X
تبلیغات
نماشا
رایتل

زندگی شاید همین باشد (9)

یکشنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 01:37 ق.ظ
سلام
اینم یه پست کوچولوی دیگه! ساعت یک و نیم بعد از نصف شبه. دعا کنین بتونم بخوابم...


عصر که بیرون آمد، منتظر منصور نبود. داشت با دوستانش حرف میزد که منصور را دید. چند لحظه گیج شد. نگفته بود دنبالش بیاید! بعد از چند لحظه با دستپاچگی از دوستانش خداحافظی کرد و به طرف منصور رفت.

منصور در را از توی ماشین برایش باز کرد. لبخندی زد و گفت: سلام.

زمرد سوار شد و گفت: سلام.

بعد با تردید پرسید: خیلی منتظر شدین؟

منصور راه افتاد و گفت: نه. الان رسیدم. زنگ زدم از مامانت پرسیدم کی تعطیل میشی. گوشیت خاموش بود.

زمرد متفکر گفت: سر کلاس خاموشش می کنم.

_: چیه؟ کار بدی کردم که اومدم؟

+: نه نه... یعنی... باعث زحمت...

نگاهش نمی کرد. هنوز غرق فکر بود. هنوز این مرد را نمی شناخت و برایش سخت بود.

_: نه بابا چه زحمتی؟ بریم خونه ی ما؟ مامان شام تدارک دیده. خواهر برادرام میان.

+: من با لباسای دانشگاه...

_: هر جور راحتی. می تونیم بریم خونتون عوض کنی.

+: هنوز که غروبم نشده. برای شام...

_: زمرد اگه سخته برات...

نفس عمیقی کشید و حرفش را ادامه نداد. با چهره ای گرفته به جاده چشم دوخته بود. ساعدش روی فرمان بود. زمرد با احتیاط از گوشه ی چشم نگاهش کرد. نمی خواست ناراحتش کند. نباید ناراحت میشد. خیلی برایش سخت بود که آن شب به تنهایی در جمع آنها باشد. ولی...

+: نه سخت نیست. میام. خیلی ممنون. فقط برم لباس عوض کنم. شما اگه عجله دارین برین. من خودم میام.

_: من عجله ندارم. می خواستم این چند ساعت تا شام باهم حرف بزنیم. اگه تو کاری نداری.

قلب زمرد فرو ریخت. سر به زیر انداخت. با تردید گفت: من کاری ندارم. ولی درباره ی چی؟

منصور بدون این که نگاهش کند گفت: درباره ی خودمون. ما هیچی از همدیگه نمی دونیم.

زمرد صدای کوبش قلبش را توی گوشهایش هم می شنید. عصبی شده بود. نفس نفس زنان پرسید: چرا قبول کردین؟

منصور با صدایی آرام که سعی می کرد عصبانی شدنش را بپوشاند، گفت: برگشتیم سر خونه ی اول.

زمرد با صدایی لرزان گفت: من این سؤال رو تا حالا نپرسیده بودم.

منصور سری تکان داد و گفت: خیلی خب جواب میدم. لازم نیست گریه کنی.

زمرد با تردید پرسید: به خاطر ارتقاء مقام؟

منصور با تعجب تکرار کرد: به خاطر ارتقاء مقام؟!

زمرد سر به زیر انداخت و با خجالت گفت: المیرا گفت زود عقد می کنیم که ارتقاء مقام بگیرین.

منصور با اخم پرسید: چه ربطی داره؟

+: گفت جزو شرایط انتخاب مدیره.

_: یه شوخی بود فقط! از قبل انتخاب شده بودم. ولی همکارا سربسرم می ذاشتن که اینم جزو شرایط بود که تو داری عقد می کنی؟... والا دلیلش همون بود که گفتیم. منیژه داره میره و دلش می خواد حتماً تو عروسی من باشه.

+: پس به خاطر منیژه بود.

_: تاریخ عقد و عروسی آره... البته خودمم دلم نمی خواست بی خودی کشش بدم. یعنی... فکر نمی کردم اینقدر برات سخت باشه.

زمرد ساکت شد. بعد از چند لحظه منصور گفت: ولی دلیل انتخابم منیژه نبود. هرچند منیژه هم خیلی ازت تعریف کرد. ولی منیژه کلاً موجود مهربونیه و عاشق همه میشه. خیلی هم دلش می خواست من ازدواج کنم. اینه که من چندان رو حرفش حسابی باز نمی کردم. یه روز هم که برای اولین بار حرف تو شد، من فقط گوش دادم. ولی بعد از چند جا و چند نفر درمورد خصوصیات مختلف تو شنیدم. از همش خوشم اومد. بار آخرم که اومدم پیش پدربزرگت و یه مصاحبه ی مفصل در این مورد باهم کردیم و قانع شدم که اشتباه نکردم. کلاً من ایشونو خیلی قبول دارم و حرفشون برام حجته. خیلی وقتا برای مشورت پیششون میرم.

زمرد که کمی نرم شده بود، پرسید: پس چرا هیچوقت ندیده بودمتون؟

_: کم سعادتی بنده!

منصور لبخندی زد و نگاهش کرد. بعد گفت: شاید اگه زودتر دیده بودمت این اتفاق زودتر میفتاد!

رسیده بودند. جلوی در خانه شان پارک کرد. زمرد سرخ شد و لب به دندان گزید. منصور گفت: لباستو عوض کن بیا.

+: اینجوری که بده. بفرمایین تو.

_: بیام تو معذّب میشی. همین جا منتظر می مونم.

+: اینجوری بیشتر معذّب میشم. بفرمایین.

باهم وارد شدند. مامان خیلی راحت خوشامد گفت و منصور توی هال نشست. زمرد دستهایش شست و با عجله به اتاقش رفت تا لباس عوض کند.