نمای وبلاگ چشمهای وحشی (6) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

چشمهای وحشی (6)

یکشنبه 23 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 03:35 ق.ظ
سلام سلاممم
سحرتون بخیر. التماس دعا...
قاعدتاً باید در خاطرت می مانم را آپ کنم اما الهام بانو که این حرفها حالیش نیست. فعلاً این یکی را داشته باشین ببینم به کجا می رسیم.

خواستگاری منطقاً خوب پیش رفته است. یک خانواده ی قابل قبول، صحبتهای عادی و حالا و من و شازده داماد روبروی هم نشسته ایم.

دندانهای زرد نامرتبی دارد. فکر می کنم برعکس جاگوار! دندانهای سفید مرتبی دارد؛ با وجود آن که سیگار می کشد. کی دندانهایش را دیده ام؟! اصلاً یادم نمی آید. ولی مطمئنم که دیده ام.

در مورد خواستگارم شکی نیست که دندانهایش را دیده ام. دائم لبخند دندان نمای عریض و بسیار لوسی به لب دارد که دلم می خواهد بزنم توی دهنش! خیلی خب بابا! یارو مثلاً می خواهد بگوید برایش عزیزی که دارد می خندد تو هم حرص نخور. غلط کرده! صد سال سیاه نمی خوام براش عزیز باشم!

جدال ذهنیم این روزها بی وقفه ادامه دارد. کی آرام می شوم؟ خدا می داند. خسته ام. از خستگی سرم به زیر می افتد. خواستگار خوش خیال فکر می کند دارم خجالت می کشم و دلبری می کنم! من هم حوصله ندارم حتی یک کلمه حرف بزنم بلکه از اشتباه در بیاید!

حرفهایش را می زند. بی حوصله سر برمی دارم و باهم به اتاق پذیرایی برمی گردیم. ولی توی درگاه مکث می کنم. دیگر حتی یک لحظه هم تحملشان را ندارم. رو به جمع بلند می گویم: جواب من منفیه. این آخرین جوابمه.

و به سرعت برمی گردم. تقریباً تا اتاقم می دوم. وارد می شوم و در را پشت سرم قفل می کنم. نمی دانم چرا... در بالکن باز است. بدو خودم را به بالکن می رسانم و نفس نفس زنان روی دیواره اش خم می شوم. آنقدر ندویده ام که اینطور به نفس نفس بیفتم. بیشتر عصبی است. کلافه ام.

صدای آرامی از کنارم می پرسد: طوری شده؟

چشمهایم را می بندم. لبخندی پر از آرامش به لبم می نشیند. من اینجایم. او اینجاست و خواستگارها را جواب کردم.

چشم بسته سری به نفی تکان می دهم.

دستگیره ی در اتاقم تکان می خورد. در می زنند. صدایم می کنند.

می گوید: صداتون می زنن.

می گویم: مهم نیست.

پایین را نگاه می کنم. خانواده ی شفیعی دارند می روند. دسته گلشان را هم برده اند. الکی خنده ام می گیرد.

می گوید: مهمونای شما بودن؟

سری به تأیید تکان می دهم. لبم را به دندان می گزم که بلند نخندم. اصلان به طرف اتاقش می رود. با عجله می پرسم: سیگار نمی کشین؟

وجدانم دادش در می آید. ولی اینقدر از رفتن خواستگارها خوشحالم که هیچی حالی ام نیست.

جگوار انگار منظورم را نمی فهمد. یک لحظه توی چشمهایم نگاه می کند. خیلی کم پیش می آید که سر بردارد و نگاهمان باهم تلاقی کند. انعکاس نور چراغ کوچه توی چشمهایش برق عجیبی دارد. چیزی توی دلم فرو می ریزد. اگر حرف نمی زد خودم هم فرو می ریختم. اما بعد از سه ثانیه در جوابم می گوید: از الان بخوام شروع کنم خیلی می کشم. می ذارم آخر شب که فقط فرصت برای یکی دو نخ بشه.

قدمی توی اتاق می گذارد. باز تردید می کند و بالاخره می گوید: شبتون بخیر.

و می رود. انگار می گوید: ختم جلسه! و می رود.

جایش ناگهان خالی می شود. توی بالکن؟ یا توی دلم؟ امشب مرا چه می شود؟

نفس عمیقی می کشم و به منظره ی پارک چشم می دوزم. خانواده ی شفیعی را فراموش می کنم. چهره ی دکترسعیدی پیش چشمم جان می گیرد. امروز تمام مدت از پیش چشمش گریخته ام. می ترسیدم که باهم تنها بشویم. حتی سلام هم نکردم، خداحافظی پیشکش. ساعت شش توی مطبش بود که فرار را برقرار ترجیح دادم.

از زیر روسری دستی به موهای سشوار نکشیده ام می کشم. قبل از آمدن مهمانها دوش گرفتم و محکم موهایم را بافته ام که پف نکنند. بافته ی خوبی در آمده است. لبخند می زنم. یک لیوان نسکافه عجیب می چسبد.

به اتاق برمی گردم. توی تاریکی لباس عوض می کنم. لباسهای مهمانی را روی صندلی جلوی آینه رها می کنم. لیوانم را برمی دارم. قفل در را باز می کنم و بیرون می روم.

مامان و سایه و آیه توی آشپزخانه مشغول بحث درباره ی رفتار غیرمنطقی من هستند. سایه می گوید: البته یارو تحفه ایم نبود.

آیه می گوید: خوشم اومد سارا خوب حالشونو گرفت.

مامان عصبانی می گوید: خوبه شمام دیگه! پاک آبرومون رفت. لحنش خیلی بد بود. شمام که دیگه بدتر از اون. مؤدب باشین.

سایه بی حوصله می پرسد: مثلاً چی بگیم؟ خانواده ی محترمی بودن. خوش اومدن. ولی خب... از این بهترم واسه سارا پیدا میشه.

هنوز مرا ندیده اند. لبخندی روی لبم می نشیند. از این که سایه به من امیدوار است خوشحال می شوم.

آیه می گوید: ولی من ازشون خوشم نیومد بهرحال.

وارد می شوم و بدون توجه به آنها لیوانم را زیر شیر کتری پر می کنم.

مامان می پرسد: این چه کاری بود سارا؟ می ذاشتی دو روز دیگه زنگ می زدن می گفتیم نمی خوای. یا اقلاً می نشستی ازت می پرسیدن می گفتی نه. یه جوری فرار کردی انگار بهت حمله کردن.

سر به زیر می گویم: دیگه نمی تونستم تحمل کنم. از اولم گفتم به دلم نیستن.

یک پاکت کافی میکس توی آبجوش خالی می کنم و هم می زنم. مامان می گوید: کتری رو خاموش کن.

و از آشپزخانه بیرون می رود. انگار او هم می گوید: ختم جلسه ی دادرسی!

بسیار خب. خواستگاری شورانگیز ما تمام شد. به سلامتی همچنان دختر خانه ماندیم و شکر خدا هنوز بالکن و نسکافه و آرامش مال منست.

کتری را خاموش می کنم و به اتاقم برمی گردم. شال نخی بزرگ خنکی دور سرم می پیچم. قالیچه ی کوچکم را توی بالکن می اندازم و رویش می نشینم. این بار هم یادم می رود بالکن کناری را چک کنم که خالی باشد. آنجاست. اول سرخی سیگارش را می بینم و بعد بوی دودش را حس می کنم.  

نگاهم نمی کند. ولی سنگینی نگاهم را می فهمد. پارک روبرو را نگاه می کند. پکی به سیگارش می زند. بعد آن را روی لبه ی بالکن خاموش می کند و می رود. احساس می کنم شب و آرامشش را خراب کرده ام. خوب می دانم خراب کردن آرامش یعنی چی. با عجله برمی خیزم و می گویم: من میرم تو. شما بمونین.

برمی گردد و لحظه ای سؤالی نگاهم می کند. می گویم: ندیدم تو بالکنین. ببخشید.

سری به نفی تکان می دهد و می گوید: نه. راحت باشین.

و می رود. به لیوان نسکافه ام نگاه می کنم و فکر می کنم اینم دیگه نمی چسبه. آهی می کشم و لیوان را روی دیواره وسط دو بالکن می گذارم.

وجدانم دوباره بیکار شده است و دارد غر می زند. بی حوصله می گویم: بس کن.

لیوان را دست نخورده رها می کنم و توی اتاق برمی گردم. روی تخت می نشینم و به جایی که هر شب می ایستد و سیگار می کشد چشم می دوزم.

از آن چه که ناگهان به فکرم می رسد جا می خورم. دوستش دارم؟! نه. فقط به حضورش عادت کرده ام. خیلی عادت کرده ام. باید باشد. کاش برمی گشت و سیگارش را می کشید. ببین چه کرده که من که مخالف سرسخت سیگار بودم هر شب بوی دودش را لحظه لحظه نفس می کشم. نه نه.. فقط عادت کرده ام. فقط عادت کرده ام.

بغض می کنم. انگار دلم از تهمت ناروای وجدانم گرفته است. عشق و عاشقی چیه؟ فقط عادت کرده ام.

چرا نمی آید؟ چرا بی هوا رفتم؟ سیگارش نصفه ماند. عیشش بهم ریخت. دیگر آواز هم نمی خواند. البته این را که حتماً نمی خواند. پریشب هم فکر می کرد خانه نیستم...

آه بلندی می کشم. دلم لج کرده و عصبانیست. بی خودی لنگ و لگد می زند. برق لیوانم را روی دیواره می بینم. سرد شدن نسکافه ام را حس می کنم. ولی رغبتی به توی بالکن رفتن ندارم. نمی دانم تا کی بیدار می مانم ولی بالاخره خواب می روم.

صبح بی هوا بیدار می شوم. پرده را باز می کنم. و با دیدن لیوانم نفسم را بلند بیرون می دهم. لیوان را برمی دارم و تویش را نگاه می کنم. نسکافه با قدری خاشاک. انگار باید یادداشتی اینجا باشد مثل آن یادداشت عذرخواهی! چرا کاغذش را نگه نداشتم؟ اصلاً یادم نمی آید چکارش کرده ام. چه همسایه ی بدی هستم.

قالیچه را هم برمی دارم. به اتاق برمی گردم. لیوان نسکافه را توی ظرفشویی خالی می کنم و می شویم. صبحانه ام را در سکوت و تنهایی می خورم. به هیچ چیز فکر نمی کنم. ذهنم به طرز مسخره ای خالیست. شاید هنوز خوابم.

لباس عوض می کنم. کسی خانه نیست. من هم بیرون می روم. توی گاراژ دستی به موتور جگوار می کشم. لب برمی چینم. از موتور هم بدم می آمد. موتورسوارهای جوان مخصوصاً با این قیافه ی خلاف لرزه به جانم می انداختند.

خب اولش از جاگوار هم می ترسیدم. ولی حالا می دانم که قابل اعتماد است. محکم! انگار آن عضله ها از آهن ساخته شده اند. دلم می خواهد دست بزنم و ببینم واقعاً اینقدر که به نظر می آیند محکم هستند یا نه؟ وجدانم دیگر حوصله ی غرغر کردن هم ندارد. اخم می کند و رو برمی گرداند. از تأدیب من ناامید شده است.

_: کاری داشتین؟

سر برمی دارم. کمی دستپاچه شده ام. پلک می زنم. نگاهی به رویه ی موتور که دست زده ام می اندازم و با عجله رد دستم را پاک می کنم.

دوباره می پرسد: کاری داشتین؟ منتظرم بودین؟

تند تند می گویم: نه نه موتور خوشگلی دارین.

وجدانم با تمسخر می پرسد: دیگه چی؟ صداتون خوبه. موتورتونم خوشگله. آقا خودتونم خوشگلین!

از لحن صدای وجدانم خنده ام می گیرد. سر به زیر می اندازم که جگوار خنده ام را نبیند. ولی می بیند و می پرسد: موضوع خنده داریه؟

جلوی دهانم را می گیرم. سر برمی دارم و می گویم: نه.

آقا خودتونم خوشگلین! ای بمیری وجدان! خدا وکیلی خوشگل نیست؟ تو که آبرو واسه ما نذاشتی، این یکی رو تأیید کن مشتری بشیم.

خنده ام شدیدتر می شود. با عجله از جلوی چشمش فرار می کنم. پشت دیوار توی حیاط پناه می گیرم. چشمهایم را می بندم. چشمهایش را می بینم. سرد و جدی نگاهم می کند. می ترسم. خنده ام تمام می شود. چشمهایم را باز می کنم. اینجا نیست. صدای موتورش را می شنوم که از خانه خارج می شود.

چیزی به خاطرم می آید. با عجله دنبالش می دوم.

+: آقای....

چی بگویم؟ اصلان؟ جگوار؟ ولش کن. می ایستد. پشت سرش می رسم و می گویم: یه بسته تو تیپاکس دارم. میشه برام تحویلش بگیرین؟

بدون این که رو برگرداند می گوید: مشخصات و شماره بارنامه رو بدین.

توی کیفم به دنبال کاغذی که رویش شماره بارنامه را نوشته ام می گردم. هنوز پشتش به من است. می پرسد: یه چیزی بپرسم؟

از این که حرفی غیر از صحبتهای ضروری زده است، تعجب می کنم. می گویم: بفرمایین.

دوباره توی کیفم خم می شوم. با لحنی کمی غیررسمی می پرسد: خداوکیلی به چی می خندیدین؟

کاغذ را به طرفش می گیرم و می گویم: الکی. همینجوری یاد یه چیزی افتادم خندم گرفت. ببخشید.

وجدانم با شیطنت یادآوری می کند ولی خوشگله ها! غرغر کنان می گویم خوشگل نیست. وحشیه. جذابه. ولی به طور قطع خوشگل نیست. وجدانم می گوید برو بابا تو هم!

نگاهی به کاغذ می اندازد و می پرسد: به اسم خودتونه؟

سری به تأیید تکان می دهم. اسمم را می داند؟ فهیمه خانم یک چیزهایی روز اول گفت اگر یادش مانده باشد.

می پرسم: این زخما رو دستتون مال چیه؟

صدای بیخودی توی سرم می پرسد: چه ربطی داشت حالا؟

بی تفاوت می گوید: چاقو.

استارت می زند. می گویم: چاقوش که معلومه چاقوئه. چرا اینجوری شده؟

به تو چه دختر؟ فضولی آمار پسر مردمو درمیاری؟

می گوید: یادگار یه دعوای ناموسیه. پنج شیش سال پیش. کار دیگه ای ندارین؟

احتمالاً همین قدر را هم نمی خواسته توضیح بدهد. لب برمی چینم. شانه ای بالا می اندازم و می گویم: نه ممنون.

_: خداحافظ.

بدون این که منتظر جواب بشود می رود.

دعوای ناموسی... یعنی چی؟ خواهرش مادرش زنش یا نامزدش؟ شایدم دوستش... پس حالا این زن کجاست؟ حالا هرکه می خواسته باشد. چرا تنهایش گذاشته است؟

ای امان از این فضولی! سرم را کج می کنم و دوباره به طرف خانه ی فهیمه خانم می روم. خجالت بکش دختر! خجالت بکش.

بفرما جناب وجدان. در بسته است. خانه نیست. خوشحال شدی؟

قدم زنان بیرون می روم. هدفی ندارم. یک آبمیوه می خرم و ذره ذره می نوشم. کم کم از جلوی درمانگاه سر در می آورم. نگاهی به ساعت می اندازم. نه و نیم است. هنوز تا شیفتم خیلی مانده است. ولی کاری ندارم. وارد می شوم.

فرشته دارد کاغذی را می خواند. در جواب سلامم می گوید: سلام. تو اینجا چکار می کنی؟

شانه ای بالا می اندازم و می گویم: هیچی. داشتم قدم می زدم رسیدم اینجا. چه خبر؟

دکتر سعیدی از پشت سرم سلام می کند. برمی گردم و جواب می دهم. دارد لبخند می زند! یعنی چی دکتر؟ زشته جلوی فرشته!

البته حرفی غیر از سلام نمی زنم. سرم را پایین می اندازم. دکتر سعیدی؟ هنوز هم باورم نمی شود. مسخره است.

دکتر در حال رفتن می گوید: خانم صباحی چند لحظه بیا مطب من.

دلم می خواهد پشت سرش ادایش دربیاورم و زبان درازی کنم. "چند لحظه بیا مطب من" آرسن لوپن بازیتو شکر! یعنی الان هیشکی نفهمید با من کار خصوصی داری! نخوام کار خصوصی داشته باشی کی رو باید ببینم؟

اما آدم با صاحبکارش اینطور حرف نمی زند. به دنبالش وارد مطب می شوم. پشت میزش می نشیند و می گوید: درو ببند.

می بندم و همانجا می ایستم. می گوید: بیا بشین.

می گویم: راحتم... ممنون.

سر به زیر می اندازد. در حالی که با خودکارش بازی می کند می پرسد: دیشب چطور پیش رفت؟

+: ردشون کردم.

پوزخندی می زنم و اضافه می کنم: تقریباً بیرونشون کردم.

خوشحال می خندد. سر برمی دارد و می پرسد: ما کی خدمت برسیم؟

شانه ای بالا می اندازم و می گویم: فعلاً قصد ازدواج ندارم.

در را باز می کنم و بیرون می روم و دکتر را بهت زده بر جای می گذارم.