X
تبلیغات
رایتل

زندگی شاید همین باشد (6)

جمعه 16 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 10:39 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
تعطیلات هم تموم شد و شنبه رسید. شروع هفته ی خوبی داشته باشین


در سکوت باهم پایین می آمدند. جمانه و بهروز به طرف ماشین پدر بهروز رفتند. زمرد ایستاد تا آنها در حالی که می گفتند و می خندیدند سوار ماشین بشوند و بروند. حسرتی نداشت. برای خواهرش خوشحال بود که اینقدر همسرش را دوست دارد. ولی از خودش دلخور بود که اینقدر با عجله شوهر کرده است. چرا باید این کار را می کرد؟

به طرف منصور چرخید. منصور درهای ماشین را با ریموت باز کرد و خودش سوار شد. زمرد هم بی حوصله در جلو را باز کرد و نشست. کمربندش را بست.

منصور گفت: هنوز دلخوری.

زمرد سری به نفی تکان داد و بدون این که نگاهش کند، گفت: از شما نه.

منصور با تعجب پرسید: پس از کی؟

زمرد غرق فکر در حالی که به دستهای گره کرده اش چشم دوخته بود، با صدایی عصبی گفت: از خودم. از این همه فداکاری. از این همه تلاش برای خوب بودن. از این که فراموش کردم خودم هم کسی هستم که احتیاج داره شاد باشه. از این که تمام خواستگارامو رد کردم چون توان نداشتم که یه نفر دیگه به سیاهه ی افرادی که باید بهشون محبت می کردم، اضافه کنم. از این که نتونستم خواهش بابابزرگ رو رد کنم و گفتم چشم. از این که به این زودی کم آوردم. من نمی تونم. دیگه نمی تونم. من خسته ام. دلم می خواد یه روزم که شده برای خودم باشم. بدون این که به تک تک اطرافیانم فکر کنم و خودم رو در برابر همه ی ناراحتیها و احتیاجاتشون مسئول بدونم. بدون این که عذاب وجدان بگیرم. بدون این که ناراحت باشم که الان بابابزرگ دلش می خواد من خوشحال و راضی باشم ولی نیستم... من خسته ام...

صورتش را بین دستهایش گرفت. اشکهایش مثل فواره جاری شدند. توی عمرش اینطوری اشک نریخته بود.

منصور با ناراحتی به روبرو چشم دوخت. نفس عمیقی کشید و لبهایش را بهم فشرد. کمی بعد با صدایی که به سختی بالا می آمد پرسید: حالا چی می خوای؟

مکثی کرد و با تردید افزود: طلاق؟

زمرد جا خورد. چند لحظه گوش کرد. هنوز صورتش را با دستهایش پوشانده بود. با ناباوری دستهایش را پایین آورد و به منصور نگاه کرد. منصور با مهر به او چشم دوخت. دست پیش برد و آرام بر صورت او کشید.

زمرد لب گشود اما حرفی به خاطرش نرسید. هنوز بهت زده بود.

منصور تبسمی کرد و گفت: ترجیح میدم به جای فداکاری... ساده همدیگه رو دوست داشته باشیم.

 بعد رو گرداند و ماشین را روشن کرد. در حالی که دور می زد گفت: از این که اینقدر باعث ناراحتی شدم... معذرت می خوام.

زمرد سر به زیر انداخت. سابقه نداشت که اینطوری منفجر بشود و از زمین و زمان گله کند. هیچوقت این کار را نکرده بود. حتی به جمانه هم کمتر شکایت می کرد. حالا جلوی این غریبه...

با خود فکر کرد: این واقعاً من بودم که اینطوری داد و بیداد راه انداختم؟! الان درباره ام چی فکر می کنه؟! چیکار کردم؟ چرا؟!!!

منصور پرسید: الان چی خوشحالت می کنه؟

زمرد بدون فکر گفت: کتابفروشی.

بعد دوباره حیرتزده فکر کرد: چی گفتم؟! الان چه برداشتی می کنه؟!

منصور اما فقط تبسمی کرد و گفت: منم کتابفروشی خیلی دوست دارم. بیشتر تو چه زمینه ای مطالعه می کنی؟

زمرد سر برداشت و نگاهش کرد. گیج شده بود و یادش نمی آمد چه جوابی بدهد. بعد از چند لحظه گفت: همه چی می خونم. بسته به موقعیت... سبک خاصی رو پیگیری نمی کنم.

_: چه خوب. منم کتاب خوندن رو خیلی دوست دارم. یه کتاب... یه مبل راحت... یه لیوان بزرگ نوشیدنی... دیگه قول میدم مزاحم کسی نشم.

و خندید. زمرد هم خندید و گفت: چه سکوتی!

_: اصولاً آدم پر هیجانی نیستم.

+: مشخصه.

_: هنوزم دلخوری! معذرت می خوام. من رو برداشت شخصی فکر کردم اینجوری راحتتری. واقعاً قصد توهین نداشتم.

+: خواهش می کنم. یه سوء تفاهم بود. دیگه نمی خوام دربارش حرف بزنم.

منصور جوابی نداد. جلوی شهر کتاب ایستاد و هر دو پیاده شدند. از اولین ردیف کتابها شروع کردند. یکی یکی را برمی داشتند. بعضی را منصور خوانده بود و بعضی را زمرد. در مورد بیشتر کتابها اعم از علمی روانشناسی ادبی و غیره بحث کردند و حرف زدند. زمرد باور نمی کرد که اینقدر نقطه نظرات مشترک داشته باشند! حرف همدیگر را به راحتی درک می کردند. انگار سالها بود که باهم کتاب خوانده و بحث کرده بودند.

بعد از یک ساعت بالاخره با چند جلد کتاب تازه بیرون آمدند. زمرد سوار شد و کتابها را عاشقانه در آغوش فشرد. با خوشحالی گفت: متشکرم. خیلی بهم خوش گذشت.

منصور کتابهای خودش را روی صندلی عقب گذاشت و در حالی که می نشست گفت: خواهش می کنم. به منم خوش گذشت.

زمرد ناباورانه به این غریبه ی دوست داشتنی نگاه کرد. چی شده بود؟ انگار او را برای اولین بار توی کتاب فروشی دیده بود. اتفاقاً بحثی درباره ی اولین کتاب پیش آمده و به دلیل نقطه نظرات مشترک یک ساعت ادامه پیدا کرده بود. و حالا... دلش می خواست این غریبه را بیشتر بشناسد.

منصور ناگهان برگشت و با نگاهش غافلگیرش کرد. زمرد دستپاچه سعی کرد نگاهش را بدزدد. منصور تبسمی کرد و پرسید: چی شده؟

+: هیـ... هیچی!

_: گفتی کلیات معیری رو داری؟

+: بله دارم. میدم بهتون.

_: جمع نبند. خواهش می کنم.

+: خب نمی تونم الان... سخته.

منصور نفس عمیقی کشید و گفت: باشه.

و راه افتاد. گوشی زمرد زنگ زد. جمانه بود. زمرد گوشی را روشن کرد. قبل از این که حرفی بزند، جمانه با عجله پرسید: الو زمرد؟ خوبی؟

زمرد آرام خندید و گفت: جانم؟ سلام.

_: سلام. خوبی؟

+: آره خوبم. چرا اینقدر هولی؟ چی شده؟

_: کجایی الان؟

+: تو خیابون. اتفاقی افتاده؟ تو کجایی؟

_: با بهروز اومدم خونه ی خاله. باباش ماشینو می خواست. زنگ زدم خونه مامان گفت هنوز نرسیدی. خوبی الان؟

+: آره بابا خوبم. تو چطوری؟

_: منو نصف جون کردی زمرد. منصور اذیتت نکرده؟

زمرد متعجب و کلافه گفت: نه. رفتیم کتابفروشی، الانم داریم برمی گردیم خونه. جات خالی خیلی خوش گذشت.

جمانه نفس بلندی از سر آسودگی کشید. بهروز با لبخند نگاهش کرد و گفت: گفتم که جوش بیخود می زنی.

جمانه با ناراحتی گفت: پسره مثل دیوار میمونه!

زمرد آرام خندید و گفت: جما من هنوز پشت خطم ها!

جمانه بی حوصله گفت: می دونم اونجایی. پیش روتم میگم. خدا کنه واقعاً خوش باشی. ما که بخیل نیستیم.

+: ممنون. تو هم همینطور. کاری نداری؟

_: نه به سلامت...

+: خداحافظ.

قطع کرد. نفس عمیقی کشید و به گوشی خیره شد.

منصور متبسم پرسید: چیه؟ نگران شده بود لولوخرخره درسته قورتت داده باشه؟

زمرد با خجالت سری به تأیید تکان داد و گفت: هوم. یه چیزی تو همین مایه ها.

_: جای دیگه ای کاری نداری؟

+: نه دیگه ممنون. دیر شده. برم خونه.

جلوی در خانه شان توقف کرد. زمرد با خجالت سر برداشت. اگر تعارف نمی کرد زشت بود، ولی روی تعارف کردن هم نداشت. نمی دانست چه بگوید. که همان موقع با دیدن پدرش که از سر کوچه می آمد نفسی به راحتی کشید. لبخندی زد و گفت: باباست.

هر دو پیاده شدند. بابا به منصور تعارف کرد وارد شود، او هم پذیرفت. مامان با خوشرویی به استقبالشان آمد. مهران و مهراد هم با نیش باز، هیجان زده، ورود داماد جدید را نظاره می کردند.

منصور با سرگشتگی به مامان گفت: ببخشید دست خالی...

_: خواهش می کنم. این چه حرفیه؟ خوش اومدین.

زمرد اما هنوز کلافه بود. خجالت زده به اتاقش رفت. لباس راحت آستین بلندی پوشید. شال سبکتری هم به سر کرد. بیرون که آمد بازهم با خودش درگیر بود. نه می توانست راحت بدون شال بیاید، نه به نظرش درست بود که بعد از عقد باحجاب باشد.

مامان با دیدنش لبخندی زد و گفت: اوا چرا دوباره شال پوشیدی؟

منصور هم که خجالت کشیده بود اصلاً نگاهش نمی کرد. زمرد کلافه به آشپزخانه گریخت. مامان به دنبالش رفت. با لبخند شالش را برداشت و گفت: خوب نیست از شوهرت رو بگیری.

زمرد عصبی به کابینت تکیه داد. مامان گفت: برو تو اتاق بشین پیش شوهرت. منم یه شامی آماده کنم...

زمرد با استیصال فکر کرد: کاش مامان اینقدر شوهر شوهر نمی کرد!

نگاهی به در آشپزخانه انداخت و گفت: دارن با بابا حرف می زنن. تنها نیست. چی می خوای بپزی؟

و مشغول کمک کردن شد. هر طور بود خودش را تا وقت شام توی آشپزخانه مشغول نگه داشت. وسایل شام را هم به پسرها داد که ببرند. و بالاخره وقتی همه چیز آماده شد، مجبور شد از آشپزخانه بیرون بیاید. توی درگاه ایستاد و با نگرانی به منصور نگاه کرد. منصور سر برداشت. چند لحظه با حیرت نگاهش کرد و بالاخره به سختی سر به زیر انداخت.

وسط هال سفره انداخته بودند. مامان دوباره گفت: بشین پیش شوهرت.

زمرد داشت از خجالت میمرد. شام از گلویش پایین نمی رفت. فقط با غذا بازی کرد و آب خورد تا بابا معترضانه گفت: زمرد بابا یه چیزی بخور!

به زور چند لقمه ای خورد. دستش می لرزید و حالش بد بود. بالاخره هرطوری بود شام تمام شد و سفره را جمع کردند. منصور بلافاصله برخاست و ضمن عذرخواهی خداحافظی کرد.

بابا با تعجب پرسید: کجا؟ هنوز سر شبه. بمون یه چایی بخور.

_: نه دیگه. با اجازتون برم.

بابا دیگر اصراری نکرد و مامان به زمرد اشاره کرد برو بدرقه.

زمرد شرمزده تا در خانه رفت. منصور نگاهی به در بسته ی هال انداخت بعد گفت: ببخشین که به خاطر من هیچی نتونستی بخوری.

زمرد با خجالت گفت: اوممم نه... اینطوری نیست. راستی کتاب رهی معیری... الان میارم براتون.

و دوان دوان به اتاق برگشت. بابا نگاهی کرد و با تعجب پرسید: طوری شده؟

در حالی که هنوز می دوید گفت: نه.

کتاب را برداشت و به حیاط برگشت. منصور با خنده گفت: عجله ای نبود. امشب بدون کتاب هم...

مکثی کرد و با خنده افزود: به هر حال خوابم نمی برد.

زمرد خندید و گفت: نه دیگه بخوابین.

منصور چند لحظه متبسم نگاهش کرد. بعد دستی به موهایش کشید و گفت: موهات خیلی قشنگن.

خم شد و روی سرش را بوسید. زمرد خجالت زده صورتش را با دستهایش پوشاند. منصور دستهایش را از روی صورتش برداشت و با خوشرویی گفت: راحت باش دارم میرم.

زمرد دستپاچه گفت: نههه...

منصور خندید و گفت: چی نه؟

زمرد گیج نگاهش کرد. منصور هم خداحافظی کرد و رفت. هنوز چند لحظه نگذشته بود که در خانه باز شد. زمرد از جا پرید و با حیرت به در چشم دوخت. جمانه وارد شد و با تعجب پرسید: چی شده؟

+: هیـ ... هیچی. سلام.

_: سلام. خوش گذشت؟

+: هوم.. آره بد نبود. تو چی؟ پکری...

_: پسرعموی شوهرخاله فوت کرده.

+: خدا بیامرزدش. خب؟

_: به جمالت! عروسی بازم عقب افتاد! چهلم بگذره تازه برن از خونوادش اجازه بگیرن که عروسی بگیرن...

زمرد آهی کشید و نگاهش کرد. بعد آرام گفت: هرچی خدا بخواد.

سر به زیر انداخت و وارد اتاق شد. جمانه هم دلخور به دنبالش آمد.