند می پرسد: به من ربطی نداره ولی... این وقت شب... با این آرایش... تو این محله... چکار می کنی؟

بی دلیل خنده ام می گیرد. شاید از شدت آرامش. یک خنده ی کوتاه آرام. 

می پرسد: سؤال خنده داری بود؟

سری تکان می دهم و می گویم: نه... داشتم از ترس می مردم. شیرین تقریبا به زور آوردم اینجا. 

عصبی پشت گردنش دست می کشد. می خواهد حرف بزند اما چیزی نمی گوید. به قول خودش به او ربطی ندارد و نمی خواهد فضولی کند. اما عصبانیست. با وجود آن که به او ربطی ندارد! باز خنده ام می گیرم. اما آن را فرو می خورم که نبیند. 

به آرامی ادامه می دهم: شیرین دوستمه. امتحان آرایش عروس داشت. کلاسش تو اون کوچه بود. جای پرتیه ولی به من نگفته بود کجاست و نمی دونستم کارش اینقدر طول می کشه. التماس کرد بیام مدلش بشم. منم چون می بایست امشب برم نامزدی قبول کردم. 

نگاهی به ساعت می کنم. دارد حسابی دیر میشود. آه می کشد و حرف نمی زند. نگاهی به دسته گل عقب ماشین می اندازم و می پرسم: تو بانک چه خبر بود که کار بابا اینقدر طول کشید؟

بی حوصله می گوید: ایرواشرا خراب شده بود. از نمایندگی اومده بودن مثلا درستش کنن بدتر خرابش کردن. از ظهر تا حالا حیرونشون بودیم. باز خوبه هوا خوبه. 

بله هوا خوب است. شهریور ماه. نه خیلی سرد. نه خیلی گرم. فقط هوای دل من خوب نیست. نگاهش می کنم. قلبم فشرده می شود. چقدر دلتنگش بودم!

می پرسم: خودتون بلد نبودین؟

+: چرا. ولی گارانتی داشت نمیشد دست بزنم. اگرچه آخرش مجبور شدم خودم درستش کنم. 

سری تکان می دهم و می گویم: خدا رو شکر درست شد. 

سری به تایید تکان می دهد. پشت چراغ قرمز ترمز می کند. آرام شده است. دست می برد عقب ماشین و دسته گل را برمی دارد. آن را روی پایم می گذارد و زیر لب می گوید: اینم برای عروس خانم. 

با تعجب به رزهای سفید لب صورتی نگاه می کنم و می گویم: مامان که گفت ژرورا سفارش داده! دسته گل دیگری از عقب ماشین برمی دارد و می گوید: این یکی سفارش مامانتونه.

و آن را دوباره پشت سرم می گذارد.

گیج می پرسم: پس این یکی چیه؟

به دسته گل توی دستم نگاه می کنم. از گوشه ی چشم برق خندان نگاهش را می بینم. خجالت زده به گلها نگاه می کنم و تازه به خاطر می آورم که گفته است برای "عروس خانم" و  من فوراً فکر کردم عروس خانم یعنی دختر دوست مامان که امشب نامزدی اش است!

انگار متوجه شده است چقدر گیجم. با صدای ملایمی می گوید: گفتی امتحان آرایش عروس... منم گفتم برای  عروس خانم. ببخشید اگه جسارتی کردم. 

شاخه های گلها را توی دستهایم می فشارم. خجالت زده می گویم: نه... طوری نیست. متشکرم.