نمای وبلاگ چشمهای وحشی (7) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

چشمهای وحشی (7)

سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 12:39 ق.ظ
سلام
و میریم که داشته باشیم ادامه ی جاگوار را

فرشته می پرسد: دکتر چکار داشت؟

ای بابا! حالا جواب این را چه بدهم؟ کمی به در و دیوار نگاه می کنم و می گویم: هیچی کار مهمی نبود.

بهتر بود می گفتم اگر قرار بود علنی باشه که جلوی تو می پرسید! ولی دعوا که نداریم. نگفتم. او هم قصد خاصی نداشت که پرسید. حوصله اش سر رفته است. الان هم دارد خمیازه می کشد. کنارش پشت پیشخوان می نشینم.

می پرسد: دیوونه ای اینجا نشستی؟ من اگه شیفتم نبود الان میرفتم دنبال عشق و حال.

می گویم: عشق ندارم...

مکثی می کنم و اضافه می کنم: حالم ندارم.

یکی پس کله ام می زند و می گوید: منم که همینو گفتم. گفتم میرفتم دنبالش. نگفتم که دارم.

پوزخندی می زنم و می گویم: پس منم برم دنبالش. شاید پیدا کردم. کاری نداری؟

_: عشقت که به دردم نمی خوره. ولی اگه حال پیدا کردی قسمتش کن.

می خندم و می گویم: چشم.

از پشت استیشن بیرون می آیم. دارم مقنعه ام را درست می کنم و به عشق و حال فرشته فکر می کنم. دستم را که پایین می آورم، قلبم یهو می افتد کف پایم! یک جفت چشم پلنگی دوستانه نگاهم می کنند. پلنگ و دوستی؟! خدا رحم کند! البته پلنگ دوز و کلک تو کارش نیست. این خصلتش عالیست. حالا که دقت می کنم نگاهش دوستانه نیست. فقط آشناست.

می گوید: سلام. دکتر سعیدی هستن؟

نفسی می کشم و جدی می گویم: سلام. بله هستن. تو مطبشونن.

در دل خودم را به خاطر خونسردی و اعتماد بنفسم تشویق می کنم.

_: نبودن. منشیشونم نبود.

فرشته از پشت سرم می گوید: بودن که! ها سارا؟ تو که الان تو مطب بودی. چیزی نگفت؟

پوزخندی می زنم. دست از سر صحبت خصوصی ما برنمی دارد! خدا قسمتت کند الهی!

رو به جگوار می کنم. تازه یک جعبه دستش می بینم.

نگاهم را پی می گیرد و می گوید: گفته بودن یه جعبه سرُم بگیرم.

صدایی توی سرم می گوید: خاک تو سرت که پیک موتوری رو به دکتر مملکت ترجیح دادی.

اخم می کنم و سعی می کنم صدای سرم را خاموش کنم. بهش تشر می زنم من کسی رو به دکتر سعیدی ترجیح ندادم. فقط دیدم دلم نمی خواد باهاش ازدواج کنم. همین.

دست جلو می برم که جعبه را از دستش بگیرم. می گوید: نه سنگینه. بگین کجا بذارم.

فرشته راهنماییش می کند. حساب می کند و رسید می گیرد.

رو به فرشته می گویم: پس منم برم تا بعدازظهر.

چشمکی می زند و می گوید: موفق باشی.

یعنی چی؟ یعنی فهمیده به جگوار نظر دارم؟ من به جگوار نظر دارم؟! چرا تهمت می زنی وجدان بی وجدان؟! یکی از همین روزها سر به نیستت می کنم.

موتورش را جلوی نگهبانی گذاشته است. یک بسته هم روی موتور است.

لبخند می زنم. یاد فیلم "خدا در این نزدیکیست" می افتم. اسمش همین بود یا چیزی شبیه به این. پسره هرروز یک جعبه میوه با کش پشت سرش می بست تا خانم معلم ده را با موتور به مدرسه برساند.

حالا جگوار جعبه را با کش به موتور بسته است. می گوید: بسته ی شماست. از تیپاکس گرفتم. داشتم می بردم خونه.

دستی برای نگهبان تکان می دهد و سوار می شود. نمی گوید سوار شوم. نمی خواهم سوار شوم. می ترسم بیفتم. ولی بدم نمی آید موتورسواری را تجربه کنم. خودم بنشینم و توی جاده بروم و باد توی صورتم بخورد. البته نه با موتور به این بزرگی! این یکی به درد همان جاگوار می خورد.

می نشیند. استارت می زند. وسوسه می شوم سوار شوم. همانطور ایستاده ام. بالاخره می فهمد. با تردید می پرسد: می خواین برسونمتون؟

دستپاچه می گویم: نه نه از موتور می ترسم.

می خندد و می گوید: مواظبم.

وایییی چقدر وقتی می خندد دوست داشتنی می شود! خدای من قلبم! یکی منو بگیره!

سر به زیر می اندازم و مثل یک دختر خوب می گویم: بفرمایید.

خودم هم راه میفتم. به ایستگاه اتوبوس که می رسم می نشینم و او را که در میان ماشینها دور می شود نگاه می کنم. دردی دارم. شاید دلم. درست نمی دانم کجاست. از قلبم شروع می شود و تا فک پایینم بالا می آید.

اتوبوس می رسد. به طرف خانه مان نیست. سوار می شوم. چند ایستگاه بالاتر جلوی یک مرکز خرید پیاده می شوم. ناگهان یادم می آید که باید پول تیپاکس و کرایه ی جگوار را حساب می کردم. بسته را می گرفتم. حواسم کجا بود؟ گفت دارد می برد خانه، من هم تایید کردم!

وارد اولین مغازه می شوم. مرد جوان فروشنده با لبخند می گوید: بفرمایید.

نگاهش نمی کنم. می گویم: ممنون.

می پرسد: چی لازم دارین؟

می گویم: یه بلوز می خوام.

جلو می آید. بلوزهای روی رگال را نشانم می دهد. زبان می ریزد و بازارگرمی می کند. ولی گوش نمی دهم. حواسم پرت است. بالاخره هم می گویم ببخشید و بیرون می آیم.

کمی می چرخم. همه جا را نگاه می کنم و هیچ چیز را نمی بینم. طبقه ی سوم سوت و کور است. یک مغازه ی تزئینات عقد و یک تابلو فروشی دارد. احتیاجی به هیچکدام ندارم. می خواهم برگردم که چشمم به یک تابلو میفتد. یک پلنگ سیاه با چشمهای جذاب. به دلیلی که حاضر به اعترافش نیستم تابلو را می خرم و از پله ها پایین می آیم. تاکسی خطی می گیرم و به خانه برمی گردم.

موتور توی گاراژ است و جعبه رویش نیست. از پله ها بالا می روم. کلید می اندازم و در را باز می کنم. بلند سلام می کنم. مامان توی آشپزخانه سبزی پاک می کند. جواب سلامم را می دهد. به چهارچوب تکیه می دهم و احوالش را می پرسم. سرزنشگرانه می گوید: از دیشب بهترم. رفتم بازار روز هوا عوض کردم.

لبخند می زنم. مامان عاشق بازار روز است. می پرسم: این آقای همسایه بسته ی منو نیاورد؟

با تعجب می پرسد: بسته؟ نه نیاورد. شایدم آورده من نبودم. چی بوده؟

+: یه آباژور. اینترنتی سفارش دادم. تو تیپاکس مونده بود.

_: آباژور می خوای چکار؟

+: خوشگل بود. خیلی گرونم نبود.

_: کلی پول تیپاکس دادی لابد. حالام که باید پول این یارو رو بدی.

+: یارو کیه مامان؟ همسایه است! میرم ببینم خونه نیست؟ بقیه سبزیا رو بذارین میام پاک می کنم.

مامان لب برمی چیند. همچنان به خاطر دیشب دلخور است. از در بیرون می روم. در همسایه را می زنم. در را باز می کند. لبخند نامحسوسی می زند و می گوید: سلام.

با لحن عذرخواهانه تقریباً ناله می کنم: سلام. ببخشین من اینقدر گیجم. باید بسته رو تحویل می گرفتم. پولتونو می دادم. اصلاً حواسم نبود.

می خندد. می گوید: مهم نیست. تابلو رو بذارین خونه بیاین تحویلش بگیرین.

با تعجب نگاهی به تابلو که یادم رفته زمین بگذارم می اندازم. عکس نسبتاً بزرگیست. مثلاً چهل در شصت سانتیمتر و آن پلنگ سیاه با چشمهای درخشانش دارد نگاهم می کند. بلافاصله شرمنده می شوم. خجالت زده سر برمی دارم و به جاگوار نگاه می کنم. طوری که انگار واقعاً عکس خودش را آن هم در قطع به این بزرگی دستم گرفته ام!

لبخندی دلجویانه می زند و می گوید: تابلوی قشنگیه.

این چرا امروز اینطوری رفتار می کند؟ چرا می خندد؟ چرا اذیتم می کند؟ کم مانده اشکهایم جاری شوند. با ناراحتی رو برمی گردانم و با شانه های فرو افتاده به خانه می روم. تابلو را کنار دیوار راهرو روی زمین می گذارم. کیفم را هم می گذارم. فقط کیف پولم را برمی دارم و با قدمهایی مقطع برمی گردم.

با شگفتی می پرسد: از چی اینقدر ناراحت شدین؟

گرفته و پکر می گویم: از این که اینقدر خنگم.

_: نه بابا این چه حرفیه؟

و جعبه را به طرفم می گیرد. به جعبه نگاه می کنم اما تحویل نمی گیرم. می پرسم: چقدر شد؟

_: شما تحویل بگیرین، حساب می کنیم.

جعبه را می گیرم. می پرسم: چقدر شد؟

_: قابل شما رو نداره.

کلافه می گویم: خواهش می کنم.

با آن چشمهای خطرناکش نگاهم می کند. مثل یک پلنگ که شکارش را بپاید. لب برمی چینم. نگاهم به زیر می افتد. طاقت نگاه کردن توی چشمهایش را ندارم. آنهم وقتی که اینطوری باریکشان کرده و دارد فکر می کند. راستی به چی فکر می کند؟ خب قیمت را بگو برویم.

قیمت را می گوید. لحنش جدی و سرد است. مثل حرف زدن تمام این چند وقت به استثنای امروزش.

پول را می دهم. تشکر می کنم و برمی گردم. همانجا می ایستد. در خانه را می بندم. آباژور و تابلو و کیف را کنار اتاقم می گذارم. تابلو را پشت و رو می گذارم. حوصله ی سروصدای وجدانم را ندارم. لباس عوض می کنم و بیرون می روم.

توی ظرفشویی دستهایم را می شویم. مامان بیشتر سبزیها را پاک کرده است. بقیه را کمکش می کنم و کاسه را زیر شیر آب می گیرم. میوه ها را می شویم و نهار را روبراه می کنم. مامان خسته است. می رود استراحت کند.

نهارم را تنهایی می خورم. دیر شده است. با عجله حاضر می شوم و تا سر کوچه می دوم. وقتی نفس نفس زنان می رسم، فرشته هنوز آنجاست. دارد می رود. با لبخند می پرسد: پیداش کردی؟

پوزخندی می زنم و می گویم: آره چه جورم! تو آشپزخونه بین سبزیهای مامان و کلی کار دیگه. نزدیک بود دیر برسم.

می خندد و می گوید: شانس که نداریم. برم دیگه. خداحافظ.

سری تکان می دهم. می روم روپوشم را عوض می کنم. پشت پیشخوان می نشینم و به دستم تکیه می دهم. چند نفری می آیند و می روند. خیلی شلوغ نیست. عصر می شود. دکتر سعیدی هم می آید. جواب سلامم را سر سنگین می دهد. نگاهم نمی کند. خنده ام را فرو می خورم. انگار چه تحفه ای هم هستم که از رد کردنش اینقدر ناراحت شده است.

رو می گردانم. نگاهم به در ورودی است که جواب مراجعین را به موقع بدهم. چقدر دلم برای جاگوار تنگ شده است! چی میشد الان از این در بیاید تو؟

وجدان حاضر به خدمتم مشغول توپ و تشر می شود. از جا برمی خیزم. به آبدارخانه می روم و خطاب به وجدانم در دل می گویم: حالا از دعای گربه سیاه بارون نمیاد که تو اینقدر نگرانی.

لیوان چای پر می شود. بغض می کنم و فکر می کنم: ولی کاش گربه سیاهه می آمد!

قدم کشان برمی گردم. مهسا می گوید: سارا کجایی؟ یه نفر سراغتو می گیره.

سر برمی دارم و بی حوصله می پرسم: سراغ من؟ کی؟ دکتر سعیدی؟

با عجله می گوید: نه بابا یه غریبه اس. پاش داره خونریزی می کنه. میگه خانم صباحی بیاد.

نگران می شوم. لیوان را دستش می دهم و به طرف در ورودی می دوم. نزدیک در صدای آشنایی می گوید: خانم صباحی.

اول به پایش نگاه می کنم. شلوارش خونی است. سرم را با نگرانی بالا می آورم. می گوید: سلام.

به سرعت می گویم: علیک سلام. چی شده؟

_: یه چیزی کنار موتور شکسته بهش گیر کرد. گمونم بخیه می خواد.

+: می تونین راه برین؟

می خندد. می گوید: تا اینجا رو که با پای خودم امدم.

اتاق عملهای سر پایی را نشانش می دهم. لنگ لنگان همراهم می آید. از این صحنه ها زیاد دیده ام. ولی هر قدم که برمی دارد دلم هزار تکه می شود. بالاخره می گویم: دراز بکشین. میگم یکی از بچه ها بیاد بخیه اش کنه.

لب تخت می نشیند و می پرسد: خودتون نمی تونین؟

سر به زیر می اندازم و بالاخره اعتراف می کنم: دلم نمیاد.

مهسا را پیدا می کنم. لیوان چایم را تا نصفه نوشیده است. لیوان را می گیرم و می گویم: برو پاشو بخیه کن.

با تعجب می پرسد: خب چرا خودت نکردی؟

با اخم می گویم: آشنامه. دلم نمیاد.

ابرویی بالا می اندازد و با شیطنت می گوید: نگفته بودی از این آشناهای خلاف داری!

+: خلاف خودتی!

می خندد و می گوید: خیلی خب خلاف نیست. ولی ظاهراً عادت داره خودشو زخم و زیلی کنه.

+: میری یا نه؟ داره ازش خون میره.

_: وای مامانم اینا! کسی از این چند قطره خونریزی نمرده. مخصوصاً وقتی مثل این بابا هرکول باشه.

با عصبانیت می گویم: اصلاً خودم میرم.

پوزخندی می زند و می گوید: من که از اول گفتم خودت برو.

به اتاق برمی گردم. می پرسد: چی شد؟

پاچه اش را بالا زده. ساق پایش خونی است. احساس تهوع می کنم. جواب نمی دهم. با فک منقبض مشغول می شوم. زخم را می شویم. چهره درهم می کشم. چهره درهم می کشد. درد دارد. وقتی کارم تمام می شود، همانقدر که او درد کشیده، ضعف دارم. سرم گیج می رود. فرو می ریزم. روی زمین می نشینم.

می نشیند. با صدای گرفته ای می پرسد: حالتون خوبه؟ خانم صباحی!

به زحمت می گویم: خوبم. الان خوب میشم.

صدای شیرین را از دم در می شنوم: سارا تو اینجایی؟

جگوار می گوید: خانم بیاین ببینین حالش خوب نیست.

شیرین وارد می شود و با تعجب می پرسد: سارا چی شده؟

زیر بغلم را می گیرد و روی صندلی می نشینم. نگاهی به جگوار می اندازد و می پرسد: شما رو بازم اینجا دیدم؟

_: بله چند بار اومدم.

=: دفعه ی پیشم که اومدین سارا غش کرد.

جا می خورم. با عصبانیت می نالم: چرا مزخرف میگی؟

=: آخه از زمان دانشجویی تا حالا همین دو دفعه دیدم غش کنی. این آقا هم...

سر برمی دارم و می پرسم: شیرین دهنتو می بندی یا ببندمش؟

جگوار سر به زیر می اندازد و می گوید: بهرحال اگه تقصیر منه من معذرت می خوام.

نگاهش می کنم و می گویم: نه بابا یه چیزی میگه. من صد بار شما رو دیدم. چه ربطی داره؟

شیرین با تعجب ابرویی بالا می اندازد و می پرسد: آشنایین؟

به سختی برمی خیزم و می گویم: بله. آمپول کزاز داریم یا نه؟

برمی گردم و از جگوار می پرسم: تو ده سال گذشته واکسن کزاز زدین؟

او هم برمی خیزد و می گوید: پنج سال پیش زدم.

شیرین که کمی شرمنده شده است، می گوید: معذرت می خوام.

هیچکدام جوابی نمی دهیم. دارم به رد زخمهای پنج سال پیش و واکسن کزازی که احتمالاً همان موقع زده است فکر می کنم.

جاگوار جلویم می ایستد و می گوید: بهرحال ببخشید. متشکرم.

سری تکان می دهم و پکر می گویم: خواهش می کنم.

فکر می کنم گاهی هم از دعای گربه سیاه بارون میاد ولی همیشه بارون خوبی نیست.