X
تبلیغات
رایتل

چشمهای وحشی (11)

شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 05:05 ب.ظ

سلام سلام سلاممم 

شرمنده که اینقدر دیر شد. می دونین که همه ی تلاشمو می کنم. یه دونه بچه دور و برتون باشه کافیه برای درک کردن این که تو خونه ی ما چه خبره  

شکر خدا همشون بهترن. رضا هنوز یه کمی دونه داره ولی خدا رو شکر تب برطرف شد. ولی هیچی نمی خوره. خیلی بی اشتها شده  

ایمان و جاگوار رو فرستادم سر کار ببینم حریفشون میشم مثل بچه ی آدم پاشن برن خواستگاری یا نه؟! 


چشمهای جاگوار رهایم نمی کنند. دلم می خواست می دیدمش. دلم می خواست خداحافظی کنم. دلم می خواست...

یک قطره اشک روی نهارم می چکد. ظرف را پس می زنم و با پوزخند فکر می کنم: بالاخره یه نفر موفق شد اشتهای منو کور کنه!

از جا بلند می شوم. در ظرف را می بندم و فکر می کنم: یعنی الان کجاست؟ چکار می کنه؟ خونشون حیاط داره یا بالکن؟ امشب برای خودش آواز می خونه؟

وجدانم که دیگر کلاً بی خیال شده است. سرزنش نمی کند. فقط غر می زند: بس کن. کشتی ما رو. نهار نمی خوری برو به زندگیت برس.

اشکهایم را پاک می کنم. در را قفل می کنم و کلید را به نگهبانی می دهم. ظرف غذا را توی رختکن کنار وسایلم می گذارم و سر پستم می روم.

مهسا با کمی نگرانی می پرسد: هنوز از فرشته دلخوری؟

غرغرکنان می گویم: نه. نمی خوای دست از فضولی برداری؟

حق به جانب می گوید: اعصاب نداری!

بعد با چشم به جهتی اشاره می کند و می گوید: اون غول تشن می خواد بخیه هاشو بکشی.

سر که برمی دارم برق چشمهای جگوار را می بینم. یک عالمه شادی به قلبم می ریزد. او هم لبخند مهربانی می زند. مهسا اخم می کند و سرش را با کاغذهای جلویش گرم می کند.

جلو می روم. با خوشرویی سلام می کند.

این جاگوار خودمان است؟ این همه اعتماد بنفس و این لبخند را از کجا آورده؟ نمی گوید الان غش می کنم؟!

لبم را گاز می گیرم. صدایم بالا نمی آید. در جواب فقط سری تکان می دهد. قلبم زیر و رو می شود.

به طرف اتاق می رویم. حرفی نمی زند. من هم نمی توانم حرف بزنم. به تخت اشاره می کنم. کفشش را در میاورد و می نشیند. پاچه ی شلوار را بالا می زند. نگاهی به گره هایی که با دست لرزان زده ام می اندازم. الان هم دستم می لرزد. خیلی می لرزد.

قیچی برمی دارم و می چینم. با مهربانی می گوید: اگه اذیتت می کنه بگو یکی دیگه بیاد.

قیچی را کنار می گذارم. لبم را محکمتر گاز می گیرم. و بالاخره آرام می گویم: نه.

حاضر نیستم به هیچ قیمتی این چند لحظه را از دست بدهم و از او دور شوم.

جای زخم را ضدعفونی می کنم. می گوید: بابات پیشنهاد کرده برم تو شعبه ی بانکشون. برای رسیدگی به تاسیسات.

سر بلند می کنم. چشمهایم می درخشند. با خوشحالی می گویم: چه خوب!

سری به تایید تکان می دهد و می گوید: آره... بس که عمه فهیمه خودشو به در و دیوار زد.

می خندم و می گویم: دستش درد نکنه.

_: ظهر باهام امده. تا فرم استخدام رو پر نکردم دست برنداشت.

با شگفتی می پرسم: یعنی کارمند رسمی؟!

_: آره. البته طبیعی تر بود که قراردادی باشم فعلاً. ولی با اصرارای عمه و لطف بابات رسمی ام. از شنبه باید برم.

اشکهای بی قرارم ناگهان می چکند. با خنده می پرسد: چرا گریه می کنی؟

با پشت دست با عجله اشکم را پاک می کنم. پنس را برمی دارم و در حالی که چشم به زخم دوخته ام می گویم: خوشحالم. مبارک باشه.

تند تند نخها را می کشم. آرام می پرسد: حالت خوبه؟

بدون این که سر بردارم، بی قرار می پرسم: سوخت؟ فکر کردم تندتر بکشم کمتر اذیت میشی.

_: من مشکلی ندارم. حال خودتو پرسیدم.

ضعف می کنم. سر برمی دارم. به چشمهایش که می رسم دلم زیر و رو می شود. برای این که حرفی زده باشم، می گویم: تموم شد.

سری تکان می دهد و می گوید: ممنون.

فرشته هراسان از دم در می پرسد: سارا اینجایی؟

برمی گردم و می پرسم: چی شده؟

بی قرار می گوید: بیا.

لبم را گاز می گیرم و زمزمه می کنم: خدا بخیر کنه.

رو به جگوار می کنم و با لبخند می گویم: بااجازه.

او هم تبسمی می کند و می گوید: بفرمایید. خداحافظ.

شتابان بیرون می روم. دم پیشخوان به مهسا می گویم: با این آشنای ما حساب نکن.

مهسا ابرویی بالا می اندازد و می گوید: تا نگی چکارته نمیشه.

فرشته می گوید: خدا فضولتر از تو نیافریده.

و بازویم را می کشد تا زودتر بروم. به مهسا چشم غره می روم. فرشته کلافه می گوید: مهسا پولشو پس بده.

بعد رو به من می گوید: تو که قاطی تر از منی! پول رو که اول گرفته!

بعد هم توی رختکن پرتم می کند. در را می بندد و می پرسد: تو بهش چی گفتی؟

نگاهش می کنم. خیلی عصبانی نیست. آرام و حق به جانب می گویم: نگرانت بود. خیلی... فکر می کرد مشکلی داری. می گفت ازش دور شدی. دلتنگت بود...

فرشته یک دفعه بغلم می کند و می گوید: وای سارا گفت میاد خواستگاری!

رهایم می کند و در حالی که با هیجان می خندد می گوید: باورت میشه؟ گفت کفاره ی قسم میدم و میام خواستگاری! گفت خیلی گشتم که یکی مثل تو پیدا کنم اما نشد. مجبورم بیام خواستگاری خودت! فکر می کردم بهم ترحم کنه. ولی اینجوری نبود. واقعا می خواست بیاد!

با خنده می پرسم: جلوی خودشم همینطوری ذوق زده شدی؟

قیافه می گیرد و می گوید: نه بابا کلاس کاریمو حفظ کردم. حسابی طلبکار بودم و قرار نبود به این راحتیا کوتاه بیام. آخرش یه نمه رضایت دادم که دیگه همون براش کافی بود.

می خندم و می گویم: خیلی مبارکت باشه.

 

تا چند وقت نه جگوار را می بینم نه خبری ازش می شنوم. خیلی دلم می خواهد بابا از او بگوید اما بابا اصولا آدم کم حرفیست چه برسد به این که راجع به کارمندانش حرف بزند.

فهیمه خانم هم که از استخدام او خیالش راحت شده است با چند تا از خانمهای همسایه برای زیارت به مشهد می رود. می گوید برای استخدام شدن جگوار نذر کرده که به زیارت برود. این تنها خبریست که این چند وقت درباره ی جگوار می شنوم.

کلافه ام. بی قرارم. حوصله ندارم. حتی خبر نامزدی فرشته هم حالم را بهتر نمی کند.

پاییز دارد می رسد و همه چیز و همه کس مثل قبل از بهار به غلیان آمده اند. دکترسعیدی از خوشحالی روی پا بند نیست. حتی به قول مهسا دست از خساست برداشته و دو تا پرستار جدید استخدام کرده است که نفس بکشیم یا باز هم به قول مهسا کار فرشته جانش سبک شود.

فرشته همه را برای نامزدی دعوت کرده است. اگر نمی کرد مهسا و شیرین سر به تنش نمی گذاشتند. برای نامزدی تالار کرایه کرده اند. مهسا می گوید می خواهند حسابی دهن دامادیها را ببندند!

امان از دست مهسا!!! حوصله ی این همه خاله زنک بازیهایش را ندارم.

هوا درهم برهم است. یک روز ابر و رعد و برق، روز بعد آفتابی و کلاً همه چیز مثل بهار شده است. جز این که آن همه حس نو شدن ندارد.

حتی ثابتی حسابدار هم این روزها عوض شده است. بیشتر به سر و وضعش می رسد و تقریباً همیشه اتو کشیده می آید. البته آمار این یکی را شیرین دارد که به نظرش ثابتی پسر بامزه ایست. خب این پسر بامزه علاوه بر کت شلواری شدن موهایش را هم کمی بلندتر کرده و همیشه مرتب به یک طرف شانه می کند. سلام و علیکش هم خیلی گرمتر شده است.

صبح کمی دیر می رسم. ساعت شش و نیم است. هرچند دکترسعیدی این روزها خیلی ملایم تر از قبل شده است و بعید است توبیخم کند اما به هر حال از این که دیر برسم حس خوبی ندارم.

قبل از این که وارد شوم ثابتی هم می رسد و سلام می کند. جوابش را به تندی می دهم. می گوید: ببخشید خانم صباحی... می تونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟

کلافه می گویم: نه دیرم شده.

با خجالت دستی به موهایش می کشد و می گوید: پس باشه آخر وقت کاری.

جوابی نمی دهم. حوصله ندارم. تقریبا می دانم چه می خواهد بگوید. این چند وقت به هر زبانی اظهار وجود کرده است اما خودم را به نفهمیدن زده ام. حوصله اش را ندارم.

نزدیک ساعت ده وقتی می بیند به تنهایی پشت پیشخوان نشسته ام و چای می نوشم، طاقت نمی آورد و می گوید: می تونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟

می گویم: نه نمیشه.

و به دنبال راه فرار به اطراف نگاه می کنم. چون نه مریضی می رسد و نه کسی کارم دارد، می گویم: باشه آخر وقت کاری.

امیدوارانه لبخند می زند و می گوید: پس صبر کنین باهم بریم.

بعد مکثی می کند و انگار که چیز تازه ای کشف کرده باشد، می گوید: اصلاً افتخار بدین نهار مهمونم باشین.

در دل می گویم: افتخار نمیدم پسر کوچولو!

اما در جوابش بدون لبخند می گویم: معذرت می خوام. برای نهار وقت ندارم.

چهره اش آویزان می شود. اما دوباره لبخند می زند و می گوید: من فقط می خواستم...

مهسا برای اولین بار نجاتم می دهد. در حالی که کاغذی را می خواند از راه می رسد و می گوید: سارا ببین این لیستا درسته؟

کاغذ را می گیرم و به شدت خودم را مشغول نشان می دهم. ثابتی شانه ای بالا می اندازد و می رود.

مهسا روی صندلی کنارم ولو می شود و می پرسد: این خوش تیپ چی میگه؟

سرم روی کاغذ است. الکی می گویم: میگه چقدر مهسا خوشگله!

می خندد و می پرسد: واقعا؟!

کاغذ را کنار می گذارم و می گویم: نه بابا.

دستهایش را زیر چانه می زند و می گوید: ولی خوش به حال زنش، حسابی میشه سر این بابا رو شیره مالید!

با تعجب نگاهش می کنم و می پرسم: منظورت چیه؟

شانه ای بالا می اندازد و می گوید: خب من خوشم نمیاد زور شوهرم بهم بچربه. دلم می خواد شوهرم مثل موم تو دستم باشه. این بابا پتانسیل اینطور شوهری بودن رو داره.

خونسرد می پرسم: خب چرا مخشو نمی زنی؟

_: کلاسم نمی ذاره!

+: جان؟!

عشوه ای به سر و گردنش می دهد و می رود. حیرتزده به پشت سرش نگاه می کنم. این مهسا اعجوبه است! ولی خودمانیم شاید اگر شوهر کند سرش گرم شود و کمتر فرصت کند فضولی کند.

با یک اقدام آنی از جا می پرم. جلوی مطب دکتر از مهین می پرسم: مریض داخله؟

بدون این که سرش را از روی مجله بلند کند می گوید: بله.

+: میشه وقتی بیرون اومد چند لحظه مریض بعدی رو نفرستی؟ یه دقه با دکتر کار دارم.

بالاخره سر بلند می کند و می پرسد: طوری شده؟

ای بابا انگار اینجا همه فضولن! مهین که شوهر داره! نکنه این پروژه روی مهسا جواب نده و حتی اگه شوهر کنه بازهم دست از فضولی برنداره!

قبل از این که به نتیجه ی بهتری برسم مریض بیرون می آید و مهین به در اشاره می کند. با عجله توی اتاق می پرم و در را می بندم. دکترسعیدی سر بلند می کند و می پرسد: طوری شده؟

چون نمی دانم چطور شروع کنم دستپاچه می گویم: سلام.

ابرویی بالا می اندازد و می گوید: علیک سلام.

دستهایم را بهم می مالم و می گویم: میشه یه کاری برام بکنین؟

سری به تایید خم می کند و می گوید: حتما. یکی بهت بدهکارم.

لبم را گاز می گیرم و می گویم: این... این آقای ثابتی... این... از شما خیلی حساب می بره. حرفتونو زمین نمیندازه.

_: حالا نه به این شدت ولی... موضوع چیه؟

+: میشه لطفا بهش مهسا رو پیشنهاد بدین؟ بگین خیلی دوسش داره. و البته اسمی از من نبرین.

می خندد و می گوید: شما بنگاه شادمانی دارین؟

سری تکان می دهم و می گویم: به خدا آقای دکتر اگه جور بشه من هیچ طلبی ازتون ندارم.

باز می خندد و می پرسد: و اگه نشه؟

با ناامیدی می گویم: خب یه زن دیگه براش پیدا کنین.

چشمهایش را باریک می کند و می پرسد: حرفی زده؟

لعنتی! باز خودم را لو داده ام. کمی مکث می کنم و بالاخره در حالی که نگاهم را می دزدم می گویم: نمی خوام بزنه.

با شوخ طبعی می گوید: ولی پسر خوبیه.

عصبی سر برمی دارم و می گویم: مبارک صاحابش. من نمی خوام.

_: خب به خودش بگو.

کلافه می گویم: نه.

_: چرا رک و پوست کنده نمیگی موضوع چیه؟

حیرتزده سر برمی دارم و می گویم: من که همه رو گفتم!

_: مزاحمت شده؟

عصبی می گویم: نه. اصلاً به ثابتی میاد؟

_: خب منم واسه همین میگم پسر به این خوبی. چرا از دستش بدی؟

نفسم را فوت می کنم. کلافه برمی خیزم و می گویم: ببخشید مزاحمتون شدم.

گوشی را برمی دارد و می گوید: خانم به ثابتی بگید بیاد مطب من.

ناباورانه می پرسم: چی می خواین بهش بگین؟

_: در مورد این دختره... مشکواتی... به نظرت نجاتی بهتر نیست؟ ثابتی خیلی طفلکیه...

با خنده می گویم: خوش به حالش که اینقدر طرفدارشین! ولی مهسا همین الان داشت می گفت ازش خوشش میاد. بازم هرجور میلتونه. فقط طرف من نیاد ازتون ممنون میشم.

می خندد و می گوید: باشه.

با عجله می روم که ثابتی برخورد نکنم. قبل از این که پیشخوان را دور بزنم، مهسا کلافه یک کیسه محتوی آمپول و سرنگ را جلویم روی لبه ی پیشخوان می کوبد و می گوید: کجایی تو؟ همه کارا رو من باید بکنم؟

سرخوشتر از آنم که توجه بکنم. کیسه را برمی دارم و چک می کنم که شیشه ی آمپول نشکسته باشد. بعد به مریض که پسرکی مظلوم است می گویم: بیا اینجا.

مادرش دستش را می گیرد و باهم می آیند. اینقدر آسمان و ریسمان می بافم که پسرک نترسد. ولی او همانطور در سکوت و مظلومانه نگاهم می کند. کارم که تمام می شود مادرش تشکر می کند و می روند.