نمای وبلاگ چشمهای وحشی (1) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

چشمهای وحشی (1)

سه‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:08 ب.ظ

چشمهای وحشی

 

ما در یک ساختمان قدیمی سه طبقه زندگی می کنیم. شاید هم دوطبقه! بستگی دارد همکف را جزئی از طبقات حساب کنید یا نه.

طبقه ی همکف گاراژ هست و یک واحد خانه متعلق به فهیمه خانم زن تنهایی که صاحب ساختمان است.

ما پنج سالی هست که اینجا مستاجریم. در این مدت همسایه های زیادی آمده و رفته اند؛ ولی فهیمه خانم تا به حال با پدر و مادر من کنار آمده است و هنوز ما را جواب نکرده است. امیدوارم بعد از این هم باهم خوب باشند.

اینجا را دوست دارم. برای من یکی که مزایای زیادی دارد. ایستگاه اتوبوس درست سر کوچه است و کافی است سوار شوم و دو ایستگاه بعد به محل کارم که درمانگاه روزانه ی کوچکی است برسم. من پرستارم و کار در این درمانگاه را هم فهیمه خانم برایم پیدا کرده است. با دکتر سعیدی صاحب درمانگاه آشنایی قدیمی ای دارد.

از آن گذشته حوصله ی اسباب کشی را ندارم! سالها کار ما این بود که همین که امتحانات خرداد من و خواهرانم تمام میشد، اثاثمان را بار کنیم و به خانه ی دیگری برویم. اینقدر این داستان تکراری شده بود که من بر خلاف بقیه ی بچه ها علاقه ای به تمام شدن امتحانات نداشتم. برای این که در پی آن تعطیلاتی نبود! کلی طول می کشید تا خانه ی جدید را کاملاً تمیز و آماده ی زندگی کنیم و عملا تا اواخر تابستان درگیر بودیم. شهریور هم اگر میشد یک هفته ای مسافرت می رفتیم و بعد باز مدرسه ها شروع میشد.

خب من به سفر هم علاقه ای ندارم! دلم آرامش و سکون می خواهد. صبحها بروم سر کار و عصر یا آخر شب برگردم و بعد هم توی نت بچرخم و شب هم توی اتاق آشنای دوست داشتنی ام بخوابم.

بله. اتاق فعلی ام را واقعاً دوست دارم. مزایای دختر بزرگ بودن این است که اتاقم را از بقیه جدا کرده ام. اتاق خوابهای دیگر خانه جنوبی و دلباز هستند. اما من اتاق کوچک شمالی ام را با آن بالکن فسقلی بیشتر دوست دارم. بالکنم رو به پارک سرسبز آن طرف خیابان است و منظره ی دلپذیری دارد.

خب البته ایرادهایی هم دارد. طبقه ی اول ساختمان که ما هستیم، " اگر همکف اول باشد ما دوم هستیم!" دو واحد نامساوی دارد. یک سوئیت کوچک و خانه ی سه خوابه ی ما. اتاق من در اصل مال واحد کناری بوده است و بالکنش با همسایه مشترک است. فقط یک دیواره ی کوتاه وسطش کشیده اند. ارتفاعش هم که از کوچه زیاد نیست و بابا خیلی اصرار دارد که همیشه نرده ی آهنی را قفل کنم و کمتر توی بالکن بروم. ولی من عاشق وقت گذرانی آخر شب توی بالکن هستم. حالا هر هوایی که می خواهد باشد! وسط زمستان هم اگر باشد با کاپشن و شال گردن آنجا می نشینم؛ چه برسد به حالا که تابستان است و باز ماندن نرده جزئی از واجبات!

از حق هم نگذریم. اگر خطر طبقه اول را فاکتور بگیریم، خانه ی همسایه خطری ندارد. چون خیلی وقت است که خالیست. تا قبل از این هم یک زن و شوهر جوان در آن ساکن بودند. قبل از آنها هم سه دختر دانشجو که فقط یک ترم ماندند. بهتر! خیلی سروصدا می کردند. آن اوائل هم یک پیرزن تنها بود، چون از پله بالا آمدن سختش شده بود، از اینجا رفت.

طبقه ی بالا دو واحد مساوی دارد که با واحدهای دیگر متفاوتند. واحدهای بالا را دو خانواده ی چهارنفره اجاره کرده اند. آقای احدی که دختر و پسرش دانشجو و خودش و خانمش کارمند هستند و آقای حسنی که خانمش معلم مهدکودک و بچه هایش دبستانی هستند. شغل خودش را نمی دانم.

می رسیم به خودمان. مامان معلم بازنشسته است و بابا رئیس یک شعبه ی بانک. خواهرهایم هم... اممم.. میشود درباره ی آنها نگویم؟ نه؟ خب... من عاشق خواهرهایم هستم. آنها را خیلی خیلی دوست دارم و هرکاری بتوانم برایشان می کنم. ولی ما زیاد باهم صمیمی نیستیم. سایه و آیه فقط یک سال تفاوت سنی دارند. پانزده ساله و شانزده ساله اند. آن سنی که دخترها هزار راز مشترک دارند و من، سارای بیست و سه ساله زیادی برایشان پیر هستم. شاید پیر لغت مناسبی نباشد اما زیاد درکشان نمی کنم. آنها هر دو خیلی از من خوش قیافه تر و با اعتماد بنفس تر هستند و بهتر بلدند آرایش کنند و جلب توجه کنند و خلاصه بچه های امروزی هستند دیگر...

من اما انگار مال نسل قبل هستم! یک دست و پا چلفتی واقعی! نه این که بگویم نسل قبلی ها دست و پا چلفتی هستند. نه!!! منظورم کمبود اعتماد بنفسم و ظاهر خیلی خیلی معمولی ام است. خب من زشت نیستم. اما زیبا هم نیستم. و به طور قطع اصلا جذاب نیستم.

موهای وز سرکشم را که هرگز نمی توانم درست سشوار بکشم در نتیجه آنها را فقط محکم می بندم. آرایش هم ای... فقط یک کمی! همین قدر که ماست خالص نباشم :D

پوست کم رنگ بی حالتی دارم. لبهایم مثل خواهرها قلوه ای نیست و بیشتر به دو خط باریک شباهت دارد. دماغم مثل خواهرها ظریف و خیلی کوچک نیست، گرچه چندان هم بزرگ نیست. چشمهایم هم معمولی هستند. می دانید؟ عاشق چشمهای مورب وحشی هستم! آنها خیلی جذاب هستند، نیستند؟ البته خواهرهایم هم چشمهای مورب وحشی ندارند. اگر داشتند من تا حالا از حسودی مرده بودم و الان سارایی وجود نداشت که زندگی اش را برای شما به تصویر بکشد!

خب دیگر؟ ... فکر کنم فعلا همین ها کافی باشد.

امشب خیلی خسته هستم. هوا هم بدجوری گرم است. اتاقم کولر ندارد. ولی یک لوستر به صورت یک پنکه سقفی حصیری خوشگل با چهار چراغ لاله دارم. با این حال حوصله ی صدای جیس جیسش را ندارم. ترجیح می دهم به بالکن بروم. همه ی راهها به بالکن دوست داشتنی ام ختم می شود :D

یک قالیچه ی کوچک با طرح مینی ماوس برای کف بالکن دارم. مال بچگیهایم است. وقتی پنج سالم بود آن را توی یک مغازه دیدم و فکر کردم خدا آن را از آسمان فرستاده است!

وقتی بابا در مقابل شیفتگی من کوتاه آمد و آن را برایم خرید داشتم از خوشی میمردم! باورم نمی شد چنین قالیچه ی زیبایی داشته باشم. شبها قالیچه ی پرنده ام میشد و شیرینترین رویاها را روی آن می پروراندم.

هنوز هم دوستش دارم. نه مثل بچگیهایم... دیگر به نظرم یک شئی خارق العاده نیست اما برایم آشنا و خاطره انگیز است.

قبل از رفتن توی بالکن یک لیوان نسکافه توی لیوان سرامیکی خوشگلم با طرح برجسته ی گل لاله آماده می کنم. شش ماه پیش آن را پشت ویترین یک مغازه ی کادویی فروشی دیدم و عاشقش شدم. من اهل تزئینات نیستم. این یکی هم بلافاصله در هیئت لیوان خاص نسکافه ام مشغول به کار شد J

قالیچه را کف بالکن پهن می کنم اما روی دیواره ی کوتاه مشترک با بالکن همسایه می نشینم و به دیوار پشت سرم تکیه می دهم. زانوهایم را توی شکمم جمع می کنم. لیوان نسکافه را به لبم می زنم و بو می کشم. هممم... من عاشق بوی نسکافه هستم! مخصوصا وقتی روبرویم قرص ماه به زیبایی هرچه تمام تر بدرخشد و مرا باز هم شیفته و شیدا کند.

نور ماه روی درختهای پارک می افتد و سایه های موهومی ایجاد می کند. می توانم کلی درباره ی آن سایه ها خیال پردازی کنم. شاید همین حالا شاهزاده ی زرین کمر من از میان کوه و کمر با اسب سفیدش پایین بیاید، از میان درختها بگذرد و زیر پنجره ی من توقف کند. سرش را بالا بگیرد... گیتار بزند؟ نه... شاهزاده که گیتار نمی زند. آن عشاق معمولی هستند که گیتار می زنند. شاهزاده کمندش را بالا می اندازد و از طناب بالا می آید. اممم... بگذار ببینم... کمندش باید دور چی بپیچد که گره بخورد؟!

نگاهی به دور و برم می اندازم. هیچ شئی به درد بخوری اینجا نیست که کمند شاهزاده دور آن حلقه شود! اککهی! حالا اگر شاهزاده آمد چکار کنم؟! موهای خیلی بلندی هم ندارم که مثل راپونزل پایین بیندازم! هی بخت نامراد!!!

جناب شاهزاده با عرض معذرت بی زحمت همراه خانواده جهت امر خیر تشریف بیارین. قدمتون بر چشم. اصلا چه معنی می دهد مرد نامحرم ناگهان از بالکن من بالا بیاید؟! خجالت هم خوب چیزی است!

نگاهی به لیوان خالی می اندازم. ای بابا! اینقدر غرق رویای شاهزاده بودم که نفهمیدم کی نسکافه را خوردم! حیف! دلم می خواست مزه مزه اش کنم. اما الان حتی روی زبانم هم به زحمت می توانم طعمش را پیدا کنم. خوردم رفت!

از روی دیواره پایین می آیم. روی قالیچه ولو می شوم. خمیازه ای می کشم و دوباره به ماه نگاه می کنم. ای ماه تابان تو از بخت من خبر داری؟ احیاناً یک جوان رعنای خانواده دار با شغل و تحصیلات و درآمد مناسب سراغ نداری که خیلی دلش بخواهد با دختری که پرستار است و چندان زیبا نیست و موهای وزکرده ی وحشتناکی دارد ازدواج کند؟! لطفا اگر او را می شناسی نشانی مرا به او بده. شاید من از این کابوس که آخر خواهرهای خوشگلم ازدواج می کنند و من یک پیردختر پرستار عبوس خسته خواهم شد رهایی یابم.

خب هنوز دیر نشده؛ تازه بیست و سه سالم تمام شده است و سنی ندارم. ولی... جهنم و ضرر! من که همه را گفتم. این را هم بگویم. هرچند که پرستاری را دوست دارم. ولی خیلی دلم می خواست بعد از دیپلم دیگر درس نخوانم و با مرد رویاهایم ازدواج کنم و تا الان دو تا بچه هم داشته باشم! اما دروغ چرا تا به امروز حتی یک خواستگار ناقابل قابل تأمل هم نداشته ام. چند نفری که پا پیش گذاشته اند از آنها بودند که مامان و بابا یا خودم بدون مکث ردشان کرده ایم. دختر به این خوبی! زن هر کور و کچلی که نمی شوم! حالا نمی گویم واقعاً منتظر یک شاهزاده ام. نه... فقط می خواهم... یک مرد قابل قبول باشد...

از بوی دود از خواب می پرم. پایین دیواره ی مشترک با بالکن همسایه مچاله شده ام و تنم درد می کند. جایی آتش گرفته است؟ بوی دود از کجا می آید؟ مامان و بابا حالشان خوب است؟ ای خدا حالا چه کنم؟

هنوز گیج خواب هستم و قدرت تشخیصم در حد نخودفرنگیست! سرم را بالا می گیرم و با دیدن سرخی سر سیگار تازه تشخیص می دهم بوی دود چندان هم شدید نیست و احتمالاً به خاطر همین سیگار روشن بالای سرم است.

سیگار روشن؟!! چی؟!! کی بالای سر من سیگار می کشد؟! یعنی آن دزدی که بابا همیشه مرا از او می ترساند، از بالکنم بالا آمده و دارد سیگار می کشد؟ دزدها هم سیگار می کشند؟! توی فیلمها شخصیتهای منفی مثل دزدها همیشه سیگار می کشند و اغلب قیافه ی جذاب بی اعتنایی دارند؛ ولی نه در حین دزدی!!!

ای بابا این کیه؟!! جیغ کوتاهی که بیشتر شبیه یک نفس بلند است می زنم و از جا می پرم. لعنت به من. وقتی می ترسم قفل می شوم. نه می توانم جیغ بکشم نه فرار کنم.

صاحب سیگار هم با بلند شدن من جا می خورد و سیگارش توی کوچه میفتد. به سرعت پایین را نگاه می کنم. مبادا آن پایین یک کپه کاه یا مقداری بنزین باشد و خانه آتش بگیرد! نه... هیچی نیست. سیگار رفته رفته خاموش می شود. نفس عمیقی از سر آسودگی می کشم و برمی گردم.

غریبه می گوید: ترسیدم!

طلبکارانه می پرسم: ترسیدین؟ من باید بترسم! شما کی هستین؟

ولی ناگهان متوجه می شوم با لباس خانه به بالکن آمده ام. اینقدر خجالت می کشم که وحشتزده توی اتاقم می پرم و بله... نرده را هم قفل می کنم. در را هم می بندم ، پرده را می اندازم و در حالی که لبم را می جوم گوشه ی اتاق پناه می گیرم.

ذهنم تازه مشغول پردازش دیده هایش می شود. این مرد کی بود؟ چه قیافه ی عجیبی هم داشت. البته شاید زیر نور ماه و نور کم چراغ کوچه درست ندیده باشم، ولی شک ندارم چشمهای روشن موربی داشت. بله چشمهای وحشی مورب! همان که عاشقش هستم! ولی عاشق این یکی نشدم! بیشتر شبیه خلافکارها بود تا یک جنتلمن جذاب! شانس که نداریم. این هم از همسایه ی جدیدمان! واقعاً دزد بود یا همسایه؟ با آن قیافه ی خطرناکش ترجیح می دهم همسایه باشد تا فکر کنم یک مهاجم توی بالکن خانه است.

شاید هم نور کم قیافه اش را ترسناک کرده باشد. جداً امیدوارم فردا صبح با یک همسایه ی خوش قیافه روبرو بشوم. اوه نه! او مرا با لباس خانه دیده است و ترجیح می دهم فعلاً با او روبرو نشوم.

اصلاً از کجا معلوم مجرد باشد که تو اینقدر برای خودت خیالپردازی می کنی؟! شاید زن دارد. اوه بله زن دارد و چون زنش از بوی سیگار خوشش نمی آید آمده توی بالکن تا سیگاری بکشد. بله... شاید زنش باردار است. اوه چه هیجان انگیز! وقتی زنش را دیدم می پرسم: نااااازی... چند ماهه این؟ و او با مهربانی لبخند می زند و می گوید... خب مثلاً می گوید پنج ماه.

نه! پنج ماه خیلی کم است! هنوز کلی مانده تا بچه به دنیا بیاید. چطور است هفت هشت ماهه باشد؟ آن وقت اسباب کشی کرده است؟! خب لابد چاره ای نداشته اند. البته جای نگرانی نیست. شوهر مهربانش همه ی کارها را خودش کرده است. الان هم بنده ی خدا خسته بود، آمده بود سیگار بکشد. آن وقت تو مثل یک موش ترسو فرار کردی!

هی وایسا! فرار نمی کردم چکار می کردم؟ نکند انتظار داشتی با آن سر و وضع بایستم با مرد همسایه گپ بزنم!!!

حالا واقعاً دزد بود یا همسایه؟ آخه آدم عاقل دزد که وقتش را با سیگار کشیدن وسط دزدی تلف نمی کند! ولش کن. فردا از فهیمه خانم می پرسم. میشه لطفاً بگذاری بخوابم؟!

با ترس به پنجره نگاه می کنم. توی بالکن من که خبری نیست. لرزان از جا برمی خیزم. یواشکی از لای پرده بالکن همسایه را می پایم. آنجا هم خبری نیست. نکند تمام اینها را خواب دیده باشم؟! بکند! اصلاً احساس خوبی نیست که یک مرد غریبه توی بالکن همسایه باشد. حالا چه همسایه چه دزد! به هرصورت آزادی عمل من سلب می شود. البته طبیعتاً بهتر است همسایه باشد تا دزد؛ ولی به هرحال دیگر نمی توانم توی بالکن بروم. اوه خدای من! لیوان و قالیچه ام جا ماندند. خدا کند دزد علاقه ای به آنها نداشته باشد! من دوستشان دارم. ولی امشب جرأت ندارم در را باز کنم. فردا اگر هنوز آنجا باشند برشان می دارم. امیدوارم سر جایشان بمانند.  

روی تختم دراز می کشم و سعی می کنم دزد و همسایه و لیوان و قالیچه را فراموش کنم و بخوابم. اما کار سختیست. آنقدر فکر و خیال می کنم تا بالاخره خوابم می برد.

شب دیر خواب می روم و صبح دیر بیدار می شوم. وقتی چشمم به ساعت میفتد با عجله از جا می پرم و یاد همسایه هم نمیفتم. حواسم پیش دکتر سعیدی است. نباید دیر به سر کارم برسم. لباسم را تند تند عوض می کنم. دنبال کش موهایم می گردم ولی نیست. کجاست؟ حتماً باز دیشب آن را توی بالکن گذاشته ام. نگاهی به در بالکن می اندازم و ناگهان آن چشمهای وحشی را به خاطر می آورم. آه از نهادم بلند می شود. بالکن دوست داشتنی ام! دلم نمی خواهد توی اتاق حبس بشوم. یعنی آن مرد کی بود؟ باید از فهیمه خانم بپرسم. ولی الان نه. خیلی دیر شده است.

با عجله کشوها را باز و بسته می کنم. کش دیگری دور موهایم می بندم. اککهی! پاره شد. کش را از توی موهایم بیرون می کشم. نگاهی کلافه به آن می اندازم. یک کش دیگر پیدا می کنم و بالاخره آن موهای لعنتی جمع می شوند. مقنعه را روی سرم می کشم. توی آینه مرتبش می کنم. فرصت آرایش ندارم. ولی اَق مثل ماست هستم! بی خیال...

صورتم را می شویم. مقنعه کمی خیس می شود. بدم می آید ولی همین که هست! همش تقصیر مزاحم سیگاری دی شبیست!

توی راه پله دکمه های مانتو را می بندم. کفشهایم را درست می کنم و بالاخره به گاراژ می رسم. نگاهی به در خانه ی فهیمه خانم می اندازم. دارم از فضولی می میرم که از او درباره ی همسایه بپرسم. ولی وقت نیست. با شتاب رد می شوم.

توی گاراژ قبل از این که به در برسم صدای حرف زدن فهیمه خانم را می شنوم. توی حیاط است. شاید بتوانم خیلی کوتاه درباره ی همسایه از او بپرسم. فقط می پرسم مستاجر جدیدی آورده یا نه؟

با دو قدم بلند خودم را به نزدیک حیاط می رسانم. هنوز زیر سقف گاراژ هستم که فهیمه خانم را می بینم. پشت به من ایستاده، دارد با شلنگ باغچه را آب پاشی می کند و با کسی حرف می زند.

سر می کشم تا مخاطبش را ببینم. آه خدای من... مرد دیشبی! چشمهای روشن موربش زیر آفتاب ترسناکتر هستند. تیشرت سورمه ای تنگی به تن دارد و روی بازوهای آفتاب سوخته اش چند رد زخم قدیمی دارد. روی صورتش هم جای بخیه است. طرف چاقوکش است انگار!

وحشتزده عقب می کشم و با دو از گاراژ بیرون می روم. تا سر کوچه را می دوم. وقتی نفس نفس زنان می رسم، خانم شاکری، یکی از همسایه ها که کارمند است و هرروز باهم سوار اتوبوس می شویم می گوید: تو هم مثل من خواب موندی؟ بدو تا اتوبوس نرفته.