نمای وبلاگ چشمهای وحشی (4) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

چشمهای وحشی (4)

پنج‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 09:54 ب.ظ

سلام سلامممم 

اینم یه پست خواب آلوده از یه نویسنده ی خواب آلوده!  

شبتون به خیر... 

 

آبی نوشت: هیچکس پیشنهاد غذای آماده ای برای فریزر داره که برای سحری خوب باشه؟ منظورم غذاییه که الان بپزم. بچه ها کتلت زیاد دوست ندارن. پلو و اینجور غذاها هم سحر نمی خورن. نمی دونم چی خوبه...    

 

 

تا شب حسابی حوصله ام سر رفته است. دلم نسکافه می خواهد ولی توی هیچ کدام از لیوانهای خانه به دلم نمی چسبد. لیوان خودم را می خواهم. کودک درونم با لجبازی خودش را به در و دیوار می زند اما ظاهرم آرام است. همچنان گوشه ی اتاق نشسته ام و دوره ی سوگواری را می گذرانم. البته با کسی قهر نیستم و نهار و شام را هم با خانواده خورده ام. هی... خوشم می  آید از این دختر سوسولها یک و دو اشتهایشان کور می شود و می روند توی فاز اعتصاب غذا! عمراً بتوانم!

نگاهم از عصر تا حالا روی بالکن ثابت مانده است. شعله ی کوچکی می بینم و بعد سرخی سیگار جگوار. دلم بیشتر می گیرد.

صدای حرف زدن مامان و بابا می آید. مامان می گوید برای صبحانه پنیر نداریم و بابا با بی میلی می گوید می رود بخرد.

از اتاق بیرون می روم و می پرسم: بابا منم تا درمونگاه می رسونی؟

بابا با بی حوصلگی می پرسد: تو چرا زودتر نمیگی؟ هرکار دارین گذاشتین ده شب به آدم خبر میدین؟ برو حاضر شو.

به اتاقم برمی گردم. هنوز دارد سیگار می کشد. با حرص در دل خطابش می کنم: بد نگذره!

پرده را خوب می بندم. حاضر می شوم و از اتاق بیرون می روم. وقتی دارم سوار ماشین می شوم، باز طاقت نمی آورم و با حرص بالا را نگاه می کنم. دیگر آنجا نیست...

جلوی درمانگاه پیاده میشوم. بابا می پرسد: صبح دنبالت بیام؟

+: نه ممنون. خودم میام.

سلانه سلانه وارد می شوم. فرشته سرش را روی کتابی خم کرده است. با شنیدن صدای پایم سر بر می دارد. بعد از آن که جواب سلامم را می دهد با تعجب می پرسد: مگه تو صبح نبودی؟

با بی تفاوتی می گویم: رفتم مرخصی. الان امدم...

_: خب صبح نمی مونی؟

دکمه های مانتو را باز می کنم و می گویم: نمی دانم.

روپوش سفید را می پوشم. چک می کنم لکه نداشته باشد. حالا که اینجا رسیدم خوابم گرفته است. خمیازه ای می کشم و روی صندلی می نشینم. نسیم از روی پیشخوان خم می شود و می پرسد: تو چرا اومدی؟

بدون این که نگاهش کنم می گویم: محض رفع بی کاری.

می خندد و می رود. تا صبح کمی توی اتاق استراحت روی تخت سفت می خوابم. بقیه اش را هم به جای فرشته کشیک می دهم. شکر خدا خبری نیست و کسی نمی آید. فقط ساعت شش یک نفر آمد و آمپول آنتی بیوتیک زد.

پشت پیشخوان چرت می زنم که با صدای دکتر سعیدی از خواب می پرم. چرا پا شدی اومدی؟ گفتم که بچه ها هستن.

به زحمت سر پا می ایستم و خواب آلوده می گویم: سلام دکتر.

_: علیک سلام. معلوم هست چته؟

سری تکان می دهم. هنوز خوابم. می گویم: چیزیم نیست.

_: بهتری؟

گیج می پرسم: از چی؟

دستش را جلوی صورتم تکان می دهد و می گوید: انگار خیلی حالت خرابه. برو خونه بگیر بخواب. شیفت بعدازظهر بیا.

+: نه خوبم. میمونم. از دیروز بهترم. میرم صورتمو بشورم. با اجازه.

عاقل اندر سفیه نگاهم می کند. پاکشان می روم.

 چای پررنگی با بیسکوییت می خورم. کم کم بیدار می شوم. تا بعدازظهر سر پستم هستم. دو بعدازظهر جمع می کنم و تلوتلوخوران از در بیرون می روم. دکترسعیدی جلوی پایم ترمز می کند و می گوید: انگار حالت خوب نیست. بیا می رسونمت.

می گویم: نه متشکرم. خوبم. مزاحمتون نمیشم.

آمرانه می گوید: سوار شو.

و در جلو را برایم باز می کند. خواب آلود سوار می شوم و فکر می کنم خدا کنه نهار آماده باشه. بعدم خونه آروم باشه و چند ساعتی بخوابم.

دکتر می گوید: چطوری؟ رنگت پریده.

گیج می گویم: چیزیم نیست. شب نخوابیدم. طوری نشده.

سؤالی نگاهش می کنم. دکتر چرا اینقدر نگران است؟ سابقه نداشته سوارم کند.

می پرسم: اتفاقی افتاده دکتر؟

می گوید: اینو من باید بپرسم. از دیروز حالت خوب نیست. اون از غش کردن و بعدم مرخصی گرفتنت، این از دیشب اومدنت. گفتم که نیا. یادت رفت یا مشکلی داشتی؟

+: نه چه مشکلی؟

_: پس چرا اومدی؟

می زنم به بی خیالی. خواب آلوده می گویم: خب راستشو بگم که بهم می خندین.

نگاهش خندان می شود. می گوید: تو بگو. سعی می کنم نخندم.

کوتاه می گویم: لیوان نسکافه ام شکسته بود.

_: خب؟

+: خب خیلی دوسش داشتم. غمگین بودم. دلم نمی خواست خونه بمونم.

بلافاصله می فهمم چه حرف احمقانه ای زده ام. اما دیگر فایده ندارد. دکتر نمی خندد. حتی تعجب هم نمی کند. حس می کنم به کلی از من ناامید شده است. 

بالاخره می گوید: خب نمی خوای بگی نگو. من فقط فکر کردم مریضی.

+: من فقط خوابم میاد.

جلوی در خانه مان توقف می کند. سر بلند می کنم و می گویم: خیلی متشکرم. من خوبم. ولی شما چطورین؟

می خندد و می گوید: خوبم. برو بگیر بخواب.

سری تکان می دهم و می گویم: بازم ممنون. خداحافظ.

_: خداحافظ.

پیاده می شوم و در دل می گویم: تو هم نمی خوای بگی نگو. من که می دونم عاشق فرشته ای و دلت می خواد من باهاش حرف بزنم. تا حالا فکر می کردم زن داری ولی با این تابلوبازیات لو رفتی آقای دکتر.

خواب آلوده می خندم. سری تکان می دهم و وارد خانه می شوم. یک چیزی به صورتم می خورد و از خواب می پرم. لعنتی! جاگوار است. دارد یک بسته ی بزرگ را پشت موتور خوشگلش می بندد. وقتی می فهمد جعبه به صورتم خورده است با دستپاچگی عذرخواهی می کند.

با دلخوری می گویم: اشکالی ندارد.

و بدون حرف دیگری از پله ها بالا می روم. نهار حاضر است. خواب آلوده می خورم و به اتاقم می روم. مثل دیو می خوابم! عصر دوشی می گیرم و بالاخره به زندگی باز می گردم. هرچند هنوز هم که نگاهم به بالکن که می افتد آه از نهادم بلند می شود.

فهیمه خانم توی حیاط مهمانی گرفته است. خانمهای ساختمان دور هم جمع شده اند. پایین می روم.

فهیمه خانم می پرسد: چایی بریزم یا نسکافه؟

+: نسکافه.

به استکان بلور خیره می شوم و به حرفهایشان گوش می دهم.

خانم حسنی همسایه ی بالایی می گوید: این پسره مستاجر جدید کیه؟ آدم مطمئنیه؟ قیافش خیلی خلاف می زنه.

فهیمه خانم غش غش می خندد. صدای خنده اش را دوست دارم. می گوید: برادرزادمه.

فکر می کنم طفلک خانم حسنی چقدر ضایع شد!

فهیمه خانم ادامه می دهد: اینقدر این پسر ماهه. به قیافش نگاه نکنین. به قدری چشم پاک و مهربونه که حد نداره.

آیه می گوید: اتفاقاً سارا هم نگران بود. میگه یارو خلاف می زنه. دیگه نمیشه بره تو بالکن.

فهیمه خانم می گوید: نــــــــــه... چرا نره تو بالکن؟

با تشر رو به آیه می گویم: من کی گفتم خلاف می زنه؟ من فقط گفتم یه مرد جوونه. درست نیست من برم تو بالکن.

خانم احدی همسایه دیگرمان نچ نچی می کند و می گوید: اونم بالکن مشترک. از من می شنوی در اتاقتم قفل کن.

فهیمه خانم با ناراحتی می گوید: اولاً که بالکن مشترک نیست وسطش دیواره. بعد از اون من برادرزادمو می شناسم. پسر خوبیه. چشم پاک، دست بخیر، مهربون. بذارین یه چند روز بگذره. اگه کوچکترین خطایی دیدین به من بگین.

خانم احدی با تاکید می گوید: ولی بالاخره بهتره در بالکنشو قفل کنه.

فهیمه خانم که حسابی ناراحت شده است می گوید: یعنی چی درو قفل کنه؟ برای چی؟ مگه زبونم لال اصلان دزده؟ پسر به این خوبی! نه ساراجون تو راحت باش. من اصلان رو ضمانت می کنم.

نفس عمیقی می کشم و لبخند عمیقتری بر لبم می نشیند. بالکنم دوباره مال خودم می شود. خدایا شکرت.

خانم حسنی موضوع صحبت را عوض می کند. من هم دیگر گوش نمی دهم. از فکر این که دوباره می توانم بروم توی بالکن دلم غنج می رود.

غروب مهمانی تمام می شود. هرکسی به خانه برمی گردد. در بالکن را باز می کنم. کمی نفس عمیق می کشم. فرشم را پهن می کنم. کتاب قصه و بالشی می برم و گوشه ی بالکن می نشینم. هنوز درست جا نگرفته ام که مامان صدایم می زند. کتاب را با بی میلی رها می کنم و به اتاق برمی گردم.

مامان توی آشپزخانه است و دنبال ادویه ای که چند روز پیش من توی کابینت جا داده ام می گردد. ادویه را پیدا می کنم و مشغول کمک کردن می شوم.

شام را باهم می خوریم. ظرفها را می شویم و آشپزخانه را مرتب می کنم. بالاخره به اتاقم برمی گردم. پرده را کنار می زنم. سرخی سیگار را که می بینم لب برمی چینم.

برمی گردم و کمی دور و بر اتاق را مرتب می کنم. اینقدر وقت می گذرانم تا مطمئن می شوم رفته است. شالی روی سرم می اندازم و به بالکن می روم. قبل از این که بنشینم برق چیزی روی دیواره ی مشترک چشمم را می گیرد. با تعجب برمی گردم. لیوانم! یک تکه کاغذ  از سر لیوان بیرون زده است. زیر نور چراغ کوچه آن را می خوانم. فقط دو کلمه نوشته است. بدون هیچ حرف اضافی: معذرت می خوام.

لیوان را برمی دارم. لنگه ی لیوان خودم است. باورم نمی شود. از کجا پیدا کرده است؟! عجب جنتلمنی! دستت درد نکنه جاگوار!

لیوان را به لبم می زنم. لبخند می زنم. بالکنم... لیوانم... سلام زندگی!

با انگشت به شیشه پنجره اش می زنم. در را باز می کند. چشمهایش توی نور کم شب می درخشند. گربه ی جذاب!

لبخندی می زنم و می گویم: لازم نبود. ولی متشکرم.

متفکرانه سر تکان می دهد و می گوید: خواهش می کنم.

لبخند نمی زند. حرف دیگری هم نمی زند. در را می بندد و می رود. من هم با خیال راحت توی بالکنم می نشینم. چراغ قوه ی شارژی ام را روشن می کنم و مشغول کتاب خواندن می شوم.

ساعتی بعد خواب آلود ولی خوشنود، وسایلم را جمع می کنم و به اتاقم برمی گردم. لیوانم را توی کتابخانه می گذارم و با لبخند نگاهش می کنم. کتاب را هم جا می دهم و کش و قوسی می روم.

محض احتیاط نرده را قفل می کنم. نه به خاطر جاگوار.... بالاخره طبقه اولیم و امنیت ندارد. بگذار به حرف بابا گوش کنم و شبها قفلش کنم.