X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

زندگی شاید همین باشد (10)

دوشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 06:01 ب.ظ

سلام به روی ماه دوستام

اینم یه قسمت دیگه. خدا کنه الهام جان همین دور و بر بمونه و نذاره باز بره...



زمرد کلافه مانتو و مقنعه اش را روی جالباسی گذاشت. تاپ و شلوار تنش بود. نگاهی خسته توی آینه انداخت. موهای صاف دم اسبی اش چندان بهم ریخته نبود. ولی قیافه اش...

رو گرداند. حوصله ی این نگاه ملتمسانه را نداشت. در کمد را باز کرد و نالید: حالا چی بپوشم؟

ور منطقی ذهنش شروع به نصیحت کرد: خب یه لباس مرتب ساده بپوش. یه مهمونی خونوادگیه و تو هم عضوی از اون خونواده ای.

ور احساساتی اش ناگهان پرسید: چی؟ عضوی از اون خونواده؟ کدوم خونواده؟

نگاهی به در بسته ی اتاق انداخت. خونواده ی اون غریبه که توی هال نشسته؟!

آهی کشید. حوصله ی بحث و جدل ذهنی اش را نداشت. به جمانه تلفن زد. جمانه سرکارش توی مغازه بود. ولی بلافاصله جواب داد: جانم خواهری؟ سلام. نه خانم نداریم. این اندازه تموم کردیم.

+: سلام. اگه نمی تونی حرف بزنی بعداً زنگ بزنم...

_: نه بگو. گوشم با توئه. سایز بزرگترش سبز داره. می خواین پرو کنین؟ شاید اندازه شد.

+: شب مهمونم. خونه ی ...

هرکار کرد اسم منصور به زبانش نیامد.

جمانه خیلی عادی پرسید: خونه آقای دیوار؟

زمرد معترضانه گفت: جُما!

_: جانم؟ معذرت می خوام. منزل آقای مهندس شهباز دعوت دارین. متوجهم.

+: تمام مشتریها فهمیدن من امشب کجا دعوت دارم!

_: نه امدم تو انبار. شلوغ نیست. بهروز به مشتریا می رسه. بگو.

+: چی بپوشم؟

_: لباس!

+: جُما اعصاب ندارم سربسرم نذار.

جمانه آه بلندی کشید و زیر لب پرسید: آخه این چه بلایی بود سر خودت آوردی؟

زمرد عصبی گفت: حالا که گذشته. بگو امشب چی بپوشم؟

_: من باشم یه لباس دم دستی راحت می پوشم خلاص.

+: بله تو مادرشوهرت خاله اس. تعارف نداری.

_: تو هم مجبور نبودی....

زمرد حرفش را قطع کرد و گفت: جما خواهش می کنم.

جمانه دوباره آهی کشید و گفت: خیلی خوب. به نظرم بلوز حریر گلدار سبز بنفشت با شلوار سورمه ایت خوب باشه.

زمرد که جلوی کمد ایستاده بود، بلوز روی چوب لباسی را بیرون آورد و گفت: اوهوم. بد نیست.

ضربه ای به در اتاق خورد. زمرد فکر کرد: چه بامزه. بالاخره پسرا دارن یاد می گیرن در بزنن.

می خواست این موضوع را به عنوان جوک برای جمانه هم تعریف کند. آخر هر دو بارها برای برادرهای کوچکشان توضیح داده بودند که بدون در زدن وارد اتاقشان نشوند و پسرها اغلب فراموش می کردند. ولی قبل از آن که به جمانه بگوید، بلند گفت: جانم؟ بیا تو.

خواست به جمانه هم بگوید. با لبخند عریضی سرش را از پشت در کمد بیرون آورد و به در اتاق که باز و بسته شد چشم دوخت.

اما بلافاصله لبخند روی لبش خشکید. در همان چند ثانیه حضور منصور را به کلی فراموش کرده بود. از آن بدتر این که کوچکترین احتمالی نمی داد که منصور وارد اتاقش بشود! این غریبه همین قدر که توی هال می نشست هم زیادی بود!

با صدای گرفته ای گفت: جما من بعداً بهت زنگ می زنم.

و قطع کرد. لباس را دوباره توی کمد آویخت و در کمد را بست. حیرتزده و ناراحت به منصور چشم دوخت.

منصور چند ثانیه مکث کرد. بعد نگاهش را از او برگرفت و گفت: باید باهم حرف بزنیم.

زمرد فکر کرد: خب من که داشتم میومدم بیرون! چرا اینجا باید حرف بزنیم؟

حرفی نزد ولی چهره اش با آن تغییر ناگهانی همه چیز را لو میداد. منصور قدمی پیش گذاشت و لب تختش نشست.

زمرد هم چند لحظه بلاتکلیف ایستاد. بعد لب تخت جمانه نشست و به او نگاه کرد. حال بدی داشت. این غریبه وارد حریم خصوصیش شده بود.

منصور لب به دندان گزید. با استقبال بدی مواجه شده بود و حالا نمی دانست چه بگوید. کنار بالش یکی از کتابهایی بود که دیروز خریده بود. آن را برداشت و پرسید: خوندیش؟

زمرد با ناراحتی گفت: بله. دیشب داشتم اینو می خوندم.

منصور لبهایش را با زبان تر کرد. کتاب را کنار گذاشت و پرسید: چرا اینقدر از من بدت میاد؟

چون زمرد جوابی نداد، ادامه داد: هرجا پا پیش می ذارم ناراحت میشی، هر جا هم پا پس می کشم ناراحت میشی. میشه حد و حدودتو واضح برای من توضیح بدی که تکلیفمو بدونم؟

زمرد دستش را بالا برد اما حرفی بر زبانش نیامد. کلافه سر به زیر انداخت.

بعد از چند لحظه سر برداشت و گفت: من از شما بدم نمیاد. گفتم که سخت عادت می کنم.

منصور با خشمی کنترل شده سری به تایید تکان داد و گفت: متوجه شدم.

زمرد چشمهایش را بست. دلش نمی خواست او اینجا باشد. حداقل چند ماهی را ترجیح می داد جایی خارج از خط قرمزهایش با او معاشرت کند. او را بشناسد. ولی حالا...

منصور مکثی کرد و پرسید: می خوای چکار کنی؟

زمرد بدون این که نگاهش کند، طوری که انگار با خودش حرف می زند، پرسید: من؟ کاری هم می تونم بکنم؟

منصور از عصبانیت لب به دندان گزید. دستهایش را مشت کرد و بدون این که صدایش را بلند کند پرسید: چرا از اولش اینقدر شجاعت نداشتی که بگی از من بدت میاد؟ چرا حالا کنار کشیدی و اینطوری هر دومونو اذیت می کنی؟ یه کاری کردی پاش وایسا. اگه نمی خوای جدا میشیم. همین حالا. هرچند عواقبش خیلی زیاده ولی بهتر از اینه که یه عمر فکر کنی که بهت تحمیل شدم.

زمرد جا خورد. با ناراحتی سر بلند کرد. منصور سرخ شده بود. ولی هنوز سعی می کرد آرام باشد. ولی همان هم ترسناک بود! زمرد از ترس دوباره سر به زیر انداخت. با ناراحتی گفت: نمی خوام جدا شم. من فقط زمان می خوام که عادت کنم.

منصور کمی آرام شد. نفس عمیقی کشید و پرسید: عروسی رو عقب بندازیم؟

+: اونوقت خواهرتون باید بره... ناراحت میشه.

_: پس چکار کنیم؟

زمرد سر بلند کرد و با ترس و تردید گفت: یه کم تنهام بذارین. خوب میشم. قول میدم.

منصور آه بلندی کشید. نفسش را محکم پف کرد و پرسید: دو ماه خوبه؟ تا وقت عروسی دیگه هیچ حرفی جز مواردی که اجباراً پیش میاد نمی زنیم. این طوری خوشحال میشی؟

زمرد داشت از خجالت می مرد. می دانست که از لحاظ قانون و عرف هیچ حقی ندارد. و اگر منصور اینطور می گفت واقعاً داشت بهش لطف می کرد. اینقدر شرمنده بود که حتی نمی توانست جواب بدهد.

منصور چون جوابی نشنید گفت: عروسی رو عقب میندازیم. با منیژه حرف می زنم. حضورش لازم و دلگرم کننده است. ولی به اندازه ی یه زندگی ارزش نداره. ما اول باید با خودمون کنار بیاییم.

این دیگر زیادی بود! زمرد می دانست که منصور مرد خوبیست. فقط باید با خودش کنار می آمد. باید خودش را راضی می کرد. به چهره اش به صدایش به حضورش عادت می کرد.

بالاخره به زحمت سر برداشت و گفت: نه همون دو ماه دیگه خوبه. فقط حرف نزنیم.

کم مانده بود از این اعتراف اشکهایش جاری شوند.

منصور از جایش برخاست و گفت: بسیار خب. بحثی نیست. هرجور راحتی. امشبم لازم نیست بیای. حتماً برات سخته.

زمرد با بغض گفت: ولی زشته نیام.

منصور که واقعاً نمی فهمید که به کدام ساز او برقصد، با خنده ی فرو خورده ای گفت: یه بهانه جور می کنم. مهم نیست.

زمرد لبش را محکم گاز گرفت که بلند گریه نکند. منصور وسط اتاق ایستاده بود و نگاهش می کرد. می خواست برود. اما پایش پیش نمی رفت. جلو آمد. خم شد و گفت: با عرض معذرت...

گونه ی خیس او را بو*سید و زمزمه کرد: خیلی دوستت دارم.

بعد دوباره راست ایستاد و گفت: خداحافظ.

رفت و زمرد را حیرتزده بر جای گذاشت. زمرد با شگفتی دست روی گونه اش کشید و زمزمه کرد: این حالش خوب بود؟!!