X
تبلیغات
رایتل

در خاطرت می مانم (1)

سه‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:10 ب.ظ

در خاطرت می مانم




نهال کاغذ نوبتش را از دستگاه بانک گرفت و نگاهی به شماره اش انداخت. دست مردانه ای از پشت سرش دراز شد و او هم نوبتی برای خودش گرفت. نهال بی توجه برگشت و نگاه گذرایی به مرد انداخت. مرد با دیدن شماره ی روی کاغذ چهره در هم کشید و با دلخوری گفت: لعنتی اقلاً یک ساعت معطلی دارم.

نهال تکانی خورد. چیزی در ذهنش جرقه زد. چهره ی بچگانه ی همبازی محبوبش! یعنی این... ایمان بود؟! به سرعت دوباره به طرف مرد چرخید و به چهره ی آشنایش خیره شد. اینقدر ناگهانی بود که مرد پرسشگرانه به او چشم دوخت. ولی زیاد طول نکشید که حالت چهره اش عوض شد. اول متفکرانه و بعد ناباورانه به او نگاه کرد. و بالاخره از شادی شکفت و با خنده پرسید: نهال خودتی؟!

ولی به سرعت خودش را جمع و جور کرد و از خجالت سر به زیر انداخت. بعد کلافه سر برداشت و گفت: خیلی معذرت می خوام. خیلی معذرت می خوام.

نهال از دستپاچگی او خنده اش گرفت. با خوشرویی گفت: سلام خوب هستین شما؟

ایمان در حالی که هنوز با خودش درگیر بود، گفت: سلام... من... یعنی... خیلی معذرت می خوام. فامیلتونو به کلی فراموش کردم.

نهال با خنده گفت: اشکالی نداره!

ایمان چند لحظه جملاتی را که می خواست بگوید مزه مزه کرد. بالاخره آهی کشید و با لبخند گفت: چه دیدار غیرمنتظره ای!

نهال سری به تأیید تکان داد و گفت: سورپریز جالبی بود! چه خبر احوالا؟

ایمان سری تکان داد و گفت: هیچی.. کار.. زندگی.. روزمرگی.

نهال به صندلیها اشاره کرد و گفت: بنشینیم. هنوز خیلی مونده تا نوبتمون بشه.

ایمان با کمی کلافگی گفت: آره. کلی کار دارم! می ترسم برم برگردم نوبتمو از دست بدم.

نهال که حسابی خسته بود نشست و گفت: من عوضش خوشحالم که بهانه ای هست که یک ساعت بنشینم و به هیچی فکر نکنم. کاری که برای این تاخیر نمی تونم بکنم. پس چرا از این استراحت اجباری خوشحال نباشم؟

ایمان نشست و گفت: خب آخه...

ولی حرفش را ادامه نداد. رو به او کرد و گفت: بی خیال... چکارا می کنی؟ دانشجویی؟

+: نه درسم تموم شده. کارشناسی برق. کارمندم. البته شغلم هیچ ربطی به رشتم نداره.

ایمان تبسمی کرد و غرق فکر گفت: بزرگ شدی!

نهال فاضلانه گفت: تو هم صدوسی و هشت سانتی نموندی!

باهم خندیدند. هردو به یاد بعدازظهر گرم تابستانی افتادند که در ازای پول یا خوراکی قد بچه های کوچه را اندازه گرفته بودند.

ایمان به طرف او برگشت و گفت: دلم برای اون کوچه تنگ شده. سالهاست که توش پا نذاشتم.

نهال با تعجب پرسید: آخه چرا؟! من هر وقت دلم بگیره میرم اونجا. پر از خاطره است.

_: هیچوقت به فکرم نرسیده برم. کسی از همسایه های قدیم اونجا مونده؟

+: آره خیلیا! بی بی جون هنوز هست...

_: اِ ؟! بی بی زنده است؟ چه خوب! واجب شد برم دیدنش! دیگه کی هست؟

+: خانم مرادی هست. بچه هاش خونشو کوبیدن سه طبقه ساختن برای خودشون. خانم مرادیم گفت تو آپارتمان قلبش می گیره رفته پیش بی بی جون. اینجوری هیچ کدوم تنها نیستن. خوبه.

_: مگه معصومه خانم پیش بی بی جون نیست؟

+: نه بابا. اون ده سالی هست شوهر کرده رفته.

_: شوهر کرده؟! سنی ازش گذشته بود!

+: آره. پنجاه بیشتر داشت گمونم. یکی از اقوام بی بی بعد از عمری از امریکا اومد. بی بی هم واسطه شد و ازدواج کردن. بدم نیست. یارو خوش تیپ پولدار. معصومه خانمم مزد دلشو گرفت.

ایمان با دهان بسته خندید. بعد پرسید: مجید هنوز هست؟

+: آره. گفتم که بچه های خانم مرادی خونشو سه طبقه ساختن. طبقه ی اول مجید، بالاش حمید، آخری هم ستاره.

_: مجید تنها زندگی می کنه؟

+: نه بابا زن داره! یه دختر کوچولوی خوردنیم داره. عاشقشم!

ایمان با خنده گفت: چشم زنش روشن!

نهال هم خندید و گفت: عاشق مجید که نیستم! عاشق دخترشم. اینقدر نازه! باید ببینیش!

ایمان متفکرانه گفت: ستاره ی شیطونم شوهر کرده...

نهال لبخندی زد و گفت: عاشق باوفایی نبودی.

ایمان خندید و گفت: یعنی عشق شورانگیز یه پسر ده دوازده ساله که همون موقع هم حاضر بود عشقشو به یه ورق لواشک بفروشه، نوبر بود!

+: ولی فکر این که آخرش عروسی می کنین واسه من کلی تفریح داشت! برای خودم مدل لباسم فکر کرده بودم! تازه فکر می کردم ستاره اینقدر تنبله که تا بیاد عروس بشه، حتماً من دو تا بچه دارم و با بچه کوچیک چه جوری بیام عروسی! خیلی ناراحت بودم.

ایمان غش غش خندید. بعد از چند لحظه گفت: همه رو گفتی غیر از خودت! حالا اون دو تا بچه هستن یا نه؟

+: نه بابا شوهرم کجا بود؟ تازه همه رو نگفتم! احسان فسقلیم داره زن می گیره. هنوزم ریزه میزه است. زنشم دختر خالشه. هفته آینده عروسیشه.

ایمان ناباورانه با چشمهای گرد شده گفت: دروغ می گی! احسان؟ دماغشو نمی تونه بالا بکشه!

نهال سرزنش گرانه نگاهش کرد و گفت: دوازده سال گذشته آقا! احسان بیست و سه سالشه.

ایمان روی صندلی یله شد و گفت: بازم!... منم بیست و چهار سالمه. خب که چی؟

+: تقصیر احسانه که تو مجردی؟ یعنی احتمالاً هستی.

ایمان نگاهش را از او گرفت و گرفته گفت: آره بابا مجردم. زن می خوام چکار وسط هیری ویری!

نهال با کنجکاوی پرسید: چرا؟ طوری شده؟ از اون وقت تا حالا فقط من حرف زدم.

ایمان سر برداشت و نگاهش کرد. بازهم نگاهش تلخ بود. ولی بی تفاوت گفت: نه طوری نشده. بابا مریضه، مهشید داره عروس میشه... مبین گرفتاری داره. این وسط فقط! زن گرفتن من مونده.

نهال با نگرانی پرسید: بابات چی شده؟

ایمان رو گرداند و گفت: همون لعنتی ای که از سرماخوردگیم شایعتره.

بعد ناگهان به طرف او برگشت و به تندی گفت: بی خیال. از بچه های کوچه می گفتی.

نهال با تردید پرسید: ایمان بابات...

ایمان عصبانی گفت: بابا خوب میشه. باید خوب بشه. خب؟ حرف خودتو بزن. هنوز کلی حرف داشتی از بر و بچ.

نهال رو گرداند. غمزده نگاهی به شماره ی نوبتش انداخت. لبهای خشکش را با زبان تر کرد.

چند لحظه در سکوت گذشت. بالاخره ایمان به آرامی گفت: معذرت می خوام. این روزا خیلی زود از کوره در میرم. نباید سرت داد می زدم.

نهال بدون آن که سر بلند کند، سری به نفی تکان داد و گفت: داد نزدی. داد می زدیم حق داشتی. پرستاری کار سختیه...

ایمان با آرامش گفت: هرچی. تو مقصر نیستی که سر تو خالی کنم.

نهال نگاهش کرد و گفت: باید یه جایی تخلیه بشی که طاقت بیاری. اینطور که میگی همه تکیه شون به توئه.

ایمان کلافه سر تکان داد. با حرص آهی کشید و به سقف نگاه کرد. بعد دوباره گفت: از بچه های کوچه بگو.

نهال که رشته ی کلام به کلی از دستش خارج شده بود، سری تکان داد و سعی کرد دوباره افکارش را منظم کند. اما دلش گرفته بود و همه ی رشته هایش پنبه میشد.

غرق فکر به ایمان نگاه کرد. ایمان با لحن معلمی که شاگردش را تنبیه می کند، تکرار کرد: بچه های کوچه! چه خبر از قاسم؟ گربه سیاهش؟ سمانه خواهرش؟ مادرش که همیشه تو کوچه بود و به کار همه کار داشت؟ هنوز اونجان؟

نهال غمزده سری به تایید تکان داد و گفت: آره هستن. قاسم نیست. رفته خارج. یعنی نمی دونم. مادرش که اینطوری میگه. مدامم داره براش دنبال زن می گرده. سمانه هم همونجا تو خونشون آرایشگاه باز کرده. باباشم بازنشسته شده. یه بار باید بری همه رو ببینی.

_: میرم. به محض این که بتونم. دیگه کی بود؟ داریوش... هست؟

+: نه اونا رفتن. خبری ازش ندارم. همایون ولی هست. هنوزم بچه نداره. دفعه آخری که رفتم زنش می گفت پیگیرن یه بچه از بهزیستی بیارن.

_: خونه ها چی؟ غیر از خونه ی مجیداینا که کوبیدن... بقیه چه جوریه؟

+: خونه ی ما رو هم کوبیدن. یه پنج طبقه ساختن. خونه ی شما ولی هست. صاحبش عوض شده. آقای صمدی اینا تازگی رفتن. یه زن و شوهر جوون اومدن. نمی شناسمشون.

_: یعنی خریدن یا اجاره کردن؟

+: خبر ندارم. دیدم که اثاثشونو میاوردن. یک ماه پیش تقریباً رفتم.

_: مرتب سر می زنی؟

+: نه همیشه... ولی دو سه ماه یه بار میرم. هم بی بی جونو ببینم، هم تو هوای کوچه نفسی تازه کنم. هرچند که خیلی چیزا عوض شده. ولی بعضی چیزا هنوز هست. یادگاریامون رو تیر چراغ... رد پاهامون رو سیمان در خونه ی شما...

ایمان خندید و گفت: چه بچه های شری بودیم.

چند لحظه گوش داد و بعد گفت: نوبت تو شده.

نهال از جا برخاست. ایمان هم به دنبالش رفت. نفر بعدی هم او بود. بالاخره هر دو کارشان انجام شد و بیرون آمدند. ایمان نگاهی به او انداخت و گفت: خیلی کار دارم ولی هرچه باداباد. الان فقط دلم می خواد برم اون محله. می تونی باهام بیای؟

نهال نگاهی به چشمهای خسته ی او انداخت. خودش هم کار داشت. باید برمی گشت اداره. ولی... شاید می توانست به بهانه ای مرخصی بگیرد...

+: باید زنگ بزنم اداره. دعا کن بتونم مرخصی بگیرم.

ایمان حرفی نزد. نهال شماره گرفت. صدای زنی از آن طرف خط گفت: نهال نمیری الهی! کجایی تو؟!

+: رفتم بانک خیلی شلوغ بود. حالام نمی خوام برگردم.

_: یعنی چی نمی خوای برگردی؟! می دونی آقای مؤیدی در چه حاله؟

+: می تونم حدس بزنم. ولی هیچ راهی نیست یه مرخصی برای من رد کنی؟ سعی می کنم تا دوازده بیام.

_: یعنی فکر می کنی ممکنه؟

+: بگو تصادف کرده. سعی می کنم سپرمو بکوبم جایی که دروغگو نشی.

_: نه. سرتو به جایی بکوبی خیلی بهتره!

نهال که به رنو پی کی اش رسیده بود، در راننده را باز کرد و از ایمان پرسید: ماشین داری؟

ایمان گفت: نه.

سیمین پرسید: ماشینم کجا بوده؟

نهال سوار شد. در جلو را برای ایمان باز کرد و به سیمین گفت: با تو نبودم. حالا نمی دونم. یه فکری بکن. من تا ظهر میام.

سیمین پرسید: ببینم خوش تیپم هست؟

+: کی؟

_: اینی باهاش داری میری صفا دیگه!

نهال نگاهی به چهره ی خسته ی ایمان انداخت و به سیمین گفت: برو بابا. می بینمت. ممنون.