نمای وبلاگ چشمهای وحشی (2) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

چشمهای وحشی (2)

شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 04:39 ب.ظ
سلام :)
اینم از قصه ی اولی. هر دو تا رو ادامه میدم انشاءالله. هروقت بتونم...

خانم شاکری، یکی از همسایه ها که کارمند است و هرروز باهم سوار اتوبوس می شویم می گوید: تو هم مثل من خواب موندی؟ بدو تا اتوبوس نرفته.

جوابش را نمی دهم. گیجم. یعنی این بابا کیه؟! سوار اتوبوس می شوم. قلبم هنوز با شدت می زند.

کم کم آرام می گیرم و به خودم تشر می زنم: خجالت بکش! از روی ظاهر افراد که نمی شه قضاوت کرد! بنده خدا شاید آدم خوبی باشه. شاید تو تصادف این قدر زخمی شده باشه. شاید شاید... ولش کن! چقدر گرسنمه! صبحانه یادم رفت بخورم. چقدر خوابم میاد!

خانم شاکری به پهلویم می زند. غلغلکم می آید. به خودم می پیچم. می گوید: حواست کجاست؟ نمی خوای پیاده شی؟ هنوز خوابی انگار!

با تعجب نگاه می کنم؟ رسیدیم؟ از جا می پرم و می گویم: خیلی ممنون. خداحافظ.

و دوان دوان پیاده می شوم. از خیابان رد می شوم. یک موتور بزرگ جلو می آید! واوو! عجب موجود خوشگلی!

نزدیک بود با آن تصادف کنم. موتورسوار می پیچد و با عصبانیت می گوید: خانم جلوتو نگاه کن!

کاسکت دارد. صورتش را نمی بینم. ولی خدای من! تیشرت تنگ سورمه ای و بازوهای عضلانی چاقوخورده!

ببینم تو چه اصراری داری که این زخمها را به چاقو ربط بدهی؟! دست بردار!

زیر لب عذرخواهی می کنم. ولی او خیلی وقت است که رفته است. از پل جلوی درمانگاه رد می شود. یک گربه زیر تیرچه های آهنی پل ناله می کند. از جا می پرم! زیر لب غر می زنم و وارد درمانگاه می شوم.

دکترسعیدی در حال خواندن کاغذی دارد رد می شود. سلام می کنم. سر برمی دارد. چند لحظه نگاهم می کند بعد می گوید: علیک سلام! کجایی دختر؟ برو یه خانمی اومده آمپولشو بزن. وریدیه ها! حواست باشه. دقت کن.

می گویم چشم و او می رود. دلم می خواهد پشت سرش زبانم را تا ته در بیاورم و بگویم دکتر من چهار سال درس خوندم! اون وقت تو هربار باید برای هر سرم و آمپول بهم تاکید کنی که مواظب باشم؟!!!

اعصاب نمی گذارند برای آدم! دکتر سعیدی آدم بدی نیست. ولی اینقدر سفارش کردنش عصبی ام می کند. آن هم نه همیشه. الان خودم هم اعصاب ندارم. همه اش تقصیر همسایه ی چاقو کشم است! باز تو گفتی چاقوکش؟! خوبه اونم فکر کنه که تو.... تو چی؟ من چی؟ هان؟ من که کار بدی نکردم. قیافمم خلاف نمی زنه. احتمالاً با لباس خانه هم برای دزدی توی بالکن نیامده بودم!

وایییی گفتی لباس خانه!! باز داغ خجالتم را تازه کردی! می شود توی تاریکی مرا ندیده باشد؟ خدایا خواهش می کنم مرا ندیده باشد.

زنی که می خواهد آمپول بزند می ترسد. کم مانده اشکش دربیاید. خب! آروم باش سارا!

اول باید خودم را آرام کنم. نفس عمیق می کشم. سعی می کنم لبخند بزنم و بعد کم کم زن را راضی می کنم که به آن بدی ای که فکر می کند هم نیست. آخیش موفق شدم. تزریقش بدون مشکل انجام شد شکر خدا. زیاد هم درد نداشت. تشکر می کند و می رود.

پشت سر زن از اتاق تزریقات بیرون می آیم. شیرین همکارم مشغول خوردن صبحانه است. لب میزش می نشینم. از لیوان چایش جرعه ای می نوشم و از ساندویچش لقمه ای با دست جدا می کنم و می خورم.

شیرین پشت دستم می زند و می پرسد: خودت نون نداری؟

شانه ای بالا می اندازم و میگویم: خواب موندم. فرصت نشد چیزی بخورم.

دکتر سعیدی را از دور می بینم. از روی لبه ی میز بلند می شوم و سر به زیر می اندازم. وقتی کنارم می رسد می پرسد: چرا روپوشتو نپوشیدی؟

عذرخواهی می کنم. سری تکان می دهم و بدون این که نگاهش کنم می روم روپوشم را عوض می کنم. دکمه های روپوش سفید را می بندم و فکر می کنم کاشکی دکتر شده بودم! پزشکی خیلی باکلاس تره! خب البته وقت کنکور هم خیلی دلم می خواست. اما قبول نشدم. چرا همه دلشان می خواهند دکتر بشوند؟!

از اتاق کوچک تعویض لباس بیرون می آیم. دکتر سعیدی دوباره دارد رد می شود! خدایا این بار دیگر چه می خواهد بگوید؟

می گوید: روپوشت لکه داره. برو یه تمیز بپوش.

اککهی! انگار امروز با زنش دعواش شده! هی گیر میده. بابا تقصیر من چیه تو با زنت دعوا داری؟ برو یه فکری برای اون بکن!

ولی خب آدم با صاحب کارش که اینجوری حرف نمی زند. خطر دارد! کار به این بی دردسری و دم دستی که همه جا نریخته است! پس مثل یک دختر خوب سکوت می کنم. ولی خب آنقدرها هم نمی توانم خوب باشم. می توانم؟!

کنجکاوانه به دنبال لکه ی ناپیدا می کردم و می پرسم: کو؟ کجاست؟

لکه ی بی رنگی کنار دکمه ی لباسم را نشانم می دهد و می گوید: اینجا. احتمالاً روغنی چیزیه.

ای بابا! حالا این لکه ی ناقابل ناپیدا هم مزاحمی شده ها! حوصله ندارم لباسم را عوض کنم. ولی پاکشان به اتاق برمی گردم و روپوش تمیز اتوکشیده ای می پوشم. این یکی را هم روی کیفم می اندازم که ببرم خانه تمیز کنم و اتو بکشم و بیاورم.

مشغول کار می شوم. انگار امروز کش می آید و قصد تمام شدن ندارد. توی خانه چکار دارم که اینقدر عجله دارم که برگردم؟ آهان همسایه ی ترسناک! جداً چشمهای خطرناکی دارد! یک عمر عاشق چشم سبز مورب وحشی بودم. مثل گربه سانان! فکر می کردم خیلی جالب و جذّاب است. حالا این بابا جلوی دماغ من سبز شده که ثابت کند این طورها هم نیست.

هان؟! واقعاً اینجاست یا دارم خواب می بینم؟ توی درمانگاه؟! این از کجا پیدا شد؟ درست روبرویم ایستاده و آن کاسکت بزرگش را هم توی دستش گرفته است.

ای خدا می خواهم بنشینم زار زار گریه کنم! چرا هی جلوی من سبز می شود؟ چی دارد می پرسد؟ آهان! سراغ دکتر سعیدی را می گیرد.  

سعی می کنم حواسم را جمع کنم و بالاخره اتاق دکتر سعیدی را نشانش می دهم. تشکر می کند و می رود. پشت سرش نفسم با صدای بلند رها می کنم. برمی گردد. نگاه کوتاه متعجبی به من می اندازد و دوباره رو می گرداند. ای خدا چقدر چشمهایش ترسناک هستند! نکند یک شب نرده باز بماند، بیاید بالای سرم و توی خواب سر به نیستم کند!!

با بدبختی به پشت سرش نگاه می کنم. بعد فکر می کنم حالا با دکتر سعیدی چکار دارد؟

شانه بالا می اندازم. می خواهم برگردم دنبال کارم. اما فضولی امانم نمی دهد. مریضی توی نوبت نیست و او با اجازه ی منشی وارد اتاق می شود. در را پشت سرش نیمه باز می گذارد.

خودم را پشت در می رسانم و یواشکی توی اتاق سر می کشم. مهین منشی دکتر می پرسد: طوری شده سارا؟

دستم را روی بینیم می گذارم و زمزمه می کنم: هیس. نه. منتظرم این یارو بره. با دکتر کار دارم.

با تعجب می پرسد: خب چرا نمیای بشینی؟

مرد چشم گربه ای یک بسته با جلد کاغذ کاهی را از دکتر می گیرد. دکتر سعیدی می گوید: آدرس همینه که برات نوشتم.

مرد سری تکان می دهد و می گوید: بله. چشم!

اوه خدایا! یعنی توی آن بسته چی می تواند باشد؟ درست مثل بسته های مواد مخدر توی فیلمها است! یعنی دکتر سعیدی هم؟! وای او که خیلی ظاهر موجّه و خوبی دارد!

زیر لب به مهین می گویم: قیافه ی یارو خیلی خلافه!

اما قبل از این که مهین جوابی بدهد مرد از جلوی دماغم سر در می آورد. نگاه بدی به من می اندازد که مو به تنم راست می شود. غلط نکنم حرفم را شنیده است. حتی اگر حرفم را نشنیده باشد فهمیده که داشتم دید می زدم. واییییی.... یعنی آن بسته چی بود؟ نکند به خاطر این که دیده ام چه می کنند واقعاً امشب بیاید سرم را گوش تا گوش ببرد!

نه... نترس سارا... نرده قفله. قفل؟ دلت خوشه؟ یعنی واقعاً فکر می کنی اون قفل زپرتی می تونه مواظبت باشه؟ یارو اندازه ی آرنولد عضله داره. حالا اندازه ی آرنولد نه ولی جای بچه ی آرنولد عضله داره. یه اهرم کوچولو بندازه می تونه قفل و جای قفلتو باهم بشکنه. بعدم نوبت تو میشه!

به پشت سرش نگاه می کنم. قدش زیاد بلند نیست. ولی به اندازه ی کافی قوی و عضلانیست. به نظر هم نمی رسد عضله هایش از این پفکی ها باشد که با قرص و دوا پر شده اند.

زانوهایم از ترس شل می شوند. روی اولین صندلی می نشینم. خدایا من هنوز جوونم. آرزو دارم!

کم مانده اشکهایم جاری شوند. مهین می پرسد: سارا حالت خوبه؟

چون جواب نمی دهم از جا بلند می شود. در حالی که به من نگاه می کند، می گوید: دکتر سارا حالش خوب نیست.

دستم را بالا می آورم و به سختی می گویم: نه خوبم.

ولی انگار نگفتم... برای اولین بار در عمرم از ترس غش کردم! مسخره نیست؟ باورم نمی شد که من هم می توانم غش کنم! غش کردن مال دخترهای سوسول توی قصه هاست. سارای بی رگ معمولی را چه به غش کردن؟

یک نفر به صورتم آب می پاشد. صدای بهم خوردن قاشق توی لیوان را می شنوم و با گیجی فکر می کنم بیهوشی اصلاً حال خوشایندی نیست.

مهین لیوان شربت را زیر لبم می گیرد و می گوید: سارا یه کم آب قند بخور.

جرعه ای می نوشم. بعد لیوان را می گیرم و کم کم ادامه می دهم. حالم بهتر است. موقتاً فراموش کرده ام برای چی از حال رفتم. دکتر سعیدی بالای سرم ایستاده است. می پرسد: خوبی؟ صبحانه نخورده بودی؟ داروی خاصی که مصرف نمی کنی؟

دارو؟ مواد مخدر؟ وای دکتر سعیدی هم دستش با مرد همسایه توی یک کاسه است. با ترس سرم بالا می گیرم. درست می بینم یا واقعاً دکتر رنگش پریده است؟ با دیدن چهره ام آهی می کشد و با اخم می پرسد: چطوری؟

دوباره نگاهم را به لیوان می دوزم و با بدخلقی می گویم: شما دکترین من بدونم چطورم؟

لبخندی می زند و می گوید: دکترم علم غیب که ندارم. تو هم سر صبحی حالت خوب بود.

اخم می کنم و جواب نمی دهم. فکر می کنم بله من سر صبحی معمولی بودم ولی شما اعصاب نداشتین هی گیر سه پیچ می دادین. الان ظاهراً معامله تون انجام شده و حالتون خوبه!

دکتر سعیدی باز با لبخند می پرسد: مطمئنی به سرُم احتیاج نداری؟

همانطور که به لیوان نگاه می کنم، متفکرانه می گویم: مطمئنم به سرُم احتیاج ندارم.

از جا بر می خیزم. نفس عمیقی می کشم. لیوان را روی میز می گذارم و فکر می کنم باید تکلیف این همسایه ی خطرناک را روشن کنم.

رو به دکتر سعیدی می کنم و می پرسم: میشه امروز برم خونه؟ یه کم... حال ندارم.

دکتر دوباره جدی می شود و می گوید: اگه مشکلی داری یه سرُم وصل کن.

با گیجی سر تکان می دهم و می گویم: نه خوبم. با یه کم استراحت حل میشه. دیشب درست نخوابیدم.

دکتر که انگار دارد کلافگی اش را کنترل می کند می گوید: منظورم اینه اگر خوبی دلیل نداره به بهانه ی بدحالی مرخصی بگیری. اگر هم حالت بده اینجا می تونی استراحت کنی.

سرم را بالا می گیرم. عصبانی شده ام. درست است که در واقع بیشتر از استراحت نیاز دارم بروم و از کار همسایه ام سر در بیاورم ولی هیچ خوشم نمی آید اینطوری تحقیر شوم و به دروغگویی متهم شوم. هرچند که دکتر مستقیماً نمی گوید دروغ میگی!

به چهره ی آرام و مطمئنش نگاه می کنم. سری تکان می دهم و دلخور می گویم: بله حالم خوبه فقط دارم ادا درمیارم.

با ناراحتی فکر می کنم دیوونه شدی؟ این چه طرز حرف زدن با کارفرماته؟ می خوای کارتو از دست بدی؟ ولی اگر دکتر قاچاقچی باشد همان بهتر که کارم را از دست بدهم. ولی اگر اشتباه کرده باشی چی؟ پس اون یارو کیه؟ اوه خدایا من باید برم خونه.

از جا برمی خیزم. دکتر اخم می کند و می گوید: اعصاب نداری.

باید داشته باشم؟ خدایا متشکرم که به موقع جلوی زبانم را گرفتم و این را نپرسیدم. بعد از یک سال سر به زیر کار کردن دارم در یک جلسه امنیت شغلی ام را به باد می دهم.

شیرین و مهین با تعجب نگاهم می کنند. شیرین از پشت سر دکتر لبش را گاز می گیرد و با نگرانی نگاهم می کند. از روی شانه ی دکتر بی حوصله نگاهش می کنم.

دکتر توجهش جلب می شود. برمی گردد و پشت سرش را نگاه می کند. شیرین کلاً لبهایش را به دندان می کشد و سر به زیر می اندازد. دکتر می پرسد: طوری شده؟

و به من و شیرین نگاه می کند. شانه بالا می اندازم و می گویم: نه.

مهسا نفس نفس زنان وارد می شود. توی دستش کیسه ای است. یک بسته چیپس و ماست موسیر. یعنی کشته مرده ی چیپس ماست موسیر است. گمانم اگر نصف شب از خواب بیدارش کنند و چیپس و ماست تعارفش کنند هم خوشحال می شود!

آنها را به طرف من می گیرد و می گوید: بگیر بخور.

با تعجب می پرسم: چرا؟

دکترسعیدی با نارضایتی نگاهش می کند و می گوید: اینجا محل کاره مثلاً!

مهسا که هنوز نفسش جا نیامده می گوید: ولی شیرین گفت...

چند نفس کوتاه می کشد و ادامه می دهد: سارا صبحانه نخورده ضعف کرده.

دکتر با اخم رو به من می کند. خودم را جمع و جور می کنم و جویده جویده می گویم: چیزی نیست. خوبم. ببخشید شلوغش کردم.

و محل حادثه را ترک می کنم. دو دقیقه بعد هرکسی سر کارش است و مهسا دور از چشم دکتر سعیدی مشغول خوردن چیپس و ماستش است. به من هم تعارف کرد ولی اعصاب ندارم و تعارفش را رد کردم.

به چند مریض دیگر هم رسیدگی می کنم. اما حواسم سر جایش نیست. واقعاً کنجکاوم که سر از کار همسایه ام در بیاورم. بالاخره نزدیک ساعت یازده پیش دکتر سعیدی می روم و می گویم: من یه کاری دارم باید برم. ممکنه؟

سعی می کنم قیافه ام تا حد امکان ملایم و قابل قبول باشد اما نمی دانم چقدر موفقم. دکتر با نگاهی استفهام آمیز به من چشم می دوزد. انگار می تواند افکارم را بخواند. با ترس خودم را جمع می کنم. اگر دکتر قاچاقچی باشد چی؟ اَه سارا بس کن تو هم! از صبح سه پیچ کرده ای روی افکار منفی!

سرم را کج می کنم و با ملوس ترین لحن ممکن می گویم: خواهش می کنم.

دکتر پوزخندی می زند. در را نشانم می دهد و می گوید: بفرمایید.

چند بار پلک می زنم و دوباره می پرسم: یعنی می تونم برم مرخصی؟ به جاش عصر میام. تا آخر شب می مونم.

بلافاصله از قولی که می دهم پشیمان می شوم. اگر دکتر قاچاقچی باشد چی؟ سارااااااا دست بردار. دکتر اگر می خواست تو را قاچاق کند تا حالا کرده بود!

دکتر اخم می کند. سر به زیر می اندازد و می گوید: برو. عصرم نمی خواد بیای. دو سه تا پرستار هستن.

لبهایم را بهم می مالم. یعنی دکتر ناراحت شده است؟ نکند تو فکر اخراجم باشد. نه...

نفسی می کشم و با نگرانی نگاهش می کنم. دکتر سرش را بلند می کند و می پرسد: حرف دیگه ایم هست؟

با دستپاچگی می گویم: نه نه متشکرم.

و به سرعت بیرون می روم تا خودم را به خانه برسانم.