X
تبلیغات
رایتل

در خاطرت می مانم (10)

سه‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:03 ب.ظ
سلام دوستام
خوبین؟ خوش می گذره؟
ببخشین چند روز نبودم. شلوغ پلوغم. البته من اگه دورم خلوت باشه عجیبه. ولی خب بعضی وقتا شلوغترم. مثل الان که هر چهار تا کودک گرفتار حساسیتای فصلی هستن علاوه بر این که رضاکوچولو دو روزه تب داره و بداخلاق. امروزم به نظرم داره تنش دونه می زنه. دکتر گفتن ویروس روزاری. دقیق نمی دونم چیه. ولی درمان خاصی نداره و باید دوره اش طی بشه. 
الانم آپ کنم برم ببینم به کدوم یکی از کارام می رسم. یحتمل باید موهای شماره سه رو کوتاه کنم که حسابی بلند شده. رضا هم که آروم و قرار نداره بهش استامینوفن بدم. نمازم نخوندم و وای... عوض همه اینها نشستم وراجی می کنم!
روز و روزگارتون خوش 


مهشید مثل فرشته ها شده بود. نهال با شوق نگاهش کرد. بازهم خاطره ها... خاطره ی روز اول مدرسه ی مهشید، مهشید کوچولوی کلاس اولی که نهال همه جا مراقبش بود...

تمام شب چشمش به مهشید بود و مثل یک خواهر بزرگتر گاهی بغض می کرد گاهی می خندید.

آخر شب با مامان بیرون آمد. ایمان جلو آمد و پرسید: پات چطوره؟

نهال نگاهی به دمپاییها انداخت و گفت: خوبه. ممنون. زحمت کشیدی.

ایمان رنجیده شکلکی درآورد و گفت: زحمت کشیدم! 

نهال نگاهی به مامان انداخت. گرم صحبت بود. بابا هم هنوز نیامده بود.

ایمان آرام گفت: مهشید خوشگل شده...

نهال نگاهی به در ورودی انداخت. مهشید داشت با مهمانها خداحافظی می کرد. سری به تایید تکان داد و گفت: خیلی.

ایمان با غم گفت: جاش تو خونه خیلی خالی میشه.

بعد عصبانی افزود: نامردیه آقا!

نهال خندید و پرسید: چی نامردیه؟! داره میره سر خونه زندگیش.

ایمان به گوشه ی تاریکی خیره شد، دستهایش را روی سینه گره زد و بلند آه کشید.

نهال مشتی به بازوی او زد و گفت: خان داداش غیرت بیخود به خرج نده.

ایمان نگاهش کرد و دلخور گفت: غیرت سر جای خودش، با دلتنگیش چکار کنم؟ نمی تونم که صبح به صبح پاشم برم در خونش احوالشو بگیرم که!

+: نمی خواد که از شهر بره. می بینیش.

ایمان لبش را گاز گرفت و سرش را تکان داد. به مهشید خیره شد و با صدایی گرفته گفت: باید عادت کنم. به خیلی چیزا باید عادت کنم. به نبودن تو... نبودن مهشید...

نهال با لحنی که می کوشید آرام و خونسرد باقی بماند پرسید: حساب من با مهشید یکیه؟

ایمان تلخ نگاهش کرد و گفت: نه خب...

ولی ادامه نداد. مامان نهال را صدا زد. نهال لبش را گاز گرفت و سرش را تکان داد. نفس عمیقی کشید و گفت: خداحافظ.

ایمان آرام گفت: خداحافظ...

نهال قدمی برداشت که برود. ایمان گفت: نهال...

نهال نگاهش کرد. ایمان آرام گفت: به من فرصت بده. باید زندگیمو جمع و جور کنم.

نهال بدون جواب تایید کرد و رفت.

اگر ایمان هم می خواست مدتی ترک رابطه کنند، خانواده ها اجازه نمی دادند. هنوز یک هفته از عروسی نگذشته بود که مادر نهال تصمیم گرفت مهشید را پاگشا کند. خانواده ی ایمان همگی دعوت شدند به اضافه بی بی خانم و خانم مرادی.

نهال سعی می کرد به روی خودش نیاورد که چقدر دلتنگ ایمان است. همه ی آن دوازده سال یک طرف و این چند روز هم یک طرف! ولی وقتی که خانواده ی ایمان وارد شدند وا رفت. حتی مبین برادرش هم آمده بود ولی ایمان نیامد.

نهال خیلی سعی کرد که عادی باشد و با خوشرویی پذیرایی کند ولی فشار سنگینی بود. همه بودند و ایمان نبود. ولی انگار نرگس خانم بیشتر نگران بود. چندین بار به ایمان تلفن زد تا بالاخره وقتی که نهال از آمدنش ناامید شده بود از راه رسید.

نهال آخرین دیس شام را روی میز گذاشت که صدای زنگ بلند شد. نفس عمیقی کشید و به خود یادآوری کرد که ممکن است ایمان نباشد. ولی ایمان بود. نهال به استقبالش رفت و سرزنشگرانه زمزمه کرد: می خواستی حالا هم نیای.

ایمان آرام گفت: می خواستم نیام. هردومون بد عادت میشیم. همدیگه رو نبینیم بهتره.

نهال با اخم گفت: تو برای خودت تصمیم بگیر نه من.

ایمان خندید و پرسید: چه جوری؟ یه ور این قضیه تویی.

ولی پدر نهال به استقبالش آمد و نشد ادامه بدهند.

نهال به او که با پدر به گرمی سلام و علیک می کرد و عذر تاخیر می خواست چشم دوخت. چقدر دوستش داشت! چقدر او را از خود می دانست. با عصبانیت فکر کرد: انگار تمام این دوازده سال شوهرم بوده و حالا داره ساز مخالف می زنه. احساسم اینجوریه در حالی که حقیقت این نیست. نهال خانم دوازده سال بود ندیدیش. هیچیم نشد. حالا هم قرار نیست چیزی بشه... ولی ایمان گفت بهم فرصت بده... پس چرا نباید ببینمش؟

_: نهال؟ نهال چرا اونجا وایسادی؟

صدای مادرش بود از کنار میز شام. همه شروع به خوردن و تعریف کرده بودند. نهال اما همینطور مات و مبهوت کنار راهرو ایستاده بود. بالاخره از جا کند و به طرف میز رفت. ایمان با شیطنت بیخ گوشش زمزمه کرد: بکشم براتون؟

نهال نگاه خطرناکی به او انداخت. ایمان دستهایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد. خندید و رفت. نهال کلافه نگاهش کرد.

خانم مرادی کلی یاد گذشته ها کرد و در آخر از همه دعوت کرد که جمعه توی باغ مرحوم شوهرش دور هم باشند. قرارها گذاشته شد. خانم مرادی با تاکید از یکی یکی دعوت کرد.

تا روز جمعه نهال غرق کار و برنامه های معمولش بود. ولی روزی صد بار گوشیش را نگاه می کرد. دلش می خواست ایمان زنگ بزند. حتی یک خط پیام بدهد. اما خبری نبود.

روز جمعه انگار همه جا می درخشید. هوا عالی بود و نهال هر لحظه با خود می گفت: امروز می بینمش!

هر چند سعی می کرد گاهی به خود یاآوری کند که ممکن است ایمان نیاید ولی اینقدر خوش بود که نمی خواست با افکار منفی حالش را خراب کند.

وقتی که به باغ رسید از ذوق می خواست جیغ بزند. بچگیهایش یک بار با خانواده ی ایمان به باغ دعوت شده بودند. کلی بازی کرده بودند و الان انگار دوباره بچه شده بود. دلش هوای کودکیهایش را کرد. با شوق گفت: خیلی ممنون خانم مرادی! دلم برای اینجا تنگ شده بود.

خانم مرادی لبخندی زد و گفت: خب زودتر می گفتی!

نهال خندید. ولی ته دلش خالی شد. باغ بدون ایمان صفایی نداشت. قدم زنان راه افتاد. از جمع حسابی دور شده بود که صدای قدمهایی را پشت سرش شنید. راهش را کج کرد بلکه مجبور نشود با کسی که می آمد برخورد کند. دلش می خواست با خاطره هایش تنها باشد. صدای خنده های ایمان یازده ساله توی گوشش زنگ میزد.

یک نفر از پشت چشمهایش را گرفت. بی حوصله فکر کرد: ولم کن.

اما... دستی روی دستها کشید. ایمان رهایش کرد و با خنده گفت: قبول نیست. باید بدون دست زدن حدس می زدی. سلام!

نهال آرام گفت: سلام. دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباستو؟

ایمان ابرویی بالا برد و با چشمهایی خندان پرسید: کدوم خروس؟

+: زنگ نزنیم، حرف نزنیم، بعد حالا این چه کاریه؟

ایمان لبش را گاز گرفت. گفت: یاد بچگیهامون افتادم. کلی تو این باغ بازی کردیم.

نهال سری به تأیید تکان داد ولی از دلخوریش کم نشد. ایمان جعبه ی کوچکی از جیبش درآورد و گفت: استخدام شدم. اینم شیرینیش. کادوپیچیم بلد نیستم.

جعبه را به طرفش گرفت. نهال با اخم پرسید: به من چه ربطی داره؟ من یه دوست قدیمیم. استخدام ربطی به بچگیمون نداره.

_: بس کن نهال! حالا می تونم رو آیندم حساب کنم.

+: چه آینده ای؟

_: دستم خشک شد. می گیریش یا نه؟

نهال رو گرداند. ایمان گفت: ببین اینم مربوط به بچگیاس. یادته ساعت گردنبندی دوست داشتی؟ کلی گشتم تا یکی که به نظرم قشنگ امد برات پیدا کردم. نهال... نمی دونم هنوزم دوست داری یا نه...

وقتی صدایش می کرد دلش می لرزید. دست خودش نبود. بالاخره مغلوب نگاهش شد و سر برداشت. به چشمهای پر از مهر ایمان که رسید تمام سدهای دفاعیش فرو ریختند. دست برد جعبه را گرفت.

ایمان قدمی پیش آمد. حالا کاملاً کنارش ایستاده بود. نهال لبش را گاز گرفت و در حالی که به جعبه نگاه می کرد گفت: ادوکلنت خوشبوئه.

ایمان سرش را کمی خم کرد و زمزمه کرد: قابل شما رو نداره.

نهال جعبه را باز کرد. ساعت شکل یک قلب بود که به صورت قفل ساخته شده بود و زنجیرش از توی نیم دایره ی قفل رد میشد. کلید کوچکی که کنارش بود را چرخاند تا باز شود. یک طرفش ساعت بود و طرف دیگرش قاب عکس. توی قاب عکسی از بچگیهایشان بود. صورت خندان ایمان و نهال کنار هم. نهال که از فرط احساسات بغض کرده بود، بین گریه و خنده گفت: تو این عکس برام شاخ گذاشته بودی.

ایمان خندید و گفت: آره. بالاشو چیدم پیدا نیست. عکس مناسبتری پیدا نکردم.

نهال با بغض خندید. ایمان چانه ی او را گرفت و گفت: هی ببینم... داری گریه می کنی یا می خندی؟

نهال سرش را برگرداند و گفت: خوبم.

_: این جواب من نبود ها!

+: چه فرقی می کنه؟ دلم تنگ شده برای همه ی اون روزا...

ایمان سری تکان داد و گفت: هوم... زود بزرگ شدیم...

نهال برای این که حرف را عوض کند پرسید: ستاره رو دیدی؟

_: بله. هم ستاره رو دیدم. هم شوهرش. هم مجید. هم دخترش. چرا حرف رو عوض می کنی؟ نمی خوای که بگی من هنوز به ستاره نظر دارم.

و خندید. نهال هم خندید و گفت: بهرحال دیر رسیدی. شوهر کرد. ایمان خندید و گفت: فرقی نمی کنه. الان یه کم از دوازده سالگیم بزرگترم و تکلیفم با دلم مشخصه.

نهال نفس عمیقی کشید. ایمان دستی پشت گردن خودش کشید و پرسید: بریم پیش بقیه؟

نهال به سرعت گفت: بریم.