X
تبلیغات
رایتل

زندگی شاید همین باشد (11)

شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 12:34 ب.ظ
سلام سلام
این قسمت نوشتنش خیلی برام سنگین بود. حوصله ی گزارشی نوشتن ندارم. ولی نمی شد ننوشته ازش پرید. بالاخره امروز پس کله ی خودمو گرفتم و به هر زحمتی بود نوشتم که برسم به گفتگوها


با وجود اعتراف منصور بازهم تا روز عروسی کمتر پیش آمد که باهم حرف بزنند. هر دو درگیر کارهای خانه و جشن بودند. زمرد خیلی بیشتر تلاش می کرد. به شدت احساس دین و شرمندگی می کرد. از آن طرف هم آرزوی یک جشن باشکوه را داشت.

کارهای خانه ی جمانه هم همزمان پیش می رفت و بالاخره قرار شد عروسی را باهم بگیرند. زمرد خودش را کشت که همه چیز عالی پیش برود. کلی با جمانه برای خانه هایشان و بعد هم جشن زحمت کشیدند. ساعتها وقت برای تمرین راه رفتن و تنظیم ژستهای عکاسی گذاشتند.

منصور بیشتر مخارج جشن را به عهده گرفته بود و طوری برخورد می کرد که بهروز و بقیه اصلاً متوجه نشوند که او چقدر دارد مایه می گذارد. جدا از این حضورش کمرنگ بود. مواظب بود زیاد توی دست و پای زمرد نپلکد. فقط کارت بانکش پیش زمرد بود که با شوخی تلخی با خودش فکر می کرد همین کافیست!

بالاخره روز عروسی رسید. زمرد و جمانه جلوی آینه لباس پوشیده منتظر بودند. دامادها رسیدند. جمانه با هیجان گفت: اول من!

زمرد لبخندی زد و گفت: باشه. ولی حواست به دوربین باشه. نزنی عکسا رو خراب کنی!

جمانه خندید و گفت: تو اینقدری که نگران این عکسا هستی، نگران زندگیت نیستی.

زمرد تبسمی کرد و بدون جواب شانه بالا انداخت. بهروز وارد شد. شیفته و شیدا به جمانه چشم دوخته بود. دسته گل را به او داد و هر دو دستش را گرفت. جمانه چشم تو چشمهای او دوخت و با بغض لب به دندان گزید. زمرد زمزمه کرد: آرایشت!

آرایشگر که کنار زمرد ایستاده بود با لبخند گفت: ضدآبه! عروسا عادت دارن گریه کنن.

زمرد خندید. بعد از چند عکس، بهروز شنل را روی سر جمانه انداخت و دست در دست هم بیرون رفتند. کمی بعد منصور وارد شد. از دم در با سلام بلندی ورودش را اطلاع داد. با دیدن زمرد لبخند پرمهری زد و گفت: فوق العاده شدی!

زمرد هم با شرم خندید. دوربین نگاهشان را ثبت کرد. زمرد دسته گل را گرفت و به دوربین چشم دوخت. شنل را روی سرش با کمک منصور مرتب کرد. باهم بیرون رفتند. هر قدمش را حساب شده برمی داشت و مراقب بود لبخند از روی لبش محو نشود. تمام مدت جشن خوشرو و مهربان به همه لبخند زد.

جشن عالی برگزار شد. تالار زیبا و راحت بود. پذیرایی مرتب و شام خوشمزه و به موقع سرو شد.

آخر شب با ماشین منصور راه افتادند. بهروز که خیلی دلش می خواست رانندگی کند با اجازه ی منصور جلو نشست. جمانه هم کنارش جا گرفت. تمام مدت هم از پنجره به بیرون خم شده بود و با بچه های فامیل شوخی می کرد. عقب ماشین اما زمرد خسته و عصبی نشسته بود. دستهایش را مدام بهم می مالید و لب به دندان می گزید. منصور در سکوت از گوشه ی چشم او را می پایید و حرفی نمی زد. بالاخره دست او را گرفت و زمزمه کرد: آروم باش!

زمرد نگاه خیسش را به او دوخت. منصور دستش را فشرد و گفت: تمومش کن. تو خسته ای. استراحت می کنی همه چی خوب میشه.

زمرد به زحمت نفسی کشید و سری به تایید تکان داد.

بهروز بعد از یکی دو ساعت چرخیدن دور شهر بالاخره جلوی خانه شان توقف کرد. سیل جمعیت همراهشان هم پیاده شدند. بازهم جشن و خوشی ادامه داشت تا بالاخره از عروس و دامادها خداحافظی کردند و رفتند.

زمرد و منصور توی راهروی کوچک آپارتمانشان از آخرین مهمانها با لبخند خسته ای خداحافظی کردند. منصور آرام در را بست. زمرد که تا به حال بازوی او را گرفته بود، بلافاصله رهایش کرد.

منصور تبسمی کرد و پرسید: چی شد؟

زمرد عصبی گفت: منصور من...

منصور با قدمهایی مقطع به طرف اتاق رفت. در همان حال کراواتش را هم شل می کرد. گفت: بله تو هنوز مونده تا عادت کنی... باشه... هرجور میلته...

نگاهی به هال کوچکشان انداخت. زمرد با یک تخت چوبی قهوه خانه ای فضایش را پر کرده بود. روی تخت فرش و متکا و یک پتوی سفری گذاشته بود. بالای تخت پنجره بود که با پرده ای سنتی پوشانده شده بود. کنارش یک کتابخانه ی کوچک به دیوار زده بود. آن طرف تر یک تلویزیون ال سی دی متوسط به دیوار نصب شده بود و روبرو آشپزخانه ی باز و کوچکشان بود.

منصور لبخندی زد و گفت: اینجا قشنگ شده. آرام بخشه.

زمرد فقط سری به تایید تکان داد. خسته بود. دلش می خواست دوش بگیرد. یک بلوز و شلوار برداشت و به حمام رفت. بالاخره از آن لباس سنگین پر از تور و پارچه و فنر خلاص شد.

نزدیک یک ساعت بعد بیرون آمد. منصور خواب بود. زمرد توی هال خزید و روی تخت نشست. کنترل تلویزیون را برداشت. بدون صدا کانالها را بالا و پایین کرد و کم کم همانجا خوابش برد.

صبح روز بعد با صدای بسته شدن در از خواب پرید. چند لحظه به در خانه چشم دوخت و بعد آرام برخاست. منصور رفته بود. زمرد نفس عمیقی کشید. با رفتاری که نشان داده بود توقع دیگری از منصور نمی رفت. دلش برایش می سوخت. ولی الان نه! احساس شادی بی حدی می کرد. امروز بعد از دو ماه دوندگی کاری نداشت! می توانست استراحت کند. می توانست بی دغدغه به خودش برسد. مخصوصاً حالا که تنها بود.

در حالی که برای خودش با خوشی آوازی زمزمه می کرد، دست و رویش را شست. باقیمانده ی آرایشش را مرتب کرد و گذاشت روی صورتش بماند. موهایش را سشوار کشید و آزاد دورش رها کرد.

چایساز را روشن کرد و با خوشی به آن چشم دوخت. استفاده از وسایل نویش لذت بخش بود.

در یخچال را باز کرد. بوی لاستیک نو را به مشام کشید. نان و پنیر را بیرون آورد و نگاه گرفته ای به تزئینات جمانه انداخت. جمانه روز قبل با عجله نانها را به شکل قلب بریده بود و روی پنیرها با سس گوجه قلب کشیده و گل رز گذاشته بود.

اشتهایش کور شد. نان و پنیر را سر جایش گذاشت و نفس عمیقی کشید. عذاب وجدان به گلویش پنجه می کشید. یک لیوان آب جوش ریخت. یک چای کیسه ای توی آن انداخت و لبش را گاز گرفت. نگاهی به در بسته ی خانه انداخت. باید با منصور آشتی می کرد. ولی...

در خانه باز شد. جا خورد. منصور به آرامی وارد شد و در را بست. لبخندی زد و گفت: سلام.

زمرد آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: سلام.

منصور با تبسم پرسید: آب جوش بازم داری؟ صبح مجبور شدم برم نشد چیزی بخورم.

زمرد سری به تایید تکان داد. بین احساسات متضادی گیر کرده بود. دلش می خواست هنوز تنها باشد. ولی اینجا خانه ی منصور هم بود و او حق داشت به خانه اش برگردد. دلش می خواست مثل عروسهای فیلمهای تلویزیون خوشحال باشد و با لبخند جلوی شوهرش صبحانه بچیند؛ مخصوصاً با آن تزئینات عاشقانه ی جمانه! اما الان اصلاً توانش را نداشت.

استکانی را پر از آب جوش کرد. دستش می لرزید و دور استکان ریخت. منصور کتری را از او گرفت و سر جایش گذاشت. بعد مچ دستش را گرفت و پرسید: چرا اینقدر می لرزی؟ سردته یا ضعف کردی؟

زمرد خیره به دستهایشان یه سختی آب دهانش را قورت داد. منصور انگشت زیر چانه اش گذاشت و سرش را بالا آورد. زمرد با عذاب وجدان نگاهش کرد. منصور با آرامش پرسید: می خوای حرف بزنی؟

زمرد سری به نفی تکان داد. منصور با حرکت سر تایید کرد. نفس عمیقی کشید و گفت: خوب میشه. آروم باش. هیچی خوردی؟

زمرد بازهم سری به نفی بالا برد. زبانش نمی چرخید حرف بزند. منصور گفت: بیا این طرف. بشین رو تخت. من صبحانه میارم. هرچند الان دیگه ظهر شده. می خوای نهار بخوریم؟

زمرد مظلومانه گفت: نه.

منصور از حالت او خندید. حالا دو طرف کابینت نبودند. کنارش ایستاده بود و می خواست روی تخت بنشیند. دست دور شانه هایش انداخت. لحظه ای او را به خود فشرد، گونه اش را بوسید و رهایش کرد.

زمرد لب تخت نشست. پاهایش را جمع کرد. منصور پشت به او داشت توی یخچال می گشت. زمرد به زحمت گفت: دارم از عذاب وجدان میمیرم.

منصور در یخچال را بست. متعجب نگاهش کرد و پرسید: چرا؟!

نان و پنیر را روی کابینت گذاشت و با خنده گفت: چه دکور عاشقانه ای!

زمرد سر به زیر و عصبی گفت: کار جمانست.

منصور سر انگشتش را به گوشه ی قلب سسی زد و در دهان گذاشت. بعد چرخی دور خودش زد و پرسید: سینی سفره از این قبیل وسایل کجا داریم؟

زمرد با ناراحتی نگاهش کرد. منصور کابینتها را باز و بسته کرد. چند لحظه بعد گفت: پیدا کردم.

سر بلند کرد و نگاهی به زمرد انداخت. گفت: نگفتی چرا عذاب وجدان داری.

زمرد سر به زیر انداخت و انگشتش را محکم گاز گرفت. منصور سینی صبحانه را جلویش گذاشت و گفت: هی اون خوردنی نیست! چاییتو بخور یخ کرد.

خودش هم مشغول خوردن شد. زمرد به زحمت چند لقمه ای خورد. حضور منصور برایش سنگین بود.