X
تبلیغات
رایتل

زندگی شاید همین باشد (8)

پنج‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 03:07 ب.ظ
سلام
از صبح با تلاش در خور تقدیری این پست رو آماده کردم. یعنی رضا همه جوره همکاری کرده! الانم روی پامه. لباسش کثیفه و باید برم سر تاپاشو تمیز کنم. تو تایپ یک دستی سریع حرفه ای شدم
خوش باشین

_: من اهل تعارف نیستم. اگه دوست داری میام، اگه نه نمیام.

زمرد در حالی که از خجالت داشت می مرد نوشت: دوست دارم.

_: خوبه. پس میام. کاری نداری؟

+: ممنون. شب بخیر.

_: خواهش می کنم. شبت بخیر.

زمرد آهی کشید و گوشی را کنار گذاشت. برای چند دقیقه به سقف خیره شد. زندگی متاهلی چقدر سخت بود! واقعاً دلش نمی خواست یک نفر دیگر را به محدوده ی عزیزانش وارد کند. بعد از چند دقیقه دوباره آه بلندی کشید و کتابش را برداشت.

جمانه نیم خیز شد و با نگرانی پرسید: باز اذیتت کرده؟

زمرد از پشت کتاب کوتاه گفت: نه.

_: زمرد؟

+: هوم؟

_: چته؟

+: بابا خوبم. بگیر بخواب. بذار کتابمو بخونم.

جمانه حرفش را فرو داد و در سکوت نگاهش کرد. می دانست که چقدر دوست دارد آخر شب در آرامش کتاب بخواند. مخصوصاً وقتی کتاب تازه داشت. بالاخره دراز کشید و دوباره مشغول چت کردن با بهروز شد.

زمرد ساعتها کتاب خواند. خوابش نمی برد. بالاخره نزدیک صبح حوصله اش سر رفت. کتاب را کناری گذاشت و چراغ مطالعه را خاموش کرد. نفهمید کی خوابش برد. ولی با صدای زنگ گوشیش از خواب پرید. خواب آلود دست برد و جواب داد: بله؟

_: سلام. نکنه دیر اومدم رفتی؟

گیج گفت: آقا اشتباه گرفتین.

منصور با خنده گفت: زمرد! خوابی عزیزم؟ ببخشید بیدارت کردم.

زمرد مثل فنر از جا پرید و دستپاچه گفت: ببخشید ببخشید. شما کجایین الان؟

_: نترس بابا. دم درم. طوری نشده.

جمانه خواب آلود وارد اتاق شد و گفت: ا بیدار شدی؟ فکر کردم خواب موندی. می خواستم به عنوان اولین کلاس خواب موندت ثبتش کنم!

زمرد اما نفهمید چه می گوید. بدو از اتاق بیرون رفت و در همان حال به منصور گفت: دو دقیقه دیگه میام بیرون.

منصور با آرامش گفت: عجله نکن. من جایی نمیرم.

زمرد بدون این که گوش بدهد گفت: ببخشید. من قطع می کنم حاضر میشم میام.

و سریع قطع کرد. با عجله حاضر شد و از در بیرون پرید. منصور به ماشینش تکیه زده و دستهایش را روی سینه درهم فرو برده بود. با آرامش راست ایستاد و گفت: سلام. گفتم که عجله ای نیست.

زمرد اما گفت: سلام. ببخشید دیر شد.

و سریع ماشین را دور زد و در جلو را باز کرد. منصور سوار شد. زمرد دستپاچه داشت کمربند می بست. منصور مچ دستش را گرفت و گفت: ببین یه لحظه صبر کن!

زمرد گیج نگاهش کرد. منصور با آرامش گفت: ضربانت رفته رو هزار! چشماتم که حسابی قرمزه! من نه ارزش گریه کردن دارم، نه این همه عجله. اگه نمی خوای با من باشی همین الان بگو.

زمرد گفت: نههه...

بعد سری تکان داد و گفت: من گریه نکردم!

منصور که چشم توی چشمهایش دوخته بود، گفت: قیافت که چیز دیگه ای میگه!

زمرد آه کوتاه خندانی کشید و گفت: من فقط تا صبح کتاب خوندم.

مکثی کرد و افزود: واسه این چشمام قرمز شده. الانم... فکر کردم خیلی دیر شده که عجله کردم. یعنی... هنوز ساعت رو نگاه نکردم.

منصور که هنوز مچ او را گرفته بود، دستش را بالا برد و محکم بوسید. بعد رهایش کرد. خندید و راه افتاد.

زمرد جا خورد! انتظارش را نداشت. با گیجی سر به زیر انداخت و ساکت شد. بعد از چند لحظه منصور برگشت و گفت: صبحانه که حتماً نخوردی. چی می خوری؟

ولی زمرد جواب نداد. منصور آرام پرسید: زمرد؟

زمرد نگاهش کرد ولی او را نمی دید. افکارش خیلی دورتر از آنجا بود.

منصور پرسید: طوری شده؟

زمرد دوباره سر به زیر انداخت. آرام گفت: از تغییر می ترسم. نمی تونم بپذیرم.

منصور نفس عمیقی کشید و گفت: من فقط دستتو بوسیدم...

زمرد سری به تایید تکان داد و گفت: معذرت می خوام. اشکال از منه.

منصور به سرعت گفت: نه نه این چه حرفیه!

بعد لبخندی زد. دست به طرفش دراز کرد و پرسید: می تونیم که باهم دوست باشیم، هان؟

زمرد که از تغییر مسیر بحث خوشش آمده بود، دست توی دستش گذاشت و با خوشرویی گفت: بله...

منصور دستش را فشرد و پرسید: خب رفیق صبحانه چی می خوری؟

زمرد فکری کرد و گفت: شیرکاکائو با کلوچه!

منصور با تعجب گفت: یعنی من الان موندم تو کف این صبحانه ی اقتصادی تو! بابا حلیمی، کله پاچه ای، نیمرویی اقلا!

زمرد با خجالت گفت: هیچکدوم دوست ندارم. تو خونه نون و پنیر می خورم بیرون شیرکاکائو.

_: درود بر شما!

صبحانه را توی مسیر خوردند و جلوی دانشگاه پیاده شد.