نمای وبلاگ در خاطرت می مانم (3) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

در خاطرت می مانم (3)

پنج‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:33 ق.ظ
سلام سلامممم
خوب هستین شما؟ ما هم خوبیم شکر خدا...
الهام بانو هم خوبه! یعنی کیف می کنه سربسر من می ذاره ما رسممون دو قصه باهم نوشتن نبود که بابش کرد. الانم می خواستم چشمهای وحشی رو بنویسم، فعلاً این یکی رو تحویل داده. برم ببینم رضایت میده اونم بنویسم....

هنوز درست سلام و علیک نکرده بودند که بی بی با شادی گفت: نهال دیدی گفتم دعای من می گیره و دفعه ی بعد با شوهرت میای؟! هی خندیدی گفتی شوهر کجا بود؟ نفس من حقه! حالا ببین!

نهال ترکید از خنده! بین غش غش خنده به زحمت گفت: بی بی این ایمانه!

ایمان هم خندید ولی اعتراضی نکرد.

بی بی گفت: به به آقاایمان! خوشبخت بشین الهی! این نهال ما خیلی دختر ماهیه!

ایمان با لحنی جدی گفت: بله می دونم. خیلی ممنون.

نهال انگشت به دندان گزید و تقریباً داد زد: ایمان؟! بی بی داره مزخرف می گه. این ایمان خودمونه! پسر نرگس خانم!

ایمان برگشت و با لحنی بدیهی پرسید: مگه منافاتی داره؟

بی بی پرسید: کدوم نرگس خانم؟

نهال در حالی که داشت از خنده منفجر میشد، گفت: نرگس خانم، اسمعیل آقا! بابا این داره از آب گل آلود ماهی می گیره!

ایمان باز پرسید: آب کجا بود؟

نهال که همچنان می خندید و ضمناً دلش می خواست حال ایمان را که انگار دوباره دوازده ساله شده بود را هم بگیرد، شلنگ آب را باز کرد و در حالی که ایمان را خیس می کرد، گفت: اینجا! حیف گل آلود نیست!

ایمان به زحمت شلنگ را از او گرفت و شیر را بست و گفت: چیکار می کنی دیوونه! باید برم بیمارستان فرصت لباس عوض کردن ندارم. همین الانم دیرم شده.

بی بی با خوش بینی گفت: ماشاءالله ایمان. دکتر شدی؟

نهال با شلنگ سر شانه ی ایمان کوبید و گفت: نخیر مهندس شده. شوهر منم نیست بی بی. چرند میگه.

بی بی با تعجب پرسید: اگه شوهرت نیست چرا می زنیش؟!

ایمان با لحنی جدی گفت: اگه شوهرش بودم که مشکلی نبود. چون نیستم دعوا داره.

نهال که از فرط خنده کم مانده بود اشکش دربیاید، داد زد: ایماااااان!

ایمان با خنده گفت: خفه شد! یه نفس بکش بابا. داری کبود میشی.

بی بی سری تکان داد و گفت: شما دو تا همیشه مایه ی عذابین. بیاین تو. بیاین دیگه. واستادن وسط حیاط دعوا می کنن.

ایمان رو به نهال کرد و عاقلانه گفت: راست میگن بی بی خانم. بریم تو اتاق دعوا کنیم خیلی بهتره.

نهال این بار کیفش را سر شانه ی ایمان کوبید و به دنبال او وارد شد. خانم مرادی از توی آشپزخانه بیرون آمد و با دیدن ایمان چهره درهم کشید. جواب سلامش را داد؛ چادر سفیدش را کمی روی سرش جابجا کرد و گفت: الله اکبر! تو ایمانی؟ انگاری خود اسمعیل آقا از در اومد تو!

ایمان خندید و گفت: بالاخره یکی ما رو شناخت غریبی نکنیم.

نهال پوزخندی زد و گفت: نه که تا حالا داشتی غریبی می کردی!

ایمان نفس عمیقی کشید و گفت: آشناتر از اینجا سراغ ندارم.

بی بی گفت: خوش اومدی. چه خبر؟ نرگس خانم چطوره؟ اسمعیل آقا خوبه؟

ایمان تبسمی کرد و گفت: شکر خدا... شما خوب هستین؟ تا نهال اسمتونو برد، گفتم باید بیام بی بی خانم رو ببینم. کلی کار داشتم ولی دلم طاقت نیاورد.

+: خوب کردی مادر. شاید فردایی نباشه.

_: این چه حرفیه بی بی! الهی زنده باشین و صد و بیست سال دیگه سایتون بالا سر ما باشه.

خانم مرادی با یک ظرف هندوانه ی خنک برگشت و پرسید: مبین چطوره؟ مهشید خانم خوبه؟

ایمان سری تکان داد و گفت: شکر خدا. خوبن. سلام دارن خدمتتون. مجید چطوره؟ حمید؟ ستاره خانم؟ خوبن همگی؟

خانم مرادی مشغول توضیح دادن درباره ی بچه ها و نوه هایش شد. ایمان چند دقیقه ای نشست. برش هندوانه ای خورد و از جا برخاست.

ضمن عذرخواهی گفت خیلی کار دارد و باید برود. نهال هم برخاست.

ایمان گفت: اگه تو می خوای بمونی بمون، خودم میرم.

نهال کیفش را برداشت و گفت: نه بابا منم مرخصی ندارم. باید برم.

 بی بی گفت: آدم که از کار شما دو تا سر در نمیاره. عین همون بچگیاتون! مثل جن پریدین تو، یه عالمه زدین تو سر و کله ی هم، آخرشم نفهمیدم شوهرشی یا نه!

ایمان ابرویی بالا برد و گفت: بی بی خدا شاهده من نزدمش! دست رو ضعیفه بلند نمی کنم.

نهال گفت: چی گفتی؟ یه بار دیگه تکرار کن!

ایمان گفت: من غلط کردم. بریم بیرون یه فصل پر و پیمون می زنمت!

نهال معترضانه گفت: بی بی! ببینین چی میگه!

بی بی با آرامش گفت: ولش کن. هرچی می خواد بگه. جواب منو ندادین.

نهال با خنده گفت: بی بی بیخیال. من هنوز بچه ام!

ایمان گفت: آره بی بی راست میگه. اگه بزرگ شده بود اینجوری منو خیس نمی کرد که! ولی دستت درد نکنه. خنک شدم.

بعد به طرف در رفت و گفت: بریم.

بی بی بلند گفت: ایمان!

ایمان در حالی که با عجله کفش می پوشید، یک لحظه مکث کرد. سر برداشت و پرسید: بله؟

+: تو جواب منو بده.

ایمان تبسمی کرد و گفت: نه بی بی خانم شوخی کردم. نهال رو بعد از سالها تو بانک دیدم، حرف شما شد، گفتم دلم می خواد ببینمشون. راستش سالها این ورا نیومده بودم، روم نمیشد تنها بیام. لطف کرد باهام اومد.

بی بی با ناامیدی نگاهی به نهال کرد و پرسید: پس واقعاً هیچ خبری نیست؟ خیلی بهم میایین.

نهال خندید و گفت: آره هر دو تامون بچه و خلیم. بذارین بزرگ شیم بعداً دربارش فکر می کنیم.

بی بی گفت: اگه شوهر کرده بودی اینقدر خل نبودی. ایمانم دستش تو زندگی بود فرصت مسخره بازی نداشت.

ایمان خندید و گفت: چشم بی بی خانم. چون شمایین همین امشب میرم خواستگاری. فقط سفارش کنین منو نزنه! عین گربه کیشم می کنه.

نهال گفت: گربه برو! وایساده حرف می زنه. الان آقای مؤیدی از کار بیکارم می کنه. بی بی جون خداحافظ. خانم مرادی خداحافظ شما.

بالاخره خداحافظی کردند و بیرون آمدند. ایمان نفس عمیقی کشید و با لبخند گفت: نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم.

نهال با عجله به طرف سر کوچه رفت و گفت: منم نمی دونم چه جوری حالتو بگیرم. بدو! می دونی ساعت چنده؟ تا برسم آقای مؤیدی منو کشته.

_: شرمنده. ببین تو برو. من خودم میرم.

+: حالا بیا. تا یه جایی می رسونمت. کدوم بیمارستان می خوای بری؟

ایمان اسم بیمارستان را گفت. باهم سوار شدند. نهال در حالی که با عجله کمربندش را می بست گفت: تو مسیرمه. می رسونمت. رام خیلی دور نمیشه.

تازه راه افتاده بود که گوشیش زنگ زد. زیر چشمی نگاهی به گوشی انداخت و غرغرکنان گفت: این سیمینم می پاد تا پلیس دور و بره زنگ می زنه. امدم بابا!

گوشی را روی بلندگو روشن کرد و در دل خدا خدا کرد که سیمین حرفی نزند که نخواهد ایمان بشنود.

قبل از این که سیمین حرفی بزند، نهال گفت: سیمین تو راهم.

_: خواستم بهت مژده بدم آقای مؤیدی رفته بیرون. گفت امروز دیگه نمیاد. نیومدی هم نیومدی. فقط مشتلق من فراموش نشه!

+: ای قربون دهنت! پس من برم بیمارستان.

رو به ایمان پرسید: الان بیام که عیب نداره؟

ایمان سری به نفی تکان داد. سیمین پرسید: بیمارستان چه خبره؟

نهال نفسی کشید و گفت: یکی از آشناهامون مریضه. تازه شنیدم.

_: انشاءالله که بلا دوره. ولی الان ساعت ملاقات نیست ها! تا دو باید صبر کنی.

ایمان سری به نفی تکان داد و زیر لب گفت: رات میدن.

نهال گفت: حالا یه کاریش می کنم. کاری نداری؟

_: نه. بسلامت.

+: ممنون. خداحافظ

آهی کشید و قطع کرد. بعد رو به ایمان پرسید: واقعاً رام میدن؟

_: آره... ما تو این بیمارستان بومی شدیم. با نگهبان رفیقم. حرفش اینه که دور بابا رو شلوغ نکنیم که نمی کنیم. آشناهام البته معمولاً همون دو تا چهار میان اگه بیان.

نهال سری به تأیید تکان داد و دنده را جابجا کرد. زیر لب گفت: یه دسته گل بگیرم...

_: نمی خواد. همون خودت بیای لطف کردی.

+: ولی آخه...

_: نهال خواهش می کنم.

دوباره توی لاک خودش فرو رفته بود. نهال احساس می کرد دستی قلبش را فشار می دهد. از گوشه ی چشم نگاهش کرد. ایمان به نقطه ی نامعلومی چشم دوخته بود.

نهال به خیابان شلوغ و داغ و چهره های خسته نگاه کرد. لبش را به دندان گزید. پرسید: عروسی مهشید کِی هست؟

_: معلوم نیست.... فعلاً عقبش انداختیم... بابام هی میگه زودتر بگیرین... با دست خالیم که نمیشه دختر رو فرستاد خونه شوهر... میگم نه ما می خوایم شما خوب بشین بعد... ولی...

نفسش را با حرص بیرون داد و گفت: نباید اینا رو می گفتم.

+: ممنونم که گفتی. ممنونم که هنوز بهم اعتماد داری...

_: این چه حرفیه نهال؟ معلومه که بهت اعتماد دارم. فقط نمی خواستم ناراحتت کنم. بعد از این همه سال رسیدیم بهم و عین بچه کوچولوها شروع کردم زر زدن. انگار... انگار تمام این مدت منتظر بودم از راه برسی و من تمام بار شونه هامو آوار کنم رو سرت. نامردیه به خدا!

+: یه چی میگی ها! از خدامه بتونم کمکت کنم. می دونی که تعارف نمی کنم. حاضرم ماشینمم بفرو...

_: حرفشم نزن. فکرشم نکن. گناه نکردی که آویزونت بشم.

+: آویزون چیه ایمان؟! من اگه مشکل داشتم کمکم نمی کردی؟ باور کن اول کسی که روم میشد بهش رو بندازم تو بودی! حتی با وجود این که این همه سال همدیگه رو ندیدیم. ولی از نظر من تو همون ایمانی. همون رفیق قدیمی.

_: خدا نکنه مشکلی داشته باشی...

+: منم راضی نیستم تو مشکل داشته باشی. ولی حالا اینجوری شده و...

ایمان به جای خالی ماشینی اشاره کرد و گفت: رسیدیم. اینجا پارک کن و باور کن حضورت بیش از این حرفا برام ارزش داره.