نمای وبلاگ چشمهای وحشی (9) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

چشمهای وحشی (9)

یکشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 04:28 ب.ظ
دوباره سلام!
سرعت جی پی آر اس یه چیزی در حدود دایال آپهای خدا بیامرزه!

آبی نوشت: فردا مهمون دارم. دعا کنین خوب و سبک برگزار بشه. قول میدم بعدش اگه عمری بود تند تند بنویسم و بفرستم :)

اینم پست بعدی:

فرشته پشت پیشخوان نشسته است. کنارش می نشینم و می گویم: سلام.

سرش پایین است. زیر لب می گوید: سلام.

سر که بلند می کند چشمهایش سرخ هستند. با نگرانی می پرسم: چی شده؟

تکانی می خورد و می گوید: مثل این که تو حالت از من بدتره. مثل روح شدی! کجا بودی؟ رنگت پریده. چشماتم حسابی قرمزه.

بی حوصله می گویم: من قبرستون بودم. تو کجا بودی؟

چشمهایش گشاد می شوند. نگرانتر از من می پرسد: چرا؟

بدون این که منظورش را بفهمم می پرسم: چی چرا؟ میگم چی شده؟

_: تو اول بگو چی شده؟ چرا قبرستون بودی؟

آهی از سر آسودگی می کشم و می گویم: هیچی دلم گرفته بود رفتم سری به اموات بزنم.

با لحنی سرزنش بار می پرسد: آخه قبرستون واسه دلگشایی میرن؟!

+: خب رفتم سر خاک بابابزرگم. حالم بهتر شد.

_: حالا چت بود؟

+: بابا ول کنم نیسته ها! انگار من اول پرسیدم.

رو برمی گرداند. آهی از ته دل می کشد و می گوید: چی بگم؟ اسمش که مشکل نیست. فقط مشکل منه. آدم خجالت می کشه وقتی مردم هزار تا مصیبت ریز و درشت دارن این یه ذره رو اسمشو بذاره مشکل.

+: اههه بس کن دیگه! حالا مشکل کوچیک یا بزرگ. میگی یا نه؟

_: چیز مهمی نیست. مامان بزرگم دیشب حسابی شستشوم داده.

+: خدا عمرش بده. خب چی گفته؟ الان تمیز شدی دیگه؟!

بالاخره می خندد. مشتی سر شانه ام می زند و می گوید: آره چه جورم. از دیشب تا حالا سه لیتر اشک بیخود و بی جهت ریختم.

+: اِ اِ اِ ببینمت! سفیدآبات که پاک پاک شدن! چیکار کردی این اشکا رو. حداقل یه اشک دون می گرفتی زیر چشمات که بعداً سر یکی منت بذاری که از فراقت این همه اشک ریختم.

پوزخندی می زند و به تلخی می گوید: اونی که براش گریه کردم هیچوقت نخواسته بفهمه. من که جلوی چشمش هستم. براش فرق نمی کنه که چقدر اشک ریخته باشم.

+: فرشته؟! پس واقعا موضوع عشق و عاشقیه؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟ موضوع چیه؟ مامان بزرگت چی گفته؟

_: مامان بزرگم هیچی. یه ساعت داشت نصیحتم می کرد پیر شدم و دیگه هیشکی نمیاد خواستگاریم و از شیش ماه پیش به این طرف هیچ خواستگاری ندارم و به بخت خودم لگد زدم و من آدم نیستم و از این صحبتا... لابد باز یکی ازش پرسیده بود این نوه تون چند سالشه داغ دلش تازه شده بود.

+: تو که سنی نداری.

_: بیست و شیش سال اونم از نظر مامان بزرگ یعنی خیلی.

+: خب بعدش؟

_: هیچی دیگه. خیلی دلم گرفت.

+: طرف مربوطه چی؟ بهش نگفتی زودتر بیاد خواستگاری تا تکلیفتو روشن کنه؟

_: نه! چی بگم بهش؟ اونم وقتی که یه بار به شدت ردش کردم.

+: چکار کردی؟

_: زمون دانشجویی بود. شیطنتای بچگی. دو ترم درس خونده بودم فکر می کردم علامه ی دهرم. اونم انترن بود.

توی راهروی بیمارستان داشتم جولون می دادم. کف کفشم سُر بود. تا که چشم مردم رو دور می دیدم سرسره بازی می کردم. یه دفعه سر خوردم. تعادلم رو از دست دادم و محکم خوردم بهش که داشت از پشت سرم میومد.

دادش رفت هوا. سرم خورده بود به دماغش حسابی دردش گرفته بود. عصبانی بود. منم گفتم معذرت میخوام. سُر خوردم.

اونم عصبانی که نخیر از ته سالن که میومدم دیدم داشتی بازی می کردی. مگه بیمارستان جای سرسره بازیه؟

منم بهم برخورد و گفتم شما که دیدی چرا از پشت سرم اومدی. از اون طرف رد می شدی.

خلاصه بحثمون بالا گرفت. مدتی بحث کردیم. فکر کرده بود داداش بزرگمه. هی نصیحت می کرد. منم عصبانی بودم جواب می دادم. کم مونده بود دست به یقه بشیم که دوستامون جدامون کردن. با تمام این احوال چند روز بعد پا شد اومد خواستگاریم. منم کفری بودم حسابی. از قبل نفهمیده بودم کیه. وقتی اومدن دیدمش و تازه فهمیدم. وقتی رفتیم حرف بزنیم دوباره زدم به دعوا و گفتم شما که دیدی باهم تفاهم نداریم واسه چی پا شدی اومدی اینجا. کلی بحث کردیم. دعوا کردیم حرف زدیم. تا آخرش با عصبانیت قسم خورد که دیگه نیاد خواستگاریم.

بماند که بعدش بهترین دوست من با بهترین دوستش ازدواج کرد و تو شلوغیای عروسی خیلی بیشتر باهم آشنا و حسابیم رفیق شدیم. درست مثل خواهر برادر که بعد از دعوای حسابی آشتی می کنن و میشن همون رفقای قبلی. هنوزم دوستیم... ولی نمیاد خواستگاریم. قسم خورده...

 

آه بلندی می کشد و دو قطره اشک روی گونه هایش جاری می شوند. با تعجب می گویم: دوست پسرتو ندیدم. تو این یکی دو سال هیشکی باهات نبوده...

می خندد و می پرسد: من گفتم دوست پسر؟ نه بابا فقط دوستیم. مثل خواهر برادر. قرارم نیست بیاد اینجا دنبالم. هر از چند گاهی به پستش بخورم سوار ماشینش میشم که برسوندم خونه. ولی اونجوری نیست. هیچوقت باهم قرار نذاشتیم مثلاً دو تایی بریم کافی شاپ یا زنگ بزنم واسش درد دل کنم. ولی کاری داشته باشم بهش میگم. اونم همینطور.

سری تکان می دهم و می گویم: هوم... خب نمیشه بهش بگی بدون این که بیاد خواستگاریت برین عقد کنین مثلا؟!

می خندد. می گوید: نه بابا. همیشه شوخیمون سر همینه که ما به درد هم نمی خوریم. راه به راه هم بهش دختر پیشنهاد می دم که فکر نکنه چشمم دنبالشه.

+: دیوونه ای به خدا!

شانه بالا می اندازد و می گوید: اینطوری فکر کن. تو چرا خواستگاریشو رد کردی؟ همه چی تمومه این بشر.

با چشمهای گرد شده می پرسم: درباره ی کی حرف می زنی؟! دوستت پسر خانم شفیعیه؟

متعجب می پرسد: خانم شفیعی کیه؟ من فامیل مامانشو نمی دونم.

+: نه بابا فامیل خودش بود. چند وقت پیش اومدن...

غش غش می خندد. می گوید: نه بابا من اونو نمی شناسم. اونی که من می شناسم خیلی ماهه.

و دوباره بغض می کند. از جا برمی خیزد که برود. وحشتزده می پرسم: منظورت دکتر سعیدیه؟

جلوی اشکهایش را می گیرد. سری به تایید تکان می دهد. نگاهی به اطراف می اندازد و با بغض می گوید: باهم اینجا رو راه انداختیم. ساعتها درباره ی این که چه جوری باشه حرف زدیم. هنوز درسمون تموم نشده بود. دنبال مجوزاش دویدیم. بحث کردیم حرف زدیم. حالا هم میگه تو همکارمی. ولی چه فایده؟

می خواهد برود. من هم بلند می شوم. یک نفر یه کیسه محتوی سرنگ و آمپول جلویم می گذارد. می گویم: الان میام.

فرشته می رود. من هم می روم آمپول بزنم. ذهنم بدجوری درگیر است. پس اشتباه نکرده بودم. دکترسعیدی قسم خورد که بینشون هیچی نیست. خب بله... برنامه ی ازدواج ندارند ولی...

چند نفر می آیند و می روند. فرصتی دست نمی دهد تا دوباره با فرشته تنها شوم. دارم از فضولی میمیرم. کلی حرف مانده که بزنم.

کنار پیشخوان ایستاده ام. فرشته دارد با تلفن حرف می زند. منتظرم حرفش تمام بشود بلکه چند دقیقه تنها گیرش بیاورم. نگرانم دوباره کسی پیدا بشود که کاری داشته باشد و باز وقت نشود. کلافه روی پیشخوان مشت می کوبم.

ساعت چهار می شود. از گوشه ی چشم پاهای یک نفر را می بینم. بی حوصله برمی گردم ببینم چکار دارد. دکتر سعیدی است. اینقدر جا می خورم که زبانم بند می آید.

+: س سس سلام دکتر.

سری تکان می دهد و با اخم می گوید: سلام. چرا روپوش نپوشیدی؟

وحشتزده با مانتویم نگاه می کنم. تا نوک زبانم می آید که بگویم "تقصیر شماست که حواس برام نذاشتین" که به موقع جلویش را می گیرم و بدون جواب به طرف رختکن می روم.

دستش را روی پیشخوان می گذارد و خم می شود. قدمهایم سست می شود. عقب عقب نگاه می کنم. فرشته گوشی را می گذارد و می گوید: سلام.

دکتر لبخندی می زند و می گوید: سلام. چطوری؟

بعد سرش را بالا می آورد و سرزنش بار مرا که هنوز نرفته ام نگاه می کند. حواسم هنوز به پشت سرم است. محکم به ستون می خورم و آخ بلندی می گویم.

دکتر به تندی نگاهم می کند. لبخند دستپاچه ای می زنم و با عجله به رختکن می روم. با عجله روپوشم را عوض می کنم و برمی گردم. پیش فرشته می روم و با هیجان می پرسم: دکتر چی گفت؟

عاقل اندر سفیه نگاهم می کند و می پرسد: چی باید می گفت؟

با نگاهی درخشان می گویم: خب حالتو پرسید! خیلی دوستانه هم پرسید.

با اخم می گوید: تو هم سرخوشی ها! سه ساعت دارم روضه می خونم که بین ما هیچی نیست بازم باورت نمیشه؟ آره. حالمو پرسید. گفت خیلی قیافت داغونه. پاشو یه آبی به صورتت بزن. بعدم پرسید تو چت بود که با نیش باز داشتی تماشامون می کردی.

می خندم و می گویم: آره خیلی ضایع بود. ولی فرشته... از خواستگاری من خبر داشتی؟ خودش بهت گفته بود؟

بی حوصله می گوید: خودم بهش گفته بودم.

ناباورانه می پرسم: یعنی پیشنهاد تو بود؟

با اخم می گوید: خب آره. کی میومد تو ی دیوونه رو بهش پیشنهاد بده؟

می خندم و می پرسم: بعد شما خیلی عاقلی که با وجود علاقه ات دوستتو پیشکش می کنی؟

_: میشه تمومش کنی؟

جدی می شوم و می پرسم: ولی آخه چرا فرشته؟ اگه من قبول کرده بودم چی؟ اگه بعد از قبول کردن می فهمیدم دوستش داشتی، به خاطر خیانتی که در حقت کردم دق می کردم.

دماغش را از بیزاری چین می دهد و می پرسد: چه خیانتی؟ من که با اون صنمی ندارم.

غمزده می گویم: ولی دوسش داری.

_: خب داشته باشم. برای این که کم نیارم هزار بار به شوخی و جدی گفتم زنش نمیشم. اونم محاله بیاد خواستگاریم.

لب برمی چینم و می گویم: آخه یعنی چی کم نیارم؟ می خوای یه عمر حسرتشو بخوری؟

سری تکان می دهد و می گوید: نه. حسرتشو نمی خورم. من بیش از این حرفا دوسش دارم. خوشحالیش برام مهمتره.

عصبانی می گویم: خب اونم تو رو دوست داره. حتماً کنار تو خوشبختتر میشه.

_: از کجا می دونی؟ اون اینجوری منو دوست نداره. مطمئن باش. من همکارشم. دوستشم. ولی زنش نیستم.

بی حوصله نفسم را فوت می کنم و دور می شوم. مغزم دیگر کشش ندارد.

شب پزشک کشیک می آید. دکترسعیدی هم آماده می شود که برود. دنبالش می روم و می پرسم: دکتر می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟

می ایستد. پا به پا می کنم. دور و برم را نگاه می کنم. بی حوصله می گوید: خب بگو.

چی بگویم؟ مغزم هنگ می کند. بدون برنامه ریزی قبلی جلویش را گرفته ای که وسط راهرو چی بگویی مثلا؟! تو رو خدا بیا برو فرشته رو بگیر؟!

سر به زیر می اندازم. آرام می گویم: درباره ی فرشته است.

سر برمی دارم. فرشته را می بینم. از چشمهایش آتش می بارد. می دانم اگر حرف بزنم حسابم را می رسد. به سرعت می گویم: نه نه ببخشید.

دکتر اخم می کند و می گوید: یعنی چی؟

نگاهم را دنبال می کند. فرشته را می بیند. تند خداحافظی می کنم و سر پستم برمی گردم. فرشته جلو می آید و با اخم می پرسد: چی بهش گفتی؟

مظلومانه می گویم: هیچی به خدا.

با خشم نفس می کشد. سر به زیر می اندازم و الکی کاغذهای جلویم را جابجا می کنم. دوباره سر برمی دارم و با لحنی حق به جانب می گویم: هیچی نگفتم. باور کن.

لبهایش را بهم می فشارد. سری تکان می دهد و می گوید: حالا معلوم میشه.

دکتر جلو می آید. چینی به ابرو می اندازد و می پرسد: چه خبره؟

فرشته به من نگاه می کند و از دکتر می پرسد: سارا بهت چی گفت؟

دکتر شانه ای بالا می اندازد و می گوید: هیچی. شما دو تا هر دوتون حالتون خرابه! معلوم هست اینجا چه خبره؟

سارا می گوید: هیچی. خبری نیست. دیرتون نشه. شب بخیر.

دکتر مشکوکانه سری تکان می دهد و می گوید: شب بخیر.

و می رود. پشت سرش نفس عمیقی می کشم. دوباره زمزمه می کنم: من هیچی نگفتم.

فرشته با تاکید می گوید: بهتره بعد از اینم نگی.

سری به تایید تکان می دهم و لبم را گاز می گیرم.