نمای وبلاگ در خاطرت می مانم (5) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

در خاطرت می مانم (5)

شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 01:04 ق.ظ

سلام سلام 

این چرا لج کرده رنگ قلمش عوض نمیشه؟  

مهم نیست. بریم سر قسمت بعدی ایمان و نهال...  

شب خوبی داشته باشین :*) 

  

 

نهال به خانه برگشت. غروب مهشید زنگ زد. با کلی هیجان تشکر کرد. بعد هم نرگس خانم گوشی را گرفت. هم از رفتار صبحش عذرخواهی کرد و هم بازهم تشکر کرد. داشت گریه می کرد. نهال لب به دندان گزید. چشمهایش تر شدند. به زحمت خداحافظی کرد و گوشی را روی تختش رها کرد.

دوباره غرق شده بود توی آن روزها... مهشید کوچولو... مهشید چهار سال از نهال کوچکتر بود و آن روزها خیلی بچه حساب میشد. و حالا آن دخترک داشت به خانه ی بخت می رفت. چقدر زود گذشته بود.

روزی را به خاطر می آورد که مهشید توی کوچه زمین خورده بود و زانویش زخم شده بود. نرگس خانم خانه نبود. ایمان و نهال باهم زخم را شستند و پانسمان کردند و نهال چقدر احساس بزرگی می کرد!

آن روزها تازه داشت پشت لب ایمان سبز میشد و چند روز یک بار یادآوری می کرد که به زودی سبیلش را می تراشد تا حسابی پرپشت بشود. و نهال چقدر به او می خندید. درک نمی کرد که چرا پرپشت شدن سبیل اینقدر برای ایمان مهم است!

کمی فکر کرد. ایمان امروز هم سبیل نداشت. شاید اگر سبیل داشت به این راحتی او را نمی شناخت.

لبخندی زد و زمزمه کرد: هی پسر کوچولو... دلم برات تنگ شده بود. خیلی زیاد...

یاد توپ و تشر نرگس خانم افتاد و بعد هم آن عذرخواهی پر سوز و گداز... دلش می خواست برای نرگس خانم بگوید که چقدر پسرش را دوست دارد و چطور... ایمان برایش یک عالمه خاطره بود و دوستی... تمام مدتی که باهم بودند احساس ناب کودکیش را داشت و هرگز به چشمی که نرگس خانم فکر می کرد به او نگاه نکرد... کاش می فهمید...

تمام شب خواب کوچه ی قدیمی و بچه های کوچه را می دید. دنبال ایمان می دوید و هرگز به او نمی رسید. ولی ناراحت نبود. می دانست که ایمان سربسرش می گذارد. ایمان همیشه تندتر می دوید و می دانست نهال به او نمی رسد. معمولاً هم اصراری نداشت بزن بدو بازی کنند. مگر وقتی که سر شوخی داشت.

صبح با لبخندی از خواب بیدار شد. تازه داشت به خاطر می آورد چقدر دلتنگ آن کودکیها است. مثل زخم قدیمی ای که سر باز کرده بود. ولی دیگر نمی خواست ایمان را ببیند. همان قدر که دلش از دلتنگی گرفته بود، همانقدر هم غرورش هم اجازه نمی داد دوباره نرگس خانم را حساس کند. هرچند که غرورش با بخشیدن جهیزیه اش و عذرخواهی نرگس خانم ترمیم شده بود. ولی بازهم دلش نمی خواست نرگس خانم فکر کند که او حیران شوهر است! البته اگر دل تنگش اجازه میداد.

تمام مدتی که صبحانه می خورد و لباس می پوشید و تا شرکت رانندگی می کرد، حتی وقتی که توپ و تشر رئیسش را برای غیبت دیروزش نوش جان می کرد و هیچ توضیح و بهانه ای نداشت که بدهد، ته ذهنش برای دلتنگیهایش فریاد میزد...

در دل خوشحال بود که شماره ی ایمان را ندارد. چون مطمئن نبود که بتواند مقاومت کند و با او تماس نگیرد.

بالاخره وقتی که آقای مؤیدی از داد و بیداد خسته شد و کلی کار برای امروزش ردیف کرد و از اتاق بیرون رفت، آهی کشید و با لبخند پشت میزش نشست.

سیمین با تعجب پرسید: ببینم زده به سرت؟ کم مونده بود اخراج بشی. نشستی واسه خودت می خندی؟ آخر نگفتی دیروز کدوم گوری بودی؟

نهال لبخند عریضتری زد و گفت: خیلی کیف داره که روی دلمو کم کنم!

سیمین با بدبینی پرسید: منظور؟

نهال شانه ای بالا انداخت و در حالی که هنوز به جدال درونیش می خندید، پرونده های روی میز را جابجا کرد.

سیمین دوباره گفت: هی با تو ام. جواب منو بده. دیروز کجا بودی؟

نهال با خوشرویی گفت: گفتم که بهت. یه دوست قدیمی رو دیدم. رفتیم محله ی قدیمیمون. بعدم باباش مریض بود رفتیم دیدنش...

با یادآوری اسمعیل آقا، چهره ی نهال درهم فرو رفت. با صدایی خش دار گفت: براش دعا کن.

سیمین که بالاخره تحت تاثیر قرار گرفته بود، آهی کشید و گفت: خدا همه مریضا رو شفا بده...

گوشی نهال زنگ زد. از کیفش در آورد. شماره ناشناس بود. عجله نکرد. کامپیوتر را روشن کرد. دور و بر را مرتب کرد و بالاخره بعد از پنج شش زنگ جواب داد: بله؟

+: نهال؟

صدای ایمان امیدوار بود. نهال لبخندی زد و با لحنی عادی گفت: جانم سلام.

بلافاصله در دل خودش را به خاطر جانم گفتن سرزنش کرد و فکر کرد اگر نرگس خانم می شنید هر برداشتی که می کرد حقش بود.

ولی ایمان توجهی به او نکرد و با صدایی که از خوشحالی می لرزید گفت: نهال بابام خوبه. حالش خوب شده. نتیجه ی پاتولوژی خوب بود. شیمی درمانی جواب داده. نهال حالش خوبه...

صدایش از بغض شکست. نهال سر خم کرد و نالید: خدایا شکرت. خیلی مبارکت باشه... خدایا شکرت... خیلی خوشحالم... ممنونم که زنگ زدی.

_: نهال باید ببینمت.

نهال از خوشی خندید. سر برداشت. خندان گفت: امروز اگر مرخصی بگیرم کارمو از دست میدم. تا ساعت پنج سر کارم.

_: کجایی؟ ساعت پنج میام.

نهال آهی کشید و پرسید: چکار داری؟

ایمان با خوشی گفت: فقط می خوام ببینمت. ضمناً از قول مامانم عذرخواهی کنم. دیشب زنگ زده. میگه من حالم خوب نبود. با نهال بد حرف زدم. ازش عذرخواهی کن. واقعاً منظوری نداشته. این روزا خیلی تحت فشار بوده. ولی شکر خدا تموم شد. بابا خوب شده. باورم نمیشه.

نهال لب به دندان گزید و گفت: خدا رو شکر. ولی اگه فقط همینه نه. نمی تونم بیام. از مامانتم دلگیر نیستم.

ایمان با لحنی شاد ولی اندکی رنجیده گفت: من یه عالمه غصه باهات قسمت کردم. بذار تو شادیامم شریک بشی. اگه مشکل مامانه...

+: نه اون نیست. خوش باشی. ممنونم که زنگ زدی. خوشحالم که حال بابات خوبه. امیدوارم همه چی خوب پیش بره. موفق باشی.

ایمان ناگهان سکوت کرد و بعد با کمی دلگیری گفت: باشه. ممنونم. به خاطر همه چی.

+: کاری نکردم. خداحافظ.

_: خداحافظ.

قطع کرد. وجدانش آرام شده بود. خوشحال بود که حال اسمعیل آقا خوب است. اگرچه به خاطر شیمی درمانی خیلی ضعیف شده بود ولی بیماری عقب نشسته بود. خدا را شکر...

آهی کشید. سیمین پرسشی نگاهش کرد. ولی نهال بدون توضیح خودش را توی کارش غرق کرد.

یک هفته گذشت. نهال سعی می کرد ایمان را فراموش کند. اما نمی توانست. خیلی سخت بود. مخصوصاً وقتی که با خانواده اش در عروسی احسان شرکت کرد. بی بی هم بود. و چند نفری از همسایه ها.

آن شب دلتنگتر از همیشه به خانه برگشت. تیله ی قشنگ ایمان را توی کتاب خانه روی یک حلقه ی خالی نوار چسب گذاشته بود. دستی به تیله کشید. ایمان دیگر زنگ نزده بود. نهال هم تماسی نگرفته بود. چون دیگر از احساسش مطمئن نبود. کم کم فکر می کرد شاید نرگس خانم راست می گفت. شاید واقعاً عاشق ایمان بود. به یاد نمی آورد در زندگیش هیچکس را اینطوری دوست داشته بود. شاید همین عشق بود.

آهی کشید و رو گرداند. به خودش تشر زد: دست بردار...

روز بعد به سختی از خواب بیدار شد و توی شرکت هم خسته بود. روز کش می آمد و تمام نمیشد. عصر وقتی بالاخره کارش تمام شد به سنگینی برخاست. تا خانه بدون هیچ حسی رانندگی کرد. از جلوی ایمان که کنار در به دیوار تکیه داده بود رد شد بدون این که او را ببیند. داشت توی دسته کلیدش دنبال کلید خانه می گشت که ایمان گفت: سلام.

جا خورد. سر برداشت. لحن ایمان سرد و جدی بود و نگاهش تلخ و ناراحت. دل نهال فرو ریخت. به طرفش چرخید و با ناراحتی پرسید: سلام. چی شده؟ بابات خوبه؟

ایمان سری به تایید تکان داد و بدون این که نگاهش کند گفت: بابا خوبه. هنوز خیلی ضعف داره ولی خوبه.

نهال تازه به خود آمد. پرسید: اینجا رو چه جوری پیدا کردی؟

_: از بی بی خانم آدرس گرفتم. گوشیتو جواب نمی دادی.

+: امروز تو خونه جا گذاشتم.

ایمان پوزخندی زد و به تلخی پرسید: می خوای باور کنم؟

نهال با تعجب پرسید: منظورت چیه؟ دارم میگم جا گذاشتم. حالا مگه چی شده؟

ایمان دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد و گفت: من بهت نگفتم صدقه نمی خوام؟

نهال با دلخوری پرسید: صدقه چیه؟ چی داری میگی؟

_: تو گفتی پول می خوای من گفتم نه. یادته یا نه؟

یکی از همسایه ها رد شد و با تعجب به آن دو نگاه کرد. نهال با ناراحتی پرسید: اومدی اینجا سر چی دعوا می کنی؟ بده جلوی همسایه ها!

_: من دعوا ندارم. اومدم پولتو بدم. چقدر بدهکارم؟

نهال با ناراحتی به اطراف نگاه کرد. بالاخره به ماشینش اشاره کرد و گفت: سوار شو بریم. اینجا نمیشه حرف بزنیم.

ایمان از زمین پا کند و به دنبالش رفت. تا وقتی که نهال از کوچه خارج شد حرفی نزد. بعد دوباره پرسید: چقدر بدهکارم؟

نهال آهی کشید. آینه را میزان کرد و در حالی که پشت سرش را می پایید گفت: مهشید رو قسم دادم حرف نزنه.

_: اینقدر هیجان زده بود که از دهنش در رفت. مامانم کلی شرمنده است. اول نمی فهمیدم چرا اینقدر ناراحته. بعد گفت قضیه بدتر از اونی بوده که من دیدم و بعد از بیمارستانم کلی لُغُز بارت کرده. بعدم که تو حسابی روشو کم کردی. این روزا روزی صدبار داره دعات می کنه.

نهال با اخم گفت: خب... به تو چه مربوط؟

_: چی چی رو به من چه مربوط؟ اون پولی بود که من باید می دادم. خوشم نمیاد بهم ترحم کنی.

نهال آهی کشید و گفت: ببین ایمان... داری خیلی تند میری. من به تو ترحم نکردم. هیچیم به تو ندادم. یه موضوعی بود بین من و دختر کوچولوی همسایمون که خیلی دلتنگش بودم.

_: و اون دختر کوچولو اتفاقاً خواهر منه.

+: خب باشه. بازم به تو ربطی نداره که من بهش چی دادم.

_: خیلی یه دنده ای نهال.

+: تو بیشتر! معلوم هست سر چی داری دعوا می کنی؟

_: نهال اون جهاز خودت بوده.

+: درسته! مال خودم بوده. اختیارشو دارم. حتی با پول پدرم نبوده که بگم شرمنده ی بابا میشم.

_: پولتو به رخ من نکش.

+: هی بداخلاق! من پولمو به رخ تو نکشیدم.

_: نهال بگو چقدر شده. دعوا که نداریم.

+: ایمان نمی گم چقدر شده چون می دونم هنوز کمرت از زیر خرجای قبلی راست نشده. ولم کن. به تو مربوط نیست.

_: دارم میگم از ترحم خوشم نمیاد. جور می کنم میدم دیگه.

+: من به تو ندادم که از تو بگیرم.

_: مهشید از کجا آورده که قرضشو بده؟ من باید بدم دیگه.

+: ایمان کجا پیاده میشی؟

ایمان خنده اش را فرو خورد و غرید: دختره ی لجباز!

رو گرداند تا نهال خنده اش را نبیند. نهال هم خندید و پرسید: میشه تمومش کنی؟

ایمان این بار با خوشرویی پرسید: میشه بگی چقدر؟ قسطی میدم.

+: هروقت رفتی سر کار میگم.

_: من تازه دو سه جا تقاضا دادم. کو تا استخدام بشم و حقوق بگیرم؟ تازه معلوم نیست حقوق اولی رو کی و چقدر بدن.

+: من صبرم زیاده.

ایمان آهی کشید و گفت: باشه...