X
تبلیغات
نماشا
رایتل

چشمهای وحشی (8)

شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:14 ب.ظ

سلام


طاعات و عباداتتون قبول. شب نوزدهمه. التماس دعا....


یعنی باور کنم مدیریتم درست شده؟!! این دو سه روز اصلا باز نمیشد. داشت اشکم درمیومد :( کامپیوتر که هنوز خرابه. کلی زحمت کشیدم تا وقتی که آقای همسر کاری با لپ تاپش نداشته و منم اتفاقاً بیکار بودم و تونستم گوش الهام بانو رو بپیچونم و بیارم بنشونم پای لپ تاپ چهار صفحه نوشتم، بعد حالا مدیریت باز نمیشد :( دیگه الان بالاخره باز شد شکر خدا.

کار به جایی رسید که نه دل و نه جون رفتم تو پرشین بلاگ یه اکانت گرفتم ولی ایمیل تاییدش اصلا برام نرسید. به دلم نبود اصلا. خونمو دوست دارم. سخته برام از این همه خاطره بگذرم و جابجا بشم....


اینم از ادامه ی داستان. اگه خوب نشده و انسجامشو از دست داده به بزرگی خودتون ببخشید که سررشته ی داستان با این وقفه ی طولانی و برنامه های این روزها از دستم خارج شده. 


جگوار می رود. شیرین اما دست از سرم برنمی دارد. می خواهد بداند چه حساسیتی به جگوار دارم. تا شب ده بار می پرسد و هر ده بار می گویم اتفاقی بوده است و هر ده بار وجدانم دهن کجی می کند.

آخر شب خسته و خراب به خانه برمی گردم. سلام و علیک کوتاهی با اهل منزل می کنم. مامان می گوید: وای قیافشو! چکار کردی اینقدر داغونی؟

زیر لب می گویم: هیچی یه کم شلوغ بود.

_: برو استراحت کن.

+: چشم. شب بخیر.

به اتاقم می روم. کمی بعد توی بالکنم. کف بالکن روی قالیچه ام بین سه گوشه ی دیوار همسایه و کنار در اتاقم چمباتمه می زنم. هوا گرم است ولی از ضعف احساس سرما می کنم. لیوان قهوه ام را توی دستم می فشارم و به ماه چشم می دوزم. از این پایین نمی توانم پارک را ببینم.

صدای باز شدن در بالکنش را می شنوم. عکس العملی نشان نمی دهم. خسته تر از آنم که برخیزم و میدان را برایش خالی کنم. در دل التماس می کنم: بذار قهومو بخورم میرم.

با ملایمت می گوید: سلام.

به لیوان نگاه می کنم. انگار به زمین چسبیده ام. با صدایی که به زحمت بالا می آید، می گویم: سلام.

_: حالتون بهتره؟

بدون این که نگاهش کنم، می گویم: خوبم. ممنون.

از شیرین دلخورم. این چه حرفی بود که زد؟ یعنی چی هربار شما رو می بینه غش می کنه؟

از گوشه ی چشم می بینم که رو به پارک ایستاده است. از توی جیبش سیگار و فندک بیرون می آورد و می پرسد: اگه یه سیگار بکشم اذیتتون نمی کنه؟

با لحنی بی تفاوت می گویم: نه.

در دلم اما آشوب می شود. چرا بوی سیگارش را دوست دارم؟

سیگارش را که آتش می زند، نفس می کشم. با اولین بازدمش بوی دودش را حس می کنم. بوی متفاوتی نیست اما دوستش دارم. دلم می گیرد. می خواهم گریه کنم. جرعه ای قهوه می نوشم و به خودم تشر می زنم: این اداها چیه دختر؟ بشین سر جات!

با بیشترین فاصله از من روی دیواره ی خارجی بالکنش می نشیند و به دیوار اتاقش تکیه می دهد. چند دقیقه در سکوت می گذرد. قهوه ام دارد تمام می شود. سیگارش دارد تمام می شود. لحظه ها دارند تمام می شوند. احساس می کنم سکوت روی قلبم سنگینی می کند. همان موقع آن را می شکند. نفس می کشم. گوش می دهم.

_: زندان بودم... یکی با نامزدم دوست بود. یقه شو گرفتم. چاقو کشید. هلش دادم. سرش خورد به جدول خیابون. یه هفته رفت تو کما... پنج سال حبس... تازه تموم شده.

سیگار نصفه اش را روی لبه ی بالکن خاموش می کند و توی سطل اتاقش که کنار پنجره است می اندازد. در حالی که می رود تو، می گوید: فکر کردم بهتره بدونی. شب بخیر.

انگار با پتک به سرم کوبیده است! گیج گیجم. صبح که بیدارمی شوم روی قالیچه از سرمای دم صبح توی خودم جمع شده ام و می لرزم. استخوانهایم درد می کند. به زحمت خودم را توی اتاق می کشم و روی تختم می خوابم. ولی دیگر خوابم نمی برد. به سقف چشم می دوزم و فکر می کنم: چرا اینها را به من گفت؟

به جوابی نمی رسم. برمی خیزم. بدنم درد می کند. یک مسکن می خورم. لرز می کنم. توی هال ولو می شوم. مامان می پرسد: چطوری؟

می گویم: سرما خوردم. سردمه.

_: برات سوپ می پزم. گرم میشی.

لبخند می زنم و تشکر می کنم. کاش زندان بودن جگوار هم با سوپ رفع میشد!

ولی نه... با سوپ خوب نمی شوم. مامان ازم پرستاری می کند. حتی خواهر ها هم مهربان شده اند. واقعاً اینقدر قیافه ام رقت انگیز است؟!

نزدیک ساعت دو به هر زحمتی هست برمی خیزم. مامان اصرار دارد سر کار نروم. می گویم: نمیشه مامان. دکتر به این راحتی مرخصی نمیده. بذار قیافه ی مریضمو ببینه اجازه بده بیام خونه.

سایه می گوید: یه ویزیت مجانی هم می کنه دیگه. خوبه.

ترجیح می دهم دکتر دیگری ویزیتم کند ولی حرفی نمی زنم. از شانس کچلم وقتی می رسم دکتر دیگری توی درمانگاه نیست. خانم دکتر فاتح تازه رفته است. کاش بود. تا ساعت چهار صبر می کنم تا دکتر سعیدی بیاید. مثل همیشه مرتب و به موقع.

به زحمت از پشت پیشخوان برمی خیزم و سلام می کنم. می گوید: سلام.

قدمی به طرفم برمی دارد و بدون ملاحظه ی اطراف دستش را روی پیشانیم می گذارد. با اخم می گوید: تبت بالائه. چرا یه فکری براش نمی کنی؟

مهسا غرغر کنان می گوید: منم بهش همینو گفتم. میگه صبح مسکن خوردم.

دکتر رو به مهسا می گوید: یکی از اون جوالدوزایی که به مردم می زنه به خودش بزن حالش جا بیاد.

مهسا از شوخی دکتر غش غش می خندد و می پرسد: شیش سه سه بزنم یا یه ملیون دویست؟

دکتر سری تکان می دهد و می گوید: یک و دویست با هشتصدهزار.

مهسا باز می خندد و می پرسد: دکتر خصومت شخصی دارین که می خواین تیربارونش کنین؟

دکتر نگاه عجیبی به من می اندازد و آرام می گوید: بله. خصومت شخصی دارم.

رو برمی گرداند و می رود. خنده روی لبهای مهسا خشک می شود. با بدبینی ابرویی بالا می اندازد و می پرسد: این منظورش چی بود؟

شانه بالا می اندازم و می گویم: چی بگم.

مهسا آمپولم را می زند. تمام مدت حرف می زند. دلم می خواهد بگویم ساکت باش ولی نمی گویم.

لنگ لنگان تا اتاق تعویض لباس می روم و روی تختی که گوشه ی اتاق است دراز می کشم. مامان زنگ می زند احوالم را می پرسد. می گویم خوبم و همانجا استراحت می کنم.

نیم ساعتی بعد ضربه ای به در می خورد. در نیمه باز است. بین خواب و بیداری می پرسم: بله؟

دکترسعیدی می پرسد: بهتری؟

نیم خیز می شوم. می گوید: نه نه بخواب. فقط می خواستم ببینم چطوری؟

می نشینم و می پرسم: میشه برم خونه؟

سری تکان می دهد و می گوید: برو.

 

یک هفته می گذرد. به شدت از روبرو شدن با جگوار اجتناب می کنم. این هفته شیفت صبح باید باشم ولی شیفت شب را برمی دارم که شبها به بالکن نروم. ولی بالاخره هفته تمام می شود و طبق روال بعد از هفته ی شب کاری باید بعداز ظهرها بروم. نمی دانم با گذشته ی جگوار کنار آمده ام یا نه. ذهنم هربار آن را پس می زند.

اولین بعدازظهر هم می گذرد. وارد اتاقم که می شوم نفسم بند می آید. جگوار دارد آواز می خواند. صدایش به جانم می نشیند و بغض می کنم. دلم برایش تنگ شده است. دلم خیلی برایش تنگ شده است. در بالکن را باز می کنم. آوازش را قطع نمی کند. روی لبه ی بالکن خم شده است و رو به پارک می خواند. نمی دانم چه می خواند. نمی فهمم چه می گوید. فقط صدایش است که به عمق وجودم نفوذ می کند و دلتنگی ام را هزار بار پژواک می کند. این همه دلتنگی را باور ندارم. این جنس احساس را نمی شناسم. تا به حال کسی را اینطور دوست نداشته ام.

آوازش تمام می شود. نگاهم نمی کند. می گویم: سلام.

می گوید: سلام.

مکثی می کند. سرش را تکان می دهد و می گوید: نگران نباش. دارم جمع می کنم میرم. کم کم از شر همسایه ی سابقه دارت خلاص میشی.

نگران می شوم. با صدای گرفته ای می پرسم: کجا میری؟

آرام می گوید: خونه ی پدری. عمه وساطت کرده.

سر خم می کنم. می گویم: خوبه... خوبه که آشتی کنین.

_: قهر نبودیم... فقط دلم نمی خواست جلوی شوهر خواهر و زن برادرم سرافکنده بشن.

+: سرافکندگی نداره... اگه بشناسنت. شخصیتتو قبول کنن. کاری که تو کردی از عمد نبود. دفاع بود.

_: ولی من بهش حمله کردم.

+: اون چاقو کشید.

_: نباید این کارو می کردم. اصلاً نباید به کسی امید می بستم که از اول هم می دونستم دوستم نداره.

+: گذشته. تمومش کن. اینقدر شخمش نزن.

_: می تونم نزنم؟ وقتی دارم میرم تو اون خونه و همه به چشم خلاف کار نگاهم می کنن؟ خود تو! حتی وقتی نمی دونستی از کجا امدم ازم می ترسیدی. اونا که تو این پنج سال هم گاهی به دیدنم اومدن و دیدن با چه کسایی نشستم و برخاستم. بالاخره از همنشینی یا خویی یا بویی.

+: ولی تو تقاص کارتو پس دادی. به خاطر یه اشتباه ساده پنج سال حبس کشیدی. این چند وقتم به همه ی ما نشون دادی که آدم خوبی هستی.

_: همه تون فقط یه روی منو دیدین. یه پیک موتوری یا تعمیرکار ساده که سعی می کنه کارشو درست انجام بده و سر به زیر باشه. این همه ی وجود من نیست.

+: مسلمه که نیست. ولی بقیه اش چیه؟

خنده اش می گیرد. نگاهم می کند و می پرسد: هیشکی بهت گفته خیلی سرتقی؟

با تعجب ابروهایم را بالا می برم و به شوخی می گویم: نه. من به خدا همیشه مظلوم حرف گوش کن. حالا چرا سرتق؟

باز هم می خندد. رو  می گرداند. لب به دندان می گزد. بعد دوباره نگاهم می کند و می گوید: انتخابتو کردی پاشم وایسادی! هرچی بهت میگم تو این قبری که سرش داری گریه می کنی مرده نداره، دست بردار نیستی.

جا می خورم! مگر من چکار کرده ام؟ گیجم. حتی به یاد نمی آورم چکار کرده ام که اینقدر واضح حرف دلم را بروز داده ام!

با خودم دعوا می کنم: دختره ی ساده ی نفهم!

وجدانم داد و بیداد می کند. اینقدر داد می زند که کلماتش را تشخیص نمی دهم. هنوز از جدال درونی فارغ نشده ام که می فهمم جگوار رفته است. به اتاقم برمی گردم ولی طاقت نمی آورم. دوباره توی بالکن می روم و تا صبح با خودم می جنگم.

صبح خسته و کوفته به اتاق برمی گردم. دست و رویی صفا می دهم و از خانه بیرون می زنم. بی هدف راه می روم. جلوی یک تاکسی را می گیرم و می گویم: بهشت زهرا.

اینجا از همه جا آرام تر است. آن هم یک صبح غیر تعطیل که کسی یاد مردگان نیست. کسی هم شکر خدا نمرده است که قبرستان شلوغ باشد. روی قبر پدربزرگم گلاب می ریزم و می نشینم. فاتحه می خوانم. حرف می زنم. درددل می کنم. کم کم آرام می گیرم. آن پریشانی وحشتناک تمام می شود.

چند ساعتی هست که اینجا هستم. باید بروم درمانگاه. برمی خیزم. تاکسی می گیرم و نزدیک درمانگاه پیاده می شوم. بین راه یک شیرکاکائو و کیک می گیرم و وارد می شوم.