X
تبلیغات
رایتل

زندگی شاید همین باشد (12)

پنج‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 10:15 ق.ظ
سلام سلامممم
ما همچنان به آرامی پیش میریم تا کم کم اینا خوشبخت بشن

منصور با حوصله صبحانه اش را خورد. زمرد خیلی وقت بود دست کشیده بود و عصبی به سینی نگاه می کرد. منصور در حالی که آخرین ذرّه ی سس روی پنیرها را با کارد تمیز می کرد، گفت: اینجا برای خوابیدن سفته. می خوای نوبتیش کنیم.

زمرد غرق فکر جواب داد: آدم لجباز دندش نرم، جای سفت بخوابه حالش جا بیاد. شما چرا جور منو بکشی؟

منصور آهی کشید و برخاست. سینی را برداشت و گفت: نخیر... هیچ جوره نمی خوای کوتاه بیای.

زمرد با تعجب پرسید: بگم اینجا بخوابی کوتاه اومدنه؟!

_: من فقط می خوام اینقدر خودتو اذیت نکنی.

چند ضربه ی پیاپی به در خانه خورد. صدای بهروز و جمانه از پشت در می آمد که داشتند بحث می کردند. منصور در را باز کرد. زمرد هم برخاست و تا نزدیک در رفت. جمانه سلام کرد و رو به بهروز معترضانه گفت: می خوام یه سؤال بکنم خب! زمرد جوراب قرمزای منو ندیدی؟

بهروز کلافه سری تکان داد و گفت: حالا انگار بدون جوراب قرمزاش امروز میمیره!

منصور خندید و به آن دخترک شیطان که هیچ شباهتی به همسرش نداشت نگاه کرد. زمرد با دست به ستون تکیه داد و گفت: جوراب قرمزات موند خونه ی بابا. مامان گفت هروقت شسته شدن بیا ببر. تو هم چه عشقی داری به این جورابا!

بهروز گفت: آره والا! از من بیشتر دوستشون داره! از صبح تا حالا منو مچل کرده با این جوراباش! بریم بابا. الان دوباره مامان زنگ می زنه.

همین که در آپارتمان به رویشان بسته شد، جمانه نالید: زمرد هنوزم ناراحته!

بهروز گفت: بابا بیا بریم. الان می شنون.

جمانه با ناراحتی شانه بالا انداخت و گفت: خب بشنون. چه وضعیه این؟!

_: بریم تو رو خدا!

+: بهروز خواهرمه!

_: بله خواهرته! دخترخاله ی منم هست. تمام لجبازیهای فرو خورده ی زندگیش یه دفعه فوران کرده. بابا منصور آدم خوبیه! این چرا همچین می کنه؟

+: تو از کجا می دونی که منصور پشت این در چیکار داره می کنه؟ شاید اذیتش می کنه. زمرد دختر خوبیه.

بهروز آه بلندی کشید و از پله ها سرازیر شد. در حالی که می رفت گفت: جمانه اومدی ها!

جمانه نگاهی به در بسته انداخت و با آه پرسید: یعنی تنهاش بذارم؟

بهروز رو گرداند چند لحظه متعجب و کلافه نگاهش کرد. بالاخره گفت: تنها نیست. بیا بریم.

جمانه هم با بی میلی بالاخره دل کند و به دنبال بهروز رفت.

 

منصور در را بست. هنوز صدای بحث کردن بهروز و جمانه می آمد. اگر دقت می کرد می شنید چه می گویند؛ ولی توجهی نداشت. داشت به نگاه نگران جمانه به زمرد فکر می کرد. می دانست که جمانه هم دوستش ندارد و فکر می کند زندگی خواهرش را سیاه کرده است.

زمرد با عذاب وجدان به او چشم دوخته بود. بالاخره با ناراحتی گفت: من معذرت می خوام.

منصور جلو رفت و آرام در آغو*شش گرفت. زمرد چشمهایش را بهم فشرد و سعی کرد او را پس نزند. منصور روی موهایش را بوسید و رهایش کرد. بعد پرسید: بریم یه سر به بابابزرگت بزنیم؟

زمرد با خوشحالی قبول کرد. از این که توی خانه بماند و از عذاب وجدان بمیرد خیلی بهتر بود.

به سرعت به اتاق دوید و آماده شد. توی ماشین منصور گوشیش را در آورد و متفکرانه گفت: این از دیروز تا حالا هنگ کرده. نمی فهمم چشه. پاک قاطیه.

زمرد که عاشق ور رفتن با گوشی بود، با تردید پرسید: میشه ببینم؟

منصور گوشی را به او داد و راه افتاد. زمرد اول گوشی را ریست کرد. منصور از گوشه ی چشم نگاهش کرد و گفت: نه ریستش کردم. گمونم ویروسی شده.

زمرد گوشی خودش را در آورد و گفت: می خوای برات یه آنتی ویروس بلوتوث کنم؟

منصور دنده را جابجا کرد و گفت: بکن. خدا کنه مجبور نشم فکتوری ریست کنم. همه ی برنامه هام بهم می ریزه.

زمرد گوشی را به طرفش گرفت و گفت: رمزتو بزن.

منصور بدون این که نگاهش کند گفت: رمزش چهار رقم آخر شماره ی توئه.

زمرد یک لحظه قفل کرد. توی این همه لطف گم شده بود. به سختی نفسی تازه کرد و رمز را وارد کرد.

منصور رادیو را روشن کرد و زمرد مشغول بلوتوث کردن برنامه شد. دوباره پرسید: یه برنامه برای سبک کردن گوشیت می خوای؟ برنامه هات زیادن سنگین شده.

منصور نگاهی به او انداخت و گفت: آره. داشتم از این برنامه. یه بار پاکش کردم دیگه پیداش نکردم. یعنی خیلی پیگیریم نکردم. واقعاً فایده داره؟

+: آره. خوبه. عکسا و صداهاییم که نمی خوای همیشه همرات باشن بریز رو کامپیوتر...

_: آره. صد ساله می خوام این کارو بکنم، این چند وقت که سرم شلوغ بوده. از حالا به بعد... همون لپ تاپم باید یه شستشوی اساسی بهش بدم. خیلی شلوغ شده.

زمرد در حالی که سرش توی گوشی بود گفت: آره کار خوبیه.

بالاخره رسیدند. زمرد هم کارش تمام شد و گوشی را پس داد. پدربزرگ با دیدن آنها با خوشرویی چه کار خوبی کردین که اومدین! قدیما مادرزن سلام بود.

منصور با لبخند گفت: اونجا هم میریم انشاءالله. شما بزرگترین.

بعد روی او را بوسید و وارد شد. زمرد هم با خوشحالی با پدربزرگ روبوسی کرد. باهم وارد شدند. منصور و پدربزرگ مثل دو دوست قدیمی مشغول گپ زدن و شوخی شدند. زمرد ناباورانه نگاهشان کرد. باور نمی کرد اینقدر باهم دوست باشند.

بابابزرگ با لبخند پرسید: باباجون چرا ماتت برده؟! بی زحمت یه چایی بذار.

زمرد چشمی گفت و به آشپزخانه رفت. نگاهی توی کتری انداخت. آب کم داشت. پارچی زیر شیر آب گرفت. صدای خنده ی منصور و بابابزرگ می آمد. شیر آب باز بود. نشنید به چی می خندند. توی کتری تا نصفه، همان قدری که بابابزرگ درست می دانست آب کرد. توی قوری چای ریخت و مثل بابابزرگ شست و خاکش را گرفت. آن را روی کتری گذاشت و مشغول مرتب کردن دور و بر آشپزخانه شد. چند تکه ای ظرف بود، شست. روی میز و کابینتها را دستمال کشید.

صدای بابا بزرگ بلند شد: چکار می کنی باباجون؟ عروس که دست به سیاه و سفید نمی زنه! یه چایی بذار بیا.

دستمال را توی دستش فشرد و عاشقانه لبخند زد. چقدر خوب بود که بابابزرگ را داشت. بلند جواب داد: کاری نمی کنم. منتظرم جوش بیاد چایی دم کنم.

_: قربون دستت میوه هم تو یخچال هست بیار.

+: چشم.

کتری جوش آمده بود. چای را دم کرد. با دقت شعله را کم کرد. ظرف کوچک میوه را برداشت و به اتاق رفت. روی مبل تک قدیمی نزدیک آشپزخانه نشست. همیشه آنجا می نشست. رو به بابابزرگ و آماده برای خدمت.

بابابزرگ پرمهر خندید و گفت: حسابی تو زحمت افتادی.

+: خواهش می کنم. این چه حرفیه؟ کاری نکردم.

_: قرار نبود از راه نرسیده مشغول بشی.

زمرد خندید و جوابی نداد. منصور با لبخند نگاهش کرد. زمرد سرخ شد. لب به دندان گزید و سر به زیر انداخت.

کمی بعد برخاست و چای ریخت. منصور با خوشرویی تشکر کرد و رو به بابابزرگ گفت: چاییای شما خوردن داره.

و با لذت استکان را بو کشید. بابابزرگ تبسمی کرد و گفت: کاری که ندارم. اینم سرگرمیمه.

منصور سری تکان داد و گفت: عالیه.

کمی بعد بابابزرگ گفت: داره ظهر میشه. بمونین یه چیزی سفارش میدیم باهم می خوریم.

زمرد که همیشه نگران تغذیه ی بابابزرگ بود به سرعت برخاست و گفت: نه یه چیزی درست می کنم.

_: بشین باباجون. نگاه کن یه روز اومده اینجا هی بدو بدو!

اما زمرد توی آشپزخانه گم شده بود. کمی توی فریزر را جستجو کرد و پرسید: خورش بادمجون بذارم؟

بابابزرگ با تبسم سری تکان داد و گفت: امان از دست تو! بذار باباجون. هرچی دلت می خواد بذار.