نمای وبلاگ زندگی شاید همین باشد (7) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

زندگی شاید همین باشد (7)

دوشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 09:01 ب.ظ
سلام
ببخشید چند روز نت قطع بود و الانم قرار نیست وصل بمونه. اینه که حتی نشد خبر بدم که نیستم. خیلی معذرت می خوام.
رضا بزرگتر شده و طول روز تقریبا هیچی نمی خوابه. شبم که ده بار بیدار میشه و دیگه از چهار صبح خواب خبری نیست. خلاصه که امون نمیده که بشینم بنویسم. بچه ام انگار با نویسندگی من مشکل داره  الانم تو بغلم داره عربده می زنه. 
یه کوچولو نوشتم همون رو براتون می ذارم و نمی دونم دوباره کی بتونم بیام. دعا کنین پسرک سالم و خوش اخلاق باشه و اجازه بده بنویسم

آخر شب جمانه روی تختش چمباتمه زده بود و غمزده به دیوار روبرویش نگاه می کرد. زمرد چند دقیقه او را زیر نظر گرفت و بالاخره گفت: جما...

جمانه جوابی نداد. زمرد گفت: جمانه...

جمانه بدون این که نگاهش کند گفت: هوم...

+: به این فکر کن که یه آدم از دست رفته. به اندازه ی ارزش یک زندگی.

_: من این آدم رو اصلاً نمی شناختم.

+: ولی برای خونوادش عزیز بوده. از اون گذشته... خونه ات هنوز خیلی کار داره.

_: بس که معطلش کردن. با این همه وقتی که تا حالا صرفش کردیم باید شیش ماه پیش تموم میشد.

+: خب حالا که قسمت نبوده و نشده. هنوزم کلی مونده تا تموم بشه. قطعا تا چهلم اون مرحوم هنوز وقت می خوای.

جمانه چند لحظه نگاهش کرد و بعد پرسید: اگه زودتر تموم شد چی؟

زمرد با خوشرویی گفت: زودتر که تموم نمیشه. ولی اگه تموم شد، تو برو سر خونه زندگیت. بعد از چهلمم عروسی بگیرین. شما که عقد بسته این.

جمانه معترضانه گفت: نه!

ولی بعد از چند لحظه خندید و گفت: ایده ی خنده داریه ولی باشه. تازه به قول تو بعیده که تموم بشه.

زمرد لبخندی زد و گفت: شب بخیر.

جمانه هم با خوشحالی شب بخیر گفت و دراز کشید. زمرد دست دراز کرد و کلید چراغ را زد و اتاق در تاریکی فرو رفت. فقط نور گوشی جمانه روشن بود که داشت با بهروز چت می کرد. زمرد چراغ مطالعه ی بالای تختش را روشن کرد و یکی از کتابهای جدیدش را برداشت. با خرسندی باز کرد و فکر کرد: چه خوبه که مجبور نیستم لذت کتاب خوندن آخر شبم رو با چت کردن عوض کنم!

و برای خودش شریرانه خندید. ولی بلافاصله وجدان حاضر به خدمتش به صدا در آمد. نگاهی به جمانه انداخت و با مهر فکر کرد: خب اونم داره از این کار لذت می بره.

و بلافاصله سعی کرد حواسش را صرف کتاب خواندن بکند. هنوز کامل توی کتاب غرق نشده بود که پیامکی رسید. کلافه دور و بر تخت را گشت. کی این وقت شب پیام می داد؟ آدمهای وقت نشناس!

جمانه لبخندی زد و پرسید: آقای دیوار مسیج زدن؟

زمرد ناگهان به یاد منصور افتاد و تازه یادش آمد که ممکن است پیام از طرف او باشد! اخمی کرد و در حالی که بالاخره گوشی اش را پیدا کرده بود، گفت: جما اون شوهر منه.

جمانه خندید و گفت: چه خوب! نمی دونستم.

زمرد در حالی که از دستپاچگی رمز گوشی را اشتباه میزد، پرسید: چی رو نمی دونستی؟

_: این که روش تعصب داری.

+: میشه کمتر چرت و پرت بگی؟ تو چتتو بکن.

جمانه بازهم خندید و زمرد بالاخره پیام را باز کرد. منصور نوشته بود: سلام. ببخشین بی موقع... الان دیدم کتاب دا پیش من مونده. دنبالش نگرد. فردا برات میارم. شب بخیر.

زمرد چند لحظه به متن ساده ی پیام خیره شد. نه عاشقانه ای بود نه حرف خاصی. ولی دلش را گرم می کرد. نوعی مهربانی ورای کلماتش بود.

نگاهی به جمانه انداخت. باز داشت چت می کرد و برای خودش می خندید. زمرد جواب داد: سلام. ممنون. صبح میرم دانشگاه. نیستم. تا عصر کلاس دارم. سه شنبه ها صبح تا عصرم.

دکمه ی ارسال را زد و به گوشی خیره شد. منصور نوشت: صبح چه ساعتی میری؟ بیام دنبالت؟

+: هفت و نیم. مزاحمتون نمیشم.

_: نه چه زحمتی؟ میام. البته اگه... ناراحت نمیشی.

زمرد شرمزده پیام را خواند. بیچاره منصور! با دستپاچگی نوشت: نه چرا ناراحت بشم؟ فقط نمی خواستم مزاحم بشم.

_: من اهل تعارف نیستم. اگه دوست داری میام، اگه نه نمیام.

زمرد در حالی که از خجالت داشت می مرد نوشت: دوست دارم.