نمای وبلاگ چشمهای وحشی (10) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

چشمهای وحشی (10)

پنج‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 04:19 ب.ظ

سلاممممم

خوبین دوستام؟ عیدتون پیشاپیش مبارک. طاعات و عباداتتون قبول باشه انشاءالله :*)

این هم قسمت بعدی چشمهای وحشی. برای فردا و پس فردا قول نمیدم ولی سعی می کنم زود بیام :)



آخر شب به خانه برمی گردم. چشمم که در بالکن میفتد غم عالم به دلم می نشیند. بدون این که لباس عوض کنم آرام به بالکن می روم. به این امید که آنجا باشد. حتی اگر نگاهم نکند و فقط سیگارش را بکشد و برود. ولی آنجا نیست. چراغ اتاقش هم خاموش است. بوی دود مخلوط با ادوکلنش هم نمی آید. بین دو بالکن روی دیواره می نشینم و با غم به ماه چشم می دوزم.

صبح که بیدار می شوم مامان مشغول آشپزی است. می پرسد: یه کم پیاز می خری؟ دستم بنده، راستش حوصله ی بیرون رفتنم ندارم.

سری تکان می دهم و می گویم: چشم.

_: صبحونه تو بخور بعد برو.

+: چشم.

دستهایم را دور لیوان چای حلقه می کنم و به جگوار فکر می کنم. کاش قبل از رفتن یک بار دیگر ببینمش. خواسته ی زیادی نیست؟ هست؟ دیشب موتورش تو گاراژ بود یا نبود؟

صبحانه ام را می خورم و برمی خیزم. از در که بیرون می روم، امیدوارانه به در روبرویی نگاه می کنم. اما خشکم می زند. در باز است و سوئیت تخلیه شده است. چند لحظه مات نگاه می کنم، بعد امیدوار می شوم. شاید هنوز آنجا باشد. مشغول جمع کردن وسایلش مثلا.

بدون فکر دیگری قدمی تو می گذارم و ضربه ای به در می زنم. آنجا نیست. ولی صدای جارو دستی می آید. به طرف اتاق خواب می روم و صدا می زنم: همسایه؟

اما با دیدن فهیمه خانم یخ می کنم. فهیمه خانم کمرش را راست می کند و با لبخند می پرسد: کاری داشتی؟

گرفته می پرسم: اصلان کو؟

_: رفت... گفت از همه خداحافظی کرده. خبر نداشتی؟

+: چرا... فکر نمی کردم به این زودی بره.

_: دیروز رفت. اینجا رو هم مثلا تمیز کرده تحویل داده. ولی گفتم یه جاروی دیگه بزنم. سپردم به بنگاه مستاجر بیاره.

لبم را گاز می گیرم. می خندد و می گوید: نگران نباش. به فکر بالکن تو هم هستم. آدم نااهلی نمیارم.

لبخند غمگینی می زنم و سرم را تکان می دهم. می گویم: دارم میرم برای مامان پیاز بخرم. شما چیزی می خواین؟

_: نه عزیزم. برو به سلامت.

گرفته و غمگین بیرون می روم. گوشیم زنگ می زند. دکترسعیدی است. آه از نهادم بلند می شود. چند لحظه به صفحه ی گوشی چشم می دوزم و بالاخره دکمه ی اتصال تماس را می زنم. می گویم: سلام دکتر.

_: سلام. خوب هستی خانم صباحی؟

+: ممنون. شما خوبین؟

صدایش پریشان است ولی سعی می کند راحت حرف بزند. بی حواس می گوید: خوبم... ببین... دیشب چی می خواستی بگی؟

+: دیشب...

نمی دانم بگویم یا نه. مکث که می کنم می گوید: نه نه ببین من الان مریض دارم. ساعت یک می تونی بیای درمونگاه؟

مرددم. این حق دکتر است که بداند. حتی حق فرشته هم هست. می گویم: میام.

_: متشکرم.

تا ظهر فکر می کنم به دکتر چی بگویم و به نتیجه ای نمی رسم. ساعت یک با عجله راه میفتم. مامان می پرسد: کجا؟ هنوز که خیلی زوده!

+: دکتر کارم داره. گفت یه ساعت زودتر بیا.

با بدبینی ابرویی بالا می اندازد و می پرسد: چکاری؟

از این که توضیح داده ام پشیمان می شوم. سری تکان می دهم و عصبی می گویم: مامان...

بعد هم بدون توضیح دیگری خداحافظی می کنم و می روم. وارد که می شوم، مهین منشی دکتر می گوید: سارا کجایی؟ دکتر ده بار سراغتو گرفته!

نگاهی به ساعت می کنم و کلافه می گویم: یه ربع دیر شد.

می گوید: بیشتر از نیم ساعته که منتظرته.

اخم می کنم و می گویم: ولی گفت یک بیا.

_: من نمی دونم. برو تو. راستی چکار داره؟

بدجور نگاهش می کنم. خودش سؤالش را پس می گیرد! بابا جذبه!

ضربه ای به در مطب می زنم و با اجازه ی دکتر بازش می کنم. از لای در سر می کشم و می گویم: سلام.

با اخم می گوید: سلام. کجایی تو؟

وارد می شوم و حق به جانب می گویم: معذرت می خوام. یه ربع دیر شد.

در را می بندم و مطمئن می شوم که چفت شده است.

دکتر عصبی می گوید: الان فرشته می رسه. بشین.

+: مگه اونم قراره زودتر از دو بیاد؟

کلافه می گوید: نه دیگه الان دو میشه!

نگاهم به صفحه ی استیل ساعت دیواری می رسد و نمی گویم: هنوز سه ربع ساعت مانده.

همین را هم نگویم خودش آماده ی انفجار است! با عجله می پرسد: فرشته چطوره؟ این روزا اصلاً حالش خوب نیست. هرچی هم به پر و پاش می پیچم حرف نمی زنه.

این چه طرز حرف زدن است؟!! خنده ام را به زحمت فرو می خورم. تو این دو سال دکتر را اینطوری ندیده ام. عصبانی می شود ولی لحن کلامش عوض نمیشد. کارمندها را هم به اسم کوچک صدا نمیزد. اینقدر هم که حدس زده بودم بین او و فرشته سر و سری باشد به نظرم در حد یک عاشقانه ی ابتدایی بود. نه رفاقت قدیمی!

چون جواب نمی دهم اخم می کند و می گوید: حرف بزن.

به پشتی مبل تکیه می دهم و آرام می گویم: خب... فرشته... منم تا دیروز نمی دونستم. یعنی حدسم نمی زدم بین شما چه رابطه ای باشه.

ابرویی بالا می اندازد و می گوید: ولی می دونستی. خودت گفتی.

+: نه من فقط شک کرده بودم. فرشته حرفی بهم نزده بود.

دکتر سعی می کند آرام باشد. اینقدرها حالاتش را می شناسم. با صدای کنترل شده ای می پرسد: دیروز چی گفت؟ فرشته جای خواهر منه. نگرانشم. حتی تو هم پیشنهاد فرشته بودی.

بی حوصله سر تکان می دهم و در حالی که به گلدان روی میز جلویم نگاه می کنم می گویم: بله خانم با از خودگذشتگی بیخودی دوستشو پیشکش می کنه. دیروز گفت پیشنهاد خودش بوده.

_: دیگه چی گفت؟

نگاهش می کنم. سخت است آدم با صاحبکارش اینطوری حرف بزند. نگاهم رنگ غم می گیرد و لحنم سرزنش آمیز می شود. می گویم: برای شما جای خواهرتونه. ولی برای اون اینطوری نیست. شما...

سرم را تکان می دهم. نمی دانم چطور ادامه بدهم.

طاقت ندارد. می پرسد: من چی؟ ارزشی براش ندارم؟

نفسم را با حرص فوت می کنم. از جا بلند می شوم. قدمی به طرف دیوار برمی دارم. به گل کاغذدیواری دست می کشم و می گویم: بیش از این حرفا... بیش از هر کسی... عاشقتونه.

دکتر ناباورانه سر تکان می دهد و می گوید: مزخرفه. اگه عاشقم بود که راه براه برام زن پیدا نمی کرد. خودش میگه خواهرتم باید دامادت کنم.

چشمهایم تر می شوند. عصبانی به طرفش برمی گردم و می گویم: شمام باور می کنین؟ به همین سادگی؟

او هم از جا برمی خیزد. دستهایش را روی میز ستون بدنش می کند و می گوید: من پنج ساله می شناسمش.

با صدایی که از بغض خش دار شده است می گویم: بله. پنج سال پیش قسم خوردین که دیگه هرگز نرین خواستگاریش.

با لحنی حاکی از نفهمیدن می گوید: ما اون روز یه دعوای سخت کردیم. خودش شروع کرد ولی بعد از اون ماجرا دوست شدیم. چی داری میگی؟

+: فرشته فکر می کنه... شما زیر حرفتون نمی زنین... طاقت دوریتونو نداره. به بهانه ی دوستی و خواهری و همکاری و این حرفا کنارتون مونده و اینقدر احمقه... اینقدر احمقه...

به تندی می گوید: اینطوری حرف نزن!

رو می گردانم. گریه ام گرفته. از پارچ روی میزش یک لیوان آب می ریزد و جلو می آید. لیوان را می گیرم و لاجرعه سر می کشم. می گویم: فکر می کنه با پیدا کردن زن مناسب براتون دینشو بهتون ادا کرده. خوشبخت میشین و اونم از خوشبختیتون خوشحال میشه. احمقه دیگه!

اخم می کند. دلم برای هر دویشان می سوزد. با صدایی گرفته می گویم: اگه بفهمه حرفاشو بهتون گفتم سر به تنم نمی ذاره. شاید باهام قهر کنه. اینجوری هم من دوستمو از دست میدم هم شما. چون این بچه لجبازتر از اونه که باهاتون راه بیاد. لابد دوباره میزنه به دعوا و میگه سارا بیخود گفته. خیلی که بخواد خوب باشه یه زن دیگه براتون پیدا می کنه. ولی... عاشقتونه...

دکتر نگاهم می کند. آهی می کشد و می گوید: نگران نباش. راضیش می کنم. فقط همینه؟ مشکل دیگه ای نداره؟ قبلا اگه کاری داشت میگفت. اما الان نمیگه.

+: دیوونه اس دیگه...

دکتر عصبانی می غرد: خانم صباحی!

بین گریه خنده ام می گیرد. لبم را به دندان می گزم و نگاهش می کنم. می گویم: خب لابد می خواد عادت کنه. می خواد وقتی زن گرفتین دیگه عادت کرده باشه خیلی باهاتون خوش و بش نکنه.

دکتر غرشی می کند و رو می گرداند. چقدر همه چی عوض شده است. اینجا مطب رئیس است! رئیسی که با وجود سن کم ابهت زیادی داشت و حسابی ازش حساب می بردم. اما حالا...

به پشت سرش نگاه می کنم. نفس عمیقی می کشم و می گویم: خونوادش بهش فشار آوردن که چرا خواستگاراشو رد می کنه. اونم میگه من نمی خوام اصلاً ازدواج کنم. میگه نمی تونم دل بکنم. البته اینو به اونا نمیگه. به هیشکی نمیگه...

نگاهم می کند. لبخند کم رنگی می زند و می گوید: یک دنیا ممنونم. این یکی دو ماهه داشتم از نگرانی میمردم. فرشته هم نم پس نمیده. دوست صمیمیم نداره. دیروز دیدم انگار باهات حرف زده....

آه بلندی می کشد. نگاهی به ساعت می کند. گوشی را برمی دارد و می پرسد: نهار خوردی؟

می گویم: نه ولی میرم یه چیزی می خورم. سعی می کنم تا دو برگردم.

_: بشین. سفارش میدم.

گوشی را توی دستش می چرخاند و می پرسد: چلوکباب مخصوص خوبه؟

لبخند می زنم و می پرسم: نیکی و پرسش؟

او هم لبخند می زند و می گوید: اینو بذار به حساب تشکر. فرشته راضی بشه یه شیرینی اساسی پیشم داری.

می خندم و می گویم: دست شما درد نکنه. خدا وکیل هوای منم داشته باشین دوستمو از دست ندم.

_: حتما.

به منشی می گوید دو پرس غذا سفارش بدهد و برود. احساس می کنم ماندنم آنجا زیادی است ولی بهانه ای هم برای رفتن ندارم. بالاخره یادم می آید. برمی خیزم و می گویم: من برم پشت پیشخون. فرشته بیاد بد میشه.

با رضایت سر تکان می دهد و می گوید: برو میگم غذاتو برات بیارن.

روپوشم را عوض می کنم و می روم که پست را از مهسا تحویل بگیرم. با بدبینی می پرسد: چی میگین یه ساعته تو اتاق دکتر؟

خودم را به نشنیدن می زنم. پیرزنی وارد می شود. با عجله جلو می روم و می پرسم: مادر چه کمکی از دستم برمیاد؟

شیرین جلو می آید و می پرسد: پیش دکتر چه خبر بود؟

سر برمی دارم و با اخم می پرسم: ای بابا باید به همتون جواب بدم؟

فرشته شیک و مرتب وارد می شود. می پرسد: چه خبره؟

پیرزن را پیش دکتر می برم. از دل درد شکایت دارد. خودم برمی گردم و بی هدف می چرخم. فرشته جلو می آید. چقدر مانتوی سورمه ای ساده اش روی تنش قشنگ نشسته است. بی هوا سیلی محکمی به گوشم می زند که برق از سرم می پرد.

دستم را روی صورتم می گیرم و می گویم: چته دیوونه؟

عصبانی می پرسد: رفتی همه رو گذاشتی کف دستش؟ هان؟ طاقت نیاوردی یه روز فقط یه روز راز نگهدار باشی؟

مهسا از پشت سر فرشته اشاره می کند، چی شده؟

شیرین به دکترسعیدی خبر می دهد. دکتر جلو می آید و با اخم می پرسد: اینجا چه خبره؟

فرشته با بغض می گوید: هرچی گفته دروغ گفته.

دکتر با همان اخم می گوید: بیا مطب من.

مهسا و شیرین روی سرم می ریزند.

_: چی شد؟

=: دکتر بهت چی گفته؟

_: زیرآب فرشته رو زدی؟

=: فرشته چکار کرده بود؟

بین سؤالهایشان می پرم و می پرسم: فرشته از کجا فهمید من پیش دکتر بودم؟

گناهکارانه بهم نگاه می کنند. شیرین می گوید: مهسا بهش گفت یه ساعت اون تو بودی.

مهسا مدافعانه می گوید: شیرینم تأیید کرد.

نگهبان می پرسد: دو تا غذا مال کیه؟

می گویم: آقای دکتر سفارش داده.

نمی پرسد چرا دو تا یا مگر دکتر مهمان دارد یا هرچی! چقدر این پیرمرد دوست داشتنی است! اما مهسا و شیرین جبران می کنند و می پرسند: چرا دو تا پرس؟

شانه بالا می اندازم و می گویم: حتما دکتر خیلی گرسنه شه.

و به طرف پیشخوان می روم. یک نفر می خواهد بخیه ی دستش را بکشد. می روم برایش انجام بدهم. گره ها را که می چینم یاد جگوار میفتم. دلم فشرده می شود. آیا برای کشیدن بخیه هایش می آید یا به درمانگاه دیگری می رود؟

مهسا به شیرین می گوید: بیا بریم بابا. بالاخره معلوم میشه.

نگهبان از دم مطب برمی گردد و می گوید: آقای دکتر گفتن یکیش مال شماست.

شیرین چپ چپ نگاهم می کند و می پرسد: شیرینی زیر آب زنیه؟

با اخم رو می گردانم. چقدر هم گرسنه ام است! لعنتی! هر مشکلی هم که داشته باشم این شکم حرف خودش را می زند. ظرف یکبار مصرف غذا را می گیرم و تا چشم مهسا و شیرین را دور می بینم به دفتر حسابداری می روم. آقای ثابتی دارد می رود. می پرسد: کاری دارین؟

+: میشه نهارمو اینجا بخورم؟

_: می خوام درو قفل کنم...

مکثی می کند و بعد می گوید: باشه. این کلید. بیرون که رفتین درو قفل کنین بدین نگهبانی.

به پهنای صورتم می خندم و می گویم: خیلی ممنون.

سرخ می شود و می گوید: خواهش می کنم.

می رود و مشغول خوردن می شوم.