X
تبلیغات
نماشا
رایتل

در خاطرت می مانم (8)

یکشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 04:15 ب.ظ

سلام سلام

خوب هستین؟ طاعات و عباداتتون قبول باشه انشاءالله

خیلی وقت نبودم. اگه بدونین چی شد... بعد صد سااال کامپیوتر درست شد. منم خوشحال اومدم یه پست نوشتم. اومدم بزنم ارسال... اوه خدای من... شانس رو ببین! شارژ نت تموم شده یعنی قیافم این شکلی بود هیچی از سرخوشی یه پست دیگه هم نوشتم. ولی نت وصل نشد که نشد. دیگه تا الان که از آقای همسر پرسیدم ببینم این گوشی من که الان جی پی آر اس داره نمیشه اکسس پوینت بشه و یه ذره نت بده به پی سی ما آپ کنیم؟

گفت چرا میشه. ببین اینجوری.

منم شدم اینجوری واقعا؟! خب چرا زودتر به فکرم نرسید آیا؟! بهرحال میریم که داشته باشیم دو تا پست پشت سر هم و اگه خدا بخواد بعد از این مرتب بیایم.

خیلی ببخشید دوستام که دیر شد.



با صدای باز شدن در همه برگشتند. مهشید با خوشحالی به استقبال شوهرش رفت. نهال را به عنوان دوست و همسایه ی قدیمی معرفی کرد. نهال لبخندی زد. شوهر مهشید پسر خوبی به نظر می رسید. برای خوشبختیشان دعا کرد.

ایمان دوباره روی چهارپایه رفت. مجید گفت: ایمان جان باعث زحمت. بیا پایین بقیشو خودم می زنم.

ایمان در حالی که از توی جیبش رول پلاک در میاورد گفت: نه بابا دیگه حالا... تمومش می کنم.

مهشید با خوشی گفت: مجید چایسازمو افتتاح کردم. یه چایی دبش عالی بهت بدم؟

مجید با مهر خندید. نگاهش پر از محبت بود. دست مهشید را گرفت: مبارکت باشه عزیزم. بریز ممنون.

نهال لبخندی زد و به ایمان نگاه کرد. ایمان از توی جیب عقبش پیچ گوشتی را درآورد. نگاهی به مجید انداخت. آهی کشید. لبهایش را بهم فشرد و به کارش ادامه داد. دلخوریش از چشم نهال دور نماند. کنارش ایستاد به دیوار تکیه داد. بالا را نگاه کرد و خندید. ایمان نگاهش کرد و پرسید: به چی می خندی؟

نهال یواش گفت: به تو. قیافت خیلی مضحکه.

_: من مضحکم؟ دارم برات. اون میله رو بده به من.

+: باهاش نزنی تو سرم!

_: مگه دیوونم؟

+: کم نه!

_: نهال!

نهال خندید و بعد از این که میله را عمودی کنار دیوار گذاشت دور شد. مجید پیش ایمان رفت و مشغول کمک کردن شد.

نهال هم با مهشید مشغول مرتب کردن وسایلش شدند. بالاخره کارشان تمام شد و مهشید گفت: ایمان قراره بستنی مهمونمون کنه. چار نفر که باشیم و یه کم تلاش کنیم می تونیم طلب نهال رو صاف کنیم.

مجید پرسید: جریان چیه؟

مهشید با خنده گفت: نهال از ایمان ده تا بستنی طلبکاره ایمانم قول داده همه رو عصری بهش بده.

مجید نگاهی به آن دو انداخت و گفت: عجب!

انگار می خواست حرف دیگری هم بزند ولی چیزی نگفت.

همه باهم به بستنی فروشی قدیمی رفتند. همه چیز عوض شده بود. کاشیها و دکور و بستنی و فروشنده. شباهتی به آن مغازه ی قدیمی نداشت.

هنوز سفارش نداده بودند که تلفن مهشید زنگ زد. خیاط بود که می خواست پرو آخر را بکند. وقت دیگری هم نداشت. مهشید با عجله برخاست و گفت: حیف شد ایمان. بستنی من طلبم ها!

مجید که داشت همراهش می رفت، گفت: مال منم بنویس کنارش.

ایمان تبسمی کرد و گفت: چشم.

بعد از رفتن نهال و مجید، گوشه ی مغازه پشت میز دو نفره ی کوچکی نشستند. با رفتن مهشید ایمان ماسک بی خیالیش را کنار گذاشت و چهره اش درهم رفت. نهال جا خورد. اینقدر او را می شناخت که تغییر حالتش را بفهمد. پرسید: چی شده؟

ایمان بدون این که نگاهش کند، گفت: هیچی. بستنی چی می خوری؟

فروشنده پرسید: چی بیارم خدمتتون؟

نهال با ناراحتی به ایمان نگاه کرد. ایمان نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد: خوبم. بی خیال.

بعد بلند گفت: دو تا قیفی...

فروشنده با ناراحتی دستهایش را بهم فشرد و گفت: قیف تموم کردم. قراره برام برسه نیومده هنوز. صبر می کنین یا لیوانی بریزم؟

نهال گفت: لیوانی بدین.

فروشنده با خوشحالی پرسید: توپی میوه ای یا ژله ای وانیلی؟

_: وانیلی.

 

نهال نگاهی به چتر کوچک کنار لیوان بستنی کرد. آن را آرام باز و بسته کرد و پرسید: نمی خوای بگی چی شده؟

_: چیزی نشده.

نهال کلافه سرش را بالا گرفت و گفت: که چیزی نشده! من اگه تو رو نشناسم به درد جرز دیوار می خورم. چته باز؟

ایمان لبخند محزونی زد و نگاهش کرد.

نهالم بی حوصله گفت: با تو ام.

ایمان بازهم تبسم کرد. یک قاشق بستنی خورد و گفت: بخور آب میشه.

+: مهم نیست. قیف نیست که از زیرش بریزه.

_: یعنی نمی خوای بخوری؟ منو آوردی تا اینجا که چکار کنی؟ شکر خدا هیچیم مثل قدیم نیست که نوستالوژیک باشه اقلا!

+: آسمون ریسمون نباف ایمان. چی شده؟

ایمان فکری کرد. بعد دوباره قاشقی دیگر پر کرد و گفت: هیچی. خوبم. خیلی خوبم. چرا بد باشم؟ همه چی عالیه.

نهال نفسش را فوت کرد و رو گرداند. بعد هم بی حوصله مشغول خوردن بستنی اش شد. امیدوارانه فکر کرد: شاید هنوزم داره از عاشق شدنش حرص می خوره.

ایمان آرام گفت: نهال می خوام شمارتو پاک کنم... دیگه همدیگه رو نبینیم. نه که دوست نباشیم. دوستی قدیمی سر جای خودش هست. خودتم می دونی چقدر برام عزیزی، ولی... اینجوری بهتره.

نهال با اخم لقمه ای خورد و گفت: خیلی مسخره بود.

_: جدی گفتم.

نهال دلخور گفت: باشه. شمارمو پاک کن. شمارتو پاک می کنم. بهت زنگ نمی زنم. همدیگه رو نمی بینیم. بعدش چی؟

ایمان با لحنی گرفته گفت: از دل برود هر آن که از دیده برفت.

نهال که بستنیش را خورده بود از جا برخاست. کیفش را روی شانه مرتب کرد و گفت: نمیشه. اگه میشد تو دوازده سال گذشته میشد.

ایمان هم برخاست. پول بستنی را حساب کرد. باهم بیرون آمدند. نهال با اخم به طرف ماشینش می رفت.

ایمان گفت: قبول کن نهال. تو دوازده سال گذشته درسته که خیلی به یادت بودم اما اینجوری نبود. بود؟ یه دوستی قدیمی ساده بود. دلم می خواد یه دوستی قدیمی ساده بمونه.

نهال احساس می کرد مژه هایش تر می شوند. نباید گریه می کرد. حالا نه.

لبهایش را گاز گرفت. کلید را توی در ماشینش چرخاند و دلخور پرسید: حالا میگی؟

ایمان کنارش ایستاد. دستش را روی سقف ماشین گذاشت و گفت: می دونم کمال نامردیه ولی...

+: سوار شو. تو راه حرف می زنیم. من کار دارم.

ایمان با حرص نفسش را فوت کرد. ماشین را دور زد و سوار شد. گفت: بعضی چیزا رو نمیشه توضیح داد.

نهال عصبانی پرسید: چی رو نمیشه توضیح داد؟

_: اگه میشد توضیح بدی که...

+: ایمان از این بازیا نداشتیم!

_: خیلی خب. قول بده عصبانی نشی. میگم.

+: آهان! پس اون چیزایی که نمیشه توضیح داد خون منو جوش میارن.

_: ببین. سعی کن از جلد نهال بیای بیرون و کمی منطقی از بیرون نگاش کن. اصلا فکر کن من دارم درباره ی دو نفر که اصلا نمی شناسی حرف می زنم. هیچ دخلیم به تو ندارن. ببین واقعیت چیه.

نهال با تردید نگاهش کرد. ایمان دوباره پرسید: قول میدی؟

نهال نفس عمیقی کشید و گفت: باشه.

_: عصبانی نمیشی؟

+: سعی می کنم نشم.

ماشین را پارک کرد و به ایمان چشم دوخت. ایمان پرسید: خب چرا وایسادی؟

+: می خوام با دقت گوش کنم.

_: گفتی کار داری. برو. مسئله ریاضی نیست. این همه دقت نمی خواد.

+: ایماااان! حرف بزن.

_: خیلی خب. خیلی خب. میگم. مثل اون قصه هایی که مامانت اگه حوصله داشت میگفت برامون.

+: جون به لبم کردی. بگو.

_: یه روز یه دختر و پسر بودن، اسمشونم ایمان و نهال نبود. یه چیز دیگه بود. نمی دونم چی.

نهال با حرص گفت: خیلی بامزه ای!

_: دهه! هی نپر تو حرفم. دارم میگم دیگه.

نهال لبهایش را بهم فشرد و سرش را تکان داد. انگشتش را گاز گرفت و از پنجره به بیرون خیره شد.

_: دختر پسره همبازی بودن. خیلی باهم دوست بودن. تا وقتی بچه بودن هم مسئله ای نبود. ولی گذشت و بعد از دوازده سال تو یه روزی که پسره به کلی از دنیا ناامید شده بود دوباره رسیدن بهم. پسره به این حرفا اعتقادی نداشت ولی قدم دختره واقعا خوب بود. باباش خوب شد. عروسی خواهرش سر گرفت. همه چی خوب شد. پسره هم دلشو باخت. ولی نه یک قرون تو جیبش داره و نه خونه و ماشین نه پشتوانه ی دارایی پدری. حتی نمی تونه قرض دختره رو بده، حالا هدیه و طلا و جواهر و این حرفا بماند... پس بهتره همدیگه رو نبینن تا اینقدر شرمنده نشه. آخه... مَرده و غرورش...

نهال نگاهش کرد و گفت: شیطونه میگه بزنم تو دهنت دندونات بریزن پایین! کشتی منو که اینو بگی؟

_: قول دادی سعی کنی عصبانی نشی.

+: سعی کنم چی چی؟

ایمان با نگاهی که برقی از شیطنت داشت با ملایمت تکرار کرد: که عصبانی نشی.

برق نگاهش به قلب نهال پنجه می کشید. بغض گلویش را فشرد. اگر حرف می زد می ترکید. رو گرداند و نفس کشید. سعی کرد آن توپ مزاحم را از گلویش پس بزند.

نفس عمیقی کشید. انگار از زیر آب بیرون آمده بود. بالاخره توانست حرف بزند. ماشین را روشن کرد و با لحنی سرد پرسید: اگه برعکس بود چی؟ بازم میذاشتی بری؟

_: نه. چون قضیه فرق می کرد. مرد احتیاج داره که حمایتگر باشه. اگه برعکس بود حرفی نبود. خوشحال میشدم بتونم حمایت کنم. البته دور از جون پدرت.

+: نه بذار به همون قصه برسیم. یه قصه ی دیگه. این دفعه مشکلات مال دختره است، دختره هم جهاز نداره، باباشم مقروضه و اون آقای حمایتگر حرفی نداره. ولی دختره نمی خواد غرور خودش و باباش خرد بشه. هان؟ کما این که منم جهاز ندارم. خرده ریزاشو که دلم می خواست آخر بار بخرم، درشتاشم که الان ندارم.

_: چی داری میگی! نهال مرد باید وسایل زندگی رو تهیه کنه. وظیفشه. گذشته از این من بهت مقروضم! به قیمت تمام اینایی که بخشیدی به مهشید.

+: که وظیفه ی شوهره.... پس مجید بدهکاره نه تو.

_: ولی تو به خاطر مجید ندادی. به خاطر خواهر من دادی.

+: به خاطر هرکی. اونی که مقروضه اونه نه تو.

_: نهال این بحث به هیچ جا نمی رسه. گفتم که گفتنی نیست.

نهال با غم پرسید: چون به هیچ جا نمی رسه باید تمومش کنیم؟

_: تو راه بهتری سراغ داری؟

نهال آرام گفت: نه... خداحافظی می کنیم. دختره میره سی خودش، پسره میره سی خودش... یه روزی پسره زن می گیره، دختره شوهر می کنه... یه روزی شاید از بعد از دوازده سال همدیگه رو تو بانک، رستوران یا دم مهدکودک بچه هاشون ببینن. سلام سلام... ببخشین خانمِ؟

نهال هستم. همسایه ی قدیمی تون.

آهااان نهال خانم! عزیزم این خانم همسایه ی قدیمیمونه. بچگیا همبازی بودیم تو کوچه. اینم همسرم...

بله خوشوقتم. ایشونم همسر من هستن.

 

ایمان به قیافه ی جدی او که داشت قصه می بافت نگاه کرد و با خنده گفت: عجب صحنه سازی ای! این تن بمیره زنم خوشگله؟ درست نگاه بکن. می بینیش؟

نهال با غم رو گرداند. دلگیر گفت: دوسش داری. زندگی می کنی. براتم مهم نیست که یه نفر زندگی رنگیش با رفتنت سیاه و سفید شد. شوهرشو دوست داره چون وظیفشه. نه نه اسمش دوست داشتن نیست. بهش عادت کرده. خب احتمالا مرد خوبیه... بهش می رسه. ولی نهال هیچوقت دلش براش نمیتپه.

ایمان شانه ی او را محکم گرفت و تکانش داد.

_: هی بیدار شو! من اینجام. هیچ زنی هم تو زندگیم نیست که بهش حسودی کنی.

نهال با اخم گفت: من به زنت حسودی نمی کنم. من فقط...

_: تو فقط حسودی می کنی. یه کمی!

و با دو انگشت شست و اشاره مقدار کمی را نشان داد.

نهال عصبانی گفت: نخیر حسودی نمی کنم. فقط عصبانیم. از این که برات مهم نیست بعداً چی میشه. از این که می تونی از روی منطق و بدون عشق زندگی کنی ولی من نمی تونم. از این که دارم التماست می کنم متنفرم!

روی ترمز کوبید و اشکهایش ریختند.

_: نهال!

+: پیاده شو. دیگه نمی خوام ببینمت. هیچوقت.

ایمان با ملایمت گفت: این برات خیلی بهتره.

نهال با خشم گفت: دلم نمی خواد تو برام تصمیم بگیری. پیاده شو.

ایمان سری تکان داد و در حالی که پیاده میشد گفت: خداحافظ.

نهال لبش را گاز گرفت و راه افتاد. نفسی کشید و با بغض گفت: خداحافظ همین حالا...