نمای وبلاگ در خاطرت می مانم (7) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

در خاطرت می مانم (7)

شنبه 29 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 12:41 ق.ظ
سلام
چند روز نبودم. یعنی به قول گفتنی هستم ولی خستم! روزه هم این دو سه روز نگرفتم و دلم تنگه. معدم باز اعتراض کرده. حالا شنبه برم دکتر ببینم میشه با قرص قویتر راضیش کنم یا میگه کلاً نگیر مثل چند سال گذشته. ناشکری نمی کنم. درد سختی نیست. ولی این که روزه نگیرم و حال و هوای ماه رو نفهمم... حال بدیه...
هی... خدایا شکرت...

یه پست کوچولو داریم. سعی می کنم صبح بنویسم. قول نمیدم که اگه نشد بدقول نشم.


بعداً نوشت: بازم زود بهم رسیدن. برش داشتم ویرایش کنم تو این قسمت بهم نرسن یه کم داستان طولانیتر بشه.
سعی می کنم تا ظهر درستش کنم. خدا کنه رضا همکاری کنه. ببخشین دوستام
و این هم قسمت هفتم. ویرایش شده و طولانی شده و همچنان ادامه دارد


توی راه یک دسته گل خریدند و با راهنمایی نهال، بالاخره رسیدند.

دسته گل تمام راه دست مادر نهال بود. ولی درست قبل از این که وارد شوند، گوشیش زنگ زد. دسته گل را به نهال داد و مشغول جستجو به دنبال گوشی توی کیفش شد. در همان حین وارد شدند. نهال به دنبال پدر و مادرش رفت. ایمان به استقبالشان آمد. نهال نگاهی به دسته گل و نگاهی به ایمان انداخت. اول خجالت کشید ولی با دیدن برق شیطنت چشمهای ایمان، زیر لب پرسید: بدمش به تو؟ نه پررو میشی.

_: من پررو هستم. رد کن بیاد.

و دستش را برای گرفتن دسته گل جلو آورد. نهال با چشم به پدرش اشاره کرد و زمزمه کرد: جیغ می کشما!

ایمان خندید. دستش را عقب کشید و گفت: هرجا کم میاری از بقیه مایه میذاری. خیلی خب بفرما.

نهال رو گرداند و نفس عمیقی کشید. بوی گلها شامه اش را پر کرد. قلبش محکم می کوبید. دلش می خواست ایمان را به خاطر این عشق ناخوانده کتک بزند!

دسته گل را به مادرش داد تا به نرگس خانم بدهد. اینطوری بهتر بود. سوءتفاهمی هم پیش نمی آمد.

باهم وارد شدند. اسمعیل آقا توی هال روی نیمکتی دراز کشیده بود. به زحمت نیم خیز شد و تواضع کرد. بعد از تعارفات معموله همگی نشستند.

ایمان چای آورد. جلوی نهال که خم شد، پرسید: بردار ببین عروسی شدم یا نه؟

نهال لبش را گاز گرفت که نخندد. زیر لب غرید: صبر کن تنها گیرت بیارم. میزنمت.

_: جوجه منو تهدید می کنی؟

نهال با دستی که از زور خنده می لرزید، چای برداشت و گفت: یعنی فکر می کنی نمی تونم؟

_: اوه چرا!

ظرف شیرینی را که جلویش گرفت، نهال پرسید: شیرینیم پختی عروس خانم؟

_: نه دیگه فرصت نشد رفتم خریدم.

نهال لبخند پر شیطنتی زد و گفت: به زحمت افتادین.

ایمان غرید: نکن!

نهال با تعجب پرسید: چکار نکنم؟!

به شیرینی توی بشقاب نگاه کرد. ایمان برگشت و ظرف را روی میز گذاشت. قیافه اش سرد و جدی شده بود. نشست و سر به زیر انداخت. نهال با نگرانی نگاهش کرد. ولی ایمان نگاهش نمی کرد. بعد از چند دقیقه بالاخره سر برداشت و نگاههایشان تلاقی کرد. نهال اشاره کرد: چی شده؟

ایمان سری تکان داد و زمزمه کرد: هیچی.

دوباره رو گرداند. مهمانی برای نهال زهر شده بود. کلافه به ایمان نگاه کرد. اما ایمان به پدرش و پدر نهال که حرف می زدند چشم دوخته بود و تقریباً پشت به نهال نشست.

نهال با ناراحتی سر به زیر انداخت. احساس می کرد قلبش از جا کنده می شود. اگر همان موقع مهشید وارد نشده بود، نمی دانست دیگر چکار کند. ولی مهشید رسید و با کلی سروصدا ورودشان را خوشامد گفت و کنار نهال نشست.

با هیجان گفت: داشتیم خونه رو می چیدیم. باید بیای ببینی. فردا میای؟

+: صبح که سر کارم.

_: خب عصر. منم صبح نیستم.

+: باشه. اگه بتونم.

_: چیزی شده؟ ناراحتی؟

+: نه نه یه کم سرم درد می کنه.

_: آخی مسکن می خوای برات بیارم؟

+: نه خوردم. ممنون. خوب میشم.

مهشید لبهایش را بهم فشرد و به او خیره شد. به دنبال راه حل می گشت. نهال به زحمت لبخندی زد و گفت: چیزی نیست. خوبم.

پدر نهال برخاست و عزم رفتن کرد. دم در نهال بالاخره ایمان را تنها پیدا کرد و پرسید: چی شد آخه؟

ایمان پوزخندی زد و گفت: هیچی بابا.

+: آخه یهویی شدی مثل برج زهرمار.

ایمان به پدر نهال اشاره کرد و گفت: صدات می کنن. خداحافظ.

نهال لب برچید و گفت: خداحافظ.

ایمان سر به زیر انداخت و برگشت. نهال با ناراحتی توی ماشین نشست. صدای گوشیش را شنید. با بی حوصلگی آن را روشن کرد. با دیدن اسم ایمان با خوشحالی پیام را باز کرد. ایمان نوشته بود: وقتی مثل بچگیات می خندی یا قهر می کنی، تمام وجودم آتیش می گیره. کاشکی می تونستم خاطره ها رو زنده کنم. کاشکی می تونستم تو قلبم جات بدم.

نهال با بغض به گوشی خیره شد. بارها پیامش را خواند. نمی دانست چه جوابی بدهد. چه باید می گفت؟

وقتی رسیدند هنوز گرفته بود. به بهانه سردرد به اتاقش رفت و برای خوردن شام هم بیرون نیامد. دراز کشید و دوباره پیام را خواند. بالاخره چند سمایلی قلب و غمگین و لبخند برای ایمان فرستاد. به پهلو غلتید و غرق فکر خوابش برد.

عصر روز بعد برای دیدن خانه ی مهشید رفت. کلی برای خانه ی کوچک و قشنگش ذوق کرد. بیشتر وسایل هنوز باز نشده بود. کمکش کرد که جعبه ها را باز کند و وسایلش را بچیند. پرده ها هم باید نصب می شدند. ایمان برای زدن چوب پرده ها آمد. نمی دانست نهال پیش مهشید است.

نهال جلو رفت و با لبخند گفت: سلام.

ایمان نفس عمیقی کشید. لبخند زد و گفت: علیک سلام. خوبی؟

نهال لبش را گاز گرفت. سری به تأیید تکان داد. ایمان هم سری تکان داد و زمزمه کرد: خوبه.

از کنارش رد شد و به طرف پنجره رفت. میله پرده را از روی زمین برداشت و نگاهش کرد. نهال از پشت سرش گفت: ایمان...

_: هوم؟

+: می خواستم بگم...

مهشید با خوشی پرسید: چایی می خورین یا قهوه؟ می خوام چایسازمو افتتاح کنم.

نهال گفت: نه حیفه. بذار نو بمونه.

_: نه بابا حیف چیه؟ می خوام مصرفش کنم. ایمان چی می خوری؟

ایمان چهارپایه را جلوی پنجره کشید و گفت: فرقی نمی کنه.

مهشید با خوشی پرسید: نهال تو چی؟

نهال کلافه به ایمان نگاه کرد و گفت: چایی.

مهشید به آشپزخانه برگشت تا چای را آماده کند.

ایمان از بالای چهارپایه پرسید: چی می خواستی بگی؟

نهال نمی دانست بگوید یا نه. ایمان گفت: دریل رو بده.

نهال دریل را به طرفش گرفت. به دستهایشان چشم دوخت و گفت: می خواستم بگم منم برای همین ناراحت شدم. دیروز که فکر کردی دلخورم. چون... چون... وقتی گفتی نهال...

نتوانست ادامه بدهد. رو گرداند و از او دور شد. توی دستشویی چند مشت آب به صورتش پاشید. داغ شده بود و نفس نفس میزد. به تصویر توی آینه گفت: دیوونه!

بیرون که آمد ایمان روی چهارپایه سوت میزد. رول پلاکها را یکی یکی جا داد و مشغول پیچ کردن پایه های میله پرده شد.

با دیدن نهال تبسمی کرد و پرسید: خوبی؟

مهشید با نگرانی پرسید: چی شد یهو؟

نهال پوزخندی زد و گفت: هیچی. گرمه. داغ کردم.

مهشید نالید: آخه آره کولرمون... ایمان یه نگاهی بهش می کنی؟

_: مگه نگفت یارو خودش باید بیاد نصب کنه واسه گارانتیش و اینا؟

=: چرا ولی نیومد که!

_: بهرحال نمیشه من الان دستش بزنم. گارانتیش مشکل پیدا می کنه. حالا پرده ها نصب بشن خونه خنک تر میشه.

=: بیا پایین چایی بخور. سرد میشه.

نهال کنار دیوار روی زمین نشست و لیوان چایش را به دست گرفت. ایمان کنارش به لبه ی کابینت اپن آشپزخانه تکیه داد و لیوانش را برداشت. مهشید یک جعبه بیسکوییت جلوی نهال گرفت. نهال یکی برداشت. احساس ضعف می کرد.

ایمان بیسکوییتی برداشت و پرسید: می دونین الان چی می چسبه؟

نهال از کنار پایش روی زمین گفت: یه چایی تازه دم با بیسکوییت.

مهشید خندید و پرسید: اینو نگی چی بگی؟

ایمان گفت: بستنی. ببینم بستنی فروشی شاکر هنوز هست؟

مهشید پرسید: شاکر کیه؟

نهال گفت: بستنی فروشی سر خیابون. هست. صاحبش عوض شده. شده بستنی ژله ای ایتالیایی.

مهشید پرسید: کدوم خیابون؟

ایمان گفت: خیابونی که قبلاً توش بودیم. بچگیامون. بستنی فروشی ای که بعضی بعدازظهرا که اتفاقا پول داشتیم با نهال جیم می زدیم و می رفتیم دور از چشم بچه ها و بزرگترا بسته به مقدار پولمون یا یه بستنی یا دو تا می زدیم تو رگ و برمی گشتیم. وقتی بستنی شریکی بود کلی سر اندازه ی لقمه ها چونه می زدیم تا بستنی شل میشد و بعد هول هولکی می خوردیمش که حروم نشه.

مهشید خندید و گفت: چه بامزه!

نهال گفت: به اندازه ی ده تا بستنی از ایمان طلبکارم. هی حق منو می خورد. با یه لقمه اش نصف بستنی می رفت پایین.

ایمان گفت: حرفی نیست. کارم که تموم شد بیا بریم حقتو بهت بدم. به شرط این که ده تاشو یه جا بخوری.

+: نه دیگه همونجور که قسطی خوردی همون جوریم باید پس بدی.

_: من دارم بهت لطف می کنم میخوام یه جا قرضمو ادا کنم. قدر نمی دونی.

مهشید از بس خندیده بود سرخ شده بود. ایمان خندید و گفت: اینو! کبود شد. بابا یه قلپ چایی بخور خفه نشی.