X
تبلیغات
رایتل

در خاطرت می مانم (9)

چهارشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:43 ب.ظ
سلام سلام سلاممم
خوب هستین؟ ممنون از دعاها و انرژیهای مثبتتون مهمونیم شکر خدا خوب شد دیروزم به جمع و جور گذشت و امروز نشستم سر قصه. ایمان نهال رو نوشتم. انشاءالله به زودی چشمهای وحشی هم میاد. احتمالاً تا فردا.

خاطره ها لحظه ای رهایش نمی کردند. درست از همان وقتی که ایمان پیاده شد. خدایی بود که خیابان اینقدر شلوغ بود که نمی توانست تند براند. و الا با آن اشکها و آن همه فکر و خیال حتماً بلایی سر خودش می آورد. بالاخره آرام گرفت. اشکهایش را پاک کرد و به راهش ادامه داد. اما خاطرات بدون مکث پیش چشمش رژه می رفتند. تو کوچه دویدن ها، رو پشت بام رفتن ها، بستنی خوردن ها، اصطلاحات ایمان، حالتها، نگاهها، بحث ها، دلتنگیها، هدیه ها و و و و... تمامی نداشتند. انگار ناگهان تمام آن روزها زنده شده بودند و هر لحظه تکرار می شدند؛ درست به وضوح همان موقع. حتی خنکی باد پاییز آن سال را هم می توانست حس کند.

برای مراسم خنچه بران بهانه آورد و نرفت. مجلس کوچک بود احتمال این که با ایمان روبرو شود زیاد بود. ولی برای عروسی نه می توانست بهانه بیاورد و نه دلش می خواست. مهشیدکوچولو داشت عروس میشد و همین کافی بود تا دلش غرق عشق و خوشی بشود. باید می رفت و می دید. خب... تا حد امکان از ایمان دوری می کرد. در این بحثی نبود.

 

با وسواس و دقت لباس پوشید و آرایش کرد. موهایش را بالا جمع کرد. مژه های ریمل زده اش تر شدند. به تصویر توی آینه محکم گفت: نه حالا نه. گریه نکن. با تو ام!

ولی ذهنش آنجا نبود. نه تصویر آینه را می دید، نه صدای خودش را می شنید. جایی توی خاطراتش سیر می کرد. مامان موهایش را شکل تل بافته بود. ایمان تمام مدت با بی قراری کنارش بالا و پایین می رفت و منتظر بود کارش تمام شود. کوچک بود. چند سال داشتند؟ هفت سال؟ هشت سال؟ نهال به یاد نمی آورد. لباس عروسش را به خوبی می دید و موهایی را که مامان می بافت و اجباراً کمی می کشید را کاملاً حس می کرد. بافته از پشت یک گوش تا پشت یک گوش دیگرش رسید. ایمان برای بار هزارم از روی مبل بلند شد و پرسید: خاله تموم شد؟ همه بچه ها تو کوچه ان.

مادر نهال گفت: خب خاله تو هم برو. هروقت تموم شد نهالم میاد.

اما نهال التماس کرد: نه نرو ایمان. صبر کن باهم بریم.

ایمان بی حوصله نفس عمیقی کشید و غمگین نگاهش کرد. نهال برای دلجویی لبخندی زد و پرسید: خوشگل شدم؟

مادر نهال داشت به پایین بافته گل سر میزد و موهای باز پشت سرش را شانه می کشید.

ایمان متفکرانه گفت: آره خوبه. بیا بریم. دیگه تموم شد.

+: نه هنوز جورابامو نپوشیدم. تو کیفمم می خوام دستمال بذارم.

_: پوف! کیف می خوای چکار؟ نمیشه که دیگه بدو بدو کنیم. همش باید مواظب کیفت باشی.

مادر نهال دوستانه گفت: بدون کیفم نمی تونه بدو بدو کنه. لباسش خراب میشه. کفشاشم همینطور.

ایمان کلافه از در بیرون رفت. نهال اشکهایش ریخت. به رد ریمل روی کرم پودر نگاه کرد و به تصویر آینه غرید: لعنتی!

نفس عمیقی کشید و سعی کرد از گذشته بیرون بیاید. نگاهی به دور اتاقش انداخت. مامان ضربه ای به در زد و گفت: زووود باش.

با پنبه ی مرطوب رد اشک را از روی گونه اش پاک کرد و غرغرکنان گفت: دفعه ی بعد واترپروف بخر. نه نه دفعه ی بعد غلط می کنی اشک بریزی!

ایمان ساعتش را توی حوض خانه ی بی بی فرو کرد. با غرور گفت: واترپروفه!

نهال با حسرت به ایمان نگاه کرد. ده سالش بود. این را خوب به خاطر می آورد. چون ایمان یازده سال داشت و تازه کلاس پنجم را تمام کرده بود. ساعت جایزه ی نمرات خوبش بود. روز قبل کارنامه ها را گرفته بودند. نمرات نهال هم خوب شده بود اما کسی جایزه ای بهش نداده بود. ایمان انگار متوجه شد. ساعت را در آورد. متفکرانه نگاهش کرد و بعد پرسید: بکن دستت ببینم چه شکلی میشه؟

نهال با شوق خندید. ساعت را روی دستش بست و گفت: خیلی خوشگله.

بعد برای راضی کردن خودش افزود: ولی پسرونه اس. مبارکت باشه.

بعد هم به سرعت ساعت را باز کرد و به طرف ایمان گرفت. ایمان ساعت را گرفت و گفت: پسرونه دخترونه نداره. معمولیه.

بعد به طرف در دوید و گفت: بیا.

ولی نهال هنوز غمگین ایستاده بود و فکر می کرد کاش برای او هم هدیه می خریدند. ایمان تا دم در رفت و وقتی که دید نهال نیامده، برگشت. دستش را کشید و گفت: میگم بیاااا...

نهال به دنبالش دوید. به خانه شان رسیدند. ایمان با مشت به در کوبید. مادرش که توی حیاط بود در را باز کرد و پرسید: این زنگ واسه چی اینجاست؟

ایمان گفت: عجله داشتم.

و در حالی که هنوز مچ دست نهال را محکم گرفته بود به طرف اتاقش دوید. توی کمدش توی طبقه ی شلوغی که جای اسباب بازیهایش بود، شروع به گشتن کرد. کم کم همه را پایین ریخت و بالاخره یک بسته پاستل شش رنگ نو که خاله اش برای تولدش بهش داده بود، را پیدا کرد. آن را به طرف نهال گرفت و گفت: این باشه مال تو.

نهال با وحشت گفت: نه مامانت بفهمه دعوا می کنه.

_: بگیرش. پاستل می خوام چکار؟ من که نقاشی نمی کنم. می دونم که می خواستیش.

+: خب می خوام ولی اگه مامانت بفهمه...

_: منو دعوا می کنه نه تو رو. بگیر. دفتر نقاشیشو خراب کردم اگه نه اونم می دادم بهت.

+: ولی اگه دعوات کنه...

_: اگه دعوام کنه چی؟ مامان که هرروز داره دعوا می کنه. منم که هرروز دارم وسایلمو خراب می کنم. اینم هنوز باز نشده که خراب بشه. باشه مال تو اقلاً دو تا نقاشی بکشی باهاش.

نهال با لحنی سرشار از تشکر زمزمه کرد: ایمان...

ایمان خم شد و در حالی که دو سه تا ماشین برمی داشت گفت: بیا زود اینا رو جمع کنیم تا مامان نیومده. بیاد ببینه شلوغه پوستم کنده اس.

دو تایی با عجله همه ی اسباب بازی ها را رویهم توی طبقه ریختند. در کمد را که بستند مامان از جلوی اتاق رد شد. نهال پاستل را پشت سرش گرفت و گناهکارانه به در نگاه کرد. نرگس خانم برگشت و مشکوک پرسید: اینجا چه خبره؟

ایمان گفت: هیچی اسباب بازیا ریخته بود جمعشون کردیم.

_: دیگه؟!

ایمان قاطعانه گفت: همین دیگه. نهال بیا موشک درست کنیم.

و با عجله یک ورق کاغذ از توی دفترش پاره کرد. نرگس خانم داد زد: کاغذ حروم نکنین.

ایمان گفت: دفتر مشقای مدرسه اس. سفید نیست.

نرگس خانم سری تکان داد و رفت. نهال روی تخت نشست و گناهکارانه به ایمان نگاه کرد. ایمان مشتی به شانه اش زد و با خنده گفت: بی خیال...

 

نهال دوباره ریمل زد و زمزمه کرد: بی خیال...

یقه اش را مرتب کرد. دستی به موهای سشوار کشیده اش کشید. مامان در را باز کرد و گفت: بیا دیگه.

+: امدم.

مانتو و شالش را پوشید. دامن تافته زرشکی از زیر مانتوی بلند مجلسی بیرون زده بود. خیلی گرم بود. شال سبکش را با دقت پیچید که هم مویی پیدا نباشد و هم آرایش موهایش را بهم نزند.

جلوی تالار از ماشین پیاده شدند. سر به زیر به دنبال مامان می رفت. غرق خاطره ها. همانطور که به نوک پنجه ی کفشهای پاشنه بلند زرشکی اش چشم دوخته بود، دمپایی های پاشنه بلند نویش را میدید که با غرور نگاهشان می کرد. ایمان غرغر کنان گفت: حالا مثلاً اینا به چه درد می خوره؟ برو یه کفش حسابی بپوش بریم بازی.

نهال اما از کفشهای نویش دل نمی کند. همانطور که نگاهشان می کرد، گفت: خوشگلن. پاشنه بلندن.

ایمان ادایش را در آورد و گفت: پاشششنه بلندن! خب باشن. مثلاً چند سانت قدت بلندتر بشه چی میشه؟ زودتر بزرگ میشی؟ بعد زودتر بزرگ بشی چی میشه؟ دیگه نمی تونیم تو کوچه بازی کنیم. مجبوری مثل دخترای افاده ای دبیرستانی تو کوچه دماغتو بگیری بالا و مواظب باشی کفش و مانتوت کثیف نشه. جواب سلامم به زور بدی اونوقت!

 

_: سلام! خوش آمدید.

لعنتی! ایمان جلوی در تالار ایستاده بود و ورود مهمانها را خوش آمد می گفت. یک پسر جوان دیگر هم کنارش ایستاده بود که نهال نمی شناخت. اما چرا می شناخت. می خواست به ایمان نگاه نکند. به پسر جوان چشم دوخت و چشمهایش را ریز کرد. کی بود؟؟؟ یادش نمی آمد.

پسر متعجب از نگاه او گفت: سلام.

نهال سری تکان داد و گفت: سلام.

دوباره فکر کرد: کی بود؟؟؟

مامان گفت: نهال بیا.

ایمان آرام گفت: نهال برو.

نهال ناگهان گُر گرفت. با خشم به ایمان نگاه کرد. به چه حقی به او دستور می داد؟؟؟ ولی تا که او را دید عصبانیت جایش را به دلتنگی وحشتناکی داد. لبش را محکم گاز گرفت و به ایمان نگاه کرد. ایمان هم به چشمهایش چشم دوخت.

مهمان دیگری رسید. پسر جوان خوش آمد گفت. نهال ناگهان به طرف او برگشت و پرسید: شما آقا فرخین!

ایمان پوزخندی زد. فرخ ابروهایش را بالا برد و گفت: بله. شما؟

نهال به فرخ نگاه کرد و تبسم کرد. فرخ بزرگتر از آنها بود. سه چهار سالی. پسردایی ایمان. آن روز داشت توی حیاط خانه ی نرگس خانم روی تخت درس می خواند. ایمان و نهال دو طرفش نشستند. نهال گفت: واااوو چه درسای سختی!

ایمان گفت: فرخ پروفسوره. می خواد دکتر بشه.

فرخ خندید و تکرار کرد: پروفسور که می خواد دکتر بشه؟! بچه جان اول باید دکتر بشم بعد هزار سال درس بخونم که بتونم پروفسور بشم.

ایمان گفت: مثال زدم باباااا. بی جنبه!

بی جنبه را تازه یاد گرفته بود و مرتب استفاده می کرد.

 

نهال بدون توجه به سؤال فرخ، پرسید: بالاخره دکتر شدین؟

فرخ با حیرت گفت: تقریبا. ولی به جا نمیارم.

ایمان دست روی شانه ی او گذاشت و گفت: نهال خانم... همسایه ی قدیمیمون... همبازی من...

نهال ناگهان به خود آمد. فرخ گفت: خوشوقتم.

نهال به سرعت گفت: منم همینطور.

و دور شد. پاشنه های کفشهایش بین آجرفرش ورودی گیر می کردند ولی سعی خودش را کرد که تندتر برود.

کفشهای پاشنه بلند مامان را پوشیده بود و وسط هال راه می رفت. ایمان روی مبل نشسته بود و با گیم دستی نهال بازی می کرد. نهال گفت: خیلی نمونده که پام اندازه ی مامان بشه. من عاشق این کفشام.

ایمان در حالی که سرش همراه هدف بازیش حرکت می کرد، گفت: احمقانه ان. آدم بزنه پاشو داغون کنه که چی؟

+: دختره و خوشگلیش ایمان. قبول نداری؟

_: اککهی بس حرف زدی باختم. چی؟ خب خودت خوشگلی دیگه. کفش می خوای چکار؟

مامان زودتر رفته بود. بابا هم که از همان اول راه به سالن مردانه رفته بود. نهال بالاخره به در ورودی رسید. پایش را روی اولین پله گذاشت. اما پاشنه ی دیگرش بین آجرها گیر کرد. خواست آزادش کند که پایش سر خورد و روی زمین افتاد.

ایمان از جا پرید. به طرف او دوید. زیر شانه هایش را گرفت و گفت: امان از عشق تو به این پاشنه های بلند مزخرف! خوبی؟

نهال نالید: اول دعوا می کنی؟

بلند شده بود، اما ایمان رهایش نکرد. با اخم گفت: آره دعوا می کنم. زده بودی پاتو شکسته بودی کی جواب می داد؟ حداقل پاشنه میخی نپوش.

نهال غرید: بداخلاق!

و سعی کرد لب پله بنشیند. مچ پایش را مالید. ایمان سر پا روبرویش نشست و به مچش چشم دوخت. پرسید: چکار کردی؟

فرخ جلو آمد و پرسید: مشکلی پیش امده؟

نهال با اخم گفت: نه چیزی نیست.

باید بلند میشد و می رفت. اما حوصله نداشت. مهمانها با تعجب از کنارش رد می شدند.

فرخ سر پا نشست و گفت: ببینم.

نهال پایش را عقب کشید و عصبانی گفت: هیچی نشده. ممنون.

و سعی کرد از جا بلند شود. ایمان دست زیر بغلش گرفت. با عصبانیت دستش را پس زد و گفت: خوبم.

اما همین که سر پا ایستاد از درد ضعف کرد. ایمان دوباره او را نشاند و گفت: لجبازی نکن دختر. بذار مچتو ببینه. این کفشارم در بیار.

فرخ گفت: اگه ناراحت میشین من ببینم میرم بابا رو صدا می کنم. متخصص ارتوپده.

نهال بالاخره آرام گرفت و با خجالت گفت: اگه بشه ممنون میشم.

ایمان آهی کشید و به او نگاه کرد. فرخ به دنبال پدرش به سالن مردانه رفت. نهال سر به زیر انداخت و به پاهای ایمان که جلویش ایستاده بود چشم دوخت. غمگین... عصبانی... دلخور... از خودش... از ایمان...

ایمان آرام گفت: دیشب نیومدی.

نهال جواب نداد. به کفشهای واکس خورده و شلوار دودی اتوکشیده ی ایمان نگاه کرد.

ایمان وسط کوچه زمین خورد. اما غرورش اجازه نمیداد جلوی بچه ها به روی خودش بیاورد. از جا برخاست و لنگ لنگان به طرف خانه رفت. نهال نگران به دنبالش رفت. نرگس خانم با دیدن ایمان توی صورت خودش زد و گفت: ایمان شلوارت!

_: مامان جان پام شکسته میگی شلوارت!

=: اگه پات شکسته بود که نمی تونستی راه بری! بیا ببینم چی شده؟

آخ و ناله ی ایمان بلند شد. روی تخت نشست. نرگس خانم پاچه ی شلوارش را بالا زد. ایمان داد کشید. نهال با بغض نگاهش کرد. سر زانویش زخم شده بود. نرگس خانم با احتیاط پای ایمان را تکان داد. ایمان بلندتر داد زد. نرگس خانم با نگرانی گفت: میرم به داییت زنگ بزنم.

ایمان به نهال توضیح داد: داییم دکتره.

دایی ایمان چندان تغییر قیافه نداده بود. نهال به راحتی او را شناخت. با خجالت تبسم کرد و گفت: سلام. ببخشید به زحمت افتادین.

دایی فرشید لبخندی زد و گفت: علیک سلام. نه چه زحمتی؟

جلویش نشست و مچ پایش را امتحان کرد. بعد گفت: نه. اونقدر مهم نیست. شب رفتی خونه پماد مسکن بمال ببندش. چند روزیم مراقبش باش. امشبم با این کفشا راه نرو. این پاشنه میخیا بدجوری به پا آسیب می زنن.

ایمان با رضایت ابرویی بالا انداخت که دیدی؟!

نهال با حرص رو گرداند و به دکتر گفت: متشکرم.

یک دختر بیرون آمد. ایمان گفت: فرشته به نهال خانم کمک کن برن تو. میرم یه دمپایی برات می خرم.

نهال جلوی دکتر نمی توانست دعوا کند. کفشهایش را کند و با کمی زحمت توی سالن رفت. عروس هنوز نیامده بود. نیم ساعتی بعد یک نفر کیسه ای برایش آورد و پرسید: نهال خانم شمایین؟

+: بله خودمم.

_: اینو گفتن بدم به شما.

کیسه را باز کرد. یک جفت صندل مجلسی با پاشنه سه سانتیمتری سر خود بود. یک گل زرشکی هم رنگ لباسش هم رویش داشت. نهال پوزخندی زد و زمزمه کرد: ایماااان....

کفشها کمی بزرگ بود ولی به هرحال از کفشهای خودش راحتتر بودند. آن ها را پوشید و کفشهای خودش را توی کیسه کنار مانتویش گذاشت.