نمای وبلاگ زندگی شاید همین باشد (15) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

زندگی شاید همین باشد (15)

پنج‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:25 ب.ظ

سلامممم

خوبین؟ منم خوبم. رضا و بقیه هم شکر خدا خوبن. امشب پسرک زود خوابید و منم خیلی دلم می خواست بنویسم. هزار تا فکر و ایده تو ذهنم بود که تا صفحه ی ورد بالا امد همش پرید! الکی الکی این قصه رو تموم کرد. نه یک پایان شتابزده مثل بقیه ی قصه هام، یه پایان ملایم معمولی مثل شروعش. خب این قصه هم اونقدر هیجان انگیز نشد. فقط یه داستان ملایم شد که اگه یه بعدازظهر یا آخر شب حوصلتون سر رفت چند دقیقه ای سرتونو گرم کنه.


دیروز داشتم کیوان و خانواده اش را می خوندم. به طرز وحشتناکی شتابزده نوشته شده! هنوزم عاشق ایده اش هستم. کاش همت می کردم بازنویسیش می کردم.


برای قصه ی بعدی ایده ای ندارم. ولی احتمالاً همین روزا دوباره پیدام میشه. خدا کنه یه ایده ی درست و درمون پیدا کنم. این روزا با فشرده شدن کارام تمرکز ندارم که بشینم ایده های خوب رو درست پردازش کنم و بنویسم. ولی همونطور که همیشه گفتم اگه ننویسم مریض میشم و الان وسط شلوغی و کارام هیچ جایی برای افسردگی ندارم. پس می نویسم. شمایی که لطف می کنین همراهیم می کنین چشمتون درست


روز بعد منصور بعد از خوردن صبحانه با کلی عذرخواهی سر کارش رفت. زمرد با لبخند عذرخواهی او را پذیرفت، با خوشرویی او را بو*سید و راهیش کرد. در را که بست نفس عمیقی کشید. کمی دور و بر را مرتب کرد و بعد روی تخت هال نشست و مشغول مطالعه شد. هنوز دو سه صفحه بیشتر نخوانده بود که صدای ضربه های پی در پی در بلند شد.

از جا برخاست. با لبخند در را باز کرد و گفت: ما زنگم داریم ها!

جمانه خندید و گفت: سلام.

+: علیک سلام.

جمانه یک فلش را بالا گرفت و با نگاهی درخشان گفت: ببین چی دارم!

زمرد پوزخندی زد و گفت: اینو که خیلی وقته داری!

جمانه ابرویی بالا انداخت و گفت: مهم اون عکساییه که روشه! با بهروز رفتیم گرفتیمشون. خانمه گفت هرکدومو می خواین بگین چاپ کنم براتون.

زمرد فلش را گرفت و نگاهی توی راهرو انداخت. پرسید: بهروز کجاست؟

جمانه آهی کشید و گفت: کاری براش پیش امد مجبور شد بره. دارم دق می کنم. آخه آدم روز دوم عروسی عروسشو تنها میذاره؟ اونم وقتی که حتی از ماه عسلم خبری نیست!

با غم به زمرد نگاه کرد. زمرد با مهر خندید. شانه ای بالا انداخت و گفت: چاره چیه؟ منصورم رفته سر کار. بیا باهم عکسا رو ببینیم.

جمانه قدمی تو گذاشت. با تردید گفت: نکنه الان منصور برگرده...

زمرد در را بست و گفت: نه بابا گفتم که... رفته سر کار.

کتابی که روی تخت هال بود را برداشت. لپ تاپش را از اتاق آورد و پرسید: چرا حیرون وایسادی؟

جمانه خندید و گفت: خیلی بامزست! مثل خانمای خونه دار، شوهرامون رفتن سر کار، منم اومدم پیش تو!

زمرد خندید و پرسید: خب که چی؟!

_: همینجوری به نظرم خنده دار امد... یه دفعه بزرگ شدیم ها!

زمرد خندید. لپ تاپ را روشن کرد و فلش را به آن زد. بعد از جا برخاست و چایساز را روشن کرد. منتظر بود تا ویندوز بالا بیاید. جمانه پرسید: چایی بریزم؟

زمرد به پشتی تکیه داد و گفت: من باید بریزم. مثلا صابخونه ام!

جمانه گفت: یه چی گفتم تو هم به خود گرفتی ها! بی خیال! تا وقتی منصور نیست خودمونیم دیگه! لیوانی بریزم؟

زمرد لبهایش را بهم فشرد. نفس عمیقی کشید و گفت: بار آخرت باشه از شوهر من بد میگی.

جمانه جا خورد. لحظه ای لیوان به دست، استفهام آمیز نگاهش کرد. بعد متفکرانه گفت: بد نگفتم. فقط فکر کردم جلوی اون نمی تونم اینقدر راحت تو آشپزخونت برم. چون بهرحال مال اونم هست. شاید خوشش نیاد. نمی دونم...

بعد به آرامی مشغول چای ریختن شد.

زمرد عکس اول را باز کرد و گفت: تو خواهرمی. چرا بدش بیاد؟ اینجوری که غریبه حسابش می کنی، عادت کردنو برای منم سخت می کنی.

جمانه کنارش نشست. لیوانهای چای را وسط گذاشت و در سکوت غم گرفته ای به صفحه ی مانیتور چشم دوخت. چند لحظه بعد، شاید برای جبران حرفش، گفت: منصور چقدر اینجا خوب شده. خیلی باکلاس به نظر میاد.

زمرد ابرویی بالا انداخت و گفت: لازم نیست اصلاحش کنی. فقط منو به حال خودم بذار.

جمانه لبهایش را محکم بهم فشرد. نفسی کشید و بعد گفت: باشه. سعی می کنم.

بعد با عذاب وجدان گفت: من خیلی بدم نه؟ همیشه اشتباه می کنم.

زمرد خندید و گفت: این چه حرفیه؟!

و موهای فرفری او را با دست بهم ریخت.

دو ساعتی سرگرم عکسها بودند. درباره ی یکی یکی شان مدتی بحث می کردند و حرف می زدند. عکسهایی را که می خواستند چاپ کنند توی یک فایل جدید کپی کردند. بعضی عکسها را ادیت کردند و بالاخره با رضایت به بهترین عکس چهارنفره شان چشم دوختند.

با صدای ضربه های محکمی به در، زمرد سر برداشت و پرسید: ای بابا شما دو تا چرا با فرهنگ زنگ آشنا نیستین؟ پاشو جواب شوهرتو بده.

جمانه گفت: از کجا معلوم بهروز باشه؟ شاید منصوره. اون وقت من درو باز کنم چی میگه؟

+: نه بابا بهروزه. منصور کلید داره.

_: خب شاید کلیدشو جا گذاشته. پاشو الان درو از جا می کنه! چقدر در می زنه!

زمرد مشتی رو پای او زد و در حالی که برمی خاست گفت: تنبل!

_: خونه ی توئه! من تنبلم؟

زمرد در را باز کرد و با لبخند گفت: سلام.

بهروز با پریشانی پرسید: جمانه اینجاست؟ سلام. جمانه نیست؟

زمرد خندید. جمانه جلو آمد. بهروز کلافه پرسید: کجایی تو؟ نه گوشیتو جواب میدی نه تلفن خونه رو. دلم هزار راه رفت.

زمرد با لبخند گفت: خب به من زنگ می زدی.

بهروز گفت: چه می دونم. صبح میگه سرگیجه دارم. ترسیدم یه بلایی سرش اومده باشه. بیا اینجا ببینم. خوبی؟

جمانه پشت زمرد پناه گرفت و با شیطنت گفت: هروقت آروم شدی میام.

بهروز قدمی تو گذاشت. شانه ی او را گرفت و با عصبانیت و خنده گفت: بیا ببیمت! نصف جونم کردی!

جمانه با خنده ای فرو خورده سر به زیر انداخت و گفت: معذرت می خوام.

بهروز کلافه نفسش را بیرون داد. نمی دانست بخندد یا عصبانی باشد. برای این دخترک میمرد! بالاخره هر دو شانه ی او را محکم گرفت. جمانه با اخم گفت: له شدم.

بهروز او را رو به در هل داد. با زانو تیپایی به او زد و با لحنی شوخ گفت: برو تا حسابتو نرسیدم.

جمانه گفت: فلشم جا مونده!

_: فلشت چیزیش نمیشه. برو.

و در را بست. زمرد خندید و سرش را تکان داد. همیشه همینطور بودند. عین دو تا بچه سربسر هم می گذاشتند و هیچوقت هیچ چیز را جدی نمی گرفتند. یا اقلاً به ظاهر اینطور بود.

نفس عمیقی کشید. لیوانهای چای را شست. برای نهار کمی گوشت چرخ کرده بیرون گذاشت و مشغول پوست کندن سیب زمینی شد.

زنگ در به صدا در آمد. ابرویی بالا انداخت. این یکی کی می توانست باشد. از چشمی نگاه کرد. منصور بود. در را باز کرد و با لبخند گفت: سلام.

منصور با خوشرویی جوابش را داد و گونه اش را بو*سید. زمرد پرسید: کلید نداشتی؟

_: چرا داشتم. ولی خیلی دوست داشتم تو درمو باز کنی.

لبخندی زد و بدون آن که منتظر جواب بشود به طرف اتاق رفت تا لباسش را عوض کند. زمرد نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت: هی فلانی... زندگی شاید همین باشد....

 

پایان

9 / 3/ 92

شاذه