نمای وبلاگ چشمهای وحشی (3) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

چشمهای وحشی (3)

پنج‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 10:23 ب.ظ
سلام سلامممم
اینم قسمت بعدی چشمهای وحشی برای طرافداران این قصه. امیدوارم لذت ببرین

بعداً نوشت: اسم پسره شد اصلان که بیشتر به تیپ شخصیتم می خوره. کلمه اش ترکیه و معنیش همون شیر.

در آپارتمان فهیمه خانم باز است. روزها در را باز می گذارد. کلاً از در بسته دلش می گیرد. ضربه ای به در می زنم و صدا می زنم فهیمه خانم؟

از توی آشپزخانه می گوید: اینجام.

وارد می شوم و به آشپزخانه می روم. سلام می کنم.

دارد ظرف می شوید. نگاهی به من می اندازد و می گوید: به چه حلال زاده! علیک سلام. الان داشتم می گفتم کاش سارا رو ببینم بگم یه آمپول دث بهم بزنه.

لبخند خجولی می زنم. شانه ای بالا می اندازم و می گویم: همیشه که تعارف می کنین و آخرش پا میشین میاین درمونگاه.

دستهایش را با حوله خشک می کند و می گوید: خب درمونگاه اومدن چند تا خاصیت داره. تا اونجا رو پیاده روی می کنم، خودش یه ورزشه. دکتر سعیدی رو می بینم. و بالاخره این که وقت استراحت تو رو نمی گیرم.

+: این چه حرفیه؟ مگه یه آمپول زدن چه زحمتی داره؟

می خندد و می گوید: بالاخره...

مکثی می کند و می گوید: اینقدر حرف زدم که نپرسیدم کاری داشتی یا اتفاقاً از اینجا رد میشدی و اومدی تو؟

لبم را به دندان می گزم. مطمئن نیستم چی بپرسم. سؤالی نگاهم می کند. چشمهایش می خندند.

سکوتم شک برانگیز است. بنابراین می پرسم: مستأجر جدید آوردین؟

صدایی از پشت سرم می گوید: عمه اگه خدا بخواد درست شد.

جا می خورم. وحشتزده برمی گردم و نگاهش می کنم. چنان ترسیده ام که عذرخواهی می کند. می گوید: سلام. ببخشید متوجه حضور شما نشدم. انگار باز یه دفعه اومدم ترسوندمتون. باور کنین عمدی نبود.

فهیمه خانم متعجب می پرسد: باز؟!

دستی به سرش می کشد و می گوید: دفعه های قبلم به همین ترتیب باهم روبرو شدیم.

رو به من دوباره می گوید: معذرت می خوام.

سری کج می کنم. اما جواب نمی دهم. مات مانده ام. مبهوت آن چشمهای وحشی که اگر نمی ترسیدم می توانستند چقدر جذاب باشند. هییییی....

روزگار چرا شانس نداریم ما؟ چشمهایش درست مثل چشمهای پلنگ سیاه است. مردمک درشت سیاه، نرم و وحشی! البته نرم و وحشی به نظر متضاد می رسند؛ ولی در مورد پلنگ اینطور نیست. می دانید؟ نمی دانم چطور توضیح بدهم. لطفاً خودتان تلویزیون را روشن کنید و اولین مستند گربه سانان را تماشا کنید. اگر درباره ی پلنگهای سیاه باشد چه بهتر. ولی در کل همه شان از شیر و ببر گرفته تا گربه وحشی همین چشمها را دارند ولی مال پلنگها چیز دیگریست!

در مورد چی صحبت می کند؟ آهان دارد شرح ترسیدنهای مرا می دهد. وای خدای من! درباره ی دیشب نگوید که آبرویم می رود. نه درباره ی درمانگاه می گوید. خدایا شکرت!

فهیمه خانم لبخندی می زند و می گوید: شمارتو به چند نفر دیگه هم دادم. راستی سارا اگه یه پیک موتوری مطمئن خواستی به اصلان زنگ بزن. شمارشو بهت بدم؟

پیک موتوری؟! بیچاره چه نسبتها که بهش ندادم! خب.... خدا رو شکر که قاچاقچی نیست.

فهیمه خانم منتظر جواب است. دستپاچه می خندم و میگویم: نه متشکرم. فکر نمی کنم به پیک موتوری احتیاج داشته باشم.

فهیمه خانم می گوید: اوا چرا؟ این روزا یه آدم مورداعتماد که هر ساعتی بره برای آدم خرید کنه و امانتیاشو به دست مردم برسونه و چکاشو نقد کنه و غیره... خیلی به درد می خوره. ضمناً تو کار تعمیراتم هست. الان کولر منو راه انداخت. همه چی می تونه تعمیر کنه. مهندسه.

اصلان می خندد و می گوید: عمه بازاریابی تون منو کشته!

این چی گفت؟ یک بار دیگر هم گفته بود. عمه؟! درست شنیدم؟

قبل از آن که بتوانم جلوی زبانم را بگیرم، می پرسم: واقعاً برادرزادتونه؟!

فهیمه خانم باز می خندد و می گوید: آره. چیه به من نمیاد برادرزاده به این بزرگی داشته باشم؟ می دونم که خیلی جوون موندم.

خودش به شوخیش غش غش می خندد. خب نزدیک شصت سال دارد و همین قدرها هم نشان می دهد.

با شرمندگی دستی به مقنعه ام می کشم و می گویم: نه همین جوری تعجب کردم... اصلان یعنی چی؟

ای دختر زبونتو جمع کن! به تو چه اصلان یعنی چی؟

باز دارم توی چشمهایش نگاه می کنم. مردمک درشت و عنبیه خط خط رنگی. بر خلاف تصورم یک دست خاکستری یا سبز روشن نیست. رگه های قهوه ای و سیاهش بیشتر است. شاید عسلی است. ولی عسلی هم نیست. بی خیال...

این چی می گوید؟ می گوید: اصلان یعنی شیر.

تکرار می کنم: شیر؟!

سری به تأیید تکان می دهد و با لبخند می گوید: البته قصد حمله ندارم.

فهیمه خانم به شوخی می گوید: من همیشه سیر نگهش می دارم. خیالت راحت باشه. شیر تا وقتی سیر باشه شأنش نمی ذاره به کسی حمله کنه.

این که پلنگ بود. چرا شیر شد؟ نه... همان پلنگ بیشتر بهش می آید. جَگوار چطور است؟ خیلی هم عالی! فقط خدا کند یک دفعه بلند نگویم!

در جواب شوخیشان لبخندی می زنم و به فهیمه خانم می گویم: ممنون. آمپولتونو الان می زنین یا بعدا؟

فهیمه خانم دستپاچه می گوید: نه نه همین الان بزنیم. دوباره یادم میره.

جَگوار می گوید: عمه با من کاری ندارین؟

_: نه عزیزم. دستت درد نکنه. زحمت کشیدی.

=: خواهش می کنم. چه زحمتی. با اجازتون. خداحافظ.

رو به من هم سری خم می کند. سری تکان می دهم و می گویم: خداحافظ.

حوصله ندارم. پاکشان به دنبال فهیمه خانم به اتاقش می روم. انگار از این که هیچ داستان هیجان انگیزی وجود ندارد توی ذوقم خورده است. یعنی دکتر سعیدی هم قاچاقچی نیست؟ اَه سارا تو رو خدا بس کن!

سرنگ را پر می کنم. هوایش را خالی می کنم. فهیمه خانم از آمپول خوشش نمی آید. چیزی نمی گوید. ولی همین که بر خلاف همیشه مشغول حرافی نیست و عضله هایش را منقبض کرده است مشخص است که می ترسد. خب آمپول چیز دوست داشتنی ای نیست.

آهی می کشم و سعی می کنم کارم را به بهترین وجه انجام بدهم. هرچند حس این که حرف بزنم و حواسش را پرت کنم ندارم.

با این حال تشکر می کند و می گوید خوب زده ام. نفسی می کشم و می گویم: قابلی نداشت.

به خانه برمی گردم. سایه و آیه جلوی تلویزیون نشسته اند. با وارد شدنم سر بلند می کنند و نگاهی به من می اندازند. سلام و علیکی معمولی می کنیم. می پرسم: مامان کجاست؟

سایه می گوید: خرید.

دوباره به تلویزیون زل می زند. کوچولوهای مفتخور! خوب بلدند از زندگی لذت ببرند و از زیر بار هر مسئولیتی شانه خالی کنند.

به خودم نهیب می زنم که خوب نیست در مورد خواهرهایم اینطوری قضاوت کنم. آهی می کشم. بهرحال دوستشان دارم.

سری به آشپزخانه می زنم. مامان برنج خیس کرده است. خورش هم دارد می جوشد. کمی مزه می کنم. نمک و چاشنی اضافه می کنم. برنج را هم می گذارم بپزد.

به اتاقم برمی گردم. نگاهم که به بالکن می افتد آه از نهادم بلند می شود. بالکن عزیزم! گوشه ی دوست داشتنی ام!

کم مانده اشکهایم جاری شوند. جگوار بدجنس! خانه قحط بود که تو بیایی و همسایه ی دیوار به دیوار من شوی؟

پرده را کنار می زنم. خوشبختانه کاری به قالیچه و لیوان سرامیکی ام نداشته است. مقنعه ام را روی سرم مرتب می کنم. با تردید قفل در را باز می کنم. بالکن همسایه را می پایم. با عجله وسایل را برمی دارم. اما قبل از این که به اتاق برگردم، صدای سینه صاف کردنی می شنوم.

وای خدای من! از ترس لیوانم از دستم می افتد و هزار تکه می شود. با بغض به تکه ها نگاه می کنم.

با ناراحتی می گوید: اوه! خیلی معذرت می خوام.

غمزده به تکه ها نگاه می کنم و بینیم را بالا می کشم. قالیچه ام هنوز زیر بغلم است. خدا را شکر این یکی شکستی نیست.

دوباره می گوید: من سعی کردم اعلام حضور کنم.

عصبانی ام. نه بیشتر غمگینم. نگاهش نمی کنم. ولی نگاه کردن به تکه های لیوان بیشتر ناراحتم می کند. به پارک روبرو چشم می دوزم و می گویم: ولی سی ثانیه پیش تو بالکن نبودین. مثل اجل معلق ظاهر میشین.

کوتاه می خندد و می گوید: معذرت می خوام. ولی قبل از این که بیام سرفه کردم.

نگاهی به پاکت سیگار توی دستش می اندازم و می گویم: با این همه سیگار بایدم سرفه کنین.

او هم نگاهی به پاکت می اندازد و می گوید: همه اش رو یه جا نمی کشم.

مکثی می کند و اضافه می کند: به خاطر لیوان متاسفم. خسارتشو میدم.

با بدخلقی می گویم: لازم نیست. متشکرم. به جای لیوان به فکر سلامتیتون باشین.

قالیچه ام را توی اتاق می گذارم و دوباره در را قفل می کنم. برمی گردم سراغ برنج. آبش تمام شده است. درش را می بندم و می گذارم دم بکشد.

جارو و خاک انداز برمی دارم و به اتاقم برمی گردم. قفل گیر کرده است. کلی کشتی می گیرم تا بازش می کنم. چشمم به کف بالکن می افتد. تمیز است!

نگاه عصبانیم را به بالکن همسایه برمی گردانم. جارو و خاک انداز پُر دستش است. از همان جا خم شده و جارو زده است. شانه ای بالا می اندازد و با لبخند پشیمانی می گوید: کمترین کاری بود که می تونستم بکنم.

دلم می خواهد بگویم کمترین کاری که دلم می خواهد بکند این است که برای همیشه از همسایگی ام برود. ولی نمی گویم. عصبانی ام. دلم نمی خواهد تشکر کنم. زیر لب می گویم: زحمت کشیدین.

به اتاق برمی گردم و دوباره آن قفل لعنتی را محکم می بندم. پشت به در می کنم و اشکهایم یهو می ریزند. با ناراحتی اشکهایم را پاک می کنم. پرده را می بندم و گوشه ی اتاق چمباتمه می زنم.

نگاهی به جارو و خاک انداز که جلوی پنجره روی زمین افتاده اند می اندازم و بعد به لباسم که هنوز عوض نکرده ام. غمگینم! خیلی غمگینم.

_: سارا؟ طوری شده؟

آیه است. جلوی در باز اتاقم ایستاده و با کنجکاوی نگاهم می کند. نفس عمیقی می کشم و می گویم: نه.

_: پس چرا گریه می کنی؟

باقی مانده ی اشکهایم را با دست پاک می کنم و می گویم: گریه نمی کنم.

عاقل اندر سفیه نگاهم می کند. خیلی خب بابا. نگاه غمزده ام را به در بالکن می دوزم و می گویم: همسایه پیدا کردم. دیگه نمی تونم برم تو بالکن.

با بی خیالی می پرسد: چکار به تو داره؟ خب برو تو بالکن. تو بالکن اون که نمیری.

با دلخوری می گویم: یه مرد جوونه. درست نیست. بده.

ابرویی بالا می اندازد و می پرسد: و احیاناً ایشون هم مثل تو علاقه به صفاکردن تو بالکن داره؟

سری به تأیید تکان می دهم و می گویم: آره. میاد تو بالکن سیگار می کشه.

بشکنی می زند و می گوید: زن داره. محاله بهت نگاه چپ بکنه. چون زنش همینجا بغل گوششه. دست از پا خطا کنه پوست از سرش کنده است.

امیدوار می شوم. با خوشحالی می پرسم: تو زنشو دیدی؟

_: نه بابا. من خودشم ندیدم چه برسه زنش. ولی این که میاد تو بالکن نشونه ی اینه که زن داره دیگه! و الا هیچ مردی اونقدر با ملاحظه نیست که به خاطر این که خونه اش بوی سیگار نگیره بیاد تو بالکن!

دوباره وا می روم. گرفته می گویم: از کجا معلوم؟ شاید صرفاً حال می کنه که تو بالکن با منظره ی پارک کیف کنه و سیگار بکشه.

سرش را کج می کند. ابرویی بالا می اندازد و می گوید: پس اونم مثل تو یه تخته اش کمه.

تند نگاهش می کنم. عذرخواهانه لبخند می زند و می گوید: منظورم اینه اونم با منظره صفا می کنه نه آدما. با این توصیف به قیافش نمیاد کاری به تو داشته باشه. می خواد واسه خودش خلوت کنه.

غرغرکنان می گویم: خلوت کردن که واسه یه قشر خاص نیست. تازه وقتی به فاصله ی یک قدم باهم باشیم، دیگه اسمش خلوت نیست. من بالکنمو می خوام.

و دوباره بغض می کنم. سایه هم از راه می رسد. کنار آیه می ایستد و می پرسد: چی شده؟

آیه توضیح می دهد: یه همسایه پیدا کردیم. یه مرد جوون، احتمالا تنها. سارا نگران بالکنشه.

حرفش را اصلاح می کنم: نگران نیستم. ناراحتم. دیگه نمی تونم برم تو بالکن.

سری تکان می دهد و می گوید: بهتر. عوضش یه کم از تو خودت بیا بیرون. چار تا رفیق تازه پیدا کن. برو باهاشون بگرد. خوش بگذرون.

حوصله ی نصیحت کردنش را ندارم. گرفته می گویم: من رفقای خوبی دارم. احتیاج به دوست تازه و هواخوری ندارم.

سایه دست آیه را می گیرد و می گوید: بیا بریم بابا این اعصاب نداره.