نمای وبلاگ در خاطرت می مانم (11) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

در خاطرت می مانم (11)

سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 02:39 ب.ظ

سلام سلام سلامممم

این هم از قسمت یکی به آخر ایمان و نهال...

جاتون خالی نباشه با رضا دارم تایپ می کنم. کلید می زنه، دستشو پس می کشم نوشته ها رو پاک می کنم... هنوز مشغولم که بسته ی بیسکوییت رو از کنار کیبورد برمی داره. از دستش می گیرم. جیغ می زنه. سی دی برمی داره... حالام صداش دراومده و اعتراض داره.

وح.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

..

این حروف و نقطه ها هم فرمایشات ایشون بود  دلش براتون تنگ شده بود می خواست تریبون رو دست بگیره و باهاتون صحبت کنه!


بفرمایید ادامه ی داستان تا منم برم ببینم می تونم این کودک رو بخوابونم؟


وقتی به جمع رسیدند همه با نگاهی معنی دار به آنها چشم دوختند. ایمان با تعجب پرسید: اتفاقی افتاده؟

مادر نهال لبهایش را بهم فشرد و پرسید: کجا بودین؟

نهال شانه ای بالا انداخت. به پشت سرش نگاه کرد و گیج گفت: همین دور و برا. چی شده؟

بی بی خانم گفت: داشتم به پدر مادرتون می گفتم اینا دیگه بچه نیستن. گناهه وقتی اینقدر خاطر همو می خوان دستشونو نذارین تو دست هم.

ایمان ابروهایش را بالا برد و پرسید: مگه چکار کردیم؟

بی بی خانم چشمهایش را باریک کرد و با کنایه گفت: خودتی! اینجوری مثل بچگیات خودتو به نفهمیدن نزن.

ایمان خندید و گفت: ولی من واقعاً نمی فهمم چکار کردم بی بی خانم.

_: دستت درد نکنه. دیگه می خواستی چکار کنی؟ از روزی که چشمت به نهال افتاده دیگه ولش نکردی که! بابا بیا عقدش کن حلال طیب مال خودت! این موش و گربه بازیا چیه؟

ایمان از پله ی آجری تراس جلویش بالا رفت و روبروی بی بی خانم ایستاد. نهال می دید که چهره اش منقبض شده ولی به شدت تلاش می کرد که لبخند و لحن بی خیالش را حفظ کند. با خونسردی ظاهری گفت: فرمایشات شما مثل همیشه متین بی بی خانم! ولی به آدم آس و پاس زن که سهله، آبنبات چوبیم نمیدن.

و برای اثبات حرفش با حالتی نمایشی آستر جیبهای شلوارش را بیرون کشید و خندید. خنده ای که فقط نهال میدید چقدر تلخی پشتش است.

لحظه ای آسترها را نگه داشت و بعد دوباره با لبخند آنها را سر جایشان برگرداند.

بی بی اما اخم کرد و گفت: نگو ایمان. خدا قهرش میاد. درست نیست آدم به خاطر نداشتن سنت پیغمبر رو زمین بذاره.

کم کم تلاش ایمان برای کنترل خونسردیش سختتر میشد. روی زمین کنار مجید نشست و کمی از انگور توی بشقاب او خورد. لقمه را فرو داد و دوباره به بی بی نگاه کرد. نفسی کشید و گفت: صحیح می فرمایین. چشم. خواستگاریم میرم. ولی بذارین خستگی مامان بیفته... از زیر عروسی و مریضی بابا در اومده.

بی بی ابروهایش را بالا برد و گفت: باز اومدی نسازی ها! اون روزم یه بهانه دیگه میاری. میشناسمت که! تا بتونی از زیر کار درمیری.

ایمان خندید تا ناآرامیش را فرو بنشاند. نهال کلافه نگاهش می کرد. می فهمید که چقدر تحت فشار است.

بی بی تیر آخر را رها کرد و گفت: بالاخره این دختر رو می خوای یا نمی خوای؟ خواستگار بهتر از تو واسش سراغ دارم.

ایمان با نگرانی سر برداشت. چهره اش تیره شد. به سختی نفس می کشید. چند بار دهانش را باز و بسته کرد و زبان روی لبهایش کشید. اما نمی توانست حرف بزند.

بی بی خانم با شیطنت پرسید: چی شد؟ زبونتو گربه خورد؟

ایمان سر به زیر انداخت. دستهایش را مشت کرده بود. خانم مرادی خندید و گفت: بی بی خانم دست بردارین. اینقدر اذیتش نکنین.

_: نه آخه باید بفهمه...

رو به پدر نهال کرد و پرسید: بد میگم؟

پدر نهال با لبخند گفت: چی بگم...

پدر ایمان گفت: ما از خدامونه نهال عروسمون باشه.

بی بی خانم رو به ایمان کرد و پرسید: چی میگی؟

ایمان سر بلند کرد. نگاهش بی قرار و نگران بود. به زحمت گفت: من... من...

_: چرا من من می کنی؟ یک کلام بگو این دختر رو می خوای یا نه؟

ایمان کلافه گفت: معلومه که می خوام.

بی بی خانم به پهنای صورتش خندید و گفت: باید با منقاش حرف از تو دهنت بکشم؟ از هر دختری نازت بیشتره!

خانم مرادی ظرف شیرینی را برداشت و گفت: مبارکه.

همه تبریک گفتند. نرگس خانم اولین کسی بود که از پله ها پایین آمد و نهال را که هنوز حیرتزده آنجا ایستاده بود، بوسید. مهشید هم جلو آمد. با خوشحالی او را در آغوش کشید و گفت: بالاخره عروس خودمون شدی!

باهم بالا رفتند و کنار بقیه نشستند. بی بی خانم نهال را بوسید و گفت: ببخشید دخالت کردم. همیشه آرزوم خوشبختیت بوده. می دونی که چقدر دوستت دارم.

بعد رو به ایمان کرد و گفت: دو تا اتاق ته خونه منو میای تمیز می کنی. سرویس داره. درم از کوچه پشتی می خوره. آشپزیتونم بیاین تو آشپزخونه ی ما. هرچی می خواین بپزین ببرین واسه خودتون بخورین. فعلا از اجاره نشینی بهتره.

ایمان آرام گفت: بهرحال بدون اجاره نمیشه.

بی بی خانم به تندی گفت: یعنی چی نمیشه؟ جفتتون عین بچه های خودمین. اگه جای بچه ام نبودی واست آستین بالا نمی زدم.

بعد رو به پدرهای ایمان و نهال کرد و گفت: در مورد مهریه و جشن و این حرفا بعداً خودتون باهم حرف بزنین. این چیزا به بقیه ربطی نداره.

همه از لحن بی بی خانم خندیدند. تبریکات ادامه داشت و نهال به بی بی خانم که همیشه توی کار خیر عجله داشت چشم دوخته بود.

تا عصر ایمان و نهال تنها نشدند. نهال حاضر نبود از کنار بی بی خانم تکان بخورد. حسابی خجالت می کشید. هرچند که خودش هم باور نداشت که اینطور گونه هایش گل بیندازند و شرمنده بشود.

نزدیک غروب بود که همگی راه افتادند. بی بی خانم که اصرار داشت کار همان روز یکسره بشود به زور خانواده ی ایمان را مجبور کرد که از همان جا به خواستگاری بروند. بالاخره رضایت داد همگی به خانه هایشان بروند و بعد از استراحتی بعد از شام برای خواستگاری بروند.

نهال کلافه از این طرف و آن طرف می دوید. شام هم نخورد. اتاق پذیرایی را مرتب کرد. دوش گرفت. صد تا لباس امتحان کرد و بالاخره وقتی زنگ در را زدند اجباراً به آخرین لباس رضایت داد. هنوز آرایش نکرده بود. با بیچارگی جلوی آینه نشست. به چشمهای خسته اش نگاه کرد و خط چشم مشکی را برداشت. خط مشکی چشمهایش را کمی سرحال نشان می داد.

اما آن را سر جایش گذاشت. لباسش آبی صورتی سبز بود. مشکی نداشت. پیراهن حریر گلدار با سر آستین و یقه ی چین دار و دامن چند لایه ی حریر بلند بود. با بدبختی فکر کرد: این لباس زیادی تور و چین نداره؟ فکر نمی کنن این دختر چقدر واسه عروس شدن هوله؟ ای خدا چکار کنم؟

نگاهی به لباسهایی که اینجا و آنجا ریخته بود انداخت. آن بلوز نو زیادی اسپرت بود. آن بلوز دامن خیلی ساده بود. این یکی تیره بود. آن یکی خیلی باز بود. هیچی مناسبتر از این نداشت.

آه بلندی کشید. یک خط باریک مشکی پشت چشمهایش کشید. بعد هم خط پهن آبی کشید. اینطوری بهتر بود. ریمل سبز... هی کمی چشمهایش زنده شدند.

ضربه ای به در خورد. مهشید بود. با هیجان پرسید: عروس خانم بیام تو؟

نهال کلافه نگاهی به دور اتاقش انداخت و گفت: هنوز آماده نیستم. ببخشید.

مهشید خندید و گفت: ای جانم! چقدر دیگه کار داری؟

نهال به سرعت گفت: ده دقیقه.

با خود فکر کرد ظرف ده دقیقه می تواند یک رژ گونه و رژ لب سرسری بزند و تمام لباسها و وسایل دور اتاق را توی کمد بریزد و درش را قفل کند. ولی با خاک روی آینه و بالای تخت چه می کرد؟ مهشید خیلی تمیز بود و حتماً اینها را میدید...

نگاهی به ساعت کرد. کلافه از جا برخاست. یک دستمال کاغذی کشید. قوطی خالی شد! اککهی! حالا برای آرایش دستمال از کجا می آورد؟ بعید بود با این همه عجله بتواند اینقدر خوب بکشد که احتیاج به اصلاح و پاک کردن نداشته باشد. با خودش گفت: تو کیفام دستمال پیدا میشه.

بعد با عجله قوطی دستمال را مچاله کرد و توی سطل فشرد. خاک بالای تخت را پاک کرد. آینه و میزش را هم تا میشد تمیز کرد. دستمال کوچک پر خاک شده بود. آن را توی سطل رها کرد و دستهایش را بهم زد تا خاکش را بتکاند.

جلوی آینه برگشت. رژ گونه اش را زد. خیلی بد نبود. گرچه راضیش نمی کرد. داشت رژ لب میزد که ضربه ای به در خورد. برگشت. ماتیک گوشه ی لب و روی گونه اش کشیده شد.

مهشید از پشت در پرسید: ده دقیقه شد؟

نهال کلافه گفت: لباس پوشیدم ولی...

با خود فکر کرد: بی خیال... حالا میاد می بینه چقدر شلوغه... یه بهانه میارم دیگه... وای لبم! دستمال کجاست؟

در کمد را باز کرد. عصبی یکی یکی کیفها را باز می کرد و روی زمین مینداخت. دستمال نبود.

دوباره مهشید در زد. از پشت کمد داد زد: بیا تو.

در باز شد. نهال پرسید: دستمال داری؟

در بسته شد. ایمان گفت: نه ندارم.

نهال وحشتزده قدمی به عقب برداشت تا ایمان را که وارد شده بود ببیند. پایش توی دسته ی یکی از کیفها گیر کرد و زمین خورد.  ایمان دستپاچه جلو آمد. زیر شانه های او را گرفت و کمکش کرد تا بلند شود.

نهال خجالت زده و کلافه دستش را روی رد رژ روی صورتش گذاشت. با اخم پرسید: تو اینجا چکار می کنی؟

_: در زدم گفتی بیا تو. خوبی؟ طوریت نشد؟ بیا بشین.

نهال نگاه غم زده ای دور اتاق انداخت و گفت: اینجا همیشه بازار شام نیست.

ایمان خندید. گفت: می دونم.

بعد پرسید: این مدل آرایش جدیده؟

نهال ناگهان به طرف آینه چرخید. با دیدن رد رژ لب ادامه ی لب و روی گونه اش نالید: هول شدم. حالا دستمالم پیدا نمی کنم. هان! پنبه دارم راستی.

دوباره جلوی آینه نشست. در حالی که روی پنبه شیرپاک کن می ریخت گفت: اگه جایی پیدا کردی بشین.

ایمان لباسهای روی تخت را عقب زد و نشست. با لبخند به او چشم دوخت و گفت: درباره ی مهریه و تاریخ عقد توافق کردن. مونده رضایت تو که قرار شد من بیام بگیرم.

نهال نگاهش کرد و با تعجب پرسید: به این سرعت؟

ایمان شانه ای بالا انداخت و گفت: گزینه های زیادی نداشت.

نهال آهی کشید و گفت: اگه همه راضین من حرفی ندارم.

و دوباره سعی کرد توی آینه لکه ی رژ را پاک کند. ایمان آرام گفت: خوشگل شدی... ولی بزرگ شدی... دلم برای نهال کوچولو تنگ شده. دروغ نگم یه کم از این نهال می ترسم...

نهال که از شروع حرف ایمان کمی داشت خجالت می کشید، ناگهان خنده اش گرفت و پرسید: از چی می ترسی؟

تو آینه نگاه کرد. دوباره رو به ایمان کرد و پرسید: پاک شد؟

_: آره پاک شد.

نهال شیرپاک کن را توی کشو گذاشت. با خنده گفت: هی یه بسته دستمال جیبی اینجاست. اینقدر خودمو کشتم دستمال پیدا کنم!

یکی از دستمالها را برداشت. بین دو لبش گرفت و رژش را کمرنگ کرد. توی آینه نگاه کرد. قلبش گُر گرفته بود و صورتش سرخ شده بود. از جا برخاست و با عجله مشغول جمع کردن اتاقش شد. ایمان آنجا نشسته بود و نمی شد همه را توی کمدش پرت کند. کیفها را کنار هم جا داد. یکی از لباسها را به چوب لباسی زد و توی کمد آویخت. نگاهش را از ایمان می دزدید.

ایمان برخاست و در حالی که کمکش می کرد پرسید: با خونه ی بی بی خانم مشکلی نداری؟

لباسی را که به چوب لباسی زده بود به او داد و یک چوب لباسی خالی به جایش گرفت. برگشت تا لباس دیگری از روی تخت بردارد. نهال آرام گفت: نکن ایمان. خجالت می کشم.

ایمان خندید. لباس را به طرفش گرفت و پرسید: از من خجالت می کشی؟ برو بچه!

باهم همه را جمع کردند. ایمان گفت: جواب منو ندادی.

نهال پشت در باز کمد پناه گرفت. در حالی که الکی خودش را سرگرم کرده بود گفت: من اون محله رو دوست دارم. بی بی خانمم دوست دارم. مسئله ای نیست.

ایمان پشت سرش ایستاد. دستش را به بالای در کمد تکیه داد و پرسید: چی شده؟

نهال پشت به او سری تکان داد و گفت: هیچی...

و با عجله کنار رفت. دیگر کیف و لباسی نمانده بود. مشغول مرتب کردن جلوی آینه شد.

ایمان چرخید. دست به سینه ایستاد و توی آینه پرسید: تو چته؟

خط چشمها از دست نهال ریخت. سر پا نشست و مشغول جمع کردن شد. ایمان کنارش نشست. مدادها را جمع کرد و پرسید: چرا نمیگی چی شده؟

نهال به تندی گفت: هیچی نشده.

ایمان برخاست و با ناراحتی گفت: میگم که ازت می ترسم... آخه نمی فهممت. بچه که بودی هیچی تو دلت نمی موند. حتی اگه می خواستی به روی خودت نیاری چشمات داد می زد. ولی من الان نمی فهمم چیه... از چی ناراحتی؟ نگران بی پولی هستی؟ این که نتونم مثلا یه عروسی آبرومندانه برات بگیرم؟ از خونه ی اشتراکی ناراحتی؟ یا اصلاً از پایه با من مشکل داری...

جمله ی آخر را که گفت صدایش رفته رفته خاموش شد. زانوهایش انگار دیگر تحمل وزنش را نداشتند. آرام تا شدند. پای تخت روی زمین نشست.

نهال دستپاچه جلویش زانو زد و پرسید: ایمان خوبی؟ چی داری میگی تو؟

بعد چرخید. کنارش نشست و به تخت تکیه داد. لایه های حریر دامنش را مرتب کرد و جویده جویده گفت: من فقط... من فقط خیلی خیلی خجالت کشیدم... همین که تو الان اینجایی... مامان بابات بیرونن... من چه جوری برم جلوشون... من...

ایمان دست دور شانه های او انداخت و پرسید: مگه دفعه اولته ما رو می بینی؟

نهال به دستهایش که دور حریرها مشت شده بودند، چشم دوخت و یواش گفت: نه ولی دفعه ی اولمه که اومدین خواستگاری.

ایمان او را به طرف خودش کشید. سر نهال روی شانه ی او افتاد. نهال ناگهان آرام گرفت. جایی از این این امنتر و دلنشین تر نبود. کمی جابجا شد. ایمان خندید و پرسید: چیکار می کنی؟

+: هیچی...

_: حالا جواب ما رو میدی یا بازم باید بیاییم خواستگاری؟

نهال دستی به زنجیر دور گردنش کشید. آویز قلبش را توی دستش فشرد. درش را باز کرد. ساعتش تیک تیک صدا میداد. ایمان و نهال کوچولو به دوربین لبخند می زدند.

ایمان که جوابی نشنید پیشنهاد کرد: می خوای اینقدر بیاییم و بریم تا حسابی به حضورمون عادت کنی.

نهال خندید و بدون این که سرش را از روی شانه ی او بردارد گفت: فکر خوبیه.

_: تو قول بده آخرش خوب باشه... من صد بار دیگه میام نازتو می کشم.

نهال سرخ شد و فکر کرد و چه خوب است که ایمان صورتش را نمی بیند...